هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

تغییر یافتم از پست ِ قبلی به این پست

انتظار تشکر، دیگر ندارم چون هدفم از کمک کردن را از "تشکر شدن" به "کسب رضایت خالق" تغییر دادم

یک جورهایی دربسته و به در میگه دیوار بشنوه به طرف راجع به احساسات عاشقانه حرف زدم و دیدم نه، DC هست ایشون، بهش حق دادم و قضیه رو در وجودم مختومه کردم

حدیث مربوط به آخر الــ.ـزمان رو شنیدم و حکایت اینکه هرچه بیشتر در خانه بمانید _بسکه مشکلات و معضلات در بیرون خانه زیاد شده_ بهتر است و خلاصه اینکه به پدرم حق دادم که نگذارد با یک عده غریبه بروم مرنجاب

درس هم می خوانم کما اینکه اولین امتحانم را که کسانی که با 10 پاس می شوند شیرینی می دهند را با 15 پاس کردم_بماند که استاد و بچه ها الکی جو می دادند و درس اصلا پخی هم نبود و براحتی ای که اصلا حتی فکرش رو هم نمی کردم، پاس شد،؛ و  از حالا تا امتحان بعدی ام نزدیک 10 روز وقت دارم و می خوانم و چراکه نخوانم؟

تقریبا 70-80 درصد  ِ دخترانِ هم سن و سال من و حتی خیلی ها تا آخر عمرشان شاغل نمی شوند و این اصلا ایرادی ندارد که من فعلا شاغل نیستم، الان وقت کارهای مهمتری مثل درس خواندن و کسب هنر و .. است، چه بهتر با پول بابای مهربان که همه جوره ساپورتت می کند :)

جو انرژی ِ منفی محیط را دارم یاد میگیرم چطور کنترل کنم و بر احساسات منفی بسیار عمیق حتی، فائق آیم و دک کنم هرچی حس منفی را که دور و برم می چرخد و فکرم را عوض کنم در این باره

به هرکسی در این عالم، از جمله مادرم حق می دهم که نتواند 100% مرا درک کند و تنها کسانی که 100% تو را درک می کنند خودت و خدایت هستند، پس چه انتظار ِ بیهوده از دیگران داشتن؟ بعلاوه وقتی مامان پریروز موقع از در بیرون رفتن آروم بهم گفت : بوس نمیدی به مامان؟ یجورایی من به این فال میگیرم که ازم مینی عذرخواهی کرد و من هم لبخند شیرینی زدم و توی دلم قضیه را تمام کردم و رفت و دوباره به اسم خاصی که همیشه صدایش می زدم صدایش زدم

 

من حالم خوب است :) شکر ِ خدا. و آفرین ها بر تو بادا ای خدا. کم کم کردی مرا از غم جدا :)

+ بانو ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بمیرم برات/باهات بانو

من انتظار دارم که دیگران از کمک هایی که در حقشان کرده ام تشکر کنند، خیلی زیاد ( باگ ِ شخصیتی )

انتظار دارم بتوانم مردی که ازش خوشم می آید خواستگاری کنم ولی نمی شود ( فرهنگ ِ گه ایرانی و .. )

انتظار دارم پدرم بگذارد بروم ایران گردی و او نمی گذارد ( گه مصب ایران )

حوصله ندارم درس بخوانم، بگذارم ترم آخر هم شرش از سرم کنده شود.. 

می خواهم شاغل باشم ... و نیستم ..و مجبورم هفتگی هایی که باباهه می گذارد روی میزم را خرج کنم ... گه ببارد ..

جَوّی که محیط می دهد همه انرژی منفیست و چیزهای بد می شنویم و حس های بد بهمان دست می دهد و ...

مامانه هم حتی درک و فهم لازمه را ندارد برای ارتباط برقرار کردن با من و ...

زندگی برنگ اَنی ِ خوشرنگی در آمده است کلا ... زندگی ای که دیگر نمی خواهمش ...

و فقط دارم سعی می کنم زنده بمانم ...

 

ببخشید که انرژی منفی پراکندم، نیاز داشتم بگویم چرا افسرده ام

+ بانو ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خفه‌خان

سلام

امروز برای اولین بار رفتم کلاس بسکت (=بسکتبال). [ دوباره داره یادم میاد که این نبود ِ توئه که منو بلاگ نویس کرد دوباره.... تو بودی من کجا توی این خراب شده می نوشتم؟.. تو بلاگ من هم شده بودی عزیز ِ دل ...]

 

در این لحظه نگارنده از ادامه ی نوشتن منصرف شد چرا که دید نوشتن این چرت و پرت ها بیهوده است انگار

..

.

.

 

+ بانو ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نوشته ی چرک و چروک آذر ماهی

متوجه شده‌ام که میزان رغبت من به نوشتن، نسبت مستقیمی دارد با احتمال باز شدن ِ ادیتور پرشین بلاگ [برای نوشتن]!.

دو روز ِ بیهوده در خانه همراه با مقادیر زیاد بی حوصلگی رو پشت سر گذاشتم. دوشنبه و سه شنبه ای که شلوغ ترین روزهای هفته م بود، این دو روز شد در رکود ترین.

احساس نیاز شدیدی به تفریح می کنم [ احتمالا از آثار نزدیک بودن پایان ترم ].تجربه ثابت کرده اگر نوع این تفریح را "چت کردن" انتخاب کنم، و برای تحقق آن چراغ مسخره ی مسنجرم را روشن کنم، قطعاً پروژه ی تفریح با شکست مواجه خواهد شد. چرا که یک عده ای که اصلا دلت نمی خواهد، بهت پیام می دهند و الخ.

ساعت نزدیک 8 است که باورم نمی شود. انقدر بی برکت اند روزها و زود می گذرند..

مات و مبهوتم و می بینم آیا می شود این ترم آخر لعنتی هم بگذرد این روزگار ِ تلخ تر از زهر؟ و از دستش خلاص شوم و ببوسمش و بگذارمش کنار؟ می شود یعنی آقا واقعا خدا ؟

آن خواستگاره را بگو. لعنتی. به بهترین شکل ممکن دکش میکنم برود. چرک

نقطه ی روشن زندگی در این لحظه، جلسه ی پنجشنبه با آقای ش و جلسه ی جمعه با بچه هاست. این امیدی ست که می گوید جایی برای "دل" هنوز وجود دارد

عصری کتاب شازده کوچولو رو شروع کردم به دوباره خوندن. میرم ادامه ش بدم و لذت ببرم از تک تک کلماتش:

..." اگه آدم بذاره اهلی‌ش کنن، بفهمی نفهمی خودشو به این خطر انداخته که گریه‌ش بگیره ..." ..

: ) ...........

+ بانو ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

+ بانو ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای مکس...

...انگار تازه دارم می فهمم نبودت یعنی چی ...

تا الان سِر بودم ... داغ بودم .. نمی فهمیدم برام چی بودی .. برام چی هستی _هنوز هم_ ...

مشکلات سر راه ما سبز شد .. بقول خودت، کفه های ترازو برابر نبود ...

تو عزیزی.. تو ارزشمند و نازنین بودی و هستی ... تو یکی از بهترین مرد های فهیمی بودی که من شناختم ...

اما ... اما نشد... نشد ما برای هم باشیم ... این انتخاب خود ما بود ... پس شکایتی نیست ...

داره یکی یکی ِ دلیل های این تصمیم ِ عاقلانه ی غیر احساسی، از جلو نظرم محو میشه ...فقط داره چهره ی معصوم و پاک تو رو یادم میاد که لبخند می زدی ...

که خوب بودی.. که می فهمیدی...

تو نازنین بودی و هستی ...

ولی افسوس ... شاید تو مال من نبودی ...

گریهگریهگریه.......

.

.

.

ادامه مطلب
+ بانو ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ازدواج سنتی، خر است؛ گاو و الاغ هم هست

اوضاع خوبه هیچ مشکلی در بین نیست حتی شرایط پایان ترم و کار نکردن روی پروژم و آز سیستم و اینا هم اذیتم نمی کنه

بلکه مشکل تنها اینجاست که موندم چرا به این خواستگار پیزوری جواب مثبت اولیه دادم که پا شه بیاد و با هم حرف بزنیم ؟

حالا هر کوفتی که میخواد باشه باشه، مدیر عامل شرکتشونه خب باشه. ارشد داره و میخواد دکترا هم بخونه خب بخونه. یا مثلا رو پای خودشه و فیلانه خب باشه..

من از قیافش خوشم نمیاد. اصلا به دلم ننشسته. این جمعه ای هم که بیاد و بره میگیم خدانگهدار ِ شما. فقط بخاطر حرف مامان بود که گفت حالا بذار دو کلوم بحرفین گفتم خیله خب بیان..

اصلا سیستم ازدواج سنتی تازه دارم می فهمم چقدر باگ داره و چقدر مسغرست. گنده واقعا...

یییشششششششسبز...

 

بعد نوشت: با مکس هم کات.... .... ...

ادامه مطلب
+ بانو ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پاوز ِ فکری

بنظرت دوباره این صفحه از فشار انگشتهای من روی صفجه کلید و حرفهای من پر میشه؟ ..

+ بانو ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نوشته ی 25 آبان ماهی

حس استرس شدیدی دارم برای جمعه که میخوام جلو ملت مطربی(!) کنم..

خواهرکا هم میان

 

من و مکس از هم داریم فرار میکنیم بوضوح و انگار هیچ کدوم نمی خوام این قایم موشک بازی مسخره و تمومش کنیم و صاف تو روی هم وایسیم و بگیم تموم شد

:|.......

 

یه درمانگر باید هیچ گونه انتظاری از درمانجوش نداشته باشه. یعنی منم نباید انتظار داشته باشم که دخترک‌میم برای من نوشابه باز کنه و بگه مرسی حال شما چطوره؟ و اینا...

 

زندگی ادامه داره همینجوری

با خدا هم روابطم بهتره، با هم دوباره دوست شدیم

کلاس دوشنبه ها مو هم دوست دارم

 

راستی از خوندن اینکه ابوذر انقدر توی کارش موفق شده یجورایی حرصم درومد، خیلی حسودیم شد و گفتم ببین ملت به کجاها رسیدن تو هنوز همونی هستی که بودی

باید زود باشم و تکونی به خودم بدم و برای زندگیم کاری بکنم ... از بیست و سه سالگیم هم 2 ماهش گذشت

زود باش بانو

خر مباش فرزندم

...

ادامه مطلب
+ بانو ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آیا تو آن گمشده ام هستی

سلام

صرفا جهت ثبت در تاریخ.. و الا نمی دونم چرا اصلا حوصله نوشتنشو ندارم انگار که تازه وارد یه پروسه ی کو*ن پاره کن ِ جدید شده باشم

 

امروز خواستگار اومد. برا اولین بار. توی خونه.

خب شازده بدک نبود یعنی مامان اینا هم نتونستن روش هیچ عیبی بذارن جز اینکه تعداد خواهربرادراش زیاده !!

فکرشو بکن 6 ماه ِ تموم تقریبا هرشب با یکی فک بزنی نقاط اشتراک و تفاهم و تفاوت و کوفت و زهرمارتو پیدا بکنی و آخرسر به این نتیجه برسی که نمیشه و در همون زمان یکی دیگه از راه برسه و از از سر... شروع کنی به طی کردن پروسه ی کوفتی ِ "آیا من با تو تفاهم دارم؟" !!

اه !!

ادامه مطلب
+ بانو ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای شهاب سنگ، صاحب وبلاگ صب بخیر

خیلی کار بدی کردی. این چه کاری بود؟؟ یه عده نفهم ِ خر تو رو با حرفهاشون اذیت کردن .. کردن که کردن. واقعاً انقدر مهم بودن که تو بخاطرشون وبلاگت رو ببندی؟؟ انقدر ارزش داشتن که نذاری دیگه ما ها بخونیمت ....:(... یعنی واقعا همه ی آرشیوتو از رو اینترنت پاک کردی؟؟ :(

خیلی ناراحت شدم. حرصم درومد. خیلی حرصم درومد از اون شعر مسخره که گذاشتی و آهنگ سیاوش قمیشی رو توی سرم زمزمه کرد... کی کی خوابید بدون لالایی و قصه؟؟؟ ای بابا.. تو  خون به دل ما نمی کردی لا اقل!!

به درک که یه عده اذیتت کردن.....

دو اینکه ممنونم که به من جواب دادی، منتظر ِ نوشتنت بودم، اما امید نداشتم بنویسی که خب نوشتی و خیلی خوشحال شدم و باعث شدی باز به فکر فرو برم، چون دقیقا دو سه دقیقه قبل از نوشتنت، فکر خارج به سرم زده بود باز

 

شقایق... بنویس.... گور بابای یه عده وحشی ِ خر که توی دنیای مجازی هم دست از سر کچل آدم بر نمی دارن....

من منتظر ِ نوشته ات هستم ها..... :-؟

ادامه مطلب
+ بانو ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دلنوشته-نوشته های نیمه ی پائیــــــز

یارو افسانه هه زده ابرومو نازک کرده. زنک

حرصمو درمیاره، اصلا درست قیچی نمی کنه. ورداشته یه خط بالای ابرومو تیغ انداخته، یه ردیف مو رو برده.... حیف

فقط امیدوارم دوباره درست شه...

.

یه ایمیل اومده بود برام خیلی وقت پیش که الان نگاهش کردم. یه پاورپوینت بود از شرایط سخت زندگی در آفریقا و چین و اینا و گفته بود دیگه غرغر نکنید شکرگزار باشید.

به نظر من به ما ربطی نداره که بقیه توی چه گند و گهی دست و پا میزنن. چون ما قدرت تغییرش رو نداریم. همونطور که به ما ربط نداره بقیه توی چه رفاهی غلت می زنن. ما فقط باید با استفاده از اونچه که داریم بهترین زندگی رو برای خودمون بسازیم

.

شکر خدا که هیشکیَم واسه دو پست قبلی کامنت نذاشت :|

.

امروز شروع کردم به نماز

.

باید امشب چمدونمو تقریبا حاضر کنم چون فردا هم مهمونیم و نمیشه و پسفردا هم که کلاس دارم و پسفردا عصر هم حرکته. با قطار:X. بسمت مشهد :)

.

تنهام. خواهر کوچیکه مدرسه ست. خواهرک و مامان خریدن بابا هم که سرکاره. خیلی دلم میخواست توی این تنهایی و سکوت، فکرهای معنادار و مفید می کردم و مثلا اینکه بخشی از سوال اینکه توی زندگیم چکاره م رو بدست بیارم... مغزم قفل کرده

.

من و مکس دوباره به فاز فکر کردن وارد شدیم و مطمئنم اگه اینبار عاقلانه جلو بریم راهی برای بازگشت نیست. یعنی میخوام که اینجور بشه و مطمئن بشم که کات کردن درسته. ولی آخه الان توی سایت اون شعر پابلو نرودا رو خوندم که میگه به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر فیلان نکنی، و یکیش این بود که:

[ به آرامی آغاز به مردن می کنی ]

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

 

خب من چه کنم الان؟

خب باید فکر کنم ببینم که "مطمئن" ِ من، بودن با مکسه؟

خب چطور می تونم اینو مطمئن بشم اون که کیلومترها از من دوره........:|

...

.

لای پنجره بازه. باد سر خنکی داره به درون می وزه. امروز بارون شدید بارید. روی کوههای شمال تهران هم پر از برف شده. دیگه نمیشه مثل آدم و براحتی کوه رفت چون یخ و سرماش شروع شد

امشب داشتم فکر می کردم چه خوب میشه با متیل دوباره بریم کوه :دی

متیل اولین کسی بود که فهمید من از کمبود اعتمادبنفس رنج می برم

.....

.

یاد ارکستر سمفونیک ِ شهرداد روحانی که خرداد پارسال با خواهر کوچیکه و بابا رفتیم و در برج میلاد برگزار شد افتادم

اونجا که این آهنگه هیجان انگیزه حماسیه هست که خارجکی (فکر کنم یهودی) می خونه : آخ شیس پوخشیس؛ مخسیس شخسیس... ازینا، ( کسی فهمید؟! :دی) .. چقدر هیجان انگیزه اون.. اسمش چیه؟

آخه آهنگ ِ پس زمینه ی این ایمیله که میگفت غرغر نکنید، همین آهنگه بود

.

دلم نمیخواد تو مشهد با این بچه های هم ورودی ِ ابله ِ گاومون باشم که بزرگترین دغدغه شون تو زندگی آرایش و دوس پسره.... ( قبلا گفتم، منم دغدغه هایی چیپ دارم ولی اینا بزرگترین دغدغه های زندگیم نیستن)

.

دلم میخواست موقع نماز خوندن چادر سرم نکنم بلکه با بولیز و شلوار بخونمش و روسری، بعد این روسریه رو یه جور خاصی محجبه ای و اینا گرد بالای صورتم بسته بودم، ابروهامم که تازه امروز افسانه فیض داده، عین این تازه عروسا شده بودم :دی

.

یکی از دغدغه هام اینه که بُعد حیوانی ِ وجودمو رام کنم

چون فعلا اگه بخوام رامش نکنم گند می زنم به زندگیم که اصلا فکرشم نکن

.

من چیکاره میشم تو زندگیم؟؟؟

......

.

.

.

.

ادامه مطلب
+ بانو ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

با اجازه آپدیتت می کنم فروغ

کسی ناز مرا نخواهد کشید

استقامت در سیلی را بیاموز

پرنده مردنی ست

+ بانو ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صریح

به صورت تراشیده ی صافش که پوست سفتی داره بخاطر همین تراشیده شدن ها،

به ریش پروفسوری باریک و ظریف مشکی ِ پررنگش که دور چانه اش و لبهاش، منظم شده

به چشمهای درشت و مژه های مشکی رنگش

به نگاه نیمه خمار و سرشار از هوش و شعورش

به لبهاش که به آرومی موقع صحبت بهم می خورند

به بینی ظریفش

ابروهاش پرپشت ِ زیباش

نگاه میکنم ...

 

بادا نظر بازی حرام؟

 خیانته؟

 ارو.تیک انگاریه؟

نگاهم گناه آلوه؟

 زیاد مهم نیست...

مهم اینه که از تصور ِ نداشتن ِ این صورت بی نظیر برای بوسیدنش و در بغل گرفتنش بدجور حرصم درمیاد

...

+ بانو ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

.

مکس منو نمی فهمه .

مکس منو نمی فهمه ؟

مکس منو نمی فهمه !

مکس منو نمی فهمه !!!!!!!!!!!

+ بانو ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

--------

بی حوصله ترین و گند ترین روز سال

ادامه مطلب
+ بانو ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هفت آبان می باشد امروز

امروز چهارمین روزیه که مداوم بارون میاد. کامپیوترم بغل پنجرس و من یخ می زنم این کنارش درحالیکه انگار دیوار سوراخه و از همه جاش داره باد یخ می زنه. یو پی وی سی !

بسته مکس رو فرستادم

دیروز تولد خواهره رو در خونه ی مامانی گرفتیم. بیفستراگانوف مرغ (=چیکن استروگانوف(!)) میل نمودیم از خوش پنجگی مادربزرگ

امروز ترافیک بدی بود که خب گذشت

رفتم و یکی دیگه از اون سرامیک منقّش ها که گونی دورش کشیده شده خریدم. برای یه دوست ِ دیگه که قراره در سفرم ببینمش

من و مکس بروی خودمون نمیاریم که هیچی جور نیست و همینجور خجسته و خندان حال و احوال ِ همو می پرسیم و گه گاه تکه های عاشقانه می پرانیم و همینا

پروپوزال پروژه مو تحویل گروه دادم. دو برگ بود که میخواستم بهم منگه شون کنم اما اون منگنه ای که در اتاق گروه دم دست بود منگنه ش تموم شد بود بنابراین همونجوری جدا تحویل مردیکه عسگری دادم امیدوارم فقط این دو تا برگه ها گم نشه تا 7-8!!!!!!! روز دیگه که برم و ببینم تایید شده یا نه که روش کار کنم. یه جور کار تحقیقیه خداروشکر و لازم نیست پروژه ی تار عنکبوت گرفته ی پایگاهمو از صندوقچه ی اسرار بکشم بیرون و به مغز طفلکم فشار بیارم که این کد های سی شارپ ِ بی معنی چی بود

حس خاصی ندارم این روزا میگم "خوب نباشم چه کنم؟"

و به این ترتیب خوبم

ادامه مطلب
+ بانو ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

&

درحالیکه بارون میومد و پاها یخ کرده بود و خیس بودم

ادامه مطلب
+ بانو ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

^

دارم فکر می کنم روزه ی احساس بگیرم

+ بانو ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روزمره ی آبانی

امروز نمایشگاه مطبوعات بودم....

...

پروپوزالم رو عوض کردم ؛ فردا دارم میرم پیش استاده تاییدش کنه؛ امیدوارم مثل همیشه خندان باشه و گیر نده... و البته گروه هنوز جا داشته باشه برای پروژه برداشتن با این استاد

+ بانو ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

-.+

یا مثلا اینکه ایمان قدیمیمو به دوستای قدیمیم از دست بدم و به مکس ایمان ِ دوباره بیارم؟

+ بانو ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

breif

مسئله اینه که بودن با مکس با اون خواهرزاده ی هوس انگیزش واقعا زیبا بنظر میرسه... اما واقعا زیبا بنظر نمیرسه چون هیچکس موافق این ماجرا نیست. حتی دیگه کم کم خودم و شاید حتی خودش

+ بانو ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روزنوشت

امروز تقریبا 7:25 دانشگاه بودم. که تا ساعت 8:40 دقیقه سر کلاس و تا ساعت چند دقیقه به 9 آن اطراف پلکیدیم اما استاد نیامد. در این بین با دختری دانشجوی ارشد هوش علوم تحقیقات صحبت میکردیم و او حرفهایی در باره کنکور ارشد و .. میزد. مریم دوستم با علاقه گوش میداد اما من تمایلی نداشتم. چون به ارشد کامپیوتر خوندن و آن درسهای کذایی کارشناسی را دوباره مرور کردن هیچ علاقه ای ندارم

اومدم میدون و تاکسی گرفتم تا آریاشهر. کمی در شهرکتاب آریاشهر لولیدم و برای کودک ِ "م" کادوی مختصری تهیه کردم. سپس بسوی خانه ی "گ" و دیدنِ نوزاد ِ تازه پا به جهان نهاده حرکت کردم...

فیلم ِ اتاق زایمانش را نشانم داد... اشک از چشمهام جاری شد... این فیلم بی نظیر بود و مرا در شگفتی ِ بسیــــار عمیقی پرتاب کرد... شگفتی از معجزه ی خلق؛ معجزه ی تولد معجزه ی دیدن ِ نفس کشیدن ِ بوسیله شلنگ اکسیژن ِ نوزادی که پرستاری که دارد با حوله خشکش می کند و مشت و مالش می دهد، بهش با صدای مهربانی می گوید : سلاااام خانوم کوچولو.. به این دنیا خوش اومدی................. و او آرام و ریز گاهی گریه می کند ..

واقعا که غرق شدم...

.

بعد تا آزادی پیاده اومدم و البته از یک روزنامه فروشی "موفقیت" خریدم و تا الان کمی از مقالاتش رو خوندم

به خانه آمدن،ناهار، و خواب، گشتی در پستهای بروز شده ی مورد علاقه ام تا الان.

تا وقت خواب وقت دارم که به ادامه ی پروژه ی فکر کردن هدفمندم ادامه بدم

فردا میردم سراغ گرفتن پروژه ی سه واحدی با آن استاد ِ ارمنی لهجه که البته آسان‌گیر است :D

فردا شاید غذای هوس شده محبوبم :X رو هم با خرید ِ وسایلش، بپزم (اسمشو نگفتم که هوس نیفتید :D)

ادامه مطلب
+ بانو ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آخر ِ خط ِ هفته.شب ِ شنبه

خب حالا که دیگه کسی نیست تا براش از شبانه ها، حرفها، گفته ها و .. بنویسم مجبورم بیام تووی تو بنویسم هنوز برف می بارد

البته من حرف خاصی ندارم بزنم فقط چیزی که به ذهنم رسید این بودکه دلیل مجدد وبلاگ‌نویس شدن من همین بود.. همین جدا شدن ِ غیررسمی از مکس..

یاد گرفتم که عاقل باشم- الان میشه با یادآوری شبهای گفتگو و روزهای بیاد هم بودن، های های گریه کنم یا اینکه عکسا رو نگاه کنم و ... اما یاد گرفتم که عاقل باشم

وقتی دستهای ما از هم دورن و به صراط مستقیمی هم بهم وصل نمیشن، چطور بزور بخوام که این اتفاق بیوفته اونم با عدم رضایت پَرنت ِ گرام...

 موهام چربه ولی تازه همین الان یادم افتاد که امروز روز ِ حمومم بود.. ولی آخه کی حال داره 11 شب با این حال ِ خواب آلودگی درحالیکه فرداش باید 5:30 صبح پاشی، بره حموم؟.... اما مجبورم برم چون فردا مهمونم...

 

این نوشته زرد شد یا نه مهم نیست مهم اینه که من حرفهامو توش می نویسم

+ بانو ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جمعه ی ته ِ مهرماهی

یه روز ِ مسخره بدون هیچ دستاورد خاصی...

رفتم همایش نفس و برگشتم. بنظرم مسخره ترین همایش دنیا بود. انقــــــــدر کسل کننده و بی مزه بود که با اینکه کلی راه کوبیده بودم رفته بودم تا دانشگاه شهید بهشتی، حدود سه ربع ( شاید هم کمتر) بیشتر نَشِستم. و تندی گازشو گرفتم تا خونه. تا به ترافیک دم غروب جمعه نخورم. زنک موقع بیرون اومدنی از سالن همایش، اومدم آب پرتغال بریزم برا خودم؛ گفت نمی دونم چی چی هستیم ما! و باید ما براتون بریزیم حتما! و بعد استکانمو از دستم گرفت و بقیه شو تا خرخره پر کرد و داد دستم. اولا من شاید یه ذره بیشتر نمی خواستم بخورم. بعدشم حالا مثلا نمی دونم چی چی نباشه من خودم چلاقم بریزم؟ با این قانون های مسخره شون ... یه شربت ریختن که دیگه اینهمه قر نداره... بعدشم ازم عذرخواهی کرد و گفت نوش جونت عزیزم.(هوغ). منم با یه لبخند مصنوعی بهش گفتم خواهش میکنم و اومدم بیرون

تو راه تو یادگار، دم ِ فرحزاد غلغله بود. تا جاییکه یهو از سرعت حدود 100 تا، در عرض 50 متر، توقف کردیم و سرعت رسید به صفر!. ملت ِ شکم پرست نزدیک بود یه تصادف عظیم رو مسبب بشن. بسکه دم فرحزاد شلوغ بود... "آخه اونجا کبابای خوبی داره!!"......

هیچی دیگه اومدم خونه و حدود یه ربع به پنج بود که خونه بودم. مامان گفت وا چه زود اومدی. گفتم بسکه مسخره و بی مزه بود همایششون

 

الان باید تمرینای آریا رو انجام بدم تا برای فردا ساعت هشت صبح در حلقوم استاد فرو نمایم؛ یک ساعت و نیمی سر کلاسش بشینم و بعد هم بزنم به چاک. از دانشگاه. بسمت خونه ی یه دوست. اگه باز هم نخوره البته.

و این چنین است که ادامه می دهم زندگی را

آها راستی یه چیز جالب. امروز یکی ازم پرسید چه خبر چه میکنی؟. طبق معمول ِهمیشه میگفتم " هیچ؛ ادامه ی حیات ". امروز آپدیت کردم این حرف قدیمیم رو. چون دیگه مصداق نداشت. بجاش گفتم " دارم سعی میکنم درست زندگی کنم. "

 گفت شما که همیشه درست زندگی میکنی.. تو دلم گفتم درست تر

جالبه که اکثر دوستام به من میگن تو دلت پاکه برامون دعا کن و اینا... موقع شنیدن این حرفها نمی دونم چه عکس العلمی باید نشون بدم؛ کمی خندم میگیره. و بعد میگم پس چرا خودم احساس پاک نبودن بهم دست میده انقدر؟..

.

سر قضیه خواستگاره ما خیلی فرزانه عمل کردیم. یعنی پسره _البته بعد یه سری ماجراهایی سر ناهماهنگی و این حرفها_ اومد و بابا باهاش حرف زد. بابا گفت چنگی به دل نمی زد. و زیاد جالب نبود حرکاتش. البته یه جلسه دیگه هم گذاشته که تصمیم محکمتری بگیره

خلاصه کلام اینو میخوام بگم که این خیلی حرکت عاقلانه ای هست که هر خری رو ورنداری بیاری خونتون به اسم خواستگار. کاری که داییم داره میکنه. هر هفته جمعه خونشون خواستگاره!! خوب یعنی چی؟ مگه ویترینه دخترداییم طفلی؟ آدم باید برای کسی زمان و هزینه صرف کنه که ارزششو داشته باشه. قبلش باهاش یه آشنایینت غیررسمی مختصری، یه ارزیابی کلی ای، یه تفاهم های پایه‌ای ای، چیزی شکل بگیره، و بعد بره دست گل بدست پاشه بیاد(!). (و تازه دور اصالی آشنایی ها شروع بشه). اینایی که هر هفته میان خونه دایی آدمایین که اصلاً مناسب نیستن. برا اولین باره که کسی(داییم، دخترداییم و بقیه) باهاشون حرف می زنه و آشنا میشه، کسی هیچی ازشون نمیدونه و ... من نمی دونم چرا انقدر در ِ خونشون رو خاضعانه(!) در مقابل هرکسی باز گذاشتن... بنظر من که این کار غلطیه... حرکتی که به ذهن خودم_مبنی بر ملاقات اولیه خواستگاره با بابا_ رسید و عملیش هم کردیم خیلی منطقی تر بود ...

خلاصه...

همینا فعلا.

+ بانو ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بصیرت، ابرو، آقای دوست داشتنی ِ من

1. توی این کلاس های بصیرت که میریم، زنه میگه ثواب لعن فرستادن به ابو.بکر و عمـ.ـر و عثمـ.ـان هزار هزار فیلان قَدَره. البته میگه که باید این لعن فرستادنتون با بصیرت باشه. بدونین چرا دارین اینکارو میکنین. چون می دونین اونا با دین چکار کردن و چه ضربه ای به دین زدن. و حالا قراره برامون همه ی اینا رو توضیح‌بده
امروز خانوم ِ س که خونه ی ما بود می گفت اگه کتاب عا.یشه بعد از پیغـ.ـمبر رو بخونید.. اگه بدونید اونها چه کمک هایی به اسـ.ـلام کردن و ... متعجب می مونید.
اولا که آدم می مونه بین این دو حرف و هزار حرف ِ متضاد و متنافر ِ دیگه، چی رو قبول کنه. ثانیا من اصلا لعن فرستادن رو کار درستی نمی دونم. از همون بچگی هم هروقت تو نمازخونه ی مدرسه زیا.رت عا.شورا می خوندیم و به اون تیکه های فحش کشی ش به اینا می رسید، من تو همون عوالم بچگیم هم بجوری میشدم.. حس می کردم اینکار غلطه. اینکار درست نیست. چرا باید یکی رو لعن کرد؟ به یکی فحش داد؟ اون موقع می دونستم که اینکار غلطه.. اولا چون نمی دونستم چرا دارم فحش میدم به اونا. ثانیا کلا نفس ِ فحش کشیدن رو کار غلطی می دیدم و می بینم..
بنظر من هرکسی هرکاری کرده، جزاش به خودش و خداش ربط داره. به من چه که میگم عذابشو زیاد کن عذابشو کم کن؟ خدا خودش عقل داره بفهمه چقدر عذابش بده یا نده.
ثانیا اصلا به من ربطی نداره. منو سَنَنه؟ من به این چیزها کاری ندارم و اون چه که از دین از 1400 سال پیش تا الان مونده رو دارم سعی میکنم با بصیرت از لای یه عالمه قلب و دغل و دروغ و جعل و ... بکشم بیرون. دین ِ حقیقیمو بکشم بیرون. دینی که منو قانع کرده، بهم ایمان داده. دینی که منو توحیدی بار میاره و موحدم میکنه. من میخوام به ایمان قلبی و درونی برسم...فقط همین و همین.
از این صحبتهای این استاد هم فقط جاهاییشو که دلم بخواد رو بر میدارم توی بقول خودش "توبره"م. چیزایی که بار سنگینم میکنه رو بر نمی دارم.
برای رسیدن به چنان دینداری ای ئه که روزهای "..." با ذوق و شوق تا اون سر ِ شهر میرم و پای حرفهاش میشینم و بر میگردم...

2.بلخره امر شریف ابرو برداری (پرده برداری!:D) با حضور مقام معـ.ـظم مادری(!!) انجام شد... دیشب من و خواهرک رفتیم آرایشگاه!.. مراسم جالبی بود.. من بلخره بر ترسم غلبه کرده بودم و نشستم زیر دستان هنرمند ِ افسانه! هر یه باری که تیغ رو می کشید بالای ابروهام تا خط بندازه کاملا، زیر لبی میگفتم استغفرالله! حالا مامان و خواهرک هم بالا سرم بودنا! یعنی جرم و اینا نبود! ولی به مغز ِ من حس گناه خورونده شده بود از اینکار! آخر سر افسانه حرصش درومد! گفت مگه داری گناه میکنی که هی میگی استغفرالله! دهه!...تازه اولش نمیخواستم بذارم تیغ بندازه بالاشو! میگفتم کلی سفید میشه! آخه خواهرک قبل من بود و براش کلی تمیز و سفید کرده بود با تیغ! و من نمیخواستم یعنی می ترسیدم تابلو شم!.. که بعد با یه "اعمال قانون" نرمی(!) گفت بشین برات درست کنم ...منم تن در دادم! و برای اولین بار ، تمیزابرو و خوشگل و تر گل و ورگل! از آرایشگاه اومدیم بیرون.. افسانه یهو برگشت گفت  به مامانم: دختراتو خوشگل کردماااااااااا :D

3. واااااااااای خدای من... من عاشق این مَرد ام!.. مرد نازنین دوست داشتنی ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نشده و نخواهد شد.. مردی که دلم میخواد بغلش کنم، بوسش کنم! فشارش بدم.. مردی که روزهای بچگیم کمکم میکرد دوچرخه مو بیارم بالا! آخه اون موقع آپارتمانهای 9 طبقه می نشستیم و ما طبقه 8 بودیم! آسانسور هم همیشه خراب بود.. یه بچه ی کوچولوی 8 ساله مثلا.. که دوچرخه ی واقعا بنظر ِ اون روزها "سنگینش" رو میخواست اینهمه طبقه بکشه و بیاره بالا.. اون روزها..یکی دوبار ، فقط یکی دوبار ، این مرد نازنین دوچرخه مو آورد بالا.. مثل سوپرمن ِ مهربونی برام ظاهر شد که یه عالمـــــــــه زور داره.. یه عالمه مهربونه... و یه عالمه دوست داشتنیه....
حالا.. بعد ِ حدود "12 سال" از اون روزها، این مرد نازنین دوباره همسایه مون شده که البته خیلی کم می بینمش.. امروز ، یعنی همین چند دقیقه پیش، اومد برای یه کاری دم ِ خونه ... می دونستم قراره ایشون بیاد .. با یه ذووووقی درو باز کردم ;;)... دلم میخواست بپرم بغلش بوسش کنم،.. بگم خیلی ماهی مَرد... خیلی گُلی! . تا درو باز کردم گفت:
به به به!....... احواااااااال شمــــــا؟ خوب هستیـــــــــــد؟ اجازه هست بگم خیلی دوستتون دارم؟ خیلی فداتون میرم؟....... خیلی خوشحال شدم دیدمتون.. خواهر ِ گلتون رو هم تبریک میگم قبول شدن....
منم با یه ذوقی گفتم منممممم همینطووووور...... بخدا شنیدم دارید میاید کلی ذوق کردم .. خیلی خوشحال شدم دیدمتون..
میخواستم یه عالمه حرف عاشقانه دیگم بگم که نشد ... وای خدا آخه یکی چطور می تونه انقدر دوست داشتنی باشه؟...
گفت حالا یه اتفاقی، داشتم میومدم دمپاییم پاره شد! و بعد هم تیکه ی کنده شده از دمپایی شو نشونم داد و ریز ریز خندید... وای دلم میخواست بغلش کنم بگم فدا سرت یه دمپایی خودم برات می خرم...
مثل همه ی اون روزهای بچگی، هنوز هم دمپایی لاانگشتی می پوشید ....
گفتم نگاه کنین ببینین درسته؟ .. (دفترچه ای باید بهش میدادم) .. گفت من عینک ندارم نمی تونم بخونم ... دلم گرفت .. فدای چشمهای مرد ِ نازنینی مثل تو .... براش اسم رو گفتم و گفت درسته...
یه 10 تومنی سر ِ یه ماجرایی لای دفترچه بود. با یه شیطنت ِ نازی گفت به به به چه چیزای خوبی هم اینجا هست! اجازه هست به کسی نگم ؟! بین خودمون باشه؟! نصف من نصف شما!....
خیلی زوووودتر از اونچه که فکرشو می کردم دیدارمون تموم شد.. خدافظی کرد و داشت دور میشد که زیرلبی گفت ای بابا من نباید اینو درمیاوردم! منظورش بند پاره شده ی دمپاییش بود.. من هنوز درو نبسته بودم و داشتم با عشق نگاش میکردم .. بعد برگشت منو دید و با یه مهربونی خاصی گفت بفرمایین شما... و بعدشم در پیچ ِ دیوار محو شد......................
خدای من ... چقدر محبت بزرگـــــــــــه............ که بعد از اینهمه سال هنوز جوون و تر و تازه می مونه ............ اون سوپرمن ِ مهربون ِ بچگیهای من بود ... و حالا هم همونقدر و بلکم 100 برابر بیشتر دوسش دارم .. چون امروز عملا بهم هم گفت دوستتون دارم و فداتون میرم! وای منم فدات میرم آقای مهربون!......قلبقلبقلبقلبقلبقلب

+ بانو ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خوشال

وای خدای من.. یه سایت روانشناسی پیدا کردم که توش یه تست روانشناسی داره!! میگه کوالیتی آو لایفت چقَدَره... انقدر بهش حس خوبی دارم

البته یک کمم ازش می ترسم ، می ترسم اوضام خیط باشه :دی

ولی میخوام پرینتش بگیرم و تستاشو بزنم ببینم چیکارم

میخوام یکی ام به میم هه بدم بزنه ببینه اون اوضاش چجوریه

 

خیلـــــــــــــــــــی روانشناسی چیز ِ قشنگیه :):)

 

+ دیگه نمی ترسم که مکس اینجا رو پیدا کنه.. خب فوقش میکنه و با درونی ترین افکار  عقاید من آشنا میشه. فوقش پیدا میکنه دیگه. اگه پیدا کردی مکس، از همینجا بهت سلام می کنم :)

+ بانو ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقایع نوشت ِ مهرماهی

کل آهنگهای فولدری که کاملا بطور رندم توش آهنگ هست رو پلی لیست کردم و داره پخش میشه. قبلش آهنگ ِ تایتانیک بود که منو یاد وبلاگ "مرد پاییزی" میندازه. اینم آهنگ ِ "جام جهانی 90" هست که منو یاد علی ملعون می ندازه..

خب. برای من مهم نیست که اینجا از نظر دیگران به یه وبلاگ زرد تبدیل شده باشه که توش از ازدباج و مسائل به نظر ِ اونا چیپ صحبت میشه. مهم اینه که من حرفامو این "توو" می نویسم

 

دیروز دومین جلسه کلاسهای "بصیرت" بود. من عاشق این کلاسهام. فا و خواهرش هم اومده بودن که بودنشون خیلی خوب بود. هم توی اونجا کلی بغلشون کردم و از دیدنشون خوشحال شدم و هم بعدش سر لواشک فروشی و بعدم توی اتوبوس و بعد هم توی مغازه لباس نوزاد فروشی و بعدشم توی مترو تا ایستگاه دروازه دولت، کلی خندیدیم

هدست رو خواهره سرویس کرده. وز وز میکنه. میرینه به هرچی آهنگ که گوش دادی. الان نمی دونم آهنگه کردیه یا لری. که داره پخش میشه و فقط نصفشو می فهمم

امروز دومین جلسه ارائه ی آز سیستم بود برای ما. اولش یاسی هم نبود اما من خیلی رله بودم. با اینکه نخونده بودم اما استرس هفته پیش رو نداشتم. این یعنی کار نیکو کردن از پر کردن است. استاد هم ازمون راضی بود

قضیه خواستگاری تا به اینجا رسید که فعلا بابا باهاش حرف بزنه حضوری. اگه ازش خوشش اومد من باهاش تلفنی حرف بزنم ببینم اصلا بهم می خوریم یا نه؟ و در مرحله ی سوم اگر شرایط هنوز هم اوکی بود، بیاد خونه که ریخت هم رو هم ببینیم :دی

انصافا که چقدر سیستم خواستگاری و ازدواج در ایران مسخره هست؛ بیخیال...

 

با مکس ماجرا هرروز به خط پایان خودش نزدیکتر میشه..

 

استاد فیزیک2 امروز رام تر بود. هفته پیش قلاده شو نبسته بود هار شده بود و رید به حال من که البته مهم نیست و گذشت. استاد اونم از نوع فیزیک 2 ش کیلو چند؟

امروز با یه پسره آشنا شدم سر کلاس فیزیک دو که انرژیهامون بهم میخورد. منی که همیشه بدو می دوم میرم، با این اومدم تا هال ِ طبقه 4. و بعدش هم باهام داشت میگفت که به استاده چیو میخواسته حالی کنه و اون نفهمیده و اینا. بعدش هم ازم جزومو گرفت که بره کپی کنه.خیلی بامزه بود و چشمهاش خیلی پاک بود. خب بعد من رفتم دسشویی و کمی بعد بهش ملحق شدم و گفت خب برنامه ت چیه. همینجوری الکی الکی با هم در اولین مکالمه تا اهداف پیش رفتیم! گفت من حتما ارشدو که میرم. اصن شک نکن.. انقدر به انگیزه و هدفمند بودنش حسودیم شد که چی... گفتم بیا؛ ببین، ملت برا خودشون برنامه دارن. مثل من نیستن یه وری و علاف و آویزون که.. . بعدم تا طبقه اول که من میخواستم برم و اون میخواست بره 4، اومدیم و اونجا میخواستیم از هم جدا شیم، گفتم موفق باشی ، خدافس.. به دستام نگاه کرد که ببینه میارمشون جلو برای خدافطی یا نه؟ آدم رفتار کرد و زارپی همون اول دستشو نیورد جلو که آدمو تو رودرواسی قرار بده. بعدم که دید من دستمو نیوردم، رله خدافظی کرد و رفت. همه ی اینایی هم که گفتم در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. انقدر از رفتار ِ بالغانه اش خوشم اومد که چی.. سر کلاس هم بودیم داشت پاهاشو می خاروند، یه لحظه پاش معلوم شد، انقدر خوشم اومد که مثل همه ی پسرها یهو یه عالمه پشم و پیلی از زیر شلوارشون بیرون نمیریزه(!).. آدم تر تمیزی بود .. پاهاش شاید مو داشت اما خیلی نازک و معمولی و ..

تفکر والدانه ی نهی کننده هنگام نوشتن این پاراگراف که بر آن غلبه کردم: دختره خیره. به چه حقی از پای پسر می نویسی؟ به تو چه که پاش چجوری بوده. خیره سر.

 

فکر میکنم اولین مورد مشاوره ایم رو بطور غیر رسمی قبول کردم. میم هه. میم هه دختر دبیرستانی ای هست که از عدم عزت نفس شدید رنج می بره. به خودش احترام نمی ذاره. روابط عاطفی ای با هیچکس نداره و ...

تفکر ِ کودکانه ی نهی کننده هنگام نوشتن این پاراگراف که بر آن غلبه کردم: تو خودت روبرا نیستی. به بقیه میخوای مشاوره بدی؟

خیلی برام جالبه که می تونم کمکش کنم. اون بوضوح تغییر رو در خودش حس میکنه. هرکسی در یک سطح از سلامت روان بسر می بره و مسلما سطح من از اون بیشتره. برای همینه که می تونم و میخوام که کمکش کنم. من مشاور شدن رو خیلی دوست دارم

.

خانواده ما یعنی مای پَرنت، جهش ِ تفکری و پرش ِ عملکردی ِ بسیار شدیدی رو امروز به منصه ی ظهور (!) گذاشت. عملا مامانم به من عصری برگشت گفت "می خوای بری پیش ِ افسانه؟!!!!!!!!!"... لازم به ذکر است که افسانه آرایشگر ِ خانوادگی ما می باشد. کسی که دستی بس چیره در ابرو برداشتن دارد. ...

تمام صحنه هایی که قبلا هم ازشون حرف زدم از جلو ذهنم مثل فیلم رد شد ... اینکه بابام خشتـ.ـکمو کشید سرم سر ابرو برداشتنم.. اینکه چه زجرها توهین ها تحقیرها استرس ها روان پریشی ها و غیره رو تحمل کردم تا اون دوارن کذایی ِ دوسال ِ اول دانشگاه گذشت..

حالا، خواهرک ِ من.. در کمال ِ فرزانگی، چون موضوع و جریانات ِ من رو سر برداشتن موهای زائد صورت(!) یادش بود، هم سر برداشتن ِ سیبیل!!! (سه ماه قبل) هم حالا سر ِ برداشتن ابرو، به مامان گفت که اجازشووووووو از بابا بگیره.. که باز رَم نکنه بپره رو صورت ما چنگ بندازه... خواهرکم خیلی فرزانه عمل کرد .. و مامان هم اجازه سیبیل برداشتنشو(!).... هم حالا اجازه ابرو برداشتنشو.. از بابا _ اون مرد ِ وحشی در قبال مسائل اینچنینی_ گرفت .. حالا خیلی راحت میره افسانه.. بدون اینکه مثل من به ابروهاش گند بزنه ... یا یه عالمه استرس و فشار روانی و رنج و تحقیر رو تحمل کنه .. یا بدون اینکه ابروهاش ذره ای از خوشگلیش کم شه .........................

و حالا؛ جالبش اینه که منی که 4 سالِ پیش، در حسرت ِ یک "میخوای بری افسانه؟" موندن ، له له میزدم، حالـــــــا، اونقدر اون ترسها در من رسوخ کرده باشه که باز بترسم که اون وقایع گه دوباره تو زندگی من زنده شه... و به مامان بگم فعلا خوبم.. بیخیال!................................... من، درجواب ِ پیشنهاد ِ ولع انگیز ِ "میخوای بری افسانه؟"، بگم بیخیال............... یعنی عمق ِ فاجعه....

.

.

جمعه بچه ها میرن همدان. جمعه همایش جشن نفس هم هست که البته از 9 صبح تا 6 شبه (!) .. پارک هم خب البته هست.. . خیلی دوست دارم برم همدان ولی فکر نکنم مای فا*کین فَمیلی زیاد موافق باشن... به فکر دروغ گفتن افتادم که بعد ازش حس اشمئاز(اولین بار بود این کلمه رو تاپیک کردم!) بهم دست داد...

راستی! مامان از خواهر ِ خواستگاره پرسیده بوده نماز میخونه؟ گفته بوده که گاهی میخونه گاهی نه..اما روزه ش ترک نمیشه. مامان هم نمی تونسته چیزی بگه. گفت چون دختر خودمم همینه دیگه ! .. بعد حتما کلی تو دلش میخواسته چیز ِ بیشتری در چنته برای ابراز داشته باشه ...

 

من آدم ِ خوبی ام.

+ بانو ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خواستگاری؟

:D

خواستگار میخواد بیاد برام :D

البته باباهه هنوز اوکی نداده.. چون تازه همین یه ساعت پیش متوجه ماجرا شدیم. و خب بابا هم قاعدتا یک ساعت دیگه میاد خونه

کاشف به عمل آمد که 4-5 خواستگار ِ دیگه هم بوده که اینا اصلا به من نگفته بودنمنتظر

خب بابا بگین به آدم ، چرا نمیگین؟ نمی دونین اینا چقدر رو اعتمادبنفس آدم تاثیر میذاره؟!

مثلا من تاالان فکر میکردم یه سیر ترشی ِ کپک زدم که هیشکی طرفم نمیاد و نمیخواد بیاد...والاقهر

سه تا از اون سه چهارتا بشرح زیر می باشند! :D

- پسر ِ دوست ِ مامانم، دوسال ِ قبل!. پسره گفته بوده میخوام باباش با بابام همکار باشه که بوده..

سه چهار ماه پیش، در یک روز، دو تا!:

- پسر ِ برادر ِ دوست ِ بابام

- دوست ِ همسایه بغلیمون

 

هی روزگار.. اصلا مگه ما رو آدم حساب میکنن که بهم بگن؟ گفتم هی مامان چرا بهم نمی گفتین خب؟ بهم حس خوبی میداد؟ خب می گفتین... بعد گفت خب ما فکر کردیم مورد مناسبی نبودن و ردشون کردیم برن دیگه برا چی باس به تو می گفتیم

منم گفتم اوهوک

حالا مامان اینجوری میکرد: خب چیکارکنم ، بگم جمعه بیان؟

البته هنوز عروس ِ اصلی یعنی بابام بله نداده که بیان یا نهابله

خلاصه....

یادش بخیر مکس میگفت بعضیا الکی افتخار میکنن که ما فلان قدر خواستگار داشتیم،

منم گفتم آره پیف پیف، چه دخترای مزخرفی ان که به تعداد خواستگاراشون می نازن

ولی خب بلخره حس خوبیه دیگه مقبول بودن و اینکه بدونی یه کسایی میخوانت یا می خواستنت

 

بسه دیگه چقدر این نوشته زرد شد خودم حال بهم خورد

.......

 

+ امشب به یه دختری 24 ساله میگفتم بابا تو که شوهر داری استرس‌ت برا چیه :D گفت ایشالا بزودی خبر عروسیتو بشنوم.  ببینم نکنه دعای اون گرفت؟ :D

 

ادامه مطلب
+ بانو ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فا*ک یو آل آو د ورلد...............

شعر و شعور ِ یاد داده شده ی بچگی:

 

منم بچه مسلمان

کتابم هست قرآن

رسولم داده فرمان

که وقت صبح گاهی

کنم شکر الهی

 

سر یه کلاس قرآن که مامانم تو خونمون گرفته بود و کلی زن چادری جمع شده بودن خونمون.. معلم قرآن خانوم طباطبایی بهم گفت دخترم یه سوره بخون.. نمی دونم شایدم مامانم خواست جلو دوستاش فخر بفروشه.. فکر نکنم مدرسه می رفتم.. شروع کردم حمد رو خوندن.. همه تشویقم کردن..

17 سال بعد... یه روزی مثل 24 مهر 90... مامان ِ اون دختربچه هه ازش پرسید چرا نماز نمی خونی... رو اعصاب دختره جفت پا رفت... به لجن کشید اعصابشو در اصل.. دختره گفت چون من از یه عمل پوسته ای بیزارم.. که چی دولا راست شم.. خدا کو.. خدا هیچ کاری به کار ما نداره.. خوندن و نخوندن چنین چیزی چه فرقی میکنه.. منکه فرقی در خودم احساس نمیکنم.. حوصله ندارم بخونمش...

مامانه بیخیال نشد.. گفت اینهمه کتاب که خریدی رو چرا نمی خونی... که دیگه اینجا جفت پا رف رو اعصاب دختره یا همون بانو... بانو به انزجار کشیده شد..سرش داد کشید.. در کمال ادب بهش گفت بهتره خفه شه.. بهتره فکر نکنه تنها کسی که برای بانو نگرانه مامان بانوئه.. بهش گفت بهتره خفه شه و فکر نکنه بانو خودش عقل نداره... نمی دونه دغدغه های زندگیش چیاست....

مامان ِ بانو گیر داده بود که بگو ببینم.. فکر میکنی کسیکه با کامپیوتر انقدر وقتشو می گذرونه آدم موفق تریه.. یا کسی مثل تو... مامان ِ بانو نمی دونست که بانو داره چه آهنگ ِ مهمی گوش میده.. کسی هست اصلا که اهمیت یک آهنگ رو بفهمه ؟ .. همین آهنگی که در پست قبلی گذاشتمش؟؟؟ آهنگه داره میگه یه خلا یه سوراخ تو زندگیمه.. داره میگه تنهاییمو بکش.. داره میگه این خلا ئه داره منو می کشه... داره میگه احساس عدم توانایی در رسیدن می کنه .... چه چیزی می تونه بهتر از این آهنگ دغدغه های زندگی منو بهم بگه... بعد مامانه که نمی فهمه اینا رو ؟ مامانه اصلا هیچی نمی فهمه .. میگه آهنگ داری گوش میدی؟ چه کار مهمیییییییییی!... مامانه مسخرم میکنه .. فا*کین مامای ِ من منو مسخره میکنه ... کلاس رفتن ِ اسلام شناسیمو مسخره میکنه .. هار هار به ریشم می خنده میگه کلاس تو میری؟ آره! دیدم! چقدر که تو کلاس میری..... مای فا*کین مامای ِ من، کسی که بهش میگم ایف یو دُنت لاو میف هوو  لاو می؟ به ریشم میخنده ، منو تمسخر میکنه .... هِیت...هِیت...... خاک بر سر ِ خرت که نمی دونی با این اعمال شنیعه ات چه گندی به روانم زدی و می زنی...

بعد از اینکه احساسات ِ خوبم رو از آهنگه جر داد کامل، و اون دری وریها رو بارم کرد... یک عالمه حرف بشکل داد سرش هوار کردم و بعدم رفتم کپه مو گذاشتم.. البته خوابم نبرد ولی فقط کپه مو گذاشتم... بعدم بصورت عصبی بسرعت ناهار خوردم .. آروم بهم گفت دوغ نمی خوردی؟.... انگار مثلا محبتش تنها در همین حد خلاصه میشه .. که به سفارشم برای دوغ عالیس بخره و بذاره تو یخچال.. و بعد از اینکه بطور اسهالی رید تو اعصابم، کامل که انی م کرد... بعد بهم بگه دوغ نمی خوری؟....

منم دوباره اومدم و بعد از ناهار.. دارم همین آهنگه هول این می رو گوش میدم ... دارم ازش لذت می برم.. دارم باز توی خلسه .. توی خلأ ، غرق میشم.... و می شنوم کیل آل مای لونلینس...

گفتم دلخوشی ندارم تو زندگیم.. گفت چه دلخوشی ای میخواستی داشته باشی که نداری... بغض کردم و رفتم اتاق و بحث رو کات کردم و همون کپه ی مذکور رو گذاشتم...

بغض کردم چون نتونستم بهش بگم دلخوشی ِمن عشق می باشد.. خاک تو گور هرکسی که تمسخرم کند .. یعنی لعنت بر کسی که الان به من خندیده باشد.... گفتم تو دلم دلخوشی ِ من عشق است و تو اون رو میخوای ازم بگیری... چرا چون شهرستانیه... چون نمی تونی بشناسیش... فا*ک بر چنین دلیل مسخره ی فا*کی ای..... فا*ک بر عشق بی حاصل ... فا*ک بر فردای نامعلوم....

عصیان. داشتم فکر می کردم چی بود دلیل اون چیزی که اون روزها فکر می کردم چرا همه ی مردم عصیان نمی کنن... بعد تازه الان یادم اومد... دلیل اینکه قبلتر ها تعجب میکردم از اینکه چرا مردم عصیان نمی کنن.. این بود که می دیدم ای بابا.. شما ها که هیچ کدوم نیازهاتون برآورده شده نیست.. شما که هیچ شادی ِ عمیقی توی زندگیتون ندارین...شماها چطور عصیان نمی کنین؟.. چطور راحت سرکلاس نشستین و دری وری های استادی رو گوش میدین که سوادش از خود شمام کمتره.. چطور نظام آموزشی ِ فا*کی ِ کشورتون رو به این راحتی پذیرفتین؟ ....

حالا عصیان در من حلول پیدا کرده ....

1.امروز صبح از خواب پاشدم میخواستم نوار ورزشی رو بذارم و ورزش کنم .. میخواستم آندورفین ترشح کنم .. میخواستم از بی حالی و خمودی دربیام..

2.دیشب یا امروز بود که داشتم فکر میکردم که برای روزانه م برنامه بریزم.. داشتم فکر می کردم که برای ساعت استفاده از کام.. برای درسهام.. و .. برنامه بریزم .. داشتم فکر می کردم که تمریناتمو حل کنم ...

اونوقت مای فا*کین مامای من ... بدون توجه به این دو تا و کلا اینکه تو کله ی فا*کی ِ من چی میگذره... برمیگرده به من انذرزهای فا*کی میده .... یعنی ریدم بر مادرانی که نمی دونن.. نمی دونن.. و انگار تا ابد نخواهند دونست.... بچه که بودم نمی دونست نباید کتکم بزنه .... نمی دونست نباید منو خاص و تابلو کنه بین جمع .... نمی دونست نباید بترسوندم .. نمی دونست باید بذار بچگی کنم ... بلوغ رو بطرزی احمقانه و با کلمات عربی چندش آور بهم حالی کرد و اونم خیلی دیر.. طوری که از دیدن ِ اولین خونم از ترس بدو بدوم برم پیشش برم و با وحشت بگم مامان داره از اونجا*م خون میاد... با مسائل جن*سی درگیر.... لولیده توی سایتهای فیلان و مفاتیـ.ـح الجـ.ـنان!... بزرگ تر که شدم سر سیبیل برداشتنم گریه کرد ... انگار که پر*دم مثلا پاره شده... یا اون باباهه که کتکم زد ... گفت با اتوبوس نیاد که می برن بهش تجا*وز می کنن.... سر ابرو برداشتنم ما*تحتمو با خشتـ.ـکم یکی کرد .. که چرا.. دو سال ِ تموم می ترسیدم از اینکه ابروهامو دارم ذره ذره برمیدارم ....

این بودن... مای فا*کین پَرِنت ِ من این بودن.... ولم کردن توی دنیا و فکر کردن برام سنگ تموم گذاشتن... فکر کردن که من الان اغنا از نیازهای مختلفه ام و کامل و تکمیل.. بدون هیچ عقده ای ... بدون هیچ نیازی... که حالا و امروز ِ روز ، وقتی برمیگردم بهش میگم من هیچ دلخوشی ای ندارم .. با تعجب بهم زل بزنه بگه چی میخواستی داشته باشی که نداری؟ ....

حالا شده م یه عقده ای پر از ترس ِ مفلوک ِ بدبختی که مادرش در سن 22 سالگیش بزور چوب توو ما*تحتش داره فرو می کنه که یه چیزی شو. زودباش مهندس شو. پروژه تو بنویس. کاراتو بکن. انقدر پای کامپیوتر نمون. _اصلا کسی می دونست که اصلی ترین علتی که من کامپیوتریست!!!!! شدم این بود که مجوز استفاده همیشگی از کامپیوتر_تنها عشقی که همه جوره اغنام میکرد_صادر بشه؟_................

هاهاهاهاهاهاهاها...............

 

Fu*ck U ALL....

 

+ بانو ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عاشق ِ اینم الان یعنی

The hole in me
I cannot reach
The one who bleeds
Please set him free
The hole in me

The hole in me
That no-one sees
The hole too deep
Inside of me

What have I done?
Treat me tonight
like a movie star
Who will never die
Always surrounded by

girls like you


Kill all my loneliness

The hole in me
That never sleeps
Born with me
It's killing me

What have I done?
Treat me tonight
like a movie star
Who will never die
Always surrounded by
girls like you
Kill all my loneliness

.......

+ بانو ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یا

واقعاً بقول سهراب کیمیاست فراموشی. هرچند که ذهن من هیچ وقت یه سری چیزا رو یادش نمیره ولی، در لحظه خیلی چیزا فراموش میشه.. مثلا در لحظه ی دیشب که بابا بطرز نفرت انگیزی _نمی دونم چرا_برام ناز کرده بود و من بدون هیچ کلامی سعی می کردم نازشو بخرم، اون لحظه یادم رفته بود که در سن 19 سالگی سر ِ رژ زدن کوبیده بود تو صورتم...

اون لحظه یادم رفته بود که چه وحشی صفت ِ گاوی بود...

و این فراموشی بنفع آدم بدهاست. چون آسیب دیدگان ِ آدم بدها، بدی های نفرت انگیزی که در حقشون کردن رو فراموش می کنن... اون لحظه فراموش می کنن و بازم نازشون رو می خرن...

.

آهنگه میگه

i'm a creep

I'm a weirdo

هرچی هم توی نت سرچ میکنم که این دو کلمه ی لعنتی یعنی چی.. جواب درست حسابی بهم نمیده..

.

مامان برای بار دوم با ازدواج من و مکس مخالفت کرد

من و مکس جرأت ِکات کردن با هم رو نداریم...

درباره این موضوع کسی حق نداره نظری بده منظورم توی این کامنت دونی ِ لعنتیمه.

+ بانو ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اعترافات تکان دهنده ی بانو در رابطه با ازدباج_ یا همان پستی که خورده شده بود

دیشب از مطب که بیرون اومدم پایین مطب یه طلافروشی دیدم.

یه حلقه خوشم اومد، قیمت کردم. 480,000 تومن. خوشگل بود و ساده. یه 3-4 میلیمتر برلیان روش داشت فقط. طلا سفید بود

آخه نیست دارم عروس میشم، حتما باید حلقه قیمت کنمدروغگودروغگو

یه جور ویر ِ زنانه بود برای قیمت کردن ِ اولین حلقه در عمرم

 

بعد سر چهار راه یه جا دیدم نوشته بود ثبت ازدواج.

بعد جلوتر توی مسیرم یه باشگاه عروسی هست که توش عروسی بود. مردهای کت شلواری و خوشتیپ دم در وایستاده بودن و احیانا قرار بود به مهمونها خوش آمد بگن

رفتنه که می رفتم مطب دکتر، سوار ماشین که بودم یه زوج جوون رو دیدم که سفید پوشیده بودن جفتشون تقریبا، و خیلی خوشگل کنار هم راه می رفتن. حین سبقت گرفتن از بغلشون، من به اونها با حسرت نگاه کردم و اونا به من. من به زوجیت ِ اونها حسودیم شد و اونها به ماشین قراضه ی من..

تو مترو یه دختری بود که معلوم بود همسن و سال ِ خودمه. ابروهاش بطرز خیلی باحالی خوشگل برداشته شده بود. محو ابروهاش شده بودم. بقدری قشنگ بود که تو دلم گفتم میشه ابروهای منم این شکلی شه؟ اصلا نازک نبود و اصلا فرم دار هم نبود ابروهای خودش بود که با یک خط کاملا صاف نه کلفت نه نازک، کاملا زیبا برداشته شد بود و به انتها رسیده بود..

به حلقه ش نگاه کردم و دیدم که باید حداقل 5 برابر قیمت حلقه ای باشه که من قیمت کردم آخه یک عالم برلیان و الماس انگار روش بود.. دختره چادری بود و خوشگل هم بود. البته سبزه بود. به بالای شالش هم از این طلقهای سفت نگه داره ی جلوی شال و روسری زده بود. یه دونه گوشواره هم از دستفروش مترو خرید

ایستگاه شریف پیاده شدم تا برم ماشینو بردارم بیام خونه. تو راه یه پفک خریدم تا خرت خرت کنه زیر دندونام تا از استرس و عصبیّت خاصی که پیدا کرده بودم خلاص شم. تقریبا کلشو خوردم و توی ماشین همینجوری نشسته بودم و خش خش می جویدمش و حرکت نمی کردم برم خونه م با اینکه هشت ِ شب بود!

....رسیدم خونه.

+ از مطب دکتر بیرون اومدنی، بعد از اون طلافروشیه، از بغل بستنی فروشی ِ مسیرم هم رد شدم. خیلیا روبروی بستنی فروشی نشسته بودن و داشتن بستنی می خوردن. من می ترسم جلوی جمع  تنها بستنی بخورم. برای همین علی رغم اینکه خیلی دوست  داشتم، مجبور شدم به نفسم نه بگم و رامو بکشم بیام. به خودم گفتم مثلا فکر کن ماه رمضونه. و اینجوری نفسمو گول زدم. البته اون گول نخورد. و وقتی از جلوی باشگاه عروسی رد شد، یه شاخه دراز بید مجنون جلوی باشگاه رو از سر عصبیّت کَند و پیچید دور دستش. همه یه جوری نگاش می کردن که این چیه به دستش پیچیده. یه عالمه برگ بید مجنون سبز دور دستم بود. تو مترو هم که نشستم دور دستم بود. به نگاههای متعجب یه وری زبون درازی ِ ذهنی می کردم. این یه انتقام بود از جانب ِ نفسم از اینکه چرا بهش بستنی ندادم یا چرا عروسیش توی اون باشگاه در اون شب نبوده یا چرا مجبوره فقط از دور تابلوی "ثبت ازدواج" رو ببینه و رد شه یا چرا فقط مثل احمقها میره حلقه "قیمت" میکنه درحالیکه عمرا قرار نیست بخردش و هرسری پشت ویترینهای طلافروشی مثل احمقها حلقه انتخاب میکنه و یا به ویترین لباسهای عروس خیره میشه بعد هم راشو میکشه و میره ....

++ :)

+ بانو ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نوشته ای که خورده شد

یانی آدم را آرامش میدهد. لامصب انگشتهایش روی پیانوها می لغزد. یانی بهترین آرامش دهنده ی روان است و از آن می توان بعنوان داروهای آرامبخش استفاده کرد..

می خواستم یک خروار بنویسم که البته منصرف شدم

 

+ خوشحالم بطور فیزیکی سالمی حیات. ولی ظاهراً گیرپاژ نموده ای؛ چه بد... مثل همیشه خوب باش

+ بانو ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

200: نگرانی برای دوست

سلام ِ دوباره حیات

نمی دونم چرا به دلم دلشوره راه پیدا کرد...

چقدر مزخرفه تک تک ِ سلولهای این دنیای گه ِ مجازی که توش دستت به هیچ جا بند نیست و هیچ رقمه به کسی، دوستی، عزیزی که در این همهمه ی مجازی برایت مهم است، دسترسی نداری....

مثلا اگر بلایی سر ِ تو آمده باشد من چگونه می توانم بفهمم؟؟؟

چگونه می توانم از حال ِ تو جویا شوم درحالیکه هیچ دستاویزی ندارم...

 

چقدر نگرانی مزخرف استـــــــــــــــــــــــــ.......................

+ بانو ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

معجزه ی موسیقی درحالیکه احساس خاصی به دل داری

البته که هنوز برف می بارد عزیزم. البته که هنوز برف می بارد...

وارد بلاگ crawl into me _برای دومین، سومین بار_ از صفحه ی آپدیت های پرشین بلاگ شدم و همینکه دیدم آهنگ "سیکرت گاردن" را دارد از ته توی بلاگش و از یه جای مخفی پخش میکند، فوری خارج شدم. حال ِ خوبم را از سر راه در نیاورده ام که بدهمش دست یک آهنگ ِ اندوه انگیز و گند بزند بهش.بله... و من حالا برای خودم آهنگ بی نظیر ِ دیگری دارم...

با من صنما، دل، دل.. دل یک دله کن

گر سر ننهم آنگه...آنگه گله کن

مجنون شده ام، مجنون شده ام، از بهر ِ خدا

زان زلف ِ خوشت جانا... یک سلسله کن...

با من صنما، دل، دل... دل یک دله کن....

گر سر ننهم آنگه...آنگه گله کن

مجنون شده ام، مجنون شده ام، از بهر ِ خدا

زان زلف ِ خوشت جانا... یک سلسله کن...

...

.

آهنگ یعنی این. یعنی چیزی که سر حالت بیاورد. شور و شوقت را بیانگیزد. بزرگت کند. آرام و صبورت کند. بهت حس خوبی بدهد...

.

ای مطرب ِ دل، زان نغمه ی خوش، زان نغمه ی خوش

ای مطرب ِ دل، زان نغمه ی خوش، زان نغمه ی "خــــــــوش"، این مغز ِ مرا، پرمشغله کن

پر مشغله کن.....

.

و من "عاشق" این طرز ِبیان ِ "خـــــــــــوش" ِ کشدارت هستم محمدرضا...

.

سی پاره به کف در چله شدی، سی پاره منم، ترک ِ چله کن..

.

این بیت را نمی فهمم. هست کسی آیا که مرا در این معنی یاری کند؟

.

ای مطرب ِ دل، زان نغمه ی خوش، زان نغمه ی "خــــــــوش"، این مغز ِ مرا، پرمشغله کن

پر مشغله کن.....

.

ای موسی ِجان، چوپان شده ای

بر طور بر آ ، ترک ِ گله کن

.

ای مطرب ِ دل، زان نغمه ی خوش، زان نغمه ی "خــــــــوش"، این مغز ِ مرا، پرمشغله کن

پر مشغله کن.....

.

.

با من صنما، دل، دل.. دل یک دله کن

گر سر ننهم آنگه...آنگه گله کن

مجنون شده ام، مجنون شده ام، از بهر ِ خدا

زان زلف ِ خوشت جانا... یک سلسله کن...

+ بانو ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نزدیک 200

دلم برای نوشتن تنگ شده است

+ بانو ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

انتظار..

سلام حیات

باورم نمیشد برای پست جدیدم کامنت نذاشته باشی

هنوزم باور نمی کنم

شایدم خوندی‌م و حوصله نظر دادن نداشتی... اما تو که همیشه حداقل به قدر یه کامنت گذاشتن حوصله داشتی...

:|

+ بانو ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گهم مـــــــــــــــن گهی ســــــــبز و زردممم....

زندگی ِ من خالیست. من چیزی برای عَرضه ندارم. شاید من بی عُرضه هستم. نبود ِ مامان مرا دیوانه خواهد کرد. شاید بدون پول(=بابا) بشود زندگی کرد اما بدون محبت(=مامان) هرگز. من دیوانه هستم. دیشب اسمارتیز رفت مالزی. امروز به مکس اسمسی ندادم. امروز ظهر ساعت دوازده و نیم که مامان بیدارم کرد تا برای نئیس اسمس بدهم، یه گوشه ی متکایم کامل خیس بود. چون آب دهنم ریخته بود. چون داشتم خواب خوراک ِ قارچ میدیدم. جدی می گویم. گفته بودم که. من دیوانه هستم. چرا مامان نباید خودش بتواند اسمس بدهد؟ چرا مادر نازنینم تا این حد از خودش غافل شده است؟ مامان دوباره شده است سرویس ِخواهر. این را ببر اون را بیار. چرا؟ چون نازنین است. چون دلش نمی خواهد پولهای بابام رو بریزد توی حلقوم یارو مدیر سرویس مدرسه. چون مامان بی نظیرم "انسان دوست" است. صبحانه ای در ساعت یک و نیم بعد از ظهر یعنی چهار-پنج خوشه کوچک ِ انگور قرمز بی دانه + یک لیوان آب. از شیرکاکائو دامداران ِ خوشمزه هم نمی خورم که نئیس دعوایم نکند باز همه را خودری برای من هیچی نذاشتی. اینکه چرا انقدر دیر بیدار می شوم برای اینست که شبها با مکس می چتم. تا هر زمان که اون خوابش بگیرد. خب که چی؟ هیچی. نتیجه اینکه بین رفتن و ماندن در نوسانیم. اصلا این چیزها مهم نیست. شایدم مهم است. بهرحال زندگی ِ من رفته روی هوا. از صبح ِ نزدیک ِ ظهر یا ظهر که از خواب بیدار می شوم، نمی دانم کی ام، چی ام، چکاره ام، توی این دنیای لعنتی چه میکنم. از خودم بیدار که می شوم می پرسم یعنی دوباره شروع شد؟ دوباره ماراتن ِ فکری برای اینکه این سه سوالِ اخیر را جواب بدهم شروع شد؟ تختم را مرتب نکردم موقع پا شدن. تخت مرتب کردن برای من یک موقعیت ِ استراتژیک دارد. تختم در حکم ذهنم است. اگر موقع بیدار شدن تختم را مرتب بکنم و بعد بروم دسشویی، بمعنای آنست که ذهنم خلوت است، اگر تختهای خواهرا را هم مرتب بکنم و بروم، به معنای اینست که واقعا حالم خوب است. اما اگر نه تنها تخت آنها، بلکه تخت ِ خودم را هم مرتب نکنم، به معنای اینست که ذهنم واقعا شلوغ است. همینجوری میزنم به چاک و می روم دسشویی. می آیم بیرون و میرم توی آشپزخانه. یه عالمه ظرف کثیف می بینم که توی سینک جمع شده. حتی حال ندارم بریزمشان توی ماشین. همینجوری گه گرفته رهایش میکنم می آیم توی هال انگور خوری. توی هال یه عالمه برگ بیمه روی زمین پخش است. باید نوشته شود. حالم بهم میخورد. حالم از شلوغی و کثیفی بهم می خورد. وقتی جایی کثیف و بهم ریخته است انگار ذهن منست که بهم ریخته است. انگار واقعا توی مغز من تختهای مرتب نشده و ظرفهای کثیف ِ توی سینک و برگه بیمه های پراکنده ریخته می شود و هم زده می شود. بابا تروخدا مرتب باشید. خانواده ی عزیزم مرتب باشید. البته از شما نمی شود توقعی داشت. چون یا شدید سرویس دخترتان. یا دارید می دوید سمت دانشگاه و مدرسه جدیدتان. یا دارید می روید سراغ کارتان تا یک لقمه نان حلال دربیاورید. فقط منم که الاف روزگارتانم و شبها بیدارم و با مکس می چتم و روزها می خوابم تا ظهر و بعدش تا شب که باز با مکس بچتم در فکر اینم که توی زندگی ِ لعنتی ام دقیقا دارم چه غلطی میکنم. در فکر اینم که توی زندگی ِ لعنتی ام دقیقا دارم چه غلطی میکنم. به علت اهمیت دوباره ذکر شد. الان دوست دارم بروم این خانه ی گه گرفته تا تمیز کنم. تا مامان ِ نازنینم که می آید تو بداند دختر یک لا قبایش به فکر این خانه و زندگی است. تا کمی از خستگی هایش در شود. مامان ِ نازنین داشت اون روزی بهم با آب و تاب از ضمیمه ی جدید همشهری ، "6و7" حرف می زد. بهم کلی قشنگ وبا علاقه توضیح داد که توی این روزنامه جدید چه مطالب خواندنی ِ جالبی که نوشته نشده و اینها، و حتما بخوانش خب؟;;) منم چون مغزم از فکر کردن به موضوعی که عرض کردم، اون روز گه گرفته بود، فقط تونستم خیلی سرد بگم مرسی :). اونم یه لبخند زورکی. الان موقع انگور خوری دیدمش این 6و7 را. برداشتمش، قبل از هرچیز صفحاتش را مرتب کردم چون من ویر ِ مرتبی دارم. و بعد شروع کردم به خواندن ِ زیر ِ عنوان ِ صفحه اولش. "6و7، ضمیمه ی آخر هفته های روزنامه ی همشهری" . یک عکس گنده از کاردان هم انداخته بود روی صفحه اولش. پایین ِ صفحه اول تبلیغ محصولات اوریف لیم بود! تعجب کردم. نوشته بود عرضه کننده محصولات اوریف لیم (غیر شبکه ای) یادش بخیر یکی از دوستام قرار بود توی اینجا که خودش هم کار می کرد، برام کار جور کنه، فرم و اینا هم پر کردیم، اما دقیق هفته ای که قرار بود کارمو شروع کنم شرکتو پلمپ کردن =))) . خوش شانسی که منم یعنی. خیلی مزخرف بود. به فکرم رسید به این دوست اسمسی بدهم و حالش را بپرسم. که خب نپرسیدم. خب بگذریم. مسئله اینست که من فکر میکنم روانی شده ام. کتابهای انسانی را هم خریده ام. دوم و سوم. دوست دارم تحت یک سیستم مدون بخوانمشان. یعنی آموزشگاهی چیزی. اینجوری بهم حال نمی دهد. فعلا باید فکر پروژه باشم. دیشب (یعنی همین امروز صبح)  خواب دیدم که باز با عسگری برداشته ام پروژه ام را =)) ولی ماشالا توی خواب خوب اخلاقش برگشته بود و مهربان و آدم شده بود. جالب بود برام توی خواب. و خوشحال بودم که باهاش برداشته ام. منظورم اینست که فعلا باید فکر پاس کردن دروس ترم آخرم باشم تا انسانی خواندن و روانشناس شدن. راست که روانشناس ها خودشان روانی اند؟ نمی دانم. گه گه گه باد بر خانه ی نا مرتب و دروس ِ پاس نشده. می روم این قورباغه های لعنتی را قورت بدهم تا بعد از این چند ماه تازه فکر کنم توی زندگی ِ لعنتی ام دقیقا دارم چه غلطی میکنم. نقطه‌ــــــــــــــــــــــــــــــــ.........سر خط. :|:|:|

بعد نوشتی که به صحتش اعتقاد ندارم: شایدم من این زندگی لعنتی را زیادی به خودم سخت گرفته ام...

+ بانو ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزور

دیروز صبح حدود ساعت 9 و نیم نتایج را دیدیم و نئیس پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود

حدود ساعت 11 رفتم و کتابهای انسانی را خریدم.دوم و سوم

12 تا 2ی بعد از ظهر توی ترافیک بودم تا بلخره به فا رسیدم، با هم توی یک رستوران که گارسونهاش یه مشت گاومیش ِ چرک‌اخلاق بودند ولی غذاش خوب بود، غذا خوردیم. و بعد براش ماجرای مکس را تعریف کردم و بعدش هم رفت و منم آمدم خانه

امروز برای اولین بار پنکیک گوشت درست کردم که خیلی خوشمزه شد. بابا بطرز ناشیانه ای پرسید: اسمش چیه؟ پهن کیک؟!!

با بابا تریپ دعواهای زیادی داشتیم و داریم تاجاییکه باز برام شده مثل قبلها که فقط در حدی که بابامه باید بهش احترام بذارم و اینا..

امروز با اریکا و پرنیا حرف زدم

دیگه راحت اسمها رو می نویسم  مگه من چقدر می تونم هی بترسم از اینکه پیدام کنن؟ گور باباشون...

سیبیل دارم قد ِ اکبر آقا قصاب، ابروهامم درومده شده پاچه بز. عین ِ عزا زده هام ولی نمی دونم چرا واقعا انگیزه ندارم حالی به ریخت ِ نکبت بارم بدم. پیش فا هم همینجوری پشم و سیبیل بودم.ولی به نیت ِ شهربازی ِ فردا با پسرداییها-دخترداییها، مجبورم صفا بدم ( اصطلاح فهیمه...یادش بخیر)

نت ِمکس سه روزه قطعه و از وقتی سفر رفتم هم با هم نحرفیدیم...فا امروز عکسشو دید.. ... : )

الف.هـ تولدم رو بهم تبریک گفت.. باورم نمیشد...

مَهســ.. و مُحــ..ـ_دو یار ِ عاشق_هم تو سایت تبریک گفتن..

 

من از وبلاگ نویسی جدا شدم و کور خوندم اگه فکر کنم با این بزور نوشتنم وبلاگ نوشتم

فقط نوشتم که نوشته باشم   چون این روزا کلی اتفاقاتی افتاد که دوست داشتم یه جایی ثبت بشه

+ بانو ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من خوبم، تو خوبی

خب... ماه مبارکمان هم تمام شد و این بار آخرین دفعه ای ست که تا 7 و 8 صبح بیدارم و بعد از اون تا 6 و 7 عصر خواب ...

دوست داشتم در این لحظه با تپانچه منفجر می شدم .. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد .. یا حالم واقعا بد باشد ، نه، فقط پاشیده شدن به در و دیوار در این صبح زیبای شهریور ماهی، درحالیکه تمام شب را بیدار بوده ای و گاه غذا خورده ای و گاه حرص، می چسبد ...

آستین بلندِ قرمزم به تنم گرم می شود... و باید درش آرم... و حتی شلوار تو کرکی ام را ... داغ که کنم، گر که بگیرم، از فکر و خیال، باید خالی شوم و خنک .. و چه خوب که کسی توی انباری کوچک نیست ...

من برای زندگی ام هیچ غلطی نکرده ام

من مدیون زندگی ام هستم .....

من به زندگی ام خیلی دین دارم...

 

اوقات ِ آزادم با صحبت کردن با مکس می گذرد... جز این زندگانی ِ دیگری ندارم؟

دارم. رمضان مانعی بود.. از فردا دوباره زندگی شروع می شود .. کتابهای انسانی را می خرم ... به دخترک تدریس می کنم ... به زندگی ام "فکر" می کنم ... عبادت را "واقعی" و رئال می کنم ....

 

چرا بیرون از موسیقی جهان هیچ است؟ چرا تا این دو تا هندزفری ِ بهشتی را از توی گوشهام در می آورم، در هیچ، در خلأ، در نبودن و نیستی و هیچ غرق می شوم ؟ ... من چرا انقدر "سمعی" ام ؟ ....

ترسم کنار من است اما دیگر آنقدر قدرت ندارد که مرا بیاندازد، عقیمم کند_هرچند عقیمی برای مردان است؛ اما کلمه ای بهتر برای بیان حسم نیست_.... عقیمم کند و نگذارد بنویسم بدون سانسور از خودم و حسهام و فکرهام حتی اگر مکس مرا پیدا کند و همه ی این ها را بخواند ...

همه خوابیده اند و قرار است روزشان را تا یکی دو ساعت ِ دیگر آغاز کنند... خیلیها هم روزشان را تا الان آغاز کرده اند ... فقط منم که علاف ِ روزگارم اما دیگر تمام شد .....

گندمال کردن ِ زندگی م بس است ، من باید کاری بکنم ....

با سیم های شاه ِ سازها کنار نمی آیم... یعنی برای من دیگر دیر شده است ... پس شاید روزگاری بعد تر، بقول ِ emir، یک سازِ ِ صاف تر را انتخاب کنم .....

من زنده ام هنوز و دارم فکر می کنم ....

من به آن هدفهای زیبا که به اصرار تو نازنین نوشتم، به تکمیل کردن ِ چیزی که ازم خواسته بودی، دارم هنوز فکر می کنم ...

من بزودی دست به کاری زنم که هیچی و پوچی سر آید ....

 

+ Countdown ِ عزیز ... ببخش که قیقاج زده ذهن انگار..البته امیدوارم بیایم و باهات حرف بزنم ..

 

و مهمتر از همه اینکه نمی خواهم بخوابم .. نمی خواهم بخوابم و دوباره در هیچی ِ خواب غرق شوم ... اصلا می خواهم از سامان و مهدی نقاشهای خانه بنویسم... از دیالوگ های بامزه و خاصشان، از شکل و ریخت و مدل و فکر و تیپشان، از حرفهاشان و زندگی شان....

از اینکه آن روز ِ بارانی را با چتر بیرون رفتم و قدم زنان به زندگی ِ در باران نگاه کردم... به بودن ِ گیاه.. به طعم ِ خوش ِ صدای باران ِ شدید بر سقف ِ چتر...

من دارم به کجا می روم؟ استعداد حرام شده ای نباشم که جوانی اش را تباه می کند ؟ .... چقدر من دیر می کنم برای "بزرگ شدن" ، "خوب شدن" ، "عالی زندگی کردن"، "به جایی رسیدن" ؟........

چرا انقدر دست نمی جنبانم...............

+ بانو ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مصلوب

از دیدن کامنت دوستانم بسیار شاد شدم. حیات و پادشاه مجنون ؛ بسیار به من لطف داشتید و بودن ِ تان خوب است و مرسی که هستید، این بزرگترین جمله ای ست که وقتی از دوستی خوشحالم، به او می گویم

شاید مکس وبلاگ مرا پیدا کرده که بهم ریخته و شاید هم نه. چون دقیقا از روزی که پست قبل را زدم و هیچ وقت هم پشیمان نخواهم شد از زدن حرفهایم، از آن روز بهم ریخته و ..

زندگی مان را ماه رمضان حسابی بهم ریخته شبها بیدارم تا سحر و بعد اندازه یک کروکدیل می خورم و تا خرخره آب هم می بندم به شکمم و بعد تا بعد از ظهر می خوابم و وقتی هم که بیدارم می شوم منتظرم تا افطار شود، اینست زندگی ِ هرروزه ی من که اگرچه از آن دل ِ خوشی ندارم اما تماما غلط نمی دانمش و دوست ندارم به آن بی احترامی شود

این زندگی ِ نباتی ِ بخور و بخواب و عاری از هرگونه انسانیت مرا دوباره به انتهای جنون برد به انتهای حیات ( چه جالب که تلفیق اسم شما دو تا شد ) و دوباره تا منتهای بیخودی از خود پیش رفتم

شکر خدا که دوستی در این بین همراه من بود در چت و من براش تا توانستم گفتم و گفتم و استفراغ ِ فکری کردم تا اینکه خالی شدم

بهش گفتم از زندگی کردن خسته شده ام با فلسفه وجود مشکل دارم اینجا تنگ ِ منست از این دنیای دنی بیزارم دلم یک آلونک در بهشت را می خواهد فقط دلم می خواهد از اینجا بروم . از این تکرار شب و روز خسته شده ام دیگر به چیزی علاقه ندارم هیچ آرزویی ندارم و ........

نشانم داد که به کم قناعت اگر کنی خدا را رنجانده ای و از طرفی جهالت ورزیده ای چرا که به آن آلونک که برسی و قصر ِ دگران را ببینی حسرت خواهی خورد

یادم آوردکه در دنیا لذتی بالاتر از این نیست که کار نیکی برای کسی انجام دهی و گرهی از کار ِ کسی باز کنی، یاد ِ وقتی افتادم که دلم می خواست داوطلبانه بروم سرای کودکان معلول نزدیک ِ خانه مان و برایشان افتخاری کار بکنم ، حدود 4-5 ماه پیش این فکر توی سرم بود

یادم آورد که چشیدن ِ لذت ِ کمک به دیگران تنها لذت ِ مانای زندگیست که می توان هنوز به آن اتکا کرد

و گفت : گفتی به هیچکس ظلمی نکردی ( الان که فکرش را میکنم می بینم شاید کسی را نکشته باشم و از کسی دزدی نکرده باشم یا.... ولی ظلم های ریزه ریز را که می داند که انجام داده ام یا نه ؟ )  . گفت و قبل از همه به خودت. به خودت نباید ظلمی بکنی. همین سوزاندن فرصتها همین که آرزوی نیستی و عدم میکنی نوعی ظلم به خودت است ظلمی که تو را از رسیدن به جایگاهی بهتر باز می دارد

فعلا می توانم بر این امید زنده بمانم که به دیگران کمک کنم، شاید

حرف خاصی ندارم و گویا دعاهایم دم افطار گرفته است که به خدا می گویم خدایا این ماجرا را ختم بخیر کن، که انگار مکس دارد پاهاش سست می شود_ هنوز هم نبودنش می ترسم ............._

شاید اینجا را یافته و هیچ وقت هم بهم نگوید که مرا می خواند ، نمی دانم و شاید هم فقط در یک توهم غرقم

می دانم حیات که باز می گویی چیزی را گردن خدا ننداز هرچه هست خودت هستی مسئولش مسببش و ... اما باور کن این خدا گاهی اوقات دست می برد توی کار بنده هاش... نمی بَرَد؟

ساعت سه نیمه شب است یک ساعت ِ دیگر داریم تا سحر و حالا باز باید این زمان بگذرد.................

من زنده ام هنوز. و مصلوبم بر چهارمیخ ِ زندگی

+ بانو ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

استفراغ میکنم بر خودم ای مرغ فلک و ای جهانیان

چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیزک دلم من کجا رفته بودم کدوم گوری بودم حرفامو توی کدوم جهنم دره ای می نوشتم تا خالی شم از فکر از حرف از بدبختی و مصیبتی که خودم برای خودم درست کردم من غلط کردم غلط کردم می دونم من نباید بهش محل می دادم نباید بهش پا میدادم نباید بهش اجازه ی پیشروی می دادم من غلط کردم من غلط کردم من باید در همون شبی که بهم گفت شما هم به من حسی دارید یا نه لبخند نمی زدم باید می گفتم نخیر آقا شما توهم زدی من به شما هیچ حسی ندارم خدایییییییییش هم نداشتم به جان خودم بهش هیچ حس ِ اون جنسی نداشتم من بهش هیچ حسی از جنس عشق نداشتم و اون برای من عشق نبود شوهر آینده نبود دوست پسر نبود نامزد نبود اون هیچی ِ من نبود به جان ِ خودم اون شب من هیچ حس ِ اون جنسی بهش نداشتم اما اما نمی دونم چرا نمی دونم چرا خر شدم چرا من بهش نگفتم نه شاید ترسیدم که دلش بشکنه آره من خیلی خرم من خیلی خرم دیشبم پیش م.ح احتراف کردم که من خرم خیلی هم خر خیلی هم خر تا جاییکه دلم نمی خواد هیچکسی از دست من دلخور باشه همه از دست من راضی باشن همه تا اسم بانو به ذهنشون میاد یه موجود دوست داشتنی ِ شاد مهربون ِ باحال ِ با مرام ِ خوب یادشون بیاد خدای من خدای من خدای من این چه اشتباهی بود که من کردم در 2 و نیم ماه ِ پیش و حالا بیا ببین که تا گردن توی گه ِ رابطه غرقم حالا بیا و ببین که  دارم هر روز به احساسش پر و  بال میدم هرروز اسمس هایی که مییت بهم می زنه رو براش می فرستم مناجات نامه و اینا وای خدا بیا ببین که عشق خرکی ما داره چه رنگ و بوی خدایی هم به خودش میگیره و اون مثلا داره بیشتر و بیشتر از پیش باورش میشه که آره خبریه و ... خدایا چرا چرا چرا انقدر منو بصورت رابطه با ذکور آزمایش میکنی مگه بسم نبود تا الان که با سیصد تا پسر رابطه داشتم و ته همشونم این من بودم که سوختم شکستم خراب شدم و مردم و دوباره زنده شدم و تو دوباره منو به ورطه ی جهنمی ِ رابطه کشوندی من چه گهی خورده بودم که تو باید تا این حد منو امتحان کنی بسه دیگه خجالت بکش بخدا دیگه طاقت ندارم دیگه نمی تونم تحمل کنم ببینم داره درس می خونه که بیاد و تهران قبول شه اونم درحالیکه می دونم فقط و فقط بخاطر منه و اون بیخود می گه که شما در مسیر اهداف منی نخیر اون درس خوندن در مسیر اهدافش نبود اون فقط می خواست و میخواد که پول دربیاره و دربیاره و اونقدری ثروتمند بشه که بتونه به رویاهاش جامه ی عمل بپوشونه و ...........................

من گه خوردم. من غلط نمودم . من از تو توی همین ماهی که اسمشو ماه مهمونی ِ خودت گذاشتی میخوام که خودت به همون نحو ِ ساده ای که آغازش کردی به همون نحو ساده هم تمومش کنی من می دونم که نمیشه ما به هم نمی خوریم هرچه بیشتر پیش میریم دست و دلم بیشتر می لرزه آخه من چطوری با اون سابقه ی درخشان که از همشهریهاش توی کارنامه ی فامیل ِ ما هست به بابا بگم که آره اونم همشهری ِ هموناس بیا و ببین من نه من نه من می خوام یه ازدواج بی دغدغه و راجت داشته باشم دلم نمی خواد همه ش حرص اینو بخورم که وای ما بهم نمی خوریم وای اون میخواد چجوری اینجا خونه بگیره وای ما کی با هم معاشرت کنیم که من بشناسمش وای حالا والد از دست داده در کودکی بهش ضربه های روحی ای وارد نشده باشه که در آینده روی بچه مون اثر بذاره وای حالا چی میشه اونا زیادن من بخوام مهمونشون کنم وای تفاهم ِ شهری و فرهنگی نداریم و ................

گه خوردم گه خوردم  گه خوردم  گه خوردم  گه خوردم  گه خوردم  بخدا دیگه نمی دونم نمی دونم نمی دونم چجوری باید تمومش کنم اون نخواسته منو اغوا می کنه یا شایدم من اغوای خدایی هستم کلا هر عمله نکره ای می تونه منو اغوای خودش بکنه فکر کنم من مشکل روانی دارم که انقدر زود عاشق میشم عاشق شدن در من مثل فرآیند گاز زدن ِ سیب می مونه به همون راحتی و بی مسئه گی به همون آسونی به همون گه مزگی خدایااااااااااااااااااا هرچه کردم خودم مسئولم اما میگن تو هم دستی توی امور ِ فاکین ِ این دنیا داری من از تو توی ماه مهمونیت فقط و فقط یه چیز رو می خوام اونم اینکه این ماجرا رو ختم بخیر کنی تموم شه بره پی کارش من می دونم که اون تیکه ی من نیست یا اگه باشه اونقدررررررررررر راه سختی رو برای رسیدن بهش در پیش دارم که از من ِ ما*تحت گشاد ِ عوضی بر نمیاد من گه خوردم بهش گفتم ما طعم سختی رو چشیدیم  ما کجا طعم سختی رو چشیدیم؟ این بابام بوده که چشیده و نذاشته به ما کمتر از گل بگذره اون ما رو تو ناز و نعمت بزرگ کرده از قسط و قرضهای خودش زده برای ما خرید کرده و ...................... من نمی تونم من مرد ِ زندگی ِ سخت یا حداقل مرد ِ شروع ِ زندگی ِ سخت نیستم من نمی تونم من نمی تونم مکسو با خانوادم آشنا کنم و فرآیند ِ بی نظیر پیچیده ی رسیدن به اونو به انتها برسونم و انجامش بدم من نیستم من نیستم من نمی تونم منو ول کنین منو ول کنین بذارین توی همون درد بی عشقی بسوزم حداقل اینجوری بقول کسی که یادم نیست کی فقط یه درد داری اونم تنهاییه اما وقتی یکی هست هزار و یکی درد داری که حالا چی میشه حالا چی نمیشه من دیگه نمی تونم روزا و شبامو با استرس ِ "چطور میشه؟" در رابطه با مکس بگذرونم من دیگه خسته شدممممممممممممممممممممممممممممم یک ماه وقت داری خدایا یک ماه وقت داری اگه خودت ختم بخیرش کردی که کردی اگه نکردی تمام جونی که توی تنم دارمو جمع میکنم تا این بار دو و نیم میلیون کیلویی رو جابجا کنم و بگم مکس؛ عزیز دل ، نمیشه بخدا به پیر به پیغمبر اگه بشه هم می دونی که چقدر سخته متاسفم من مردش نبودم من مرد سختی کشیدن در کنار تو نبودم و راستش دلیلی هم نمی دیدم وقتی میشه براحتی با یه همشهری ِ دم ِ دست و شبیه خودم ازدواج کنم اونو ول کنم و بچسبم به تویی که با من میلیونها کیلومتر فاصله داری و معلوم نیست کارِت چی میشه بارِت چی میشه و ............................................

عق می زنم  عق می زنم  عق می زنم  عق می زنم  عق می زنم  عق می زنم  عق می زنم  عق می زنم   بر این ناتوانی من ناتوانم من دیس ایبل ام باید برای من حق دیس ایبیلیتی تو کنکور می زدن یادشون رفت من دیس ایبل ام من دیس ایبل ام من دیس ایبل اممممممممممممممممممممم نمییییییییییییییی تونم رکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک حرف بزنم و حتما باید خون تو شیشه ی خودمو و طرف کنم تا حرف رک از دهنم در بره که بابا جون نه من به تو حس خاصی ندارم یا بابا جون برو پی کارت دختر ِ گنده تر از قدت بر ندار برو سراغ هم قدای خودت منو چه به توووووووووووووووووووووووووووووووو.........................................................................

گه بزننت بانوووووووووووووووووووووور ریـــــــــــــــــــــدی و فقط این خداهه یه ماه وقت داره که گه کاری ها تو راست و ریست کنه و الا بعدش تویی و یه میدونی که مردش باید تو باشی زنشم باید تو باشی اصلا یه میدونه و یه بانو تو باید یکه تاز ِ اون باشی باید بلخره برای یه بار تو عمرتم که شده خودت وایسی تو روی ِ فاکین مخاطب و بگی نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه..........................................................

+ بانو ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

191

مکس همه جوره هوامو داره. حالا یا تو ظاهره یا توی حرف. بهرحال که از اینکه می بینه ان‌گیجه گرفتم، میگه استراحت بده و فکر نکن و ..

فکر کن چه محشر میشه اینجا رو بخونه : )

 

معلم موسیقیم اسمس داده که فردا و پسفردا کنسرت ارکستر سمفونیک ِ "سیمفونیا" هست در فرهنگسرای نیاورن. بلیطش 15 تومن هست. قیمتش خوب بود و دوست داشتم که برم اما نمی دونم چرا حالشو ندارم. شاید اینکه حال ندارم پاشم برم تا کریمخان بلیطشو بخرم. دو اینکه نمی خوام پول مفت به پیک بدم که به قیمت خون ِ باباش دو تا دونه کاغذ رو ورداره بیاره. سه اینکه پایه ندارم و نمیشه با بچه ها برم و.. و مهترین علتش اینکه نمی دونم فرهنگسرای نیاوران دقیقا کدوم گوری هست و حال هم ندارم پیداش کنم : )

امشب باز یاد رامونا افتاده بودم. نمی دونم یاد کدوم پستش اما کلا یجور ِ خیلی خوبی یادش افتاده بودم باز..

امروز خیاطی می کردم و بند ِ پاره شده ی کیف کوله مو می دوختم که برای جمعه آماده باشه... حس خوبی داشتم از خیاطی. یجورایی عاشق کارهایی ام که با دست انجام میشه و مهارتی ئه. به مامان اینو گفتم و اضافه کردم که عاشق سفال هم هستم. همون یکی دو ساعت بعدش تلویزیون سفالگری رو نشون داد از رفتن به کویر و خاک الک کردنش تا وقتی که یه کوزه ی گوگولی ساخت........ وای خدا مست شده بودم یعنی از دیدن این کلیپ کوتاه.. که ساخت ِ صدا و سیمای استان فارس بود...

ساعت نزدیک 1 هست، مامان چرا نمیاد بندازتم بیرون؟ چرا نمیاد سرم جیغ بکشه؟

فردا پیش خانوم دکی..... باز روز از نو روزی از نو.. عصرم پیش دخترک و ... داشتن یه پنجشنبه ی خوب ِ دیگه ، شاید : )

+ بانو ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کشف الاسرار

امشب متوجه شدم که من همیشه سعی کرده ام به ذهنم حال بدهم. هیچ وقت نخواستم به خودم و دلم و فکرم سختی بدهم

شاید اگر چاشنی ِ زجر را مهان زندگی ام کنم، اوضاع مرتب شود

زجر ِ کندن ِ چیزی که دارد عضوی از وجودم می شود، از وجودم. و آن چیز مکس است

+ بانو ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

189

گوشیمو حتی وقتی که توی خونه هستم هم میذارم توی کیف قرمز رنگ دوهزارتومنیش. می ترسم ازش. همون وسیله ای ئه که مکس می تونه باهاش بهم اسمس بده بگه من نگران شما هستم حالتون خیلی خرابه یا خودم برگردم بگم من دیگه گه‌گیجه گرفتم به مولا. گوشی وسیله ی ترسناکی‌ئه.

چقدر مفتضحه که دس رو هر آهنگی که میذاری باهاش یه خاطره داری رو یه نره خری رو _ یا شایدم یه ماده خری رو یادت میاره. خیلی مسخره ست که هرچی این زندگی کذایی پیش میره، remaining of new times ِ زندگیت به صفر میل میکنه و box of memoriesت پر میشه. خیلی ان‌ئه که ...

نمی تونم وقتی ربنا پخش میشه از ان و گه بنویسم. یه پلی‌لیست ِ رندم از  unknown musicم ساختم و حالا نتیجه‌ش این شد که ربنای شجریان و آهنگ فیلم 21گرم و محسن چاو.شی، همه درهم داره به گوشم سرازیرمیشه

امروز نشسته بودیم و با ایکبیر که دیگه اسمش بخاطر زایل شدن ِ نفرتم ازش، ایکبیر نیست و همون جورجیاست، حافظ می خوندیم. یعنی من براش می خوندم و مست می شدم و اون گوش می داد واحیانا حال می کرد... خیلی خوش بود. حافظ کلی بهمون حال داد

رنا آتنا من لدنکَ رحمة ً ؟ مامان امروز ازم می پرسید چرا نماز نمی خونی. برعکس قبلاً زیاد هم لحنش تادیبانه نبود. انگار بهم اعتماد داشته باشه یا چی

حالا بگو چی داره پخش میشه؟ آهنگ ِ از کرخه تا راین! حال ما که شبه‌لجنی هست، این پلی‌لیست هم میخواد مزید علت بشه؟

چراغ مسنجرمو for all روشن گذاشتم. اوووه.. بیا و ببین چه ملت ِ دوری به من پیام میدن..

یکی بود اسمش امیر بود. پسر بدی نبود. یعنی حتی میشه گفت بچه خوبی بود. از من یه سال بزرگتر بود. گیر داده بود که شماره بده. بیا دوست شیم. ما به هم میایم. .. هی من می گفتم بیخیال.. دوست شیم که چی بشه؟ آخر انقدر گیر داد که شماره هه رو دادم ولی با یه حالتی که بیا بگیر ول کن ! خودش فهمید که از رضایت نبوده شماره دادنه.. و هیچوقت زنگ نزد.

حالا این چراغه رو که از سر ِ بیحوصلگی و مرض‌داشتن، برای همه روشن گذاشتم، پیام داده و داریم حرف می زنیم... چقدررر روزگار غریبیه...

سازو آوردم نشستم یه ذره گرم هم کردم اما گذاشتمش کنار.. حسش نبود... یه حالت بین مرگ و زندگی دارم انگار... انگار دارم می میرم..

جوری با پسره می چتم که حتی اگه یه روز مکس هکم کرد، حس بدی پیدا نکنه

مدام هم مثل قدیما میگه که تو دختر خیلی خوبی هستــــــی و...

 

چراغ مطالعم رو از زور ِ تاریکی و از زور ِ ندیدن ِ کیبورد، روشن میکنم... بی میلی به روشنی!

خدا نیست یا اگه هست، بدجور بی‌زبون و خوابه

 

یعنی محض ِ رضای خدا یه دونه آهنگ از این پلی‌لیست نبود که یه نره یا ماده خری رو یاد من نیاره....... لعنتیییییییییییی نکنه من قراره تا آخر fu*ckin عمرم با یه مشت خاطره ی کذایی از آدمای کذایی سر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟........................خنثی

 

نماز به من چی میداد که الان ندارم؟

خدا؟

..چقدر حس مسغره ای دارم..

+ بانو ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرگ: یه جور فحشه

نمی شود به تو بد کرد

نمی شود به تو غم داد

نمی شود به تو نه گفت...

+ بانو ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزرگی فرمود: بشا*شم به این چرخ نیلوفری-کزین برتر اندیشه برنگذرد

چطور کسی می تواند 4 سال "0 و 1" بخواند و آخر بهش بگویند زندگی طیف است؟ خاکستری است؟ سیاه و سفید نیست؟ ...

چقدر من آهنگ hasti.wma را دوست دارم...

چقدر فکر کردن به مکس مثل یک افعی شده توی مغزم و هر بار که سراغش می روم  نیشم می زند... چقدر فکر می کنم که نمی شود و نمی تواند بشود و جور در نمی آید و ...

آن نیمچه عاشق که دمش را قیچی کردم مرا با "اینویز دتکتور" می جوید که هر دفعه که اینویزم می آید سراغم؟ چقدر بهش حس لجنی دارم... و چقدر دلم می خواهد ایگنورش کنم اما نمی شود ...البته واقعا آدم بدی نیست

چقدر دوست دارم که هرچه زودتر از توهم ِ خوانده شدن توسط "نه‌باید ها" خلاص شوم ...

خصلت مغز مرد به گونه ای است که از داشتن سیستم "چندمعشوق" احساس عذاب وجدان نمی کند. این را اخیرا کشف کرده ام .. به عنوان یک زن حتی اینکه وقتی بطور غیر رسمی با مکس نامزدم، با کسی دیگر حسی خاص داشته باشم را خیانت می دانستم و می دانم. این بود که پونیت و د.اف‌لطیف و علی را بطور emergency از مسنجرم پراندم و با کسی جز مکس حسی خاص را ادامه ندادم ... در محیط واقع که هیچ. هیچ

تمرین ساز نکرده ام و امروز کلاس دارم.. به استادم اسمس زدم و گفتم که اگر می شود زودتر بیایید. آخه هفته پیش زود کلاس را تمام کرد چون خودش تاخیر داشت.. گفتم حقم را بگیرم؛ حالا نمی دانم با چه واکنشی روبرو خواهم شد و اصلا حقم را خواهم گرفت یا نه

معدل اینترمم شاهکار شد و یجورایی خیلی خوب. 18 !! انتظارش را نداشتم

می خواستم این را بنویسم که من در این اوج گرما سردم است. شبی که شلوار توو کرکی و آستین بلند توو کرکی نپوشیده می خوابم، صبحش گلویم ملتهب و شبیه سرماخوردگی ست.. عطسه می کنم و درست انگار که زمستان است.. در ابتدا که از خانه بیرون می روم و از کولر خلاص می شوم ، عاشقانه گرمای خورشید را به بر می کشم.. اما کمی که می گذرد به حالت عادی بر می گردم و گرمم می شود واقعا. راستی نمی شود در این هوای گرم وقتی به خانه بر می گردی، دوش نگیری

دوست دارم روزی مثل این آهنگ hasti.wma بنوازم.. می شود یعنی؟

افعی ِ ذهن ِ من، تفکر ِ مکس؛ بُوَد آیا که دست از سرم بر داری؟

توانم آیا هست که بگسلم از همه ی مهربانی و عشقی که چون هنوز رسمیتی در بین نیست، ملایم و کنایه‌وار به پایم می ریزی؟

یا آیا اصلا جایی و احتمالی برای موفقیت‌آمیز بودن این پیوند! هست؟ ... پیوند دو دست ِ جوان ِ خودمان را می گویم ....

چقدر گیجم، منگم، گنگم، غرقم، خرابم، خمارم، ملنگ و خنگم در مقابل گرفتن این تصمیم .... این تصمیم غول آسا که افعی‌‌اش دارد ذهنم را ذره ذره می بلعد ....

راجع به حقی که می خواستم بگیرم از معلمم؛ عرض کنم که سیستم گرفتن ِ حق توی این ممکلت، انگشت ِ وسط ِ هر دو دستش را خاضعانه به شما نشان می دهد.

یکبار توی مطب خانوم دکتر گفتم که تایمم را کم می گذارید و با دیوار یکی شدم. اینبار به معلمم اسمس دادم و یه چیز توی همون مایه ها اتفاق افتاد. ارائه ی خدمت برای هرکس، به اندازه میزان ِ مرام ِ خود ِ ارائه‌دهنده است و هیچ ربطی به عقربه های ساعت ندارد. همه مثل ِ من نیستند که موقع تدریس به شاگردشان باخودشان تایمر ببرند و تا دو ساعتش پر نشده، از خانه ی شاگرد بیرون نیایند؛ تا مبادا این شندرغازی که میگیریم، نارضایتی قاتی اش باشد...بله. ما ساعتی X تومان در می آوریم و معلم هرقدر عشقش بکشد کار می کند و 2X تومان می گیرد.....

...FU*CK You all

+ بانو ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

186

شرح ماوقع چه فایده ای دارد؟

آدمی از نوشتن ِ اتفاقهای ریز و درشتی که در زندگی اش افتاده به چه چیزهایی می رسد؟

آیا نوشتن صرف اینست که او خالی شود از حرف؟

به این می گویند یأس وبلاگی. بگیر نگیر دارد. الان گرفته است

+ بانو ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

185

سلام

امشب رفتیم و تو شمشیری گشت زدیم و آش و شربت پرتغال و کیک یزدی نذری خوردیم

بعلاوه من گشنه م بود و پیتزا هم خریدیم:دی پیتزای نیمه شعبان!

(گرچه آخرش یه تریپ ضدحال با مامان داشتیم یعنی بینمون یه جر و بحث احمقانه صورت گرفت. فکر می کنم آدمی که سنش بیشتر میشه سختتر می تونه با پدرمادرش تفاهم فکری داشته باشه)

صبح با سارا کوه_دارآباد_ بودیم.. خوش گذشت

 

اونقدر خسته م که نمی تونم شرح و بسط بدم خیلی.. فقط می نویسم که یادگاری بمونه. البته خیلی نوشتن رو دوست دارم و شاید ادامه ش و مبسطوش رو نوشتم

+ بانو ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

keeping on

سلام مرد

امروز کنار خیابون تو بساط این دستفروشهای کتاب، اسم "او.شو" رو دیدم و دو تا جلد از کتاباشو به قیمت 7.5 از خود راضی خریدم...

بزودی می خونمشون:)

+ بانو ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

183

دلم می خواد یکی از این تقویم جلالی دفترچه ای ها، که توشون نوشته چه روزایی قمر در عقربه و چه روزی واسه دو تا یکی شدن(!) خوبه و چه روزی عروسی خوبه و ... بخرم،   و مهمتر از اون، به این چیزا اعتقاد پیدا کنم!

خیلی باحال میشه ها! فکرشو بکن؟ زندگیت برنامه میگیره. می دونی کی باید دو تا یکی بشی، چه روزایی نباید خیلی سر به سر بقیه بذاری چون قمر در عقربه و اینکه روز عروسیتو کی بندازی و ...

واقعا زندگی آدم نظم میگیره. کاش توش روز مناسب برای عاشق شدن رو هم قید می کرد البته. یا حتی نوشته بود که بانو بدرد مکس می خوره و بالعکس؟ یا نه؟

دیشب چقدر با هم چت کردیم...

اینو گفتم چون این شک رو بردم که نکنه امروز قمر در عقرب بود که من و خواهره مثل سگ و گربه همدیگه رو چنگ انداختیم.. چون ماه گنده تر از همیشه صورتشو چسبونده به شیشه و داره منو یه وری نگاه می کنه..

+ بانو ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چرک‌نوشت

امشب اتاقها را عوض کردیم و به همان حالت قدیمی ِ قبل از کنکور ِ ایکبیر(اسم جدید خواهر(؟) ِ وحشی ام) برگشتیم. ایکبیر برای کنکورش اتاق تک نیاز داشت هرچند که جکیلو رو از خودم فراری داده بودم و شبا پیش ایکبیر می خوابید و خلاصه این من بودم که این اواخر (یکی دو ماه) اتاق تک داشتم. حالا باید سه تایی بچپیم توی آن اتاق که البته با اینکه اصلا کوچک نیست(حدود 20 متر است) ولی اصطلاح چپیدن را از اآن جهت بکار بردم که الان از هردویشان نفرت دارم و خوابیدن کنار کسانی که ازشان نفرت داری یه جور چپیدن داخل آن اتاق است..

امشب مامان اینها اتاق دار می شوند و البته کامپیوتر اینهای من توی همین اتاق مامان اینها باقی می ماند و این یعنی که شب پای سیستم بودن تا بوق سگ، تمام..

بیشتر از اینکه از این موضوع نفرت داشته باشم که حالا باید سه تایی بخوابیم(هوع) و اینکه دیگه پیش سیستم و کتابام نیستم(هوع) و پرت می شوم به بیرون در هر زمان که مامان می خواهد بخوابد، از این الان احساس بسیار بدی دارم که روی ایکبیر به روی من بیشتر از همیشه باز شد... تو روی هم ایستادیم و وحشیانه ترین حرفهای ممکن را زدیم .. و این برای من که بزرگ تر(؟) هستم افت و شکست ِ بیشتری دارد...

ایکبیر عملا هرچی از دهنش در آمد به من گفت-گفت من میخوام ادبش کنم که موقع کار نیست و موقع انتخاب سر می رسه-من گفتم اون گفت من گفتم اون گفت و خلاصه منفی ترین انرژیهای ممکن همراه با داد و بیداد و...

چقدر زشت و شنیعه این رو ها بروی هم باز شدن و ... چقدر بده که انقدر به من بی احترامی کرد و بالطبع برای دفاع از خودم مجبور شدم که منم چارتا بذارم روش و .... این از بین رفتن احترامات واقعا چیز مزخرفیه.. ما دیگه بچه های 5 سال پیش نیستیم که اگه با هم دعوا کنیم چیزی و موردی نباشه و سریع قضیه حل بشه و ...

ما دیگه خیر سرمون کو.ن ترکوندیم و بزرگ شدیم و این مشاجرات لفظی جز اینکه ارزش ما رو پیش هم کم و احترامات ِ بین رو کمرنگ کنه،پیامدی در بر نداره....

چقدر بده که الان اینجور مثل دو تا دشمن ِ خونی و پر از کینه و نفرت شدیم با هم

هاهاهاهاهاها

 

..

برم مودم وایرلس بخرم که با لپ تاپ، زین پس بساط شب اینترنت گردی رو فراهم کنم..

 

+ چقدر پستهام ان و گه شده. شاید دلیلش اینه که حس کردم دوستهای قدیمی ِ وبلاگی ِ من ، بلاگ ِ مخفی من رو پیدا کردن.

در این لحظه، اگر حسم درسته و تو ای دوست قدیمی ِ وبلاگی، اگه داری منو می خونی و می دونی داری کی رو می خونی، ازت صمیمانه می خوام که اینکارو ادامه ندی. چون در این صورت این دوستیمونه که ادامه پیدا نمی کنه

در واقع این یه دفترچه خاطرات شخصیه که اگه می خواستم آدرسشو بهت می دادم و حالا که ندادم، خیلی بی‌جا می نمائی که یواشکی‌خوانی می کنی

 

هاهاهاها....

+ بانو ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

loooooooool

=)))))))

یعنی lol! :))))

دختره رو آخر می بلعه و آخرشم پاپیونشو تف می کنه بیرون!:)))

+ بانو ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شکلکهای برتر من!


توضیح ِ اینکه چرا این شکلکا رو دوست دارم

بترتیب از بالا سمت راست تا پایین سمت چپ_مورب

  • گاوه بلاهت داره از سر و روش می باره! اما بازم بای بای می کنه.. خیلی شبیه ِ منه. خصوصا گاو بودنش!
  • این کاراگاهه خودشو مخفی کرده اون زیر و یهویی خودشو رو می کنه.. شاید من خودمو رو نکنم اما همیشه یه چیزی واسه مخفی کردن دارم!
  • اون شکلکه که چشماش فقط دو تا خطه.. آخی.. طفلی.. کلی فکر می کنه و آخرشم به هیچ نتیجه ای نمی رسه و بیخیال میشه و بازم فکر می کنه..خیلی شبیه منه
  • این سوسک سیاهه رو خیلی دوست دارم! خوشگله..
  • دوست دارم کسایی که دوسشون دارمو جمع کنم نزدیک ِ خودمو همینجوری محکم و سفت بغلشون کنم و فشارشون بدم خیلی زیــــــــــاد..
  • عـــــــاشق ِ طرز مـ.ـیک زدن ِ این آیکونم! یه بچه ی گوگولوئه .. مثل آرشا یا بقیه ی بچه های مهد.. که پستو.نک می خوردن دقیقا همینجوری و با چشاشون به من زل می زدن..
  • این شکلکه یکی در میون داره اینور اونورو نگاه می کنه.. اکثر اوقات مواظبه! و نگران ِ یه چیزیه..
  • اینم که باز داره فکر می کنه و کلی فکراش طویــــــــــــله!!
  • این مهدیه س! فشارک ِ من! گوگولویی که همیشه توی تخت می ذاشتنش و همیشه هم یا داشت گریه می کرد یا با چشمای شهلاش به من خیره میشد و لبخند می زد و شیشه شیرو می مکـ.ـید..خدای من چقدر دوسش دارم....
  • دوست دارم دوتایی_با کی؟_ شاد ِ شاد باشیم و خوش و سرحال و منظم زندگی کنیم ...
  • پارتی و دیسکو و دنسینگ! هاها.. نه.. یه مهمونی ِ ساده هم که همه توش می رقصن رو دوست دارم.. خیلی زیاد.. بشرطی که رقصنده ها یه مشت دنبه نباشن که دارن جدیدترین لباسشون رو به رخ هم می کشن!
  • آخی... این طفلی هنوز داره فکر میکنه.. به خیلی چیزا....

 

اینا جزو بدوی ترین پست هام بود! اشکالی نداره! مهم اینه که من از گذاشتنشون حس خوبی دارم! :D   :) :) :)

+ بانو ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تفی

 

این یکی از خاطرخواهام بود که در همین لحظه سوتش کردم رفت هوا

+ بانو ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

180درجه

 

نیشخند

اینم منم در رویارویی و نبرد زندگی

+ بانو ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بابام در نت

:))))))

یعنی من کشته مرده ی شکلکم اساسی. بابای من یه چیز تو همین مایه هاست (صرفنظر از چشمکش) فقط اینکه تحصیلات بالاش مانع از این میشه که شلوار کردی و زیرپیرهنی بپوشه.. برای آقای فیلان  افت داره. و الا تسبیح بدستشه و همچنان یه وری منو نگاه میکنه :))))

:D:D:D

+ بانو ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درد

امشب رفتیم و به خواهرک 16-17 ساله ام تعلیم رانندگی دادم. خیلی با استعداد همه چیز را بخوبی فرا می گرفت بماند که من هم بد معلمی نبودم و بخوبی برایش فنون را توضیح می دادم. در حدود 15 استارت و شروع به حرکت که با هم داشتیم فقط حدود 3-4 ریپ زدن داشت که واقعا جای آفرین داره. بخصوص که در اولین استارت و حرکت هم بدون هیچ گونه ریپی ماشین را براه انداخت. خیلی عالی بود و بخوبی پارک می کرد و ماشین را می ایستاند.. یک ساعتی تمرین کردیم و به خانه برگشتیم. حقا که از خانواده ای راننده است_مادربزرگم تا مادرم و من و حالا هم او

با پدر در آخرین کنتاکی که داشتیم در هشتم تیر، بتازگی دارم از سرسنگینی درمی آیم: براش شام می گذارم داغ شود، سفره پهن می کنم، به چشمهاش نگاه می کنم و ... تازه دوباره دارم پدر حسابش می کنم درحالیکه پیشم کرک و پرش ریخته است و حناهاش برام رنگی ندارد یا دارد و نمی گذارم دیگر روبرویم به جولان دهی ِ پدرانه اش استارت بزند..

خلاصه می خواستم جو ِ خانوادگی_ خیر ِ سرم_ ایجاد کنم و به خواهرک گفتم: به پدر گفتی که با هم کجا بودیم؟ می خواستم قضیه ی اینکه من بهش تعلیم رانندگی داده ام را با آب و تاب تعریف کند کمی جو خانه شاد شود و پدرم به من مباهات کند که : ایولله دخترم که به او تعلیم داده ای و .. . دیدم دارد از دور ایما و اشاره می آید که یعنی "نه؛ قاتی می کند". از آن طرف مادرم هم بهش ملحق شد که : آره. نگید. قاتی می کند"

ما 4 زن_ مادرم و ما سه تا_ به مثابه بره هایی شده بودیم که از یک نر می ترسند. من اما نه. برایم بی تفاوت بود_می خواست قاتی کند می خواست نه، دیگر از نعره های وحشیانه پدر از ترس به خود نمی لرزم و می توانم مقابلش بایستم در قبال تئوریهای احمقانه اش فریاد ِ مخالفت بکشم.. برایم فرقی نمی کرد وحشی شود و قاتی کند اما دلم گرفت

دلم گرفت که حالا خواهر ِ کوچکم وارد پروسه ی ترس از این نر شده و اگر بخواهد راه من را طی کند حالا حالاها باید برود تا برسد به نقطه ای که منم و چرا؟ چرا ؟ چرا باید آنهمه ترسیدن ها و لرزیدن ها و مخفی کاری برای مسائلی که جزو حقوق طبیعی و نشانه ی جوانی و سرزندگی آدمی می باشند  را تکرار کند؟ چرا باید مثل من دوران جوانی اش را با فوبیایی به اسم "پدر" طی کند؟ چرا باید نر ِ خانه ی ما آنقدر همه را ترسانده باشد با قاتی کردنهای احمقانه اش، که حتی مادرم هم نخواهد که این جوّ مثلا خانوادگی ایجاد شود با گفتن قضیه ی تعلیم رانندگی؟...

چقدر پرم از حس تنفر نسبت به اخلاق سگی پدرم و چقدر دلم براش می سوزد که چه ارزان زندگی ِ شاد ِ خانوادگی اش را بهای حفظ استراتژی ِ مردانه و پدرسالانه و پر از ترسهای بیمارگونه و احمقانه اش  کرد و ما را از داشتن جمعی صمیمی و خانوادگی که در آن همه از همه چیز بدون ترس با یکدیگر حرف می زنند، محروم کرد ...

یادم هست که من یواشکی کوه می رفتم. می گفتم می روم خانه ی دوستم اما با بچه های دانشگاه_دختر و پسر_کوه می رفتم. تا این حد سخیف کرد و می کند حق و حقوق انسانی مان را که ...

برای خودم و خواهرم و همه ی زنان ِ مانند خودم دلم می گیرد و می گویم: استفراغ بر تفکر چنین نر هایی..

+ بانو ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

علامت سوال

خیلی تعجب کردم از اینجور شدن بلاگت و لحن رسمی و غیرمنتظره ی خودت و امیدوارم که مشکلی برات پیش نیومده باشه و یا اینکه من کار بدی نکرده باشم

+ بانو ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

174

دلیل کم نوشتنم 1. سکوتیست که بر دلم افتاده.. 2.توئیتر است که آنرا راه انداخته ام و حرفهای هر از گاهی ِ بی مزه ام را توی آن می ریزم.. و 3. شاید بهت ِ ورژن جدیدی که نسبت به همه چیز پیدا کرده ام ... یک جور ِ منگ ِ انی ام که دومی نداشته شاید تا بحال

تا دوباره که می نویسم

+ بانو ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

173

چت کردن با موزیسین جوان و شنیدن ِ صدای سازش از هدست

+ بانو ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

امروز ِ خوب

تولدت بود امروز و با هم بسیار خوش بودیم...

با هم به آن غذاکده ی محشر رفتیم

و یه عالمه خنده و خنده و صدا و موسیقی و حس و درد و فکر و حرف و ... تبادل کردیم

خوش روزی بود امروز، باتو، دوست ِ قدیمی ِ من :)

+ بانو ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

171

من اینجایم اما نگاه نمیکنم.. حرف نمی زنم.. خسته می شوم و می روم در لاکی می خزم آرام.. حرف نمی زنم مبادا سیل ِ حرف بیرون بریزد و ما را با خود ببرد.. من با احساسی به غایت منفی که معلوم نیست چه‌راست و از کجاست سر می کنم .. و فکر می کنم به او که گفت "..شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان، که زیر ِ بارش ِ یکریز ِ برف مدفون شد.." .. طی می کنم روزها را و سعی می کنم دفع کنم منفی‌ها، زشت‌ها، دردها، نبایدها، نبودن ها را ... به عکسهای توی قاب مسنجر خیره می‌شوم: هریک سازی بدست گرفته و برای دل خویش می نوازند.. تنهایی چرا صورتش را به پس ِ پنجره چسبانید سهراب؟ .. به‌اش بگو صورتش را بردارد.. بهش بگو برود عقب تر بنشیند.. بهش بگو دست از سر ما بردارد.. به سکوت، سکوت ِ بره ها، _بره هایی که یا دریده می شوند و یا به گرگ تناسخ پیدا می کنند_ نیز بگو ما نیازمند حرفیم.. نیازمند بهم خوردن ِ لبهای بالا و پایینمان.. نیازمند چرخش زبان در دهانمان .. بگو که ما پر از ناگفته ایم.. پر از قابیم.. پر از چهارچوبهایی که خرخره مان را قاب گرفته اند و روزبروز درحال تنگ‌تر شدند.. به ما یاد بده که دفع کنیم، منفی‌ها، زشت‌ها، سیاه ها را ...

+ بانو ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ساعت 5

باهات می حرفیدم درحالیکه داشتی کلی فکر و واقعیت و موجودیت و حس و عقیده ی خوب بهم میخوروندی..

درحالیکه داشتی به جوجه بال و پر می دادی

 

و نرم2 مهمتر نبود هرگز از این مکالمه ی خوب ِ طولانی

+ بانو ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دورم

...

+ بانو ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

:|

بازم اون حس ِ "ناتمامی" افتاده تو وجودم .. و نمی ذاره برم کپه مو بذارم ..

حس ناتمامی یعنی یه چیزی باید باشه یا انجام شه و بعد حس کنی که خب، دیگه بریم بخوابیم. تا بعد بتونی بخوابی.. تا وقتی اون چیز نباشه انگار کارتو نکردی که بخوابی..

این می تونه شامل یه گپ ِ دوستانه و مختصر با یه دوست ِ خوب.. یه اسمس ِ دوست داشتنی.. یه مکالمه.. یه نوع ارتباطی که بهت حس ِ زنده بودن بده، باشه ...

حس ِ ناتمامی میگه : یعنی هیچکس نیست که من براش مهم باشم و بعد بخواد بخوابه؟

این حس جزو ِ تریپ دسته حسهای نیاز به یک همراه/همدم/همسر اینا هست.. ولی اصلا شامل ِ همه ی اون نیست

یعنی من فقط این تیکه_اغنای حس ناتمامی_ از اون رو می خوام ... به بقیه ش کاری ندارم ... شایدم دارم ...

فقط می دونم که حس ِ ناتمامی درحالیکه باید باهاش سر کنی و علی رغم ِ خواسته درونیت، بی تمام شدن، بری کپه تو بذاری و بخوابی، خیلی بده

بعد مثلا والد ِ درونی ت بهت میگه " بچه دوی شب گذشت برو بخواب فردا انقـ.ـلاب باید بخونی خره..."

بعد تو مثلا به حرفش گوش میدی و میری کپه تو میذاری.. درحالیکه ناتمامی..

+ بانو ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

167

5 فصل از 7 فصل ِ درس ِ مهوعی به اسم انقـ.ـلاب رو خوندم درحالیکه توی تمام طول خوندنم  رو-زیر-کنار ِ تمام ِ جملاتی که میدیدم یه دروغ ِ مسخره، یه جا انداختن ِ مغرضانه و .. است، خط می کشیدم و نظرمو می نوشتم! چنین آدمی ام که با کتابه هم دعوا کردم  و خب فک می کنم حق با من بود: کتاب ِ انقـ.ـلاب ِ تدریسی در دانشگاهها یک جرثومه ی فساده (!) این عبارتو از خودشون یاد گرفتم ! :D

سپس اعلام میدارم که خیلی ریلکس صفحه اصلی پرشین بلاگ رو باز کردم و اوووه.. کلی اسم آشنا دیدم.. دوستان جمیعاً شب زنده دارن    .مثلا من مجید یک بیمار در حال بهبودی ، یا ذهن ِ طلایی، یا مثلا اون وب نوشت های علی شیروی ِ خودمون که قبلن ها نوشته هاشو می خوردم ..

رفتم و به همه شون سر زدم و بعضا کامنتیدم .. بعضی از بلاگهایی هم که اسمشون جذبم کرد رو رفتم و سرک کشیدم، مثل همیشه..

داشتم آهنگی رو دانلود می کردم که یه صفحه ای پاپ‌آپ باز شد و من خب مینیمایزش کردم. بعد که خواستم ببینم چی بوده دیدم ااااااااا! تبلیغ ِ نمی دونم چی چی، بعد فک می کنی صفحه اولش چی بود؟ یه همبرگر گنده ی خوشمزههههههه که دلت می خواست همون آن گازش بزنی.. مرض دارن نصفه شبی ملت رو به هوس می ندازن؟ حالا منم گشنه .. نصفه شبی همبرگر به اون خوشگلی از کجا گیر بیارم ؟

بعد رفتم توی گوگ‌ریدر و داشتم _طبق معمول_ لایک های انداخته شده زیر ِ پستهای شر شده توسط اینجانب رو مشاهده می کردم که .. دیدم...

بله.. دیدم.. میم می دونه من کیو میگم.. همونی که پروندم رفتش و بعد هم از پروندنش کلی پشیمون شدم.. همونکه یه زمانی داشتم از  غصه ی اینکه چرا پروندمش و نکنه این اون باشه می مُردم .. بعد دیگه خلاصه امشب هم یه حسهایی تقریبا از همون جنس از دیدن عکسش بهم دست داد .. چقدر خوشگلی لعنتی :) البته نمیشه گفت که تماما زیباییت منو مجذوب می کرد و می کنه .. بلکه کلاً خوب بودی، و مناسب بنظر می رسیدی.. هنوزم مطمئن نیستم در رابطه با تو چی برام پیش میاد _ اصولا کی از آیندش مطمئنه؟

ساعت یک و نیم هست و من .. گشنه از دیدن ِ اون عکسه! looking to انقـ.ـلاب برای خوندش تا فردا عصر... و غرق در کمی فکر ...

بلخره آیتمهای نخونده رو هم مارک‌از-رد کردم و به خودم آرامشی دوباره بخشیدم واقعا

حس خاصی نیست... یه جور حس ِ so-so بودن ِ شرایط ِ زندگی...

یادش بخیر که این عبارت ِ so-so رو برای اولین بار از آیدا ای شنیدم، که دیگه نیست، یعنی بغل ِ اسمش توی گوشیم عدد 9 خورده ...

عدد 9 مال ِ شماره ی دوستهایی هست که دوستیها باهاشون تموم شده اما .. هنوز دلم نمیاد شمارشونو پاک کنم ..

عدد 9 توی گوشی ِمن 5-6تا عضو داره!.....

+ بانو ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

166=قَدّم

هشتصد هزارتا میل برام اومده اکثرشونم از این ایمیلهای فورواردی که دوستات برات می فرستن و نمی تونی همینجوری فرتی مارک آل کنی و بفرستیشون به زباله دان ِ تاریخ

دوست داشته شدن گاهی اوقات واقعا مزخرفه. مثلا اگه طرف بطرز یه وری و بی معنی ای و دقیقا از روی غریزه و نه هیچ چیز ِ دیگه تو رو دوست داشته باشه، انگار که اگه به یکی دیگه دقیقا در جایگاه تو، بر می خورد، اون رو دوست می داشت..

امشب احتمالا آخرین شبیه که اتاق تک دارم.. چه بد ، اما آدمی با هرچیزی کنار میاد و راه خودشو پیدا میکنه.. آب راه ِ خودشو پیاده میکنه.. بعد دوباره سه تایی میشیم و ..

زندگی ادامه داره

+ بانو ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جا مانده از هشت ِ تیر ِ خوب ِ من

 چیزی که از پست قبلی جا مونده بود و خیلی هم گوگولی بود این بود که من توی BRT ی برگشتنه یه مینی‌ماجرای جالب هم برام اتفاق افتاد

توی ایستگاه منتظر بودم و داشتم سحر ِ گوشی ِ جدیدم رو مزه مزه می کردم و اسمس ماکس رو جواب می دادم. اتوبوسها می رفتن و میومدن که یه اتوبوس رسید. قسم می خورم می دونستم قراره سوار اون اتوبوس بشم

یکی اومد نزدیک ِ پنجره ی راننده هه گفت: آقا درو بزن سوار شم.. نمی دونم بحثشون چجوری کشیده شد به اینجا که راننده هه گفت : مثلا اینو _اشاره به من_ میبینی، داره اسمس میده، تا شبم نمی رسه خونش!

بعد من کله مو خاروندم سرخ شدم و به مخاطبی نامعلوم گفتم خب شلوغه دیگه.

بعد یهو تیکه ی معتمد بنفس ِ وجودم گل کرد و رفت دم ِ شیشه ی راننده هه و بهش گفت : خب شلوغه دیگه من که نمی تونم خودمو بچپونم که

با یه حالت لوطی گری ِ خاصی گفت: بیا درو می زنم _ اون دره که سمت ِ جلوی سمت راست اتوبوسه_ سوار شو، اونجا خلوته

نیشی تا بناگوش باز کرده، در مقابل چشمان ِ حسرت زده ی مردم اون یه تیکه، برای استدعای یه مثقال جا برای سوار شدن (!) رفتم و توی اون قسمت ِ ویژه، نزدیک ِ راننده ی کچل ِ عزیزم، سوار شدم

بهم گفت همینجا خوبه.. آهان. کمی بعدش با دو تا انگشت زد به آرنجم : بشین اون جلو! _ جلو داشبورد_ . گفتم: خودمم می خواستم همونجا بشنم اما فک کردم دیدتون رو میگیره! گفت نه..

نشستم و داشتم ادامه ی فرآیند اسمس دهی به ماکس رو ادامه می دادم  درحالیکه بطری ِ آب دستم بود و گوشی هم دستم ،  : بطری آب رو از دستم آروم کشید بیرون و گذاشت روی داشبورد و گفت : حالا راحت بنویس! آفرین!...

نمی دونم از این تماسهای مستقیم و غیر ِ مستقیم ِ فیزیکی ِ مهربونانه و لوطی گرایانه و خالی از هرگونه موجودیتی منفی بود که انقدر بهش حس خوبی پیدا کردم، یا چی؛ که خلاصه خیلیییییی حس می کردم خوشبخترین مسافر دنیام که راننده ش منو نشونده پهلوی خودش  هواشو داره بطری آبو از دستش درمیاره که راحت اسمس بزنه یا براش درو اختصاصی می زنه ...

خیلیییییییی خوب بود و اون گـــــــاز می داد ...

تو راه یکی از راننده ها بهش زنگ زده بود. راننده ای که چند دقیقه پیش این آقا کچله ی عزیزم ازش سبقت گرفته بود. و اون بهش برخورده بود. و راننده کچل ِ لوطی ِ من بطرز clear و شفاف و رک و رو راست و صادقی داشت توجیهش می کرد که وقتی تو راه نمیری، من میام ازت سبقت میگیرم و می خواستی که اتوبوس دو کابینه بر نداری که حالا نتونی باهاش را بری! را نمیری بذار بقیه برن و ازت سبقت بگیرن.. اون آقاهه هم راضی نمیشد و آخرشم آقا کچله حرف رو با این جمله تموم کرد که :باش تا اموراتت بگذره!.

صداقت ِ باحال ِ خاصی که توی حرفش بود برام جالب بود.. تلفنش که قطع شد شروع کرد با من درد دل کردن ... گفتم : ولی خب شمام باهاش تند حرف زدید! .

بهم گفت: تو که از قبلشو نمی دونی که .. وقتی داشتم ازش سبقت می گرفتم  سر ِ ماشینشو کج کرد که من برم تو میله ها...

انقدر تعجب کردم و بعدش از اینکه اینکار جلوی مسافرا چقدر زشته و .. اینا حرف زد.. دیدم مقصد ام

دلم نمیومد پیاده شم...

ازش تشکر کردم و خدافظی کردم " بهم گفت مواظب ِ .. خودت باش ! "

بین ِ "مواظب" و  " خودت" یه مکث ِ چند میلی ثانیه ای داشت.. انگار شک داشت که بهم بگه مواظب خودم باشم یا نه ...  اون به من گفت مواظب خودت باش!.... کیه که تاحالا راننده ی اتوبوسی توی این شهر بهش گفته باشه مواظب خودت باش؟!...

برام باز دوباره در ِ جلو رو زد و من بطور اختصاصی پیاده شدم .. شاید حتی می خواستم بوسش کنم ! اما نمیشد خب.. ولی بهرحال دلم نمیومد که ازش به این زودی جدا شم

پیاده شدم و مسیرم رو طی کردم .. اما جلوتر که رسیدم صبر کردم .. می خواسم ازش بازم خدافظی کنم!

یه اتوبوس جلوی اتوبوسش بود.. و باید اون حرکت می کرد تا اتوبوس ِ آقا کچله ی عزیز ِ من هم حرکت کنه.. صبر کردم تا اون اتوبوس جلوییه که دو کابینه بود حرکت کنه.. اتوبس آقا کچله ی من از دور داشت میومد.. منو دید.. تعجب کرد! رومو اونوری کردم که وانمود کنم منتظر ِ چیز ِ دیگه ای ام!. نزدیکم رسید! ازش 3-4 متری دور بودم و مردم میومدن می رفتن.. موقع سبقت گرفتن از من با اشاره دست انگار گفت " کدوم وری میری بلخره؟!! " _ که یعنی چرا وایسادی و اینا .. _ خنده ی مستانه ای از ته دل کردم!

باهاش بـــــای بـــــــــــای کردم!! ....

_کسی نمی تونه بفهمه که بای بای کردن ِ من با آقا کچله با اعتمادبنفس ِ مایل به صفری که من دارم چقدر سخت بوده!!_

و راهمو کشیدم و رفتم.. درحالی عرض ِ خیابون رو طی کردم که لبخند ِ شیرین ِ ناشی از رابطه ی کوتاه ِ عشقولانه با آقا کچله ی عزیزم رو داشتم . درحالیکه داشتم بهش فکر می کردم و فکر می کردم و فکر می کردم ..

درحالیکه داشتم فکر می کردم "دوباره می بینمش؟" " چجوری میشه بازم دیدش؟"..

درحالیکه دوستش داشتم

:):):)

+ بانو ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هشت تیرم مبارک :)

روز خووووووووووب.. برگشتن از کلینیک در حالی که باز توی سیرک خیابون بودم و آدمها و شکل ها و مغازه ها رو می بلعیدم ..

زنی که داشت به شوهر موتورسوارش موقع جدا شدن ازش می گفت " تروخخخخدا آروم برونیا.. مواظب باشیا "..

دختر بچه ای که به اجباری احمقانه چادر نصفه نیمه ای سرش کرده بود و گوشه ی پیاده رو نشسته بود و سعی داشت با دو تا دوست ِ کوچکتر از خودش که هنوز اون اجبار احمقانه، چادر سرش نکرده بود، با تلمبه بادکنک رو باد کنه

شیرینی فروشی ِ محشری که از دور بوی شیرینیش منو زدوند(!) به سرم و باعث شد ازش یه جور کیک ِ خوشمزه کاکائویی ِ خاص بخورم که تاحالا اون تریپیشو نخورده بودم

دوچرخه فروشی ِ محشر ِ نازی که اون سری هم نوشتم ازش که یه دختر بچه با مامان باباش از مغازه اومده بودن بیرون و حالا امروز من محو ِ یه دوچرخه ی نی‌نی ِ کوچولو شده بودم که مال ِ بچه های 4-5 ساله بود و می خواستی توی ذهنت بخوری اون بچه ای رو که سوار این فسقلی میشه ..

آب سرد کن ِ دلچسب و خوبی که توی همون پیاده رو هنوز بود و شیشه ام رو پر کردم و آب گوارایی نوشیدم ..

خیابونایی که شلوغ بودن و پیاده روهایی که آدم داشتن توش

پیاده رویی که یه گیلاس ِ چُلُسیده له شده بود کفش در حالیکه من صدای ِ شکسته بودن ِ دل ِ اون گیلاسه رو شنیدم که چرا مثل بقیه ی گیلاس ها الان روی بورس ِ گاری‌چی نیست تا بدست و دهان ِ صاحب واقعیش برسه

به مردم شهرم و قبل از اون به خودم احترام گذاشتن یعنی برای چراغ سبز صبر کردن و بعد رد شدن.. و چه لذتی داره عبور از خط عابر پیاده وقتی همه ی ماشینها انگار برای تو صف کشیدن تا ازش عبور کنی.. انگار که از روی یک سن در حال عبوری...

قبل ترش، قبل از اینکه وارد سیرک خیابونی شم، دیدن ِ آقای خ عزیز در حالیکه لبخند ِ شاد بشاش همیشگیش رو به لب داشت و من چقدر خجالت زده شدم پیش خودم از اینکه سه چهار ماه قبل تر باهاش سر موضوعی اونقددددددددر تند و خشن و توهین آمیز و تهمت آمیز و بد حرف زدم .. و حالا می دیدم که همون موضوعی که من سرش باهاش بحثم شد و اصلا اون موضوع 100% از روی دوستی و دلسوزی بود، حالا گریبانگیر ِ خودم شده.... ( چون من اصلا فکر نمی کردم که واقعا برای بعضیا روابط just friendی معنا نداشته باشه، نمونه ش همین ماکس. که من خیر ِ سرمون جاست فرند بودیم اما اومد و به زبون ِ بی زبونی گفت می خوامت و حالا بیا جمعش کن این بساط عشق و عاشقی رو .... )( توی بد مخمصه ای افتادم، ازش خواهم نوشت، فعلا وقت ِ حسای خوبه .. )

قبل ترش، توی اتاق ِ خانوم.. وقتی که چهار تاییمون داشتیم با هم می گفتیم و می خندیدیم و بحث می کردیم و جلسه ی بسیار نیکوئی رو پشت سر می ذاشتیم درحالیکه داشتیم کلــــــــــــــی چیز یاد می گرفتیم ... و کلی چیــــــــــــز با هم تبادل می کردیم ( چیز ِ خوب ! ).. کلی فکر، حرف، واقعیت، ایده ... و چقدر خوب و خوب و صمیمی و خالص بود همه چیز.......... _ ممنونم خانوم دکتر که هستی _

قبل ترش.. .. نگووووووووو!!!!!!! بسکه خووووووووووبه........

هورااااااااااااااااااا !!!!!!!! بلخره خریدمش... بلی بلی گوشی ِ مدنظرم رو .. چیزیکه می خواستمش رو .. چیزی که یه دوست خوب بهم معرفیش کرده بود رو ...

نمی دونــــــــــــــــــــــــی چقدر عاشقشم! عاشق گوشی ِ جدیدم!! دیگه لازم نیست برای اینکه تایپ کنم "م" شصت بار یه کلید ِ کذایی رو فشار بدم !! تـــــــــاچه آقا تـــــاچ!! :D:Dخیلی دوستش دارم مخصوصا که با دست‌رنج خودم خریداری شده نه با پول ِ یه بابای گَنده دماغ : ).  خــــــــــــــودم خریدمش!... _یاد سامیه میوفتم!! : " خـــــــــــودم می خوابم!! "... ( از بچه های مهد .. )    :):):*:*_

قبل ترش، یعنی قبل از خرید گوشی ، یَک اوضاع انرژی منفی ای برقرار بود بیا و ببین، که البته نمی خوام حس ِ خوبی رو با خوندن ِ این نوشته تا اینجا_ اگه خونده باشدش کسی_ ازش بگیرم

فقط در همین حد که یکی از مخوف ترین contac ها با بابای نفرت انگیزمو : ) داشتم امروز صبح

اون یه روانیه : ) و یکی از مسئولیت های من توی این زندگی کنار اومدن با این روانیه : )

من این مسئولیت رو پذیرفتم ؛ و آمادم که با این موجود کنار بیام، چون باید کنار بیام، چون تنها اون بابای منه، چه نفرت داشته باشم از هیکل ِ شخصیتیش چه نه، .. چه اون بطرز نفرت باری توی مغز ِ پوکش چیزی جز اطلاعات ِ کاریش نباشه یا نه ... بهرحال ما باید با هم زندگی کنیم : )

من ناراحت از این موضوع نیستم، بلکه فقط متاسفم، چون می تونستم یه بابای خوب مثل دایی ف داشته باشم که عاشقانه می پرستمش.......... دایی ف.. دایی فــ....

چقدر که من عاشقتم و چقدر که خوشبختن بچه هات.. که بابایی مثل تو دارن ... یعنی پسرداییهای ِ عزیزتر از جانم :)

واقعا کیه که قدر ِ بابای خوبو بدونه؟ احتمالا تنها کسی مثل ماها _ مثلا همین شقایق خودمون، صاحب "صب بخیر" _ که با یه بابای ِ روانی زندگی کرده : )

 

گوشیـــــــــــــمو دووووووووس دارممممممممممممممم :X:X:X:X:*:*:*:**:*:*

 

+ می خونمتون و می کامنتمتون بزودی :D :):)

+ بانو ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

163

مهوع ترین بخش ِ روزای الانم این که باید 107 صفحه درس‌ی رو بخونم که تماماً حفظی-مفهومیه

پیش دخترک نمیرم و کار و کاسبی(!) کساده ( بخاطر درسها )

و از در ِ خونه هم جز برای امتحان دادن بیرون نمیرم

 

سه شنبه ساعت 2 امتحانه و اینو که بدم میشه گفت بار امتحانات رو زمین گذاشتم

حسابی توی لاک فرو رفتم و با بچه های انجمن نمی پرم، یعنی حسش الان نیست و همه فکر و ذکرم امتحانه س. مکس هم که هیچ فعلا، هنوز تکلیف رو روشن نکردیم

تمرینات هم که هیچی کلاً :| :D

این بود نامه ی اعمال من در اوائل تابستان

 

راستی، چقدر خوشحالم که آدرس اینجا رو به emiroo ندادم ( حالا مثلا فکر کن یه سرچ کنه "emiroo" و بیاد و خیلی شیک! آدرسمو داشته باشه و اینا رو بخونه کلاً )

وقتی هیچ ِ فرد ِ فیزیکی‌آشنایی اینجا نیست، راحت تر می نویسم، هرچند که چیز خاصی هم نمی نویسم واقعاً

چیزی که از ته ِ دل می خندوندم این "سا.ختمان پر.شکان"ئه! خیلی خوب از آب درومده این فیلم .. طنز ِ طبیعی داره ..

 ..

( خیلی معلومه که چیز ِ مهمی ندارم برای نوشتن و فقط چون دلم تنگ شده برای نوشتن، یا فقط چون می خوام از خوندن اون 107 صفحه فرار کنم، اومدم اینجا ؟ ! )

+ بانو ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...\/_\/_\/_______

قبلاً ها وقتی میدیدم یه نقطه ضعف ِ ساده که دارمش و اگه کسی بفهمدش و به روم بیاره، چقدر می تونه متزلزل و خراب و نالانم بکنه، از ترس به خودم می لرزیدم : می گفتم نکنـــــــه کسی این نقطه ضعف رو بفهمه و بروم بیاره و من همونجا خورد ِ خاکشیر شم ؟؟ .. نکنه کسی بفهمه ..

بوضوح وجود یک باگ* بزرگ رو در شخصیتم احساس می کردم. می دونستم که مثل اون سوراخیه که پتروس انگشتشو می کرد توش؛ مثل همون سوراخ که اگه فکری به حالش نکنی میریـ.ـنه به کل ِ هیکل ِ سد و ازش تلی از خاک و خاکستر می سازه

می دونستم که چقدر شکننده ام اما در ظاهر قوی

هنوز هم همونم

با اینکه مدتها از وقتی که این موضوع رو فهمیدم، می گذره، هنوز هم سرو ِ مغرور ِ سر به آسمان سای ِ سوراخ(!) دارم که یه پتروسی به اسم "فراموشی" انگشتشو کرده تو سوراخ و نمی ذاره که بشکنم، بریزم..

یادم رفته که باگ‌هام چی ان، کجاهاس که اگه اون فراموشیه بره کنار، کل ِ سد ِ مغرور ِ وجودم به خودش می لرزه ..

چند هفته پیشا پیش ِ خودم فکر می کردم اعتمادبنفس دو جنبه داره، ظاهر و باطن

در ظاهر اونقدر مستحکم و قوی بنظر می رسم که کسی جرأت نمی کنه بگه بالا چشمت ابرو ئه _ جز بابام _ ..

اما در باطن یه جوجه_ همون اسمی که خودت برام گذاشتی_ی مفنگی ِ دماغو ام که پر از باگ‌ئه، پر از ترس، پر از سوراخهای سد_که زمان و فراموشی انگشت کردن توش_، پر از جا برای اذیت شدن، پر از مورد برای اینکه کل ِ سدش بکشنه و بریزه ...خراب بشه

 

خوبی ِ بانو اینه که کلاً هر مرضی داره ، وجود و دلیل و غیره شو می دونه

بانو یه مرض‌دار ِ داناست که بزودی از جوجه‌گی باید دربیاد ...

بانو هنوز خیلی کوچیکه اما ..

بلأخره زمان ِ بالدار شدنش می‌رسه_یعنی باید برسه...

 

* باگ: خطای برنامه نویسی که در صورت اصلاح نشدن، تقریباً منجر به به‌فنا رفتن ِ کل ِ برنامه می شود.

+ بانو ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

: )

امشب وقتی برای شارژ ِ سری ِ جدید ای دی اس ال، در حضور ِ بابا کشومو باز کردم و کیف پولمو در آوردم و دو تا از اون ده تومنی های نو رو بهش دادم (که ببره بریزه به حساب)، حس افتخار و غرور ملایمی بهم دست داد .. من جلوی بابا توی جیب ِ خودم دست کرده بودم ...

 

+ پست قبلی رو ظهر منتشر کرده بودم اما ، پیش نویسش کردم. حالا برای احترام به احساسات خودم پابلیشش کردم مجدد، فقط همین

+ بانو ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

160

من در شهر قدیسان زندگی نمی کنم که از همه توقع رفتاری مثبت داشته باشم

در کنار مردمی زندگی می کنم که ممکن است مرا مسخره کنند

و این منم که باید زندگی کنم

باید بر احساس منفور ِ بعد از مسخره شدن غلبه کنم حتی اگر او _مسخره کننده_   کسی باشد که ازش حتی انتظار اینکار نمی رود ....

+ بانو ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همچنان خوب

بعدددددددددددد اونقدر که همه چی گوله گوله مثبت ازش فواره می زد امروز، خیلــــــــی خوب و خفن همه چیز پیش می رفت..

مخصوصا از مطب برگشتنه ای که تاکسی نگرفتم

دختر 13-14 ساله ای که با مامان باباش با دوچرخه ی قرمز رنگی که تازه براش خریده بودن از مغازه دوچرخه فروشی بیرون اومدن..

مردی که آبسرد کن فروشی داشت و یکی از آبسردکناشو گذاشته بود دم در و ملت آب خنک می خوردن ازش..

روزنامه فروشی ِ معشوق‌سانی که همشهری داستان تیر ماه رو داشت و ازش خریدمش..

اغذیه فروشیهای کثیفی که کباب ترکی با مخلوط هوس انگیز ِ بنظر خوشمزه ای از فلفل سبز و پیاز و گوچه رو تفت می دادن .. دختر پسرا و خانواده هایی که توی اغذیه فروشیها نشسته بودن ..

از کنار فرش فروشی ای رد شدم که یکی از تابلو فرشهاش اول از همه چشممو گرفت و نگاش کردم .. بقیه رو هم تماشا کردم از پشت شیشه .. اما اون یه چیز دیگه بود .. بر ترس از مسخره شدن غلبه کردم و رفتم تو مغازه و به پیرمرد صاحب مغازه گفتم " سلام، میشه از اون تابلو عکس بگیرم؟"

  با یه حالت سعه ی صدر خاصی گفت آآآآره از همشون بگیر..  و به ادامه ی قرآن خوندنش_با صوت_ ادامه داد ... فکر کنم سوره ی یاسین رو می خوند ...

لعنتی،چقدر خوب بود فضا با تو .. با صدای عجیب قرآنت که توی هوا پخش شده بود.. با سکوت بی نظیری که توی فرش فروشی ِ خوش نقشه ات بود .. با اون تصویر شگفت انگیزی که من محوش شده بودم .. چقدر اون صدا و اون تصویر و اون سکوتی که فقط صدای تو توش می رقصید، قشنگ بود ..

کلی شارژ شده از صوتی که شنیدم و از عکسی که گرفتم ، ازش تشکر کردم و از مغازه ا ومدم بیرون ...



از کنار یه لوازم تحریری رد شدم که نتونستم در مقابل جاذبه اش از خودم دفاع کنم، درست مثل زنها و طلا، من و لوازم تحریر فروشی : رفتم تو ..

صاحبش پیرمردی بود که بسختی راه میرفت.. ازش دو تا دونه خودکار آبی ای خریدم که علی رغم ِ 300 تومنی بودنشون، محشر می نویسن ... دوبار بهم گفت که خدا برکت بده ایشالا .. _یعنی بعد از حساب کردن پول، و هنگامی که می خواستم از مغازه خارج شم_ ...

محو ِ نمایشگاه زنده ی شهر شده بودم.. محو آدمها، حرکاتشون.. کاراشون.. یه شونه تخم مرغ ِ دور انداخته شده کف زمین رو پیدا کردم و رفتم روش راه رفتم! با غلبه بر ترس از مسخره شدن!.. البته دو لایه بود و کلفت، و خوب له نمیشد، ولی بازم بد نبود، می دیدم از دور یه پسره که دم مغازه ش نشسته داره منو می پاد! وقتی بهش نزدیک میشدم انرژیشو روی خودم احساس می کردم، منفی نبود.. بهم گفت " ... ِ خوبی بود؟!! " کلمه ی اولشو نفهمیدم، یه چیز تو مایه های بازیچه و اینا.. سپر دفاعی ِ ضد موشکی نگرفتم.. درحالیکه از کنارش رد می شدم بهش خندیدم گفتم "آره! خیلی حال داد!"....

 

بــــــــــــــارون ِ نم نم می بــــــــــارید!!.. چه چیزی از این بهتر؟؟ چه چیزی از این قشنگتر ؟ ...

انگار انرژیهای مثبت ِ دنیا گوله کرده بود امروز رو من ...

موقع سوار شدن به BRT ، سه چهار تا اتوبوس ِ شلوغ رو صبر کردم تا اتوبوسی اومد که یه عالمـــــــه صندلی خالی داشت ..همیشه اونقدر هول هول می پرم توی اتوبوس انگار گرگ دنبالمه.. امروز با طمأنینه شهر رو نگاه می کردم، اتوبوسها رو ، چهار راه ِ ستارخان-توحید رو .. می ایستادم و به تابلو ها و بیلبورد ها بدقت نگاه می کردم .. شهر رو می بلعیدم ...

فقط دو سه چیز مثبت نبود .. دیدن ِ مرد جوون ِ دست شکسته ای که روی زمین نشسته بود و گریه می کرد.. دیدن ِ زن ِ آرومی که نشسته بود کنار پلاس ِ بی ارزشش که شامل آدامس و تسبیح و ورق دعا می شد   و منتظر مشتری بود در حالیکه انگار داشت زبرلب دعا می خوند.. دیدن ِ پلیس عقده ای ِ جوانی که به موتوری ِ مسن تر از خودش با طرز ِ عقده‌ئیانه‌ای  حکمهای تیز می روند و تن و بدن اون رو از درون می لرزوند...

توی اتوبوس بی ترس از مسخره شدن  روی صندلی ِ قرمز نرمم کش و قوس میومدم .. صاف تو چشمهای مردهای نزدیکم نگاه می کردم ... کسی می تونه بفهمه این توی چشم نگاه کردن یعنی چی ؟ .. یجور یعنی اینکه من از شما نمی ترسم و صاف توی چشمهای شما نگاه می کنم .. مثلا ببینم منو دارین می پائین یا نه ...

خلاصــــــــــــه! خوب بود دیگه !! خیلی زیاد ...

 

پشت پلکمو پشه زده، ورم کرده!

+ عکس قارچ تخم مرغ ِ مذکور در پست قبل مشاهده شود!!(یه ذره عکسه تار شده ).. البته درست کردنش کاری نداشتـــــــــا ولی خب..  ;;)

آرزومه وقتی آشپز ِ خونه شدم، تو فامیل از دستپخت زبان زد ِ خاص و عام شم!! چه لذتی از این بالاتر که بگن از دستاش هنر می ریزه؟!؟!؟ :):):)بغل

+ بانو ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

158

هاااااااااااااا امروز امتحان رو دادم خوووووووووووووووووووووووب دادم عـــــــالی بود یعنی خیلی وقت بود یه امتحانی رو انقدر خوب نداده بودم که وقتی از سر جلسه پا میشم حتی این احتمال بره که 20 میشم!!

امتحان خیلی خوب بودش بعد بانو میخواد یه چیزی تعریف کنه، هرچند گند دماغ و ان بنظر برسه و این براش مهم نیست

من خیلی لجم میگیره از اینکه یکی کو*ن گنده شو تکون نده در طول ترم و حتی شبهای امتحان، و حتی روز ِ امتحان، که دو قرون بشینه بخونه که آویزون این و اون نباشه، ولی اینکارو نمی کنه و آویزون این و اون جر دهنده ی اعصاب و روان ِ اونایی که درس خوندن بشه

خلاصه یکی از اینا بطور ما خورد و منم بقول خودم _خیلی شیک_ پا شدم رفتم میز ِ جلویی.

دختریکه ( تو مایه های مرتیکه ) برگشته با لحن ِ مضطرب ِ مضطرب کننده میگه : ببین خوندی؟؟ :( :( . منم یه وری بهش یه نیمچه آره ای تحویل دادمو اینا

بعد که مراقبه اومد تو گفت بیاین کیفاتونو بذارین جلو و اینا، منم از همونجا وسایلامو بردم گذاشتم میز جلویی

انقد تمیز پیچودمش که فک کنم اینجوری :| یا شایدم :O مونده بود. خلاصه .. اومدم جلو و میز دوم، کنار ِ یه دختره که اتفاقا اونم از بچه های خوب و درسخون بود و سرش تو کار ِ خودش. این سمت ِ راستم بود، اما یه دختره ای سمت چپ بود که اواخر امتحان شروع کرد بی اجازه من نگاه کردن به برگه م. منم که دوست نداشتم، برگه مو یه کاری می کردم نبینه _ بانو براش مهم نیست که الان اون یه گنده دماغ ِ ان بنظر برسه _ . بعد جالبه وقتی دید که از من چیزی در نمیاد ، به زبون اومد که : سوالتو شیشتو میدی من. _ مثلا انگار سوال دادنیه _ بازم پیچوندمش و ندادم و اینا :D

خودم که با خودم خیلی حال کردم . اولا از اون پیچوندن اولیه و ثانیا این پیچوندن دومیه. هیچ دلیلی نداره که من در طول ترم یک دونه غیبتم نکنم و شبهای امتحان یه عالمه هم درس بخونم و زحمت بکشم و آخرشم یه کو*ن گشاد ِ مسغره ای بیاد و حاصل زحمتهای منو مفت مفت بچپونه توی حلقوم ِ کثیفش   شیطان  _ بعله _ ..

خلاصه برگه رو دادم و خلاص و از امتحان اومدم بیرون .. خوش و خجسته و خندان.. یک کمی مجبور شدم معطل دوستم شم که اونم بعد یه ربع اومد و با هم رفتیم از سوپر بالایی شیرکاکائو خریدیم و _ یعنی اول من می خواستم حساب کنم ولی چون اون می خواست 10 تومنی شو خورد کنه، اون حساب کرد و .. _ از خیابون اصلی رفتیم پایین تا چهارراه.. خدافظی کردیم و منم تاکسی گرفتم و خونه ..

جکیلو خواب بود اومدم با خوشیو خجستگی ِ زیاد بیدارش کردم و رفتم دوش ِ خنک گرفتم ..

بعد مامان چون خونه نبود زنگ زدم بهش که حالم جا بیاد _ جدیداً روابطم با مامان هم بهتره، گوش شیطون کـــــــــر._ زنگ زدم و " ماما   ماما   ماما !!!" های معروفمو تحویلش دادم و کلی خوش و بش کردیم و اینا و گفت که خونه ی دوستشه .. و بابام ظهر خونه نمیاد و من و جکیلو ایم توی خونه فقط .. می خوام قارچ و تخم مرغ درست کنم با هم بخوریم ؛ خواهر هم که مدرسه س و آخرین روزای قبل امتحانش...

هــــــــــــــــــومممممممممم خوبم خوبم خوبم خیلی خوبم خیلی زیاد  بلخره روابطم با والدین گرام خوب شده امتحانایی که هم که تاحالا دادم _ هردوتاش_ خیلی خوب شده و نتیجه ی زحمتامو دارم میگیرم و     به دخترک هم که میرم تدریس و   یه کوچولویی بگی نگی دستم توی جیب ِ خودمه و می خوام باهاش برا خودم گوشی بخرم و ..........

خوبم دیگه! خووووووووب! گوش شیطون پـــــــــــاره!! کر!!.... :D:D:D:D:D:D

 

+ عکس غذای مذکور، پخت بانو!

+ بانو ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

157

 دیشب تقریبا تمام مدت داشتم کابوس میدیدم.. قبل خوابم می دونستم که مضطربم اما دلیلشو نمی دونستم. فکر می کردم یه "مرد" باید باشه، که شونه های پهن و آغوشش این اطمینان رو بده که "چیزی نیست، از چی می ترسی؟ من هستم"

توی جام بودم که بابا اومد خونه، رفتم بغلش کردم_ روابطمون جدیداً بهتره، اما هنوز سیاست ِ "خط قرمز" رو رعایت می کنم_ اما اون مرد ِ من نبود که با بغل کردنش احساسی واقعی بهم دست بده

همیشه می دونم که باید قبل خواب خودم مغزمو خاموش کنم تا توی خواب به "چیز" نرم. اما گاهی یادم میرم دیگه. و این میشه که تمام شب مغزم روشنه و داره برای من کابوس می سازه..

اونقـــــــــــدر کابوسم طولانی بود که الان اگه بنویسمش مثنوی هفتاد من میشه.. اما بطور خلاصه مثلا این بود که خواب میدیدم شهرام_ سوپری ِ محلمون_ که مهربونتر از برگ گله و اونقدر خوبه که آدم می خواد ببوسدش، شده یه غول ِ وحشی بد دهن بی شعور و نفهم یاغی، که سر من و مامان که رفتیم سوپریش داااااااااد میکشه میگه به این دست نزن خفه شو از مغازه من گمشو بیرون و..... بعد منم سرش داد میکشم میگم سر من داد نزن... بعد با مامان که میایم بیرون از مغازه ش می زنم زیر ِ هق هق ِ گریه   از مامان قسم میخوام که دیگه نیاد سوپری ِ این مرتیکه ...

بعد همینجور خوابم ادامه  داشت جائیکه مامان منو تا دانشگاه برده بود اما با اینکه یجورایی قرار بود منو بر هم گردونه، منو قال میذاه و من که زنگ می زنم بهش میگه ما زمین چمنیم .._ نزدیک خونمون_ بعد من گریه میکنم میگم زمین چمن؟؟ پس من چی؟؟... بعد یهو دانشگامون میشه دو تا خیابون بالای تجریش و من مجورم از اوووون سر شهر تا خونمون کلی توی راه باشم .. و بعد توی راه یه بار باید سوار یه تاکسی شم که صندلی ِ عقبش یه دختره با سگش نشسته و سگشو جای یه نفر حساب می کنه .. بعد که می رسیم به خیابون بالایی تجریش، راننده هه که یه پیرمرد بوده، بزور پولی بیشتر از دستم می قاپه .. بعد یک خیابون مونده تا تجریش و من باید اونو یجوری برم   اما نمی دونم چجوری و باید بپرسم.. بعد از صاحبان یه خونه ای که در اصل مال بانک ملت بوده ، می  پرسم که من چجوری باید برم تجریش.. میگن از اینجا هر ماشینی میدون قدس میره تجریش نمیره ..

بعدددددددد خلاصه سوار اتوبوس میشم... یه پیرمرده از قسمت مردونه اتوبوس به من بد نگاه می کنه و بلخره میاد سمت من و می خواد به من دست بزنه که زنا نمیذارن.. بعد منم حالت تدافعی میگرم و میگم حالا خوبه پیرمردی و داری میمیری اینکارا رو می کنی ...بعد که میره میشینه سرجاش دوباره میاد سروقت من و اینبار زنا هیچ کاری نمیکنن و اون خِر ِ منو میگیره و من سعی میکنم داد بکشم آهاااااااای مردای با غیرت بیاین کمک.._منظورم به مردای قسمت مردونه اتوبوس بوده_ ولی قبل اینکه کسی بیاد پیرمرده دک و دهن ِ و جونمو توی دستای نفرت بارش میگیره و میخواد بزوووور از م لـ.ـب بگیره و من در اون حین داشتم فکر می کردم که نـــــــــــــه؛ اولین بار این اولین و آخرین کسی که باید از من لـ.ـب بگیره شوهرمه (!) و داشتم می مردم از بدی   که در اینجا با یه حالت وحشتزده ی خاصّی.. از خواب می پرم .. تا حالا انقدر با استرس و هیجانات منفی بسیار شدید از خواب بیدار نشده بودم .. فکر کنم این آخرین قسمت ِ خوابم از اثر ِ خوندن ِ خبرهای خوندن تجا*وزات ِ متعدد به زنها بوده ...

خلاصه با یک وضع گند و گه مزخرفی از خواب بیدار شدم و سعی کردم باور کنم که همش یه خواب بوده ... یه خواب لعنتی..

+ :|

+ بانو ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

1/4is passed

امروز آخرین روز بهار بود ...

البته بقول emiroo چه اهمیتی داره :D

+ بانو ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خوشم از "هزار خورشید ِ تابان"

چطور می توانم میزان شگفتی و سرور خودم را، بعد از خوندن آن کتاب، ابراز کنم ؟ ...

هنوز غرقم در لیلا،  عزیزه، مریم، طارق، زلمای... مردک ِ وحشی ِ وحشی ِ وحشی ِ قصه:رشید، که بوضوح وقتی مرد، یعنی کشتندش، احساس ِ آسودگی ِ خاطر کردم و نفس راحتی کشیدم و تا قبل از آنکه بمیرد، قصه را با رعب و حشتی بی اندازه، دنبال می کردم،_ به خودم می گفتم قصه است بانو، نترس، از رشید نترس.._

هنوز غرقم در این اعجاز.. در این قصه .. در بی اندازه واقعی نموندن آن_ کما اینکه هست_...

"هزار خورشید ِ تابان" ؛ گواه ِ مصیبتهای ناتمام و خوشیهای ملایم ِ دیروز و امروز  ...

گواه رنجهایی که کشیدند از جنگ، فقر، وحشی‌وحشی‌وحشی گریهای مردهای رام نشونده ای که تا با بیل توی فرق سرشان نکوبی و نکشیشان، تو را از دم تیغ مرگ پایین نمی آوردند...

چقدر توصیفات و تعریفها بی نظیر بود.. چقدر کنایه ها طعنه آمیز و خوب بود، چقدر قصه حرف داشت، جا داشت، حجم داشت، بعد داشت، درد داشت ..

خانه ی مریم توی آن کلبه خرابه را ... خانه ی لیلا و مریم توی آن اسارتگاه ِ مرگ‌آور_خانه ی رشید را .. خانه ی جلیل را ... همه و همه را توی ذهن بوضوح تصور می کردم ..

من از ساعت ِ 10 دقیقه به دو تا ساعت 6 و نیم ِ امروز عصر، توی کابل، توی موری، توی جاده های خاکی افغانستان و پاکستان .. لابلای ِ پیچ و خم های وحشتناک و گاهی پر ز لذت ِ قصه، لیلا، بودم .... 

چه خوب بود این چهارساعت .. هرچند که از دیروز_شب ِ امتحان_ خوندن کتاب رو شروع کرده بودم و تا 158 پیش رفته بودم .. اما امروز و توی این 4 ساعت و نیم و کمی بیشتر، تا صفحه ی 450 بی وقفه تاختم و باز فکر می کردم نکند دیوانه شده ام .. اما هرکه اعجاب آن را ببیند، به من حق خواهد داد که مست ِ لذت ِ این 450 صفحه ا شده باشم که ناب بود ، واقعی و خوب بود ...

چقدر پرم هنو از قصه، از تصویر، فکر، آدمها و حرفها ...

چکار می توانی بکنی جز اینکه راهت را ادامه بدهی و امیدوار باشی؟*

*قسمتی از کتاب...............

+  :|

خعلی خوب بود خب ....... :):):)

 

+بعد نوشت: هم از خوابم زدم هم از خوراک :P .. یعنی امروز نه ناهار درست حسابی خوردم .. نه خواب کافی داشتم.. علی رغم اینکه دیشب کمتر از 5 ساعت خوابیده بودم :D

+ بانو ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شب ِ معمولی

خواهر کتابی به اسم guides you to the meaning ِ تاپ‌ناچ ِ 3 رو روی میزم جا گذاشته...... کشیــــده میشم به عشقی به اسم "زبان" .. به روزای خوب ِ دانشگاه هوایی.. با بیبه یا خودم تنهایی.. که می رفتم و جرعه جرعه انگلیسی رو بالا می کشیدم... چقــــــــدر من عاشق زبانم آخه؟ .. وای یه فرصتی دست بده من بیوفتم به جون کلاس زبان .. دوباره بیوفتم توی با لهجه حرف زدن .. "ر" رو یجوری بگی که همه کف کنن .. کلمات رو جویده بریزی رو دایره ی کلاس و بچه ها بمونن.. چقدرر حال میده انگلیسی حرف زدن .. چقدر من عاشق فهمیدن ِ لغات ِ زبانم؟ یادش بگیرم؟ حرفش بزنم؟ .. 

هه. واقعا چه نیازی هست وقتی که میشه دو شبه یه درسو جمع کرد، در طول ِ ترم بخونیش و گند بزنی به طول ِ ترمت؟ باید در طول ِ ترم خوش باشی و خوش بگذرونی و بری خونه دوستات و 3 دفه در 10 روز بری نمایشگاه کتاب و صد دفه بری پارک و کوه و .. بعد آخرش دو شب بشینی پای یه درسی که اگه دوز بعدش یادت بره_ که حتما هم یادت میره_ به هیچ جای ِ این دنیا برنخوره و ندونستنش هیچ خللی به نظم گیتی وارد نکنه .. والا ..

بابا قربون صدقم رفت. منم اینجوری :D نیشم تا بناگوش باز شد. آخه خیلی بهم میاد این مدل جدیدی که زدم. و یجورایی مثل تخم مرغ شده کله‌م، یه تخم ِ مرغ چاق. که توش رده رده های موهام معلومن و دستیار ِ خانوم ِ آرایشگر هم بخوبی با سشوار از زیرشون داده و حسابی پف کرده .. بامزه شدم، برای اولین بار بعد از مدتها  از نگاه کردن به قیافه خودم تو آینه لذت می برم

آره خلاصه امروز نشستم و برا اولین بار یه درسی رو خوندم و ازش چیزهایی فهمیدم. پسفردا امتحانه. یعنی دوشنبه صبح. و فردا هم بشینم یه جور بکوب و نهایی بخونمش، حله

با مکس زیاد نمی پرم نمی خوام عادت کنه یا فکر کنه همه چی اوکی و تمومه یا از این چیزا ... چمیدونم

emiroo دوست خیلی خوبیه .. خیلی زیاد : )

انگشتای پامو شتررررق ترق ترق می شکونم و این خیلی بهم حال میده.. یادش بخیر خواهرک بخاطر نفرت از همین صدا از اتاق من فرار کرد و رفت پیش اون یکی، و من اتاق تک شدم ! :D

ساعت کمی مونده به یک ئه ..  علی هم دیگه تموم شده برا خودش ..

بعد من هنوز تو فکر خریدن ِ گوشی ام و از پاک کردن ِ اس‌ام‌اس های عزیزم بعلت ِ جا نداشتن ِ اینباکسم، بیزارم ...

عصر پیش دخترک بودم . stamme صورتشو به پس ِ پنجره چسبونده بود و تو چشای ِ من زل زده بود ... :|     تمرینامو انجام نمیدم و این موضوع رو خرابتر کرده .. خب چیکار کنم هفته قبل که تعطیل بود پشتم باد خورده :|

دختر 69 ای ِ فامیلمون پریروز عقد کرده _... تنها میشه سه تا نقطه گذاشت_

بعد جالبی و مزخرفیش اینجاس که همچین گفتن " به کسی نگیدا؟؟ خواهشااااا به کسی نگیدا؟؟؟ " انگار که قتلی حمل ِ هرو*ئینی چیزی مرتکب شدن که اینجوری میگن

خداااااااااا میدونه چقدر نفرت دارم از سیاستهای نامعلوم .. از پنهان کاری های بی سر و ته .. از مارمولک بازی و دودره بازی هایی که هیچ علتش هم حتی معلوم نیست ..

آخه مثلا چی میشه بفهمن نوه ات عقد کرده مسغره؟ چقدر دنیای ِ آدم بزرگا پیچیده س آخه ...

رامونا، دلم برات تنگ شده : ( .. کاش بودی دختر، بودی و می نوشتی و حداقل لذت ِ ما رو که خوندن ِ چیزای خوبه، بهمون برمی گردوندی ...

+ بانو ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عقاید منحوس

تا قبل کنکورم موهامو کوتاه و پسرونه نگه می داشتم تا شستنش راحت باشه و وقتمو توی شستشوش نگیره.

کنکور که دادم گفتم بلندشون می کنم تا توی عروسیم موهای خودم باشه که می‌پیچنش و قلبمه ش می‌کنن روی کله ام؛ نه موهای مصنوعی.

سه سال ِ دانشگاه گذشت و هیچ ازدواجی صورت نگرفت. موهام تا کمرم شده بود. تو اتاقم روبروی آینه نشستم و یه وجب قیچی شون کردم.

دو سه ماه بعد یه وجب دیگه ازشون قیچی کردم؛ شد تا زیر ِ شونه هام.

امروز عصر دارم میرم مصری ِ تیز ِ زیر ِ گوش بزنمشون. بعد 4 سال دارم میرم آرایشگاه!

به همین منوال اگر پیش بره، تیغ خواهم انداخت : ))

 

اینچنین است که حتی بلندی ِ موهای من هم نسبت مستقیم دارد با امید به ازدواج.

 

پ.ن.1: اینا اعترافات ِ من بود. جعبه سیاه ِ ذهن من بود. خواهشا تحقیر نکنید. خواهشا تمسخر نکنید. اینا که نوشتم طنز نبود..

حوصله نصیحت هم ندارم :)

پ.ن.2: ترس از هرچیزی = اتفاق افتادن ِ همون چیز. پس اینا رو هم به خورد ندید .. :)

+ بانو ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

152

فقط اگه یدونه دستشویی (wc) هم تو اتاقم بود دیگه محشر میشد ..

رفتم و پست شبهای روشن رامونا رو دوباره خوندم

و یه حسرت آشنایی توی وجودم پیچید که " لعنتی، آخه چرا دیگه ننوشتی، تو که اینهمه خوب و صادق می نوشتی "...

چقدر آرزو می کنم که دوباره بنویسه ، آخه اون بلاگ نویس محبوب من بود

 

میم رفت بخوابه آخه فردا کار داشت.. و نیست که همیشه من اول خدافظی می کردم، و این اولین خدافظی ِ میم بود، یجور  تنها شدن

کیبوردم بعلاوه ی ویندورم قاتی کرده و الان دارم با یه سخت افزار و نرم افزار علیل این پست رو می نویسم

موهام چرب و کثیفه.. فردا باید برم حموم.. اما دلیل اصلی ِ کثیفی اینه که اصلا نفهمیدم کی کثیف شد

فردا مامان بزرگم میره خونشون_چند شب با ما بود_.. خیلی تو این دو سه روز بهش دقت کردم

صبح که از خواب پا میشه منتظره که صبحونه بخوره، بعد که صبحونه خورد یا میره دراز می کشه تو جاش یا تلویزیون نگاه می کنه تا ظهر شه

ظهر که شد منتظرا تا غذا بخوره، ناهارشو که خورد میره میشینه و با مامانم حرف می زنه

شب که شد منتظره تا ساعت 10 بشه و قرصشو بخوره، بعد که قرصشو خورد میره و می خوابه...

حداکثر ختم انعامی، دعای ام داوود(؟!)ای چیزی بره...

گاهی فکر میکنم پیری چقدر نفرت انگیزه

همه روز منتظری که غذا بخوری و اینکه شب شه و وقت ِ قرصات شه.. خدایا منو جوون مرگ کن

اما خدا یه سادیسته. منو پیر و فسیل و چروک و گه مرغی میکنه  تا بمیرم :) می دونم خیلی دوسم داره . این دوست داشتنشم تا ته فرو کرده توی ما*تحتم

دیدی این زنیکه انیس چجوری کج و کول شد؟ اما دلم خنک نشد .. _ بانو ستایش نگاه می کنه  ،بله، علی رغم اینکه چیپ و ضایع بنظر می رسه _ بعد اون زنه کلفتش شده مادر بچه هاش .. وای اونجاش خیلی بامزه بود که حواسش نبود اون عطره رو زد به صورتش :D...

بانو فکر می کنه فردا شنبه ست و اول ِ هفته.. بنظر خوبه که من خونه م اما باید سگ‌درس بزنم فردا

دوشنبه یه امتحانی داریم که هنوز یک کلمه فقط خوندم ازش :)  اما برام مهم نیست زیاد چون 10 نمره ی پروژه شو گرفتم و فقط دو سه نمره دیگه می خوام :)  من انتظار ِ نمره ندارم :) چون قراره این مدرک پرت کنم گوشه ی کمد و روانشناسی یا چیزی که بهش عشق داشته باشمو بخونم  :)

ماه ِ لعنتی روبروی منه باز و منو به اندوه می کشونه

من مثل ِ هرشب می رم توی جام ،گوشیمو می ذارم کنار تختم رو زمین، احیانا روی ساعت 10 صبح کوکش می کنم که بیشتر از اون نخوابم ، لیوان ِ آبمو می ذارم بغل ِ گوشیم کمی اونور تر ، زیر ِ پتوی مسافرتی ِ تختم می لغزم و سعی میکنم بفهمم تا کی زنده ام، نه چون افسرده شده باشم یا نیهیلیست یا از این مرضا، که واقعا دلیل این گردش شب و روز رو نمی فهمم،  من نمی تونم مثل مامان بزرگم از صبح که پامیشم منتظر ِ فردا رسیدن ِ وعده های غذاییم باشم و بعد از اون برم تو جام دراز بکشم تا بلعیاتم هضم شه و بعدشم برم دستشویی..... من واقعا معنی ِ زندگی رو نمی فهمم :)

معنی ِ زندگی از نظر ِ من تنها یه چیزه: کمک کردن به دیگران

و از اونجا که من هنوز یه حلزون ِ بی مصرف و مصرف کننده ام، کمک ِ خاصی نمی تونم به کسی بکنم ... بغیر از با حرف زدن، کمک کردن به بقیه...

هی پنجره رو از سر شب می خواستم باز کنم که بوی co2 ی حاصل از نفس کشیدنمون بره بیرون و هوای تازه بیاد تو، هی میدیدم بیرون گه تر و آلوده تره، بوی گند ِ دود میاد، هنوزم همونجوره، متنفرم از زندگی توی شهری که حتی توش نمی تونی نفس بکشی

سادیست_سابقاً خدا_ ؛ منو ببر شمال. من می خوام شمال زندگی کنم. متوجهی که؟ ترجیحا با مکس. چون اون ارزششو داره.  محل زندگیمون فقط هم پوشش ای-دی-اس-ال داشته باشه کافیه. نزدیک ساحل هم باشه.

ایــــــــــــششششششششششششششش............. همینجوری دلم خواست یهو بگم ایییییششششششششششش...

:)

+ بانو ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

151

نمی خوانم. تا بنویسم. می گذارم این سکوت توی دستها و توی سرم بماند.

دیشب شب ِ ضجه بود. رفته بودم پشت پرده ی اتاق خواهر نشسته بودم و او که خواب بود ... پشت پرده، کنار جاروبرقی، روی زمین... نشسته بودم و ماه ِ وحشی را نگاه می کردم که سیاه می شد نارنجی می شد زرد می شد و باز سفید میشد . شعر می گفتم . ضجه می زدم . به خدا گفتم سگی. گفتم سادیست . دلم خنک شد. لعنتی بیشتر از حد پا روی دمم می گذاشت. امروز رو به آسمون کرده بودم و با همان خدای فحش خورده مناجات می کردم . او مرا بخشیده بود؟ او اصلا از کسی ناراحت نمی شود که .... دیشب نشسته بودم زیر ِ پنجره و شعر می گفتم و ماجرا را پایان یافته میدیدم اما امروز دیدم که امیدم از من التماس می کرد : مرا نکش بانو، تو را خدا مرا نکش ،من او را دوست دارم ، مرا نکش، بگذار بماند، بگذار هرچند که مادر گفته نه، اما چون دلیلش دوری بوده، بگذار تا او بیاید، تا او نزدیک شود، آخر او تو را دوست دارد بانو، گفته است که چقدر تحقق این قضیه برایش مهم است..

ولو شده بودم روی زمین. کنار گندم‌زار. کنار ِ صف تبریزیهای قد کشیده، روبرو به رشته کوه، زیر گنبد ِ نیلی. ضجه می زدم باز. از خدا می پرسیدم . سألتُ منه . سوال در عربی به معنی ِ خواستن هم هست. می پرسیدم ازش. مال ِ من‌اش می کنی؟ ضجه وار؛ چشم به جای جای ِ آسمان دوخته، نحیف...

شعر خواندم، حرف زدم، مخاطبم شد او و براش حرف زدم، گفتم یا روزی این را می خوانی و یا نه ... ضبط کردم

بغل کردم تبریزی‌ها را . گفتم تو روزی جای ِ این تبریزی‌ها

دویدم، دویـــــــــــدم، جیغ های سرخوشانه کشیدم توی باغ، کش از موهام کشیدم و گذاشتم شویدهام برقصند توی باد، جیغهای سرخوشانه و تکان دادم ِ دستهام توی باد

شعر دیشبم را به یاد می آورم که امروز صبح توی ماشین از توی درفت گوشیم به روی ورق انتقال دادم چون گوشیم جا نداشت.. بد خط شد، اما بد خطی حزن ِ خاصی به کلمات داد ،انگار که لرزش دیشبم، که چون بید بر سر ِ کوره راه ِ زندگیم می لرزیدم نیز لابلای آن کلمه ها ثبت شده بود

به ماه ، ماه ، ماه نگاه می کنم .. این لعنتی چرا انقدر برای من تمثیل است؟ چرا محال است هر دفعه ببینمش و یاد از عشق نکنم؟ حالا که دیگر نور ِ علی نور شده : ماهگرد گرفته هر ماه ِ کامل و قرص: شب ِ چهارده ِ ماه قبل بود که به من از حس خاص گفتی ..

فکر نمی کنم دیوانه ام، فکر نمی کنم زده به سرم و .. فکر می کنم که به زمان نیاز داریم. فقط همین. حق ماست که جر نخوریم. حق ماست که بتوانیم، خوشحال باشیم

+ بانو ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

150

بعد یه دختره بود اسم پروفایل سیصد و شصتش  ماری پروچیستا بود. از من 6-7 سالی بزرگتر بود. صفت شنیعیه اما از اون در ِ داف ها بود. خیلی رنگ عوض می کرد از رنگ ِ مو بگیر تا رنگ تاپ و فیلان. هر سری یه عکس میذاشت. اما من دوسش داشتم. با اینکه قالب ِ مذهبی ِ خورانده شده به من میگفت اون "خوب نیست". من دوسش داشتم. چرا؟ چون خوب می نوشت. چون فکرش زیبا بود. ماری پروچیستا، سلام. تو از اثر ِ یه چیز ِ دیگه یاد ِ من اومدی. یعنی از اثر اینکه اون ....

+ بانو ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

149

من به قبر ِ خودم خندیده بودم...

بذار وحشی شم .. بذار تا می تونم فحش بدم .. ممکنه؟

مامان گف بگو بره..

ماه ِ لعنتی امشب گرفت و نارنجی ِ پررنگ شد..

اون با اینکه از من یجور نه شنیده هنوزم انقدر خوشحال و با انگیزه با اراده و شکست ناپذیر و قدرتمند ....

و من همچنان پایین، کم ، کوتاه، حقیر...

امشب از چیزی گله ندارم .... بلکه کلا بهت زده نگاه می کنم

خیلی خری ....

+ بانو ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

148

حقوق گرفتم.

متاسفانه هنوز زندم.

+ بانو ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ماما....

طبق ِ معمول یه جر و بحث ِ دیگه با مامان.. . فکر می کنم از وقتی که من بیشتر آگاه شدم، و مامان توی همون سطح مونده، و شایدم چونکه اونقدر درگیر ِ خواهر ِ کنکوری و اون یکی بچه که توی اسم نویسی ِ مدرسه ی جدیدش هست، درگیره، و شایدم انقدر که لایه ی محبتی ِ بین من و مامان کمرنگ و غیر قابل رویت شده، اون به من تقریبا توجهی نزدیک به صفر داره .. و کلاً انگار یادش رفته که منم هستم .. و این میشه عامل اینهمه گنداب ِ فاصله ای ِ بین من و اون ..

از طرفی، دوستهایی که مامان داره از اون یه خاله زنک ِ حرفه ای ساختن .. مامان ِ من همه ی خانوادش تحصیلکرده و  در سطح بسیار بالا بودن .. اما با بابام که علی رغم ِ اینکه تحصیلکرده بود، خانواده ای تحصیل نکرده داشت ازدواج کرد، و این بود مقدمه ی معاشرت اون با آدمهای سطح پایین ِ بیسواد .. آدمهایی که هیچی جز برداشتهای سطحی ِ کودکانه، قضاوتهای عجولانه، برچسب زدن و مارک زدن و ... نمی دونستند .. مامان ِ من الان دوستهایی که داره که تقریبا تا ابتدایی با حداکثر راهنمایی خوندن.. فکر کن.. ای یعنی حداکثر ِ سطح ِ افتضاح .. حداکثر فرهنگ ِ خاله زنکی ای که از اونها طی اینهمه مدت گرفته ..

فکر کن مثلا حرفهاش تو این سطحاس .. با لحنی شدیداً سطح پایین و خاله زنک و چشمهایی که از بدجنسی برق می زنه ..

- پس بگـــــــــو .. برای اینکه آشپزخونه برای خودت تمیز بشه مرتب کاری میکنی.. خوب شد فهمیدم، برای کمک به من نبوده هرکاری که کردی ..

یا یا ... چیزای ِ مزخرف و مسخره ی دیگه ای که یادم نمیاد ... اون فکر میکنه چون داره حمالی میکنه ، یعنی کارهای فیزیکی ِ خونه و بیرون رو انجام میده، بهترین مادر دنیاست .. نمی دونه که هیچ غلطی برای ِ وجود و فکر و مشغولیتهای ذهنی ِ دختر ِ بزرگش نکرده و اونو ول کرده به امان خدا .. چسبیده به اون دو تا .. منو نمی بینه که چه نیازهایی دارم یا ...

بعد اون سطح توقعاتش از من هم در حد ِ همین کارهای فیزیکی ئه .. یعنی مثلا من اگه جاروبرقی بکشم یا گردگیری کنم میشم دختر ِ فرشته ی دلخواه ِ اون ... چقدر فا*کی و لعنتی ئه که با چنین تفکرایی باید زندگی کنی ..

ول کن .. بهش هم گفتم.. گفتم هیچ وقت نپرسیدی چرا؟ چرا مثلا من کمکت نمی کنم تا خوشحال شی.. کمک کردن فکر ِ آروم میخواد ..  انگیزه ای عاطفی می خواد ..  وقتی من اولا ذهنم پر از درگیریهای فکری ِ خودمه و ثانیا می دونم که تو تا حد بسیار بسیار کمی نیازهای عاطفی ِ من پر می کنی .. چجور می تونم بهت کمک کنم .. چجور می تونم این امید رو داشته باشم که تو منو دوست داری و این علاقه تو بهم ابراز می کنی تا کمکت کنم ... برات همه ی کارهای حمالی ِ دنیا رو بکنم چون می دونم تو دوستم داری ..

مثلا امروز دیده که آشپزخونه که گه از سرش بالا می رفت رو تمیز و مرتب کردم، دقیقا به لحـــــــــن خـــــــاله زنکی برگشته میگه : مرتــــــّـــــب کردی بانو؟؟؟!!! ... دقیقا با لحنی که زن ِ تنرادیه به کزت می گفت وقتی کاراشو خوب انجام میداد و تف هم کف ِ دستش نمی انداخت هیچ، گه می زد به هیکلش با این طرز حرف زدن ..

بعد جالبه که توی تله ی وحشتناک ِ هـ دو چشم هم افتاد .. گفت تو هیچ کاری نمی کنی .. هیچی برای خونه انجام نمیدی و ....

ولش کن.. بقول ِ خود ِ همین مامان شعور چیزی نیست که تزریق بشه .. وقتی نمی فهمه که توله گنده هه که پس انداخته هم به وجود و محبت و همراهی ِ فکری و ذهنی و عاطفی ِ اون نیاز داره... وقتی ولم کرده و در حد ِ یه سگ که بهش آب و غذا میدی تا نمیره، برام مایه میذاره ... دیگه ازش چه توقعی میشه داشت ...

و وقتی که من این سگ محلی ِ اونو می بینم،.. منم محلش نمیدم .. منم بهش عشق نمی ورزم .. و اون که از من عشقی نمی بینه .. بیشتر بهم بی محلی و .. می کنه .. و این میشه دور ِ فا*کی ِ باطل ِ زندگی ِ ما ... اینجوری میشه که هر روز دارم بیشتر توی گه ِ کمبود ها فرو می رم ...

بعد من قبلا هم به اشاره گفتم، الان کامل تر می گم.. بچه ای که توی خانوادش از لحاظ ِ عاطفی اغنا بشه، هیچ وقت از روی ِ کمبود به سراغ ِ عشقی بیرون از خونه نمیره .. اگه سراغ ِ اون هم رفت از روی ِ نیاز طبیعی  و دیفالت ِ هر آدمی به براقراری ِ رابطه با جنس ِ مخالفه .. نه از روی کمبود و یا عقده ی محبت ..

دختری که توی خانواده از لحاظ عشق وعاطفه از پدر و مادرش سیرابه .. حتی اگه یه رابطه رو هم شرع کنه توش آویزون ِ محبت ِ طرف نیست .. توش وابسته و خاک تو سر و ضعیف نیست .. توش قدرتمند رفتار می کنه .. بدنبال اغنای دیگر نیازهای توی این رابطه س .. عقلانی تر رفتار می کنه .. بحمض اینکه ببینه طرف ذره ای اونی که میخواد نیست، براحتی رابطه رو تموم می کنه .. چون نیاز ِ ""حیاتی"" ِ اون، رابطه نیست .. نیاز حیاتی ش که نیاز به عشق و دوست داشته شدن و دوست داشتن و محبته تا حد ِ زیادی توی خونه اغنا شده .. و اون برای تکمیل ِ حس ِ عشق و عاطفه و اغنای سایر نیازهای دیفالتش، وارد رابطه میشه ....

حالا من با اینکه این عقله میگه هی حواستو جمع کن این اونی که تو می خوای نیست .. حالا یا بخاطر ِ همون اغنا شدن و نیاز حیاتی داشتن به بودن ِ این رابطه .. یا بخاطر ترسهای مختلف ... دارم گه‌گیجه می زنم و توی تارهای چسبناکش دست و پا می زنم .. و هنوز هم که هنوزه ترس یا شایدم اون نیاز حیاتی .. نذاشته که کاتش کنم و بگم تموم ... نذاشته که ....

چقـــــــــــــــــدر احساس خستگی می کنم .. انگار هزار ساله که کوبیدنم .. له ام .... یعنی له ام کرد با اینهمه سگ محلی هاش .. این به اصطلاح  مادر ... هه .. مادر ...

+ بانو ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روانشناس ِ محبوب ِ من

 الان شبکه ی دو یه برنامه ی فوق العاده جالب در رابطه با اعتیاد و خانواده بنام حباب گذاشته بود. واقعا عالی بود. می تونم بگم تحلیل های روانشناسی اش بسیار دقیق و سنجیده و عینی و واقعی بود

وقتی دیدم عکس ِ اون گیاهه که ازش تر*یاک درست می کنن توی تیتراژ برنامه هه هست، ترس کودکانه ای شروع کرد به مسخره بازی که وایییییی ازینا. ولی بعدش کنجکاوی ِ بالغانه ای سراغ اومد و برنامه رو از ابتدا که تیتراژ تموم شد و اصل برنامه شروع شد، دنبال کرد

محو ِ صحبتهای حرفهای دکتر رونشناسه که اتفاقا خیلی هم خوش صدا بود شده بودم. خیلی قشنگ داشت صحبت می کرد و تحلیلها رو پیش می برد.. مثلا می گفت که معتاد برای رهایی به همراهی ِ عاطفی نیاز داره، این خوب نیست که ولش کنی

می گفت شهامت ِ اینکه بگی آقا، من بعد از این دیگه نمی تونم، درمانگری باید کمکم کنه، چیز بسیار مهمیه

یا گفت که خانواده ها موقع فهمیدن اعتیاد طرف، یکی از سه بعد ِ مثلث ِ التماس-رشوه- تهدید را اجرا می کنن و به این سه شکل میخوان که اون رو باز بدارن

گفتش که برای جلوگیری از اون، وقتی که مثلا توی مدرسه بهش تعارف میشه، خانواده باید بهش یاد داده باشه که بگه نه، نه گفتن حق ِ توئه، نترس، نلرز. ممکنه طرد شه از گروه، سخته ، اما ارزشش رو داره ...

خلاصـــــــــه خیلی عاشق بحث شدم.. من چقدر به مباحث روانشناسی علاقه مندم ؟

من چقدر دوست دارم این تحلیلهای ذهنی و این رفتارشناسی و فرد شناسی رو؟

(ای بابا پس چرا من مهندس شدم ؟)

دقیقا با اشتیاق ِ تمام حرفهای آقا روانشناس درست حسابی‌ئه رو گوش میدادم و لذت می بردم.. چقدر خوب بود این یک ساعت

مامان اون اولا که برنامه ش شروع شده بود برام داشت از قیمت ملک و فیلان از توی روزنامه چیز میز می خوند، هی من می خواستم متوجهش کنم مامان من دارم گوش میدم، نمی گرفت که:|

آخرم با یه لحن ِ یجوری با اشاره به برنامه گفت : علاقه مند شدی؟؟!! منم به لحن ِ بالغانه ی سر ِ جا نشاننده بهش گفتم: قشنگ حرف می زنه آخه.

خلاصـــــــــه کلی مشعوف و اینا شدم ..

بعد پیش خودم فکر کردم خب مامان من این چند روزی که بهم محل سگ نمی دادی هم یجورایی معتاد شده بودم دیگه، اما زیرپوستی، معتاد به مکس شاید، معتاد به نت، چت، وبلاگم... اینام اعتیاده دیگه.. چرا فکر می کنی حتما باید یه جسمی رو بو کنم و بکشمش تا متوجه شی معتاد شدم .. البته معتاد ِ راستی و خفن نه ها، اما خب معتادم به اسباب ِ مجازیم دیگه

مثلا دیشب که مسنجرم به فنا رفته بود یا اینکه آدر بلاگمو میم نداشت یا یا یا... داشتم از حسای منفی می مردم     خب منم یجور مینی‌معتادم دیگه :D

بعد اصلا شاید اگه تو و بابا منو از عشق اغنا می کردید من به دام ِ محبت ِ بی پایه ی عقلی ِ مکس گرفتار نمیشدم و الان لازم نبود که توی این تار ِ چسبناک دست و پا بزنم و ...

آها یه جا آقا روانشناسه در جواب ِ این سوال که چرا معتاد دروغ میگه، گفت: ما سه نوع هیجان تولید میکنیم که طرف رو از راستگویی می ترسونیم : هیجان در چهره و حالت  ،هیجان در کلام، هیجان در عمل.. بترتیب یعنی اینکه از عصبانیت سرخ شی، فحشش بدی، و یه لنگه کفش رو پرت کنی توی صورتش

گفت بهترین واکنشهای ما اونهایی هستن که از هیجان خالی ان، منطقی و آرامند و به اعتراف کننده فضای امنی رو برای ابراز ِ بیشتر ِ حقیقت و ابراز ِ خودش رو میده و ایجاد حس امنیت می کنه

خب مثلا اگه من می دونستم که تو و بابا وحشی نمیشین رو سرم و یا واکنشهای منفی ِ خفن بهم نشون نمیدین، خب مسلمه که من میومدم می گفتم آقا جون خواستگار دارم اینجوری اونجوری، چی بگم بهش، کمکم کنین، من الان به کمک شما نیاز دارم

این جمله ی آخر همون حرف ِ روانشناسه است که گفت شهامت ِ کمک خواستن و شهامت ِ گفتن ِ اینکه آقا جون من کم آوردم، از اینجا ببعدشو باهم بریم ...

میخوام بگم اگه عقل تو کله ی این مامان باباها بود که الان حال و روز ما این نبود ...

من روانشناس میشم .. من شعور ِ روانشناسی و رفتاری و برخوردی و .. پیدا خواهم کرد و من یه مادر ِ فهمیده و باشعور خواهم بود، من بغیر از همخو*ابگی و پس انداختن ِ یه توله، طرز بزرگ کردن و آماده کردن اون رو برای یه زندگی ِ safe و نرمال رو هم یاد خواهم گرفت..  به بقیه هم یاد خواهم داد .....

هــــــــــــــــــی ..

ایــــششششششششش... روزگار

+ تحت تاثیر حرفهای آقاهه که گفت :نترس، نلرز، نه گفتن حق ِ توئه، کتاب "نترس" رو از تو کمد _که گذاشته بودمش اون تو تا روی اعصابم راه نره از اینکه نمی خونمش_ در آوردم و شروع کردم از اولش خوندن. باهاش روخوانی هم می کنم بعنوان تمرین،  برای شروع :):):)

 

+ قسمت ِ بعدی ِ این برنامه هه پسفردا ،سه شنبه، همین حدود (ساعت 6 عصر) از شبکه ی دو هست. ببینین، خوبه

+ آها یه چیز دیگه هم می گفت،  گفتش که دو تا کار وحشتناکی که ماها می تونیم بکنیم اینه، اولی اینکه در دام هـ دو چشم بیفتیم:  همه ی وقتا همینقدر بی کفایته،  اون همیشه کاراش به همین افتاضحیه، و ...

و دومی اینکه وارد حلقه ی وحشتناک ِ خودم، خودش، خودمون بشیم:

دست خودش نیست ... نمی تونه جور دیگه ای رفتار کنه ..

ماها دست خودمون نیست، هممون زود عصبانی میشیم ..

گفت اینجوری خودمون رو جدای از اون موجودی که هستیم می کنیم و انگار اون موجود اصلیه چیزیه که کنترلش دست ما نیست و افسارش پاره شده و  دیگه کاری از دست ما ساخته نیست ...

وای خیلی باحال بود دیگه، هی میرم پستمو می خونم یه چیزی جدید یادم میاد میام می نویسمش :D

+ بانو ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

145

یک مقدار به یک ور ِ مبارکم بود که امروز بیس دو خرداده و اینا. بعد دیگه به اونورمم نبود :)

نوع ِ دیوانگی ِ خودم برام جالبه. دیشب از فرط ِ احساسات ِ عاشقانه،cutانه، گریه دارانه، و خیلی‌انه، ضجه‌مویه می زدم تا نیم ساعت و حالا، فارغم؛ یعنی می خوام که فارغ شم. اون تکلیف خودش رومعلوم کرد: نزدیکتر اومدن تا من. من؟ مشخصش می‌کنم

یاهو هم انگار ملت رو شناخته. عکس کنار یکی از خبرهای تبلیغی‌ش رو عکس ِ مرد و زنی غیر ِ قابل ِ تفکیک! از هم رو گذاشته، بعد که میری توش اصن ماجرا یه چی دیگه ست

چه حال داد که میم دلش یه لحظه "برف می بارد"و خواست، چه حال داد، چه حالی دادی میم :)

امروز آخرین روز ِ ترم 8 بود. درس خوندن شروع می شود. fu*ck u too 8th term :)l

تو کتابخونه کتاب توضیـ.ـح*المسا*ئل! رو دیدم، یاد قدیم کردم، و یه مینیمال تو ذهنم ساختم ازش:

شما یادتون نمیاد! ما از کتاب توضیـ.ـح*المسا*ئل، در حد po*rn story  استفاده می‌کردیم :D :)) :)

+ بانو ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بدبخت

باز نواخته شدن ترسهای قدیمی.

یاد اولین کات کردنم افتادم. وقتی که 15 سالم بود و پسرک ِ 22 ساله ی پشتِ اسکرین، مرد ِ رویاهای من، داشت با من برای همیشه خداحافظی می کرد...

حالا بعد ِ 7 سال از آن ماجرا، هنوز آن ترس ِ قدیمی بوضوح در من و در وجود من با ضرب آهنگی هرچه قدرتمند تر ، دارد نواخته می شود ... و من دارم می لرزم .. گریه کردم ، ضجه‌وار، درست همانطور که 7 سال پیش ِ مقابل ِ آینه ی دستشویی آنقدر گریستم تا اولین خطوط ِ اخم ِ روی پیشانی ام به یادگار از نخستین شکست، حک شد ....

:((

................................

+ بانو ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

143

در انحنای انتهای روز ِ بیست و یک ِ خرداد نشسته بودم و ناخونامو می گرفتم. بعد سوهانشون کشیدم : انگار افسار ِ زندگیمو بدست گرفته بودم ، چون داشتم با سوهان اونجوری که دلم می خواست شکلشون می دادم..

یه دوستی یه تقویم ِ شرکتی بهمون داد. پریروز. یعنی اواخر ِ فصل بهار. با خودم فکر کردم که یه مدیر ِ حریصی اینهمه تقویم رو نگه داشته بوده و حالا که از ارزشش کم شده،  بین کارمنداش بذل و بخششون کرده و اونام بهمچنین، می بخشنشون به این و اون .. چه باحاله اینکه خیلی تابلوئه که اون مدیر ابتدا یه طماع ِ محتکر بوده! :)

21 ِ خرداد تولد ِ یکی بود، تولدِ یکی بود.. تولد ِ یکی بود خدا ..

مامانینا دارن از یه عروسی حرف می زنن که قاتی بوده .. خواهر میگه : چه بـــــد، نه؟ .. حس ِ خاصی بهم دست نمیده ، اینجا بالغ داره والد رو ادیت می کنه .. اینجا داره میگه من یکی دو تا از خونواده هایی که توی اون عروسی بودنو می شناسم، اونا بهترین و صداقترین و دوست داشتنی ترین آدمایی بودن که من می شناختم .. و اینجوری میشه که میگم : no idea      :)

+ بانو ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقوع ِ واقعه

بازی ِ زندگی.

چیزی که تا امروز که بیست و اندی سال از زندگیم می گذره، می تونم اسم روش بذارم .. چیزی جز "بازی ِ زندگی" رو نمی تونم روی این مجموعه رخدادهایی که هیچ وقت هم ربطشونو بهم نفهمیدم، بذارم

تعداد مردهایی که ذهن ِ من رو برای حتی دو سه روز، به خودشون مشغول کردن و من رو به این توهم که "اون گزینه ی خوبیه" رسوندن، به بی نهایت میل می کنه :)

این چیزی نیست که من دوسش داشته باشم یا ازش نفرت داشته باشم، بلکه این اتفاقات رو پذیرفتمش، هیچ چیز ِ این پیشامدها  _بغیر از manage ِ ادامه ی اونها_ دست من نبود، دست من نبود که اینهمه آدم مختلف وارد زندگیم شدن و برای بازه ای بین دو سه روز تا دو سه سال، ذهن ِ من رو کم و زیاد و بی نهایت یا ناچیز، به خودشون مشغول کردن

شاید بیشتر از هزار دفعه از سرم که گذشته که سرگذشتمو بنویسم :) مو به مو، از اول، سرگذشت ِ حسهایی که مرده بدنیا اومدن، سرگذشت ِ بظاهر عشق هایی که سر از گنداب ِ نفرت درآوردن، سرگذشت ِ رابطه هایی که به صلّابه ی عقل آویخته شدند و محکوم به کات شدن و نیستی. ( اما خب فکر نکنم فایده ای عقلانی داشته باشه اینکار. بجز تقویت ِ مهارت ِ نویسندگی)

مشغولیت ِ فکری ِ من الان این نیست که چرا تا این حد ِ زیاد دهنم سرویس شد، و هر خر و نره خر و شیر و اسب ِ باوقار و ببر ِ یاغی ِ افسار گسیخته و خلاصه هر خوب و بدی، به زندگی ِ من اومد

حتی دغدغه ام واقعا این نیست که دلم برای خودم می سوزه که ذهنمو برای مدتی _که مهم نیست چقدر_ درگیر بودن یا نبودن ِ اونها کرده بودم ..هرچند که واقعا جای ِ دلسوزی داره

دغدغه ام این نیست که چرا اینا برای من اتفاق افتاد. ( و فکر نکنم لازم به ذکر باشه که اتفاق لازم نیست حتما پاره شدن ِ جسم باشه، اتفاق می تونه پاره شدن ِ روح باشه )

دغدغه م اینه که الان چطور این آخرین ماجرای ِ مثلا عشقی ِ ایجاد شده رو تموم کنم و به خودم، به زندگیم و به بانوی ِ نرمالی که سعی می کرد واقعاً نرمال باشه، برگردم ...

" هدف ِ من اینه که بتونم اون طور که خوشم میاد ، زندگی کنم

هدف من این نیست که درگیر و درگیر و تقلا کننده و دست و پا زننده در تارهایی باشم که مردهای اطرافم برای من می‌تنن... همه ی اونایی که قبل از این خواستن منو از خودم بدزدن، به تاریخ ِ من پیوستن ، تو هم یکی دیگه از اونها شدی،پسر... حیف. متاسفم که تو هم با من نبودی یار، ای آوار، ای سیل ِ مصیبت بار ... "

+ بانو ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اعترافات کثیف

گیر می کند بانو. وقتی می بیند که او چراغش را روشن گذاشته برای بانو، و بانو دورش می زند؛ وقتی می بیند که او شور ِ زندگی گرفته، ولی بانو اغتشاش فکری، مشغولیت ِ ذهنی، حس ِ بد؛ گیر می کند وقتی نمی تواند بکَنَد، پاره کند رشته های به پاش بسته شده را، بشکند و برود و رها شود؛ ... گیر کرده ام؛ چون نمی توانم به او بگویم برو، برو، ما تیکه ی هم نیستیم ...

+ بانو ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

140

تو باید یه فولدر ِ جدا درست کرده باشی، آهنگایی که من بهت داده مو  رو ریخته باشی توی اون، پلی‌لیست درسته کرده باشی ازش و الان که باهمیم دو ساعت درمیون گوش بدی‌شون، شاد شی، بعد که من کات کردم باهات   همشونو شیفت‌دیلیت کنی، عکسامم همینجور

+ بانو ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

139

عُقم میگیره از نقش بازی کردن.. بزودی این قالب رو می شکنم.. و بهت میگم که ما باهم تناسب کافی نداریم ...

+ بانو ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

138

وااااااااااااااااااای من تازه فهمیــــــــــــدم که با این لوگوی جدید گوگل میشه نوازندگی کرد!!

چقدر باحالـــــــــــــــــــه!!!!! برید برید حالشو ببرید ...

+ بانو ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

137

just this..

me, and the sense..

+ بانو ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

136

اینکه من نمی تونم الان بنویسم دلیلش اینه که هزار تا پست تو ذهنم اومده از دیروز تا حالا و اگه ننویسمشون حق مطلب رو بهشون ادا نکردم .... من ایدئالیستم هنوز. یعنی باید همه ی اونا که به ذهنم اومده بودن رو بنویسم ...

از احساس مثبتی که دیروز داشتم موقع رفتن به دانشگاه؛ نگاهام به خیابونا انگار که بار اوله می بینمشون ...

از نگاه ِ استاد موقعی که سعی داشتم کلمات رو بلغور کنم و اون از بس که افتضاح حرف زدم شاید فکر کرد که من یه ابلهم و هیچی از پروژم نمی دونم ..

از احساسی که بعدش داشتم، حس رهایی، حس آخرین بار با آزاده بودن شاید .. (چون اون ترم آخره )

از اینکه موقع برگشت از دانشگاه تا چهارراه رو لالالالالا برای خودم شعر می خوندم تو راه و از نگاه ِ متعجب ِ هیچکسی نمی ترسیدم، از اینکه حس ِ خوب داشتم و شعر می خوندم .. از اینکه از گلا عکس گرفتم بی ترس از مسخره شدن، از اینکه اون گلا توی چهارراه رو برای اولین بار بود که می دیدم ، بسکه کور بودم ..

از اینکه من فهمیدم که راننده تاکسی ِ برگشتنه دهنشو چپوند توی سوراخی ِ گوشی وبه معشوق ِ پشت ِ خطش حرفهای ِ عاشقانه ی خفن گفت ..

از اینکه ابرا و آسمون دیروز چقدر لعنتی و خوب و زیبا شده بود ..

از اینکه تو حموم که بودم دیروز آب رفت؛ اما من اصلا حرص نخوردم ...

ازاینکه دیروز دخترک موقع تدریس ، یه شاهکار ِ خفن زد! =))))))...

از اینکه حقوقم کامل شد ... و من دوباره حس ِ خوبی از این وضعیت دارم ...

از اینکه مامان داره با من نرمال میشه دوباره .... و سهراب فرمود: کیمیاست فراموشی ..

از اینکه مکس داره دور و دور و دورتر میشه توو من ..... چون دیده و فهمیده که چقدر دوره ..

از اینکه امروز تا 12 خوابیدم و این یک آرامش ِ پس از طوفان بود از هفته ی شلوغی که داشتم ....

 

از همـــــــــــــــــه ی اینا باید نوشت یه عالمه هم نوشت   درست و دقیق هم نوشت    تا حق مطلب بهشون ادا بشه ... به این سوژه های ِ نوشتن ِ ریزه ریز و این خفایای خاطر و ذهن ....

فعلا گشنمه! دیگه مغزم جواب نمیده ... برم

توی این 12ساعت خوابی که داشتم، خواب ِ جلسه ِ گروهی ِ امروزو هم دیدم! lol! باید چیز جالبی باشه! چهار نفره .... :)

من زنده ام هنوز و همش فکر می کنم

+ بانو ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

135

بهترین زمان برای وبلاگنویسی و بطور کلی نوشتن، دم غروب است .. اون وقتی که چلچله ها جیغ می‌کشند، نور طلایی ِ خورشید رو به خاموشی می رود و بچه ها و زن های خانه دار ِ تنها، پخش شده اند توی محوطه .. زن ها روی هره ها نشسته اند و بچه ها با اسکیت بازی هاشان بهم فخر می فروشند .. ماشینها هنوز طعمی از عجله ی روز را دارند و با سرعت پیچ را دور می زنند و در خم ِ آن گم می شوند .. آن وقتی که تازه به خانه رسیده ای و خانه، آرام و ساکت و بی دغدغه است ..

دنبال خواهرک رفته بودم. از دانشگاه آنجا رفتم. یعنی اصلا با این شرط ماشین را بردم که او را بیاورم. وقتی به خانه آمدم مامان ازم تشکر نکرد. به زبان بی زبانی گفت : بهت هنوز محل نمی گذارم .

منم محل نگذاشتنش را محل ندادم و بعد از دست و رو شستن، براش از اینکه این اشرفی را خط BRT کشیده اند و توش نمی شود جم بخوری و .. تعریف کردم. گفتم دیگر ماشین بردن و از اشرفی گذشتن اشتباست. خیلی سخت بود رانندگی ِ ظهر. بهم پوزخندی زد. البته نه از نوع ِ خیلی تلخش. براش باز از خیابان ها تعریف کردم ... در اصل داشتم بهش می گفتم درسته که حالتو گرفتم، حالمو گرفتی، ولی باهات دوستانه ام

داشت خط چشم می کشید که برود بیرون، قدم زنی. با صدای آرام با کلماتی تک و توک و ساده ، جوابم را می داد . در اصل داشت بهم می گفت می دونی؟ یجورایی خیلی حالمو گرفتی .. دارم سعی می کنم که تحملت کنم ، و فراموشش کنم

منم در اصل بهش گفتم خیله خب ؛ و بیخیال ِ ادامه ی تعریفات ِ ابلهانه ام از خیابانها شدم

 

گیلاس ها توی نایلون می گفتند مارا بخور بانو لطفا، ما را بخور. گیلاس در خرداد ، مثل صاحب فرزندی هفت ماهه شدن است، به همان زودهنگامی و شگفتی.. دماغم را کردم توی نایلون، می خواستم مرا بسمت خود بکشند. بوی گیلاس می آمد.. یه مشت برداشتم بروم بشویم .. که دیدم یک ظرف ِ شسته شده گیلاس هم آنجاست. اما گیلاسهای خودم را شستم و خوردم. و بعد سراغ آن شسته شده ها رفتم .. گاز زدن ِ گیلاس یعنی فروکش شدن ِ خشم؛ یعنی خِرچ خِرچ دارم می جومتان، وای که چه خوش گوشت‌اید. اما خیلی بی مزه اید؟ گبلاس های امروز مثل آبند ..

بعد لیوان ِ پت و پهنم را پر از آب کردم که به لانه ام، اتاقم ، بخزم. به نور ِ رو به بیرنگی و تاریکی ِ خورشید بنگرم، جیغ ِ چلچله ها را گوش کنم، بنویسم و خالی شم از حرف، از فکر ، از فکر ...

ده تا پی‌کِی ِ قرمز خریدم . دارچینی. چقدر طعمت را دوست دارم؟ ..

صدای ِ بی معنای ِ روضه مانندی از یه جایی بلند می شود؛ و از حس و حال ِ خوب ِ ساکتم بیرونم می‌کند

یاد دخترک می افتم و اینکه مادرش دیروز قبل از اینکه من چیزی بگویم، خودش از حساب و کتابمان حرف پیش کشید، و بهش گفتم که چقدر، و گفت که خب پس یکی دو جلسه دیگه صد تومن رو تقدیمتون کنیم .. و پیش بسوی ِ صد تومن ِ دوم : )

احساس خوبی دارم . فرآیند ِ overcome کردن به fuckin' life فعلا پاوز شده؛ چون زندگی ِ وحشی ِ چموش، بلخره رام شده، امروز رام شده

امروز توی دستشویی، وقتی از بیرون آمده بودم، به این سیکل ِ پر تکرار ِ وحشتناک، زندگی‌م فکر کردم، داشتم به مرز انفجار می رسیدم، بانوی ِ یاغی ِ درون داشت نعره بر میداشت که " گه بگیرند این همه تکرار را، این هرروز صبحانه خوردن، نهار خوردن ، شام خوردن و خوابیدن و این وسط کارهایی کردن را ، این سیکل ِ مدوّر ِ همیشه را

اما بانوی ِ آرام درون  یک لحظه، فقط یک لحظه باور کرد که باید ادامه بدهد، باور کرد که باید زنده باشد ، باور کرد که چه بخواهد و چه نخواهد باید هرروز طلوع ِ خورشید را ببیند، طلوع را که نه، وسط ِ آسمان بودن و بعد یکهویی محو شدنش را ببیند، باور کرد که باید غذا بخورد چون اگر غذا نخورد بهش سخت می گذرد، باور کرد که مجبور است دستشویی برود چون اگر نرود بهش سخت تر می گذرد، باور کرد که افسار به دهان ِ جسمش انداخته شده و یکی به اسم خدا افسار دار شده .. اما افسار ِ روحش دست خودش است و هر غلط و درستی که بخواهد می تواند با آن بکند ... باور کرد که ..

و یک لحظه که باورم شد زنده ام؛ انقدر حس ِ آرامش ِ پس از طوفان و انقدر حس ِ آرام گرفتن ِ بانوی یاغی ِ درونم خوب و خوب بود که ... که ... :  )

 

من زنده ام هنوز و فیلان فکر می کنم

 

+ مینی‌امتحان ِ امروزمم خوب شد؛ این حس ِ بعد از امتحان هم خیلی باحاله

+ بانو ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

134

الان زندگی از صبح روشنتره. قهوه ای هست هنوز اما قهوه‌اییّتش کمرنگ شده، مثل یه شکلات شیری، که قهوه ای ِ کمرنگه..

متوجه شدم که مشکل من تنبلی نیست. ترسه. ترس از شکست. ترس از مسخره شدن. ترس از چیزهایی شبیه به این دو تا ..

آدامس می خواستم؛ گفتم کی حال داره پاشه بره تا پاساژ؟ بعد یه بار ِ دیگه این سیکل رو بررسی کردم: دیدم مشکل تا پاساژ رفتن نیست. مشکل اینه که اگه مامان پرسید داری کجا میری؟ بگم دارم می رم آدامس بخرم و اون بگه هــــــــه! داری میری آدامس! بخری؟ تحقیر کنه و بکوبه و با یه نیشخند بگه خب برو .. یا آدمهای ِ بیرون مسخره م کنن. بگن چه زشته. یا مغازه دار مسخره م کنه. بگه هه ، اومده آدامس بخره ...

واقعا عجیب بنظر می رسه اما حقیقت داره، این ترسهای ابلهانه ترسهای منه . اما دیگه دارم براحتی بیانشون می کنم . دوباره نمی ترسم از اینکه کسی ترسهامو مسخره کنه،(چون اینجا مسخره شدن شدن می ارزه به نوشتنشون و خلاص شدن ازشون ، هرچند که قطعی هم نیست و شاید مسخره هم نشم)

پاشدم و لباس پوشیدم . رفتار ِ دوستانه ای با مامان ابراز کردم : "خریدی نداری [ از مغازه ] ؟ " این یعنی اینکه با اینکه میرینی بهم، اما باهات دوستانه ام

خوشبختانه پای تلفن بود و کلامی جز این بین ما رد و بدل نشد. با سر گفت نه و در حالیکه متعجب نگام می کرد، رفتم بیرون

براحتی و نرم ، چیزایی که می خواستمو گفتم

پی‌کِی ِ قرمز دارین؟ ریلکس ِ سبز دارین؟

اولیه به اینکه نداره هیچ کدومشونو  هر و هر خندید ، و خب بالطبع اومدم بیرون. مغازه دومی هم پی‌کِی قرمزو نداشت . و بی ترس از از مسخره شدن که چه خبره؟؟؟ گفتم پس 4تا ریلکس سبز بدین.

فکر نکنم مسخره م کرده باشه. انرژی ای مبنی بر مسخره شدن ازش احساس نکردم . دلشم می خواست حتی انگار .  چون فروش ِ بیشتر --> مغازه دار ِ خوشحال تر

در حینی که داشت می ذاشتشون تو نایلون، گفتم پونصده دیگه؟ گفت نه ششصد شده ...

اومدم خونه. تو راه سعی می کردم به خونه هایی که کسی احتمال داشت از پشت یکی از پنجره هاش، به من نگاه  کنه و منو مسخره کنه رو نگاه کردم، سخت بود این نگاه، چون ممکن بود با کسی که داره منو مسخره می کنه چش تو چش شم؛ اما هیچکس نبود، واقعا هیچکس نبود

هیچکس دلیلی نداشت که یه دختر ِ معمولی با ظاهر معمولی رو که سر ظهر رفته چهار تا ریلکس بخره رو مسخره کنه.

اگه قبلتر بود، آدامسا رو می چپوندم توی جیبم، یا یه جایی، که کسی نبیندش، که مسخره نکنه ...

چقدر پر بودم از حس ِ ترس ِ از مسخره شدن... که حالا داره بیرون می ریزه

دارم ذره ذره بهش overcome می کنم ...

مامان ِ دخترک زنگ زد. گفت 4 تا 6 میای؟ گفتم البته

وقتی به اون درس می دم ، حس می کنم یه وزغ ِ مفت‌خور که هیچکار ازش برنمیاد نیستم، وقتی به اون درس میدم و شندر غاز درمیارم، موقعی که بابا میاد و 25 تومن ِ هفتگیمو بهم میده، حس نمی کنم که من واقعا به اون محتاجم. ....

عصر بعد از تدریس به دخترک   زنگ بزنم وقت از منشی بگیرم. امروز کارای پروژه و مینی امتحان ِ فردا رو انجام بدم ...

امروز هم سعی کنم که فرآیند ِ Overcome به این fu*ckin' life  رو ادامه بدم؛ امروز هم سعی کنم که هنوز زنده باشم

+ بانو ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

133

امروز بوضوح احساس نیاز به یه خونه ی مجردی رو احساس کردم ..

با یه گوش‌درد ِ وحشی ِ معلوم نیست چرا ایجاد شده، از خواب بیدار شده بودم. گوش ِ راستم. درد ِ مسخره ای توش افتاده بود که دست بهش می زدم آهم می رفت هوا . داغ شده بود و قرمز. مگه تحمل ِ وزن ِ سرمو نداره؟

در اتاقو که باز می کردم این ترسو داشتم که مبادا بهم تیکه بندازن چقدر می خوابی..

وقتی دیدم هیچکس خونه نیست، یه خوشحالی ِ غلیظی زیر ِ پوستم دوید. گفتم آخ جون هیچکس نیست. گفتم حیف خاک بر سر گرفتی خوابیدی تا 10 و 20 دقیقه در حالیکه می تونستی از یکی دو ساعت قبل ترش تنها باشی ..

رفتم دستشویی و بعدش اومده بودم توی آشپزخونه. داشتم گه کاری های ِ صبحونه ی اونا رو جمع می کردم و می ریختم توی ماشین ظرفشویی و سینک ِ گندبرداشته مونو با اسکاچ تمیز می کردم که .. یهو صدای دزدگیر ِ ماشینمونو شنیدم. کله کشیدم و کل ِ بیرون رو نگاه کردم . دنبال ِ ماشینمون گشتم، پیداش نکردم . باز کله کشیدم که دو تا آدم رو ببینم که دارن بطرف ساختمونمون میان . ندیدم. گفتم حتما دزدگیر یکی از همسایه ها بوده .

ترس داشتم که اونا بیان و تنهایی مو بهم بریزن. چون داشتم توی تنهاییم با فکرام عشقبازی می کردم. چون مجبور نبودم فکرم رو درگیر ِ اصطکاک روابط انسانی ِ بی معنی کنم. خودم بودم و خودم. و خودم تا ابد برای خودم خسته کننده نمیشدم

صدای کلید انداخته شدن توی در اومد. گفتم ای وای. گفتم شیت. گفتم فا*ک.

چقدر لعنتی. من تـــــــــازه بیدار شده بودم لعنتیا.. می ذاشتین یه کمی دیگه تنها باشم..

قلبم شروع به تپش کرد. سعی کردم ماسک ِ تصنعی ِ خوشحال شدن از اومدن اونا و استقبال ازشون و این دروغای خرکی رو بکشم روی صورتم . دلم کوچولو می لرزید. نفرت داشت از اومدن اون دو تا . دلش می خواست تا شب بر نگردن ..

- سلـــــام..

من: سلام...

- خـــــــــــــــواب بودی تا الان؟؟!!!!!!!! ( لحنی 100% مسخره کننده )

من : خواب ؟ _ یهو ماسک ِ زپرتی‌م پاره شد._ الاغ! که چی؟ یعنی چی خواب بودم؟؟؟ _ لحن عصبانی _

- الاغ؟؟ به من گفتی الاغ؟؟ ماماااااااان بمن گفت الاغ.....

مامان:_درحالیکه لبخندش رو لبش داره خشک میشه و میوفته کف ِ راهرو_ بهش چی  گفتی؟؟؟؟؟؟؟ الاغ؟؟؟؟؟ _ با داد_ چند دفعه بگم فحش نده؟؟؟؟ دهنتو پاک کن؟؟؟؟؟!.....

من: دادن نزن حالا.. دادن نزن ...

and the rest of fu*ckin' conversation..

 

کمی بعد ساکت شدم. رفتم توی لاک خودم . تو هم خط خوردی مامان .

کسی که توانایی ِ هضم ِ گه های شخصیتی ِ اطرافیانشو نداشته باشه، نمی تونه اونا رو دوست داشته باشه، بیخود هم نیست که یه آدم ِ جدید رو دوست داریم، چون هیچ گه ِ شخصیتی ِ بدی ازش ندیدیم.. چون هنوز نمی شناسیمش.. و این احتمال هست که اون گه ِ شخصیتی نداشته باشه ... یه احتمال ِ احمقانه

اما حالا مامان وجودش مالامال ِ گه ِ شخصیتی شده بود..

بعد شروع کرد احتمال های توهمی دادن؛ بلند بلند :

"مطمئنم تو با یکی دوست شدی که بد دهنه!!! مطمئّنم!!.. ما تو خونمون فحش نداشتیم!!"

در تمام مدت سعی کردم به حفظ ِ لاک ِ سکوتم . سعی کردم به حفظ ِ سکوتم .

یکی نبود به اون مامان‌نام بگه  آخه ابله .. تو که خودت برات صد دفعه گفتم من هیچ دوست ِ نزدیکی ندارم ... چقدر بلاهت می‌ورزی آخه .. چرا شرّ و ورّ می بافی ...

قضیه ی فحش دادن / ندادن انقدر کریتیکال و مهمه ؟ ..

فکر می کنی اگه دخترت فحش نده میشه فرشته ی عالم ؟ .. هیچ نقص ِ شخصیتی ِ دیگه ای نداره ؟ ... چقدر ِ مامان ِ سطحی ِ بیشعوی : ) دارم ....

مادری که فکر می کنه فقط فحش دادن بدترین چیز دنیاست ..

یا پدری که فکر می کنه نماز نخوندن .. ...... هاه...

 

یکی نیست به اینا یادآوری کنه .. من کجام و اونی که اونا فکر می کنن من هستم، کجا ..

 

گذاشتم احتمالات ِ احمقانه شو تا ته بگه تا خالی شه .. بعدم از آشپزخونه زدم بیرون .. چون صبونه م تموم شده بود ...

اومدم به لاک ِ اتاق ِ خودم .. به تنها جایگاه ِ نیمه خصوصی ای که توی این fu*ckin' عالم دارم ...

آدامسام تموم شده بود . تنها قرص نعنایی ِ باقی مونده از اونها که ندا بهم داده بود رو انداختم بالا .. دهنم تازه شد ...

اومدم توی بلاگم .. انگشتام کلمه شد...

به "تهوع" فکر کردم ... به زندگی ِ مهوعی که من  دارم ...

به ترسهای ِ ابلهانه و احمقانه ای که هرکدوم معلوم نیست از کجا اومدن و توی مغز ِ لعنتی م خونه کردن ...به ترسهای ِ احمقانه ای که دارن همه چیزمو می خورن ....

به والدین ِ بیشعوری که هیچی از یه جوون نمی دونن؛ نمی فهمن، حالیشون نیست ..

به اصطکاکهای ِ مسخره و بی معنی و پوچی که هرروز بخاطر با هم بودن داریم ..

به تصور ِ چقدر خوب بودن ِ داشتن ِ یه موضع ِ خصوصی ، مثل یه خونه ی مجردی، برای ادامه ی دادن ِ این fu*ckin' زندگی ....

 

یادم افتاد که آهنگ ِ "ترس" شادمهر رو می ترسیدم گوش کنم ! چرا که توش از ترس صحبت شده بود! . اون موقع فکر می کردم وا! چرا باید به این آهنگ گوش کنیم و متوجه شیم که اون داره از چی حرف می زنه ؟ و از چیزای جدیدی که اون میگه بترسیم؟

اون موقع فکر می کردم چون هیچ ترسی ندارم، نمی خوام یه ترسهای ِ دیگه هم به ترسهام اضافه شه..

نمی دونستم که از بس پر از ترسم، دیگه اشباع شدم ...

 

Fu*CK all :)l

+ بانو ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

132

یک عصر ِ کشدار ِ بی معنی‌ست. حمام نرفته‌ام و کله‌ی چربم حالا از اثر ِ چسبیدن ِ موهام بهم،  کوچکتر بنظر می رسد. از غیب شدن ِ یهویی ِ پونیت، و از حرفهای ِ سمی ِ حاکی از غم ِ درونی‌اش، منم حالم گرفته شد. گفت:

i know the truth...l

سیستم را خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم با ایگنور کردن ِ پدر توی ذهنم، با مامان خوش و بشی داشته باشم.

- پیاده روی نمی روی؟

+ نه؛ یک روز پدرت خانه هست می خواهم با او باشم.

... + می خواهی امروز با او صحبت کنی؟

رویم ترش می شود؛ نچ ِ غلیظی از دهانم دو سه دفعه خارج می شود، پاهایم بلافاصله شروع به حرکت می کنند و مرا از حول ِ مامان دور می کنند و بسمت دستشویی می برند. پدر آن‌ور ، هست. با تمام حجم ِ نفرت و خشمی فراموش شده توی وجودش، آن کنار ایستاده و عبور مرا نگاه می کند.

انجام ِدسشویی حس ِ خوبی دارد. حس می کنی داری کاری مفید انجام می دهی، انگار داری موثر واقع می شوی.

به اتاقم بر می گردم. بی حوصله "تهوع" را بر می دارم. توی دلم ترسی از احتمال ِخودسری ِ مامان ، آرام تکان می خورد : مبادا خودش وردارد و پدر را بیاورد بالای سر من، بگوید این گوی و این میدان، حرفت را بزن، و قائله را ختم کن؟

از اوائل قصه شروع می کنم، آنجا که آنتوان روکانتن دارد در باب خاطره نویسی اظهار نظر می کند. خسته می شوم، چند صفحه بطور رندم جلو می زنم. پاراگراف را می خوانم

...برای هماغوشی آمده بودم، اما مستخدم داد زد : خانوم رفته شهر.. توی دلم احساس سرخوردگی کردم

لبخند ِ تلخ کنار لبم می نشیند. یاد هرم مزلو و نیازهای اولیه که امروز از آن در کتاب "خودباوری" یاد شده بود، می افتم.

این موضوع هم خودبخود از ذهنم پاک می شود. تهوع را می بندم. توی دلم به سارتر می گویم " شبیه غورباقه می مونه ". و سعی میکنم تصویرش را روی جلد نگاه نکنم؛ چون حالم را بهم می زند.

پروژه را نیمه کاره ول می کنم. انجام دادن ادامه ی طرحش حوصله می خواهد و تا ارائه، سه روزی باقیست..

پونیت بر نمی گردد. یانی توی گوشم سعی می کند بگوید " آرام می گیری. در کشاکش اینهمه بی حوصلگی و مورد توجه قرار ندادن های هرم مزلو، آرام میگیری. "

عبور روز را حس می کنم. روزها چه سریع می گذرند. اما دیگر از گذشتنشان دلهره ای ندارم. نه اینکه فکر کنم هر روز که می گذرد یک گام به هدفم نزدیکتر می شوم، نه، تنها حس ِ بدی ندارم . بلکه این عبور نوید ِ یک اتمام را می دهد و این، خوب است.

+ بانو ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

131

من بودم و دو تا پای پر از درد و یه دوست که داشت برای من از چیزها می گفت ... اجازه میداد که با مخ نَرَم تو دیوار؛ یادآوری می کرد که راهمو درست ادامه بدم... و پادردم خودش بیخیال شده بود و می گفت " تو کارتو بکن بانو، حرفا رو بشنو، اون واجب تره، من حالا یجوری خوب میشم خودم"

 

+ قسمتهای "112" ی لیریک ِ این لعنتی خیلی قشنگه..

+ بانو ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ای دریع از ما اگر کامی نگیریم از بهار

این آسمون ابری شده مزید ِ علتی به رفتن توو رویا .. به توو رویای ِ شیرین ِ تو غرق شدن ..

یاد دیالوگی از فیلم شبهای روشن افتادم ؛ اون زمان که داشت کتاباشو یه‌جا رد می کرد بره ، گفت " ... تا جا برای واقعیت ِ جدیدم باز بشه "

حالا این یه تمثیل بود..

چون ما*تحتم گشاده و هنوز نرفتم گوشی بخرم، با sms توی اینباکس ِ گوشیم مشکل دارم .. " smsهای قدیمی م رو پاک می کردم تا جا برای واقعیت ِ جدیدم باز بشه".. برای  sms های آدم جدیدم ..

یانی داره توی گوشم می نوازه .. و من یاد عصری میوفتم .. بعد از اینکه اومدم، و شرح ماوقع کردم، یه راست رفتم تو تخت و بیهوش شدم.. تمام عصر خواب امروزو می دیدم..

چشم که باز کردم دو ساعت گذشته بود.. و هنوز تو خواب و بیداری و فکر ِ تو بودم..  می دونستم از تو sms دارم  .. سراغ گوشی رفتم، چه حس ِ خوبی بود این شکل ِ پاکت رو دیدن، وقتی که توی خماری ِ بین ِ خواب و بیداری هستی ..

توی این خماری، بعد از اینکه smsشو خوندم، دوباره همه ی صحنه های امروزو توی ذهنم مرور کردم .. همه ی خطوط ِ خنده شو توی ذهنم ثبت کردم .. خطوط حرفهاشو، روی صورتش، وقتی که سه‌رخش رو به من بود .. و به نقطه ای خیره شده بود و داشت با لبخند چیزی رو تعریف می کرد.. چرخش ِ معصوم چشمهاش، وقتی نمی خواست صاف تو صورتم زل بزنه .. همه رو  . . همه ی اتفاقهای ریز و درشت رو .. همه ی حرفهایی که رد و بدل شد رو .. همه ی زوج‌قدم هایی که با هم و کنار هم برداشتیم رو .. همه ی خنده هایی که کردیم رو ... همه رو سعی کردم دوباره توی ذهنم play کنم .. دوباره توی تو و امروز غرق شدم .. تا همه چیز توی خاطرم بمونه ...

و رفتی.

و گفتی " به امید دیدار مجدد "

و گفتی " همونطور که فکر می کردم، بودی... "

 

از رختخواب نمی خواستم بیام بیرون، چون رویام تموم میشد ...

اما تا ابد نمیشه توی رختخواب موند و التذاذی از فکر ِ یک روز رو تجربه کرد ..

 

رفتم به نازی هام رسیدم..

آبشون دادم، برگهای خشکشون رو با دلسوزی جدا کردم، از شاخه هاشون چسبوندمشون رو شیشه چونکه بلند شده بودن.. خاک تازه ریختم پاشون .. خاکشون رو باچوب بستنی شخم زدم ...

انگار که داشتم چیزی رو مرتب می کردم که مالِ من بود ...

انگار که ناخودآگاه توی فکر تو بودم و دوست داشتم با تو بسازم ... یک زندگی ِ جدید رو ... یک حیات ِ دوباره رو ...

هرچند که هزار روز دیگه شاید ممکن بشه ...

هرچند که هیچ چیز از الان معلوم نیست ....

هرچند که شاید مجبور شیم همه چیز رو بر مبنای گزاره هایی عقلی ترک کنیم ...

 

اما .. من توی ماشین دیدم که تو چجور سرخ شده بودی .. تو اون دو گوی ِ شیشه ای ِ بی نهایتت خوندم که فکرت کجاست ...

 

+ دیدی الکی چه سرخوش شدم ؟ دیدی چه تیترهای خوش و خجسته ای می زنم ؟ .. لعنت به تو ای عشق؛ چی هستی که حتی وقتی بطور کامل نیومدی هم، آدمی رو از این رو به اون رو می کنی ؟ ؟ ؟ ....

دلنگران و خوشم .. سعی می کنم به خودم و احساساتم مسلط باشم .. ./

 

++ بعد نوشت :

یه smsی داد که منو به اوج اندوه و غصه، به اوج ِ گریه و مرگ کشوند ..

smsش کاملا مثبت بود ... کاملا حاکی از روحی و قلبی و جانی زیـــــــبــــــــــا و والا  ... smsی که به من القا کرد: " خاک‌بر سر؛ آخه تو لایق اینی؟؟؟ smsی که منو به حضیض ِ گریه کشوند ... smsی که به من گفت اگه خدا ماجرامون نکنه،... ... جدی جدی باورم میشه که یه سادیسته .... وگرنه چه دلیلی داره که منو با یه فرشته آشنا کنه و دلمو براش بلرزونه و بعدم ازش جدام کنه ... ازم جداش کنه ................. چرا اشکای لعنتی ِ من دارن همینجور شرّ و شرّ میان و من انقدر غمگینم ؟؟؟ ... چون می ترسم که تو هم بری ... چون می ترسم که تو هم بری ... چون می ترسم که من لایق ِ تو فرشته نباشم ...... چون می ترسم که این ماجرا هم نشه ... ... و از باور ِ من ، یه تفاله ی جر خورده باقی بمونه .... و از قلب من که اصلا هیچی باقی نمونه .... بسکه تقسیم شد توی این دنیا .... بسکه ......

میخوام گریه ی الانمو تا صبح ادامه بدم .... بلکه خدا یه نوایی به گوشم بفرسته " بابا بخدا من سادیست نیستم ؛ می مونه این، باور کن ".....................................

:(( ((((((((((((((((((((((( ....

:(( :(( .... :(( ... .:( گریه

+ بانو ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دلهره ی تو

الان دغدغه ی من این نیست که چرا کسی رو تو زندگیم برای اغنای طبیعتم ندارم..

دغدغه م این نیست که بشینم و لیستی از آرزوها رو بنویسم یا به اون 24 تا فکر کنم    چون وقت برای اینکار زیاده..

دغدغه م این نیست که چرا واسه دوستای اینجام کامنت نذاشتم چون می دونم اونا اهل ناراحت شدن از این موضوع نیستن     و منم دیر و زود میرم و واسه همشون کامنت میذارم ..

دغدغه ی الانم تویی مکس

حس غریبی که دارم ..

مکس امشب راه افتاد و فردا از راه دوری فقط بخاطر من و دیدن من داره میاد..

اهمیتی نداره برام مکس که اینجا رو پیدا کنی.. دروغ گفتم.داره    ولی دیگه دلو زدم به دریا چون باید از این حس بنویسم ..

حس اینکه تو فردا میای، تو رو می بینم .. اولین خواستگار ِ جدی ِ من..

نمی دونم ماجرامون میشه یا نه .. حتی اصلا از هیچی خبر ندارم .. چون خیلی وقت نیست .. هیچی ِ هیچی هم که نه اما خب ... حتی فکر نکنم بشه ؛ با توجه به ذهنیت ِ خرابی که خانوادم به همشهریات دارن ! ولی ... بهرحال تو فردا میای

چکار می تونم بکنم/

تابلو نمی کنم که با هم حرف زدیم .. تابلو نمی کنی که چیزی این بین هست ..

امـــا..... چی میشه کرد با این حس ِ اضطراب خفنی که توی دلم از وقتی فهمیدم میای، افتاده؟

امروز موقع تدریس به دخترک یه هو یاد فردا افتادم.. دلم ریخت

سیبیلامو (!) همیشه بند میندازم اما، امشب اپیلیدی کردم.. برای تمیز بودن مقابل تو، یدونه مو هم نباید از قلم افتاده باشه...

ابروهای پت و پهنمو صاف و صوف کردم .. سعی کردم صورتمو مرتب کنم ..

رژمو خونه ی مامانی جا گذاشتم ! تو میدونی؛ من اهل آرایش نیستم .. یه رژ هم که داشتم جا گذاشتمش و برای فردا پیشم نیست.. مهم نیست، که بی آرایشم ..

بدترین عکسمو نشونت دادم که عاشق چش‌ابروم نشی .. چون نفرت داشتم و دارم از دلقک شدن، از عروسک ِ جمع شدن و بخشش لذت به دیگران از جنبه ی ظاهرم ..

چرا دارم اینا رو می نویسم؟ چرا؟ ماجرای هیچی معلوم نیست..بعید نیست پسفردا بیام و اینا رو بخونم و بگم چه ابلهی بودم من که برای حدود بیست-سی‎‌امین بار دلم برای مردی لرزید که موندنی نبود و به زندگی من اومد و از زندگی ِ من رفت ...

امــــــا.. اما اگه تو یار دلنواز من باشی چی ؟

اگه فردا اون اولین دیدار ِ موعود و اون تپشهای عاشقانه ی بی مجوز باشه چی؟

اگه تو مرد ِ من باشی چی ؟ .......          چقدر حس گریه دارم؛ چرا ؟

آرامش ِ پیش از طوفانه؟ بیخود دارم جوّ میدم ؟ هیچ خبری نیست ؟

اما چرا دلم انقدر شور می زنه ؟ ..

برم مانتو مقنعه مو اتو کنم؛ همون لباسای همیشگی .. اما آراسته و تمیز و مرتب؛ و صد البته خوشبو

برا تو دارم این همه جوش می زنم ؟ ... خری ام من به جون خودم ....

دلنگرانم؛ همین..................................... . و البته ، تلفیق شده از حس گریه، نمی دونم چرا ...

 

زان یار دلنوازم؛ شُکریست با شکایت

گر نکته‌دان ِ عشقی، بشنو تو این حکایت ...

 

+بعد نوشت: خفه‌شو :). یه دیدار ِ ساده‌ست. باورتو انقدر زود نفروش. میری می بینی و میای خونه میگی هوغ؛ یا اصلا میگی ایول، مبارک صاحابش. میای خونه و ادامه ی زندگی ِ نرمالتو داری. فقط لال‌شو :) کور و کر شو .

+ بانو ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من زنده ام هنوز و کپک فکر می کنم

یه مصرع از محمدعلی بهمنی رو مسخره کردم که میگه من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم

 

زندم و همه ی 24 تا کامنتی که بطور شگفت انگیزی برام گذاشته شده بود رو خوندم..

یه دفه رفتم دیدم اینهمه ،خیلی حال کردم..

 

پستهاتونو خوندم، اما کامنت هنوز نذاشتم؛ میذارم

 

 این یکی دو روز یه ذره سرم شلوغ بود و هست، تا فردا که خلوت شم

و بعد خواستم درست درمون بشینم فکر کنم به اون 24 تا .. البته به اون بیشتر مهماش

خواستم فکر کنم و یه تغییری کرده باشم بعد از اینهمه یاسینی که توی گوشم خوندن، یه ذره در جهتی مثبت حرکت کرده باشم

البته هنوز می تونم مثل قبل بیام اینجا و وق بزنم و خواننده هام فکر کنن من چقدر نفهمم :)

امروز یه شعر گفتم

یه شعر که بنظر خودم خیلی خوشگل بود

من شاعرم

...

+ بانو ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

127

trash یعنی آشغال. چیزای خراب . چیزای پـِرت .

من پــِرت شدم . پــِرت شدم . می دونی چرا ؟

مغزی که به دوگانگی برسه ، فاتحه ش خونده س . مغز من به دوگانگی رسیده . نه می تونه از باتلاقی که 22 سال توش پرورشش دادن ، بکَنه بیاد بیرون؛ نه می تونه زندگی ِ مطابق میلشو بسازه چون اولین دلیلش همونه که اون باتلاق ِ 22 ساله ریشه دار تر از این حرفهاس که بشه به سادگی روش گه کشید و خطش زد و انداختش دور و شد یه Free mind ِ آزاد ِ آزاد  که هرکاری که دقیقا دلش بخواد رو می کنه .

اوهوی . خدای ِ نازی که گذاشتی دین و ایمونتو تو کاسه مون . بیا جمعش کن لطفاً . گندیه که خودت زدی عزیزم :)

+ بانو ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

126

خل و دیوانه و مست . جواد بدیع زاده می فرماید . راست هم می گوید .

عصیان . عصیان . کی می توانم تو را عملی کنم عزیزم ؟ به گمانم هرگز . هرگز . لعنت . لعنت .

: (( : (( :)

+ بانو ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

125

یکی بود سیزده بدر ِ سال قبل با هم بودیم، سیزده بدر امسال خودکشی کرده بود . گاهی وقتا دلم می خواست که کاش قبل از اینکه خودشو حلق آویز کنه باهاش چند ساعتی صحبت میکردم. بی شک چند ساعتی مفیدی می بود برای ِ من .

+ بانو ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

124

سکوت بره ها.

خوندی کتابشو؟ من پی دی افشو دانلود کردم . باید چیز جالبی باشه. حکایت حال ما هست . حکایت حال ِ گوسفندهایی که هلشون دادن توی دروغ ِ دین . و گه بالا آوردن از این مذهبی بودن . مثل من . مثل ِ بقیه . که یه مشت آشغال ِ لاشخور ِ کثافتیم که حجابمون ترک نمیشه .... :)

+ بانو ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

123

تا تونستن برای ما دست و پا بند درست کردن ....

چی میشد که بی برچسب یه دین بدنیا اومد ؟ و مثلا میشد راحت شا*شید همه جا و مثلا میشد که نگران ِ نجاست نباشی ؟ ....

کی میشه از قفس دین خلاص شد ؟؟؟

یا مثلا والدین رو ول کرد و رفت و نگران عاق ( عُق ) ِ والدین نبود ؟؟؟

با یه حساب بانکی پر پول تو یه شهر ِ دور .... تو یه خراب شده که دین معنی نداشته باشه :)

+ بانو ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

122

خواننده ها می خونن از عشق؛ که چی ؟

بازیگرا فیلم بازی میکنن پول درمیارن که باهاش عیش و عشرت کنن؛ عیش و عشرت؟

لاطائلات اذهان دانشمندان رو می چپونیم توی مغزمون و القاب میگیریم؛  که چی ؟

نیاز به آب به غذا به هوا

نیاز به حرف زدن که براش بری دکتر............ که چی؟

پا شدن خوابیدن پا شدن خوابیدن لاطائلات رو تو ذهن فرو کردن لقب گرفتن پول درآوردن آهنگ گوش کردن پول در آوردن خوابیدن خوردن ................... این loop ِ بی معنی  ،بی نهایته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا تموم نمیشه ....

+ بانو ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

121

پایبندی های انسانی ؟؟؟

خاک بر سرت سامرست موام. تو دیگه چرا؟

 

چرا باید پایبندی های انسانی ما رو از عصیان باز دارند؟

چرا نمیشه وحشی شد ؛ یاغی گری کرد ؟

 

در حال حاضر دوست داشتم عریان می دویدم وسط اتوبان ِ پشت خونمون و یه تریلی له ام می کرد :)

+ بانو ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

120

من دلیلمو گم کردم.

واقعا به نقطه ی 10 رسیدم. نقطه ی 10 بیان می کنه که به نبودنت بطور جدی فکر کنی :)

به نبودنت.

+ بانو ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

119

قبل از هرچیز پست 118 مطالعه شود.

 

 

هر زمان که سعی کردم زندگی کنم، زندگی به گند ترین و کند ترین شکل خودش ادامه پیدا کرده ..

هر زمان که خواستم بفهمم راز و رمز و قلق این نکبت چیه .. هر زمان که سعی کردم طبق یه اسلوبی زندگی کنم ... حالم خراب تر از همیشه بوده ..

برداشت ِ حال ِ حاضرم اینه که این حیات شتر گاو پلنگی تر و بی در و پیکر تر و بی منطق و اسلوب تر و ان تر و گه تر از اونی هست که بنظر می رسید..

هیچ فلوچارتی براش قابل رسم نیست!! هیچ منطقی نداره این لعنتی!!!!!!

بیشتر کار کنی کمتر در میاری.. کم کار کنی زیاد در میاری.. خودتو تو قالب دین بنشونی قهوه ای می کندت خداش.. بخوای خودتو عصبانیتاتو کنترل کنی، عصبی ترین شکل ممکن رفتار میکنی.. حرص ِ زیاد می خوری برای چیزی که اندازه گه هم ارزش نداشته ..

قالب نداره قالب نداره چرا هیچ قانونی نداره این وحشی بازاری که والدین گرام با یه شب با هم خوابیدن ما رو کشوندن توش ؟؟

از عشق تهی ام   از عشق تهی ام   نه باباهه نه مامانه  نه هیچ خری که   که توی دلم عشقو بهش حس کنم ...

پرم از یه اشک ِ عصبی و یه گریه ی هیستریک که توی سرم داره منفجر میشه .. ... سرم درد می کنه .... سرم برای مرگ درد می کنه ......

چیه چیه دلیل این زندگی واقعا

چیه هدف

چیه هدف ... چیه حاصل اینهمه رنج کشیدن ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ بانو ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

118

من اصلا قصد ندارم اینجا یه بند بیام وق بزنم و منفی ببافم و فکرهای بیمارمو منتشر کنم و یه چس مثقال حس خوبی که خواننده هام سعی کردن توی این زندگی کوفتی داشته باشن رو ازشون بگیرم

من اصلا نمی خوام که وقتی مثلا یکی از خواننده ها میگفت که "خوشحالم که هنوز انرژی های منفی رو دفع می کنم " بشم فرستنده همون انرژیهای منفی ای که اون داره دفعشون می کنه ..

من اصلا نمی خوام کار رو به شما سخت کنم و با حرفهام باعث شم این لعنتی به شما اثر منفی بده ...

 

من فقط این خراب شده رو ساختم تا خالی شم از حرف، از درد، از بغض

 امیدوارم "مدیون" کسی نشم با این چرت و پرتهایی که اینجا می نویسم .....

هر زمان دیدید دارید خراب میشید از به اینجا اومدن، برید...

+ بانو ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

117

سر یک موضوع احمقانه، پر از سوء برداشت و سوء ظن ، سر هیچ و پوچ، حرفم شد با مامان

داشتم براش حافظ می خوندم، زلف آشفته و خوی کرده و فیلان رو . موقع شعر خوندن داشت گریه م میگرفت که جلوی گریه مو می گرفتم.. قبلش هم موقع حرف زدن ، همین حس و حال رو تجربه می کردم .. قهر کردم پاشدم اومدم تو اتاق خواستم گریه کنم، خواستم، اما نشد واقعاً

لعنت به وقتی که گریه هم بخوای بکنی و نشه و حناق شه تو دلت.

+ بانو ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

116

اینترنت تو هوای دانشگاه پولی شده یا میخواد بشه..

تو گوشم یه خانومی می خونه "  بیا عزیز ِ رفته.. بی تو دلم گرفته

گفتی اگه یه روزی/ فاصله بین ما/ بشه هزار تا دریا

پرنده میشی بازم/ و بر می گردی اینجا..

بیا که این پنجره / بسته نمونه بی تو .."

 

آدم اینجا تنهاست..حضرت سهراب فرمودند اینو. چه وقتی که مثل الان توی نمازخونه نشستم و بین چندین تا آشنای غریبه تر از غریبه.. و موزیک گذاشتم و وبلاگ دارم آپ می کنم. یا مثلا اون وقتی که توی انتشارات emiroo رو دیدم و حس کردم که اونم حس کرد که من اونو دیدم و از گوشه ی چشم داشت میدید انگار منو .. و خب من دیگه پالسهای چشمی بهش نفرستادم و سعی کردمو خودمو ازش مخفی کنم. نه که حالا چیز خاصی یا احساس خاصی در بین باشه؛ میخوام بگم حتی وقتی آشنایی هم می بینی که جزو بهترین دوستهات می دونیش هم نمی تونی بری جلو و حداقل بهش سلامی بکنی.. نمی تونی یا نمی خوای به چندین دلیل..

آهنگ امین حبیبی که یه روزایی روزی هزار بار گوشش می دادم در حال پخشه.. کلاس انقلاب امروز آخریشه و کتابشو بلخره خریدم.. تا نیم ساعت سه ربع دیگه شروع میشه..

بدصدای نمازخونه داره از سمت نمازخونه اذان زورکی میگه.. و دخترهای چادری و غیر چادری می دون میرن تو صف وایمستن.. البته زیاد نیستن، سه چهارتا رو هم.. بعد براشون خوشحالم که خداشون هنوز زندس.. امروز مامان می گفت پاشو نماز داره قضا میشه.. توی اون حال ِ خواب و بیداری تو دلم بهش خندیدم..

ارائه گرافیک هم امروز شرش کنده شد و من نمره ی تاپ رو گرفتم.. بیخود انقدر حرصش رو خوردم.. یا مثلا امروز بیخودی حرص ِ اینو خوردم که چرا شارژر لپ تاپو جا گذشتم و ...

آهنگ دیش دری دیش ِ "سلام" رفت رو پلی!.. تلفیقش با صدای مکبر نمازخونه ی دانشگاه، چیز مسخره ای میشه.. این دل عاشق پیشه / یه دم آروم نمیشه.. دل من پر می زنه از سینه رها میشه..  الله اکبر و الله و اکبر...

سر قضیه احتمال ِ پولی شدن اینترنت تو هوای دانشگاه، رفتم پسورد خودمو گرفتم. آخه قبلش پسورد ندا بود.. خانومه تو یه برگه واسم پسوردمو نوشت... پشتش دو بیت از حافظ بود..:

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم..

دلبرا بنده نوازیت که آموخت ، بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم..

 

+ خوبم

+ بانو ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

115

باز رفتم توی فکر... فکر به چیزهای مختلف.. اینو خوندم.. اینو خوندم.. گزارش کارای اِلِک رو دارم کم کم می نویسم .. به این فکر می کنم که چی بنویسم.. پروژه بلخره درست شد.. به این فکر می کنم که برای اصلاح رفتارهای یک ذهن چقـــدر زمان و وقت و کار لازمه .. چقدر سخت هست و آخرش که درست میشی شاید دیر باشه.. به این فکر می کنم که "فکر کنم اگه من قرار باشه تا آخر تنها زندگی کنم، چکار باید بکنم؟" بهش فکر نمی کنم. صدای پرنده میاد.. خمار و تو خلسه و بی حس..فکر کردم باید از نک و نال دربیام... محمد ازعشق به خدا نوشته بود .. اتاق ِ شلوغ فکر.

+ بانو ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

am 2:03

شب است

شب است و روی هرّه ی بلند ِ قلب ِ خسته ام برف نشسته ست

شب است و من بهانه جو تر از همه

در انتظار و بی قرار و غم‌گسسته ام...

 

- شعر ِ 6-7 سال پیشم

یادش بخیر

 

اینا رو نوشتم که بگم.. در این شب بادی و رعد و برقی و بوی بارونی، که از خونه مامانی برگشته بودیم و نیاز بود که با یکی حرف بزنم.. وقتی هیس سیس و اردل و یه عالمه آدم ناشناس ِ دیگه الان آنلاینن... دلم با هیشکی جور نیست که باهاش حرف بزنم .. چیز خاصی هم نیست .. چند کلمه ی ساده که بین ما رد و بدل میشه .. و اون خودش همه چیو می فهمه ... حرفها لازم نیست حتما بین ِ دو آدم ِ قویاً نزدیک، گفته بشن تا فهمیده بشن... اون خودش خیلی چیزها رو می فهمه ...

بیبه امشب راست گفت.. من  خودمو گول می زنم که میگم دیگه به موضوع فکر نمی کنم.. منتها از رئال خارج شدم و دوباره رفتم تو توهم.. دوباره به اون معشوق ِ آسمانی ای فکر کردم که خودش همه چیو می فهمه و می دونه ...

داشتم می گفتم که بااینکه همه آنلاینن اما با هیچکس.. بعد اینو که گفتم یاد فکر اون روز ِ خودم افتادم.. داشتم فکر می کردم که فقط دانشگا وایرلس داره.. چه خوب میشد کل تهران وایرلس داشت.. بعد یهو به سرم افتاد: خدا وایرلسه...

خدا همه جا هست... بعد یهو دلم سوخت که دیگه نمی تونم از شراب ِ وجودی به اسم خدا عشق کنم ... و مست شم.... متاسفم.. تو هستی ولی خیلی مسخره کردی همه چی رو .. گند زدی یجورایی :) و دیگه به دلم نمی نشینی.... شایدم دوباره باهات حال کردم، نمی دونم ..

این بیدار موندن ِ منم در ساعت 1:52am یجور دهن کجیه به بابا... که ببین.. من بخوام می تونم بیدار بمونم و هیچی جلودارم نیست.. باز برگشتم با بازی ِ قدیمی ِ شب بیداری و زبون درازی به بابا.... امشبم مهمونی بد نبود اما می فلسفیدم همچنان.. هم توی مسیر رفت.. هم توی مسیر برگشت.. اونجا هم که با امین فقط هره کره بودیم ... چقدر که با این آدم می تونی از ته دل بخندی و شاد باشی.. گُله :)

من بزور بیدارم... حس ِ عجیبی دارم .. انگار که زمان .. مکان... همه چی یجوریه ...

تنها چیزی که از توهم خارجم می کنه فکر دانشگاس.. آخ این لعنتی تموم شه من دیگه از توهم خارج نشم.. یعنی میشه؟...

 

 ... خونه مون کنار دریاس.. یا بالای ِ بالای ِ یه کوهستان.. که آسفالت کشی شده اما خیلی خلوته.. همه رقم حیوون اونجا یافت میشه ... زندگی یه فاز عقب تره.. و باید فکر آذوقه و هیزم و لبنیات ِ دامت باشی... زندگی در بکر ترین نوع خودشه... اگه کنار دریا باشه صبحها صدای موج رو موقع باز شدنِ چشام .. و شبها موقع بسته شدن چشام، می شنوم.. زنهای همسایه سرشون تو لاک خودشونه ... من همیشه لباسای سفید ِ نخی می پوشم و هوای اونجا هم همیشه معتدله ... همیشه انرژی های مثبت در تردده ... اتومبیل اونجا بی معنیه .. هفته ای یه بار اتوبوس میاد میدون اصلی، و میره بسمت شهر.... تمام وسایل اولیه زندگی اونجا پیدا میشه.. فقط باید سطح توقعتو بیاری پایین.. می تونی اونجا موهات رو آزاد کنی ... و موهات آفتاب بخورن..می تونی صبحها بری و بعد از صبحونه توی دریا شنا کنی ... آبش اونقدر تمیزه که کفش معلومه ... جوونورای دریایی رو میبینی که دارن شنا می کنن و رد میشن و میرن ... آفتاب درخشش محشری داره .. نمی سوزونه و میذاره گرمای دلچسبشو حس کنی.. از دریا که اومدی و دوش که گرفتی.. میری سراغ مطالعه.. میری سراغ بافتنی و قلاب بافی و ملیله دوزی و خیاطی ... بعد ناهار ِ سبکی که توش بندرت گوشت داره، درست میکنی .. پر از سبزیجات.. پر از طعم واقعی ِ زندگی.. پر از مواد اولیه ای که جلوی چشمت از زمین چیدن یا از زیر خاک در آوردن و خریدیشون ... آشپزخونه هم مایل به دریاست... اتاق خواب دقیقا رو به دریاست... زندگی ، امید، شادی، همه چیز رو به دریاست.. دریای ِ آبی ِ پاکی که با آسمون ِ بی ابر ِ آرومی پیوند خورده... عشق می کنی زندگیت رو .... عشق می کنی زندگی ات رو ......... عشق می کنی زندگی ات رو ..

 

....

....

..



+ بانو ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ادامه

بخاطر این میگم سگ‌دو زدن های بیهوده به منظور رسیدن به هیچ، که مثلا نگاه کن؛ یکی از همکلاسی ِ خواهر ِ من که امسال پیشه، این یه ماهه ی آخر تا کنکور رو مثل سگ تا 2 و 3 شب درس می خونه، بعد آخرشم همیشه ی خدا نتیجه های افتضاح میاره.. یا اون یکی هم مثل همین تا دیر وقت درس می خونه بعد چند روز پیشا سر آزمونشون توهم زده بوده یا خوابش برده بوده یا چی   که سر کلاس داشته چرت می گفته .. ببین بچه های مردم خل شدن خب، ولی آخرشم هیچی، هیچ...

یا مثلا دیروز دعوت شدم برا یه تفریح گروهی، دو ساعت با ندا راجع بهش حرف زدم، دو ساعت زنگ زدم به بیبه و کلی اونو خواستم دعوت کنم که بیاد و اینا.. کلی خودم راجع بهش فکر کردم، آخرشم فکر می کنی چی شد؟ نرفتم. بهمین سادگی و بهمین خوش‌‎انی

همه ی تلاشهاتو میکنی برای رسیدن به هیچ...

یامثلا ما داریم تلاش می کنیم که یه لیسانس ِ چسکی از یه دانشگاه چسکی‌تر بگیریم.. آخرش فکر می کنی چیکاره میشیم؟ دیروز شنیدم یکی از همدوره ای هامون رفته دوبلور ِ برنامه کودک شده !... یا مثلا یکی دیگه شوهر کرده و نشسته تو خونه و جاروبرقی میکشه و توالت میشوره...

تلاشها برای هیچه و من از در این شکی ندارم، فقط تلاش می کنم که کرده باشم، که مدرکمو بکنم تو کو*ن مامان بابا و فامیلم و بگم درس منم تموم شد ...

بعدش میرم میشینم توی توّهم خودم و تا ابد آهنگ گوش میدم و زیر کولر میشینم و بعدشم در سن سی سالگی مثل اون جوونه که خبرشو شنیدم، راست راست سکته قلبی می کنم و میوفتم می میرم... :  )  بهمین سادگی و بهمین خوش‌انی

شایدم نه و دقمرگ شم تا این خداهه مرگ بده منو، مثلا 100 سالم شه و فسیل و چروک و مریض و علیل... هاهاهاها؛ بلکه یه روزی خدا از خر شیطون پیاده شه و من عطسه کنم بمیرم

+ بانو ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

fu*ck, fu*ck, fu*ck

شوی within attraction ِ یانی رو نگاه می کنم .. و پرت می شم بین اون نوازنده ها و اون دو تا ویلنیست که یه دوئت رو اجرا می کن.. پرت میشم بین اون بازی ِ شگفت ِ پنجه ها و .. یه حسرت ِ کوچولو میاد میشینه روی ذهنم .. آخرش راجع به یکی از خواننده های اون گروه ، یانی صحبت میکنه.. یه جا درباره اش میگه:

and she is absolutely fearless...

هرسری هم که این جمله رو گوش میدم محاله تو ذهنم همزمان ترکیبی از جملاتِ : ایول بهش، درست مثل من! خالی از ترس، هــــــــی...و ..  ظاهر نشه..

 

با مامان از معضلی ِ به اسم "بابا"حرف زدیم.. واقعا به این نتیجه رسیدیم که اون اول از همه به درمانگر نیاز داره..

 

شب مهمونیم..

کارام..

یک ساعت ِ آخر ِ خواب ِ از دیشب تا الانم، بلخره یه خوابی دیدم که بهم حس باحالی داد! وقتی از خواب پا شده بودم هنوز توی جو ِ ذهنیش بودم و حس خوبی داشتم.. خوابم این بود که یکی از بچه های دانشگاه با ماشینش سوارم کرد و دو تا دیگه از دوستاش هم تو ماشین بودن، بعد اون پسره که راننده بود و با من سر ِ جزوه و نمی دونم چی آشنا شده بود، هی شوخی خنده می کرد و بقیه شونم هی تو ماشین مسخره بازی و اینا. بعد من کفشامو در آورده بودم تو ماشین! و عقب نشسته بودم ، بعد اون پسره که بغل ِ من نشسته بود یه سوزن فرو کرد تو پهلوی من! و من گفتم خیلی کار مسخره ای کردی واقعا ، دردم اومد خب.. بعد اونا از یه خروجی ِ ستاری خارج شدن و مسیرشون میدون محمدیه اونورا بود و منو نزدیک خیابونی به اسم ابوذر پیاده کردن و موقع پیاده شدنی هم کله مسخره بازی و شوخی خنده و باهاشون دست دادم و کلی خوشحال،....

 

تمام می شوم آخر به بوسه ای از تو ..

 

دوست دارم تا ابد زیر کولر بشینم و آهنگ گوش کنم و هیچ کاری هم نکنم و بعدش هم بمیرم و تموم شه زندگی

زندگی ای که مجموعه ای از سگ‌دو زدن های بیهوده به منظور ِ رسیدن به هیچ‌ئه :)

Fu*ck u WorLd All..

+ بانو ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ابله ِ داستایوفسکی

از پیش خانوم دکتر برگشتم.. بهم حس خوبی پیدا کرده و بوضوح اینو حس میکنم.. برعکس ِ اولا که تقریبا ازم متنفر بود    مثلا وقتایی که تو حرفش می پریدم یا اینکه بهش می گفتم که تایممون که هنوز تموم نشده و اون جفت پا میومد توی حلقم.. یا کلا تمام کنتاک هایی که با هم داشتیم.. ولی نمی دونم چرا، شاید بخاطر اینکه حاصل کارشو در من می بینه، شاید چون می بینه که حرفاشو خوب میگیرم و بهشون عمل می کنم و شیوه شو اجرا می کنم ...

نمیدونم چرا انقدر با لپ تاپم و اینترنت تو هوای دانشگاه  آپ کردن رو دوس دارم.. حس تکنولوژیلیزه! شدن بهم میده....

هی! من خوشحالم، همینجوری الکی. شاید چون در این لحظه ی خاص فکر می کنم می تونم افسار زندگی ِ چموشمو بدست بگیرم.

+ بانو ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مصیبت نامه

درست همونطور که گفتی، توی جنگـــــــــــــــم..

طبق ِ معمول ِ همیشه با بدن درد ِ مضمن از خواب بیدار شدم .. تنها کاری که در راستای ایجاد سلامتی در خودم کردم اینه که بالای برنامه ی این ماهم نوشتم " کلاس ورزش بروم "..

با این تفاوت که امروز دست درد هم بهش اضافه شده بود طوری که حس می کنم شونه هام دارن در میان... چون دیروز کیف لپ تاپو اینور اونور حمل کردم..... حالا خوبه ماشین برده بودم... امروز که احتمالا ماشین هم ندارم ...

خوابهای بدی دیدم... مثل معمول همیشه ...

صبح بیدار شدم فقط بابا تو خونه بود .. تو جاش داشت قیلوله می کرد.. می دونستم بیداره محلش ندادم .. رفتم.. اومد و سلام کرد و من در جوابش یه سلام سرد...

از وقتی به مامان از من چرت و پرت گفته .. دوباره رفتیم توی یکی از میلیون تا فاز ِ قهری که باهاش داشتیم .. اولش کله ش داغه و هرچی از دهنش در میاد بارم می کنه.. بعد که به خودش میاد می بینه ای داد بیداد... باز دل اینو شکستم که من ... حالا چقــــــــــدر طول بکشه تا من به خودم    دوباره این دروغای لعنتی رو بقبولونم که حالا خسته س یه چی گفته عصبانی بوده    بهرحال پدرته باید احترامش کنی ........... تا دوباره سعی کنم که بهش محبتی کنم... بعد جالبه که مرتب هم میگه "هــــــــــی روزگار" . خواستم بگم این روزگار نیست که این شرایطو حاکم میکنه ؛ این بخش ِ روانی ِ وجود خود توئه که هیچ وقت نخواستی بهش غلبه کنی و موقع عصبانیت جلوی دهنتو بگیری............

هاه. بابا. چه کلمه ی دوری. چه کلمه ی دیری. از "بابا" عشق می باره.. اما من مطمئنم دیگه هرگز نخواهم تونست عشق به پدرم رو تجربه کنم   چون اون مدتهاست که گند زده به همه ی تصوراتی که ازش تو ذهن بچه ش بود ......از همون موقعی که واسه رژ زدن سیلی ِ برق آسایی زد به صورتم جلو همه ....  از وقتی واسه ابرو برداشتنم دو سااااااااااال تمام تنمو لرزوند و چرت و پرت گفت..... از وقتی بهم گفت اینجوری پیش بری دیگه پول شهریه تو نمیدم...... از وقتی واسه یه کوه رفتن    گفت باید حتما از قبلش با من هماهنگ کنی........ از وقتی واسه یه ماشین بردن قشرق راه انداختت   که    بابا مام دانشجو بودیم  با اتوبووووووووووس برو ؟!!!!!!!!! با اتوبوس......   از وقتی سر ِ دادن ِ پول توجیبی خونمو تو شیشه کرد و هزار بار غرورمو شکوند.......................... از وقتی می خواستم کلاس موسیقی برم اما می گفت پول ندارم        بعد دقیقا همون روز 70 تومن در آورد داد به خواهرمینا که برن لوازم التحریر بخرن.................... هاه.... هاهاهاهاه.... میلیون ها چیز می تونم مثال بزنم که ثابت کنه    این آدم ارزش دوست داشته شدن رو نداره................... این آدم یه متعصب ِ سنتی ِ بی شعوره که هنوز که هنوزه نتونسته از قالب ِ دهاتی ِ ذهنش بیرون بیاد................................

یاد بهرامی ِ ان بخیر می گفت تو که معتاد به عشقی یکی از دلایلش اینه که ارتباطت با جنس ِ مخالف ِ توی خونه ات کمه یا صفره، مثلا برادر و پدر. بعد من گفتم هه من که برادر ندارم بابام هم که بیخیال کلا :  )

مهم نیست من دارم می پذیرم که بابای من اینه گاهی روانی و گاهی یه بچه کوچولو که محتاج ِ محبته و به زبون ِ بی زبونی میگه غلط کردم با من قهر نکن.............. .

--------------------------------

امیدوارم مامان بیاد و بهم ماشینو بده  بدون ماشین لپ تاپ بردن یعنی مصیبت ِ عظما. یعنی تشدید ِ دست دردم..

هه هه درد ِ روحی و جسمی با هم چقدر حال میده وای خدا متشکرم  :            )

ح دیروز بوی گند می داد نزدیکم که میومد سعی می کردم با دهنم نفس بکشم بوشو نشنوم. چرا بعضیا اصلا به خودشون اهمیت نمیدن؟ آقا جون هرروز حموم برو و از محلولهای ضد عرق استفاده کن     بخدا مردیم تا مردممون یاد بگیرن نظافت یعنی چی     حتی اینی که خیر سرش تحصیلکرده هست

نیم ساعت دیگه باید از در بزنم بیرون برم پیش خانوم دکتر... احساس خاصی ندارم

زنگ زدم به sep گفتم که " فکر کنم هرکدوم تکی ارائه کنیم بهتره " . از انگشت شمار دفعاتی بود که نه گفتم  تاجائیکه آخرین بار رو اصلا یادم نمیاد ... اصولا من "روی هیچکسو زمین ننداز "   از قاعده های کلیدی و اصلی زندگیم بود   :    )

انـــــــــــــــــــمّ من انـــــــــــــــــی ســـبز و زردم.........

دگــــــــــــــــــر از همه زندگـــــــــــــــــــی خسته هستــــــــــــم......

لالالالالالا..

یه ارائه پروژه/ یه ارائه تمرین/ سلسله گزارش کار و یه امتحان آز   بدم این هفته، کمی سبک میشم. سبک مغز نه ، سبک. چون سبک مغز که هستم.

+ بانو ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

gossip

حالم از این پسره که امروز صورتی پوشیده و از هزار ترم قبل می شناسمش اما نمی دونم اسمش چیه بهم میخوره.. نمونه ی کپی شده ی یه هاشمی ِ دیگه س به همون انی و مزخرفی.. از همونا که طوری رفتار می کنن انگار از میل به مونث بری ان و مونث جماعت آدم نیست و ...

همینطور از رفیقش اونی که ماهی ِ قد بلنده و .. تنها آدم ِ توی ین جمع "آری" ئه..

چ حالی میده که می تونم بصورت آنلاین غیبت بچه های کلاسمونو کنم و توی بلاگ بنویسمشون، هرچند کار چیپیه اما خیلی حال میده... مخصوصا که اومدم این ته نشستم کسی LCD لپ تاپو نمی بینه و اونا مثلا فک می کنن که مهندس ف ی جدی و کوشا، داره روی پروژه ی softاش کار می کنه..... هه هه

کلاس آزمایشگاه مدار الک رو به خوشی بگذرونم شاخ غولی رو شکستم که  در حد المپیک سنگین وزن بوده

یه غیبت دیگه بکنم و برم! صدای این محرم واقعاً کرکره خندس :D

ساعت 1:33 شد.. خب استادمون بدقوله دیگه.. ولی خیلی آدم خفنیه ...

وای پروژه ی گرافیکو چه کنمممممممم

+ بانو ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

108

وقتی اینو خوندم پیش خودم گفتم چرا مامان باید برا من بی هوا می رفت و دفترچه ارشد می گرفت و الکی الکی منو بسمتی هل میداد که یک ثانیه هم براش زحمت نکشیده بودم ؟ که طعم ِ ان ِ یک شکست رو هم الکی الکی بچشم؟ درسته که من این آزمون ارشدی که دادمو به یه جام هم حساب نمی کنم اما خب، اصلا حس قشنگی نیست که چیزهای مرتبط باهاش رو ببینی و یادت بیفته که هه؛ تو هم این آزمونو داده بودی...

با اینترنت تو هوای دانشگاه و با لپ تاپ خودم آن شدم باز.. توی یه کلاسی که الان قرار کلاس بعد از ظهرمون توش شروع شه _ یعنی دقیقا 20 دقیقه دیگه_ و حالا توی این کلاس چهارتا پسر هستن که چهارتاشونم لپ تاپ دارن.. و تعداد نود های کانکت شونده به اینترنت توی این کلاس شده چهارتا _یکیشون آن نیست_ و این سرعت رو بشدت کم کرده.. آهنگهای دوپسی ِ خارجی که هیشکی ازش چیزی نمی فهمه رو گذاشته یکی از پسرا، و اون یکی پسره بهشون میگه که برا منم اینا رو بریز.. اون میگه باشه، ولی بشرطی که به کسی ندیشون هااااا .. اینا رو به زحمن دانلود کردم....

آری و محرم هم اومدن توی کلاس کیفاشون ور گذاشتن و رفتن.. و باز من موندم و این چهارتایی که دارن میرن کم کم...

من موندم و یه عالمه درس و کار.. که دست از سرم برنداشتن هنوز..

+ بانو ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

107

پفک می خوردم توی اتوبوس و به قاعده ی والدی ِ " جلو مردم خوراکی نخور ممکنه دلشون بخواد " یکی از انگشتانم را نشان می دادم.. پفک می خوردم توی اتوبوس و به قاعده ی والدی ِ " انگشتای کثیفتو نکن توی دهنت " یکی دیگر از انگشتانم را نشان می دادم و انگشتهای پفکی ام را می مکیدم .. پفک می خوردم توی اتوبوس ِ صورتی ِ خوشگل و همچنین حرص. حرص که چرا فقط یکی، فقط یکی توت از روی زمین برداشته بودم؟ چرا نمی شود چمباتمه بزنی جلوی دانشگاه و اون میلیونها توت را که امروز از همشه بیشتر روی زمین ریخته بود _ از اثر باد شدید _ را برداری و بخوری.. حرص هم کمی خوردم که چطور شد که منی که دیشب شیر شده بودم که اسم ِ همگروهی ِ ماتحت گشادم را ننویسم بالای برگه که دقیقا هیچ غلطی برای گزارش کار نکرده ؛  چه شد که آخر دادم خودش اسمش را بنویسد؟.. گاوی هستم 22 ساله از تهران و عزلت نشین. در اتوبوس دوم پفک می خوردم که تمرین ِ عصیان کنم، حالم داشت از مزه ی پفکه بهم می خورد و احساس می کردم تمام احشاء و اندامم شده کثافت ِ مخلوطی از پفک و معده. به گوشه ی چشم می دیدم زنی را که  از وجود ِ منحوسش انرژی ِ " دختره چه پفکی هم می خوره " رو احساس می کردم و این بود یکی از انگیزه های ادامه دادنم به پروسه ِ کثافت ِ پفک خوری در اوتوبوس.. ولش کردم و مابقی اش را فشردم توی کیفم و درش را بستم. دست ِ پفکی را سعی کردم با دستمال تمیز کنم و بعد سه پایه اش کردم برای کله ام. برای حجم ِ سنگین ِ سرم. برای ِ کله ی گنده ام. یه ور ِ لپم از اثر ِ این پایه شدن ِ دست برای سر، رفته بود بالا و یه چشمم "خط" شده بود.. اتوبوسها و ماشینها عبور می کردند و من سعی می کردم همچنان با حیات دست و پنجه نرم کنم. البته یک حیات ِ دیگر هم داریم که با آن دست و پنجه نرم نمی کنیم و بلکه خیلی هم خوبند ایشان. بله.... آسمان نیمه ابر و نیمه آبی ست و من امروز _ روز مادر_ گربه ی مادری را دیدم که در گاز گرفتن ِ بچه اش _ بمنظور ِ بردنش_ اصلا مهارت نداشت و بچه ی بدبخت کشیده میشد روی خاکها و سنگ مال میشد و بچه گربه ای که شدید الجگر بود ؛ یعنی که می خواستی "میو" گفتنهای ِ ریز ِ زیر اش را گاز بزنی توی هوا بسکه این نوزاد ِ گربه، نمکی و عشق بود... تنها چیزی که امروز به وجدم آورد این بچه گربه بود. افتخاراً اعلام میکنم که هنوز دست و پنجه نرم می کنم...

+ بانو ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نگران نباش

"نگران باش" ِ محبّ علی خوابم کرد. ساعت شش بود که آفی از puneet دیدم، "hows ur exam?" .. دقیقا به فلان ِ چپم حسابش کردم و با کتابم رفتم زیر پتوی گرم و نرمم؛ با آن کتاب ِ غریب.. غرقش شده بودم باز. مثل همیشه که هر کتابی که می خوانم حس می کنم پرت شده ام توی دنیای آن و دیگر خالی ام از هرچه که دور و برم است.. و در چنین مواقعی گند زننده به حسّت آنست که یکی بکشدت بیرون؛ با صدا زدنی، دوستی که تلفنی و بی وقت زنگ زده و ... خوش شانسی و آوردم و هیچ کدامش نصیبم نشد. تا آخر قصه توی دنیای قصه ماندم و هیچ چیز بیرونم نکشید. منتظر ِ پایانی سورپرایز کننده بودم که .. نبود. تنها چیزی ازش یاد گرفتم " موقع بنگی، فکر نکن..." بود. اصلا نفهمیدم که مهسا خانوم چرا اصرار داشت که همه را مفنگی و خراب ِ دو گرمی و بیست و پنچ گرمی معرفی کند؟ چرا همه ی شخصیتها این کاره بودند؟ چرا حرف از ساقی و تخدیرجات بود؟ آینه ی جامعه است؟ یا مروّج ِ آن می شود؟... . قصه اش سنگین بود. نه فهم ِ داستان، که جمله هاش، و فهمیدن هدف ِ مهسا خانوم از بیان این جمله ها... و این خوابم کرد. همونجور که توی تختم دراز کشیده بودم و دستم خواب رفته بود، رفتم توی قیلوله... ساعت هفت ِ عصر بود. کتاب رو بستم و یادم نیست کجاش گذاشتم. در حوالی ِ آن قیلوله ی خمار یادم هست که خواهر بطرز وحشیانه ای اسمم را از دور صدا می زد و بعد صدا نزدیک شد و تلنـــــگ؛ در اتاق را باز کرد و وقتی دید بالش روی گوشم است، بیخیال شد و رفت. اطلاع رسانی فرمود به مامان و او هم یه سری آمد و اعلام ِ بی موقع بودن ِ تایم ِ خوابم را کرد و رفت.... . و بیدار که شدم انگار هزار سال بود که خواب بوده ام. هزار جور و مدل خواب دیده بودم.. خواب دیده بودم که داریم دزدکی نصفه شبی توی پارکهای تهران راه می رویم درحالیکه اینکار جرم بود، و یکی از پارکبانها در حالیکه ما مجوز ِ عبور از پارک داشتیم، اسم کوچکم را صدا زده بود.." ف خانوم، کجا میری؟ " . سرش داد کشیده بودم که من رو " مهندس ف صدا کنه. " ! و توی ذهنم بهش گفته بودم لعنتی ِ عوضی!.. خواب چرتی بود ؛ از آنها تیپ خواب های بی سر وته که همیشه می بینم .. و حالا شب شده بود، یعنی فقط یک ساعت خواب؛ اما به پهنای عبوری هزار ساله از زمان... و واقعا انگار که هزار سال گذشته بود. هوشیار که شدم داشت ویز ویز های قبل از اذان پخش میشد. و "والد" ِ درونی می گفت الان بد است خوابیدی، پاشو.  سندرم ِ :ماسیدگی در رختخواب بعد از بیدار شدن از خواب" عود کرده بود. و تا 10-15 دقیقه ادامه داشت. دهانم غلیظ و شور شده بود و از همه جایش خواهش ِ تشنگی بیرون میزد... بلند شدم، دیدم "نگران نباش" زیر ِ شانه ی سمت راستم بوده، و تکه مقوایی که از آن بعنوان " صفحه نگه دار " استفاده می کردم هم یه جایی آن اطراف گم و گور بوده.. سه تایی با هم خوابیده بودیم. در توهمات خودم بودم هنوز، کورمال دنبال کلیپسم می گشتم و بولیزم رو صاف می کردم. چراغ مطالعه رو روشن کرده بودم که یک‌هو یک "سلام" شنیدم که از جا پراندَم... . بنگ ِ جامانده از خواب پرید و اما تشنگی مرا بسمت اول دستشویی رفتن و دست و دهان شستن و بعد هم ، بی‌هوا آب ِ خنک را بلعیدن برد... هنوز عطش دارم. بروم آب بخورم. ندا یک قرص نعناهای ِ آذربایجانی آورده بود که دوتاش را داد به من. لعنتی خیلی دهان را تازه می کند. می روم یکی از آنها را بیاندازم بالا.. و مثل "شادی" مکشان بزنم.

+ ارشد مجاز نشدم و طبیعی هم بود خب.

+ بانو ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

105

هی امتحانه هم به اون افتضاحی که فکر می کردم نبود

نصف بیشتر بچه ها بدون اینکه یک کلمه بخونن اومده بودن و این یعین یک امیدواری بزرگ. اولین بار بود که توی عمرم اینجوری صفر کیلومتر می رفتم سرجلسه و خب علت اصلیش " تاثیر مثبت داشتن" و نه حذفی و مهم بودن امتحان بود. خب گذشت و رفت و دیگه مهم نیست..

کل کتابهایی که امسال از نمایشگاه خریدمو توی کتابخونه م دمرو کردم. یعنی جوری که کاغذای سفیدش به سمت بیرون باشه نه شیرازه ش که روش اسمشو نوشته. اینجوری به خودم فشار نمیارم که وای اینارو که نخوندم باز. فقط "نگران نباش" رو امروز کمی دیگه پیش بردم. شد دو/سوم. چیزی دیگه نمونده ازش.

رانندگی و گاز دادن توی این تهران وقتی حال میده که سرازیری بیای و خلوت باشه و ماشین رو هم با پیشنهاد و رضایت مامانت برده باشی..

دوم خرداد شد، تولدت مبارک رفیق . تولد بقیه ی رو هم نمی دونم، توی این پست بگین کی ئه تولدتون.. آدم تبریک بگه..

ماکس ماکس..

دست و پنجه نرم کردن ِ هر روزه با حیات.

+ چه خوب که اینجا اونقدر پا گرفت تو قلبم که صدمین پستشو هم رد کنه...

+ بانو ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وق می زنم.

مازوخیسم: آهنگ ِ قدیمی را گوش کردن. اولین بار بیخیالی نسبت به امتحان را تجربه کردن. مردک ابله گفته تاثیر مثبت دارد. پس در واقع هیچ است. فردا گزارش کار بنویسم. امتحان آز الکترونیکی؟ هاه. صبح تا شب "چون اسب ِ تیر خورده ی مفلوکی" "یا ماهی ِ برون فتاده از تنگی". دوباره پایان ترم شد و من بزایم تا از آن بیرون بیایم. ماکس. تمرین بی تمرین. زندگی ام را همچون جنگ اصطکاک شدید بین دو جسم آهنی احساس می کنم که هرکدام می خواهند از روی دیگری با فشار عبور کنند. زندگی با اصطکاک آهنی در حال جان کندن است. لذت بردن؟ هاه. وق می زنم ؛چون کار ِ دیگری از دستم بر نمی آید.

+ بانو ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تجسم رویا

آخرین ِ امتحان ترم 9 رو داده، اومده خونه، تنها کاری که باید بکنه اینه که پروسه ی انِ فارغ التحصیلی رو طی کنه. با اینکه واقعا اعصابی از پولاد می خواد اما می ارزه؛ دیگه داری از شر صفر و یک های لعنتی راحت میشی و "مهندسی"ت کوبیده میشه تو سر و صورت این و اون و قبل از همه تو صورت خودت. اما دیگه مهم نیست. تو باور کردی و عادت کردی که اون همه نیستی، مهندس هم

بعد دیگه الافی و بیکار و بیعار و وقت داری تااااااااااااااا  ابد توی توهم فرو بری...

لذتی بالاتر از تو توهم بودن هم هست؟

و نگران هیچ وقتی هم که می گذره و تموم میشه، نباشی

این زندگی ِ توئه و حق داری تو توهم بگذرونیش.. اگه کسی پا رو دمش بذاره ( Parents!! ) دموکراسی ِ حقیقی رو نشونشون میده

 

+ بانو ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ادامه

حتی وقتی داره کامنتهای اینجا رو _کامنتایی که براش گذاشتنو _ می خونه، اون ترسوی درون موذیانه ادامه میده کارشو ؛ با ترس و لرز می خونه مبادا کسی مسخره ش نکرده باشه

بنظر از نوعی فوبیا رنج می بره

+ بانو ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

با مخاطبهای آشنا

آنچه باعث شد این پست را بنویسد این بود که این متنی را که این زیر می بینید تا 3-4 خط اولش نوشت و بعد از ترس ِ مسخره شدنی که موذیانه از درونش در حال حکمفرمایی است، پیش نویسش کرد

اما حالا با خودش فکر کرد و خواست که ادامه اش بدهد، خواست کمی کمتر بلاهت بورزد

 

"

پسر ِ بغل دستی ِ تاکسی ِ امروز ظهرم؛ سلام

نمی دانم کجا هستی، که هستی، چه می کنی و چه هستی، تنها چیزی که از تو می دانم اینست که "چاردیواری" پیاده میشدی.

تکانهای تاکسی شانه هات را به شانه ام می زد و به غرور ِ معنوی ِ بانوی سنتی برمی خورد. اما بانوی وحشی ِ درونم که بعد از خواند ِ "نگران نباش" از خواب زمستانی اش بیدار شده بود، گفت بذار بخورد شانه اش به شانه ام، هیچ عیب ندارد

حس می کردم داری به من فکر می کنی، انرژیهای مغزی ات که بسمت ِ من روانه میشد رو روی وجودم حس می کردم، هر از گاهی انگار به چشمهام نگاه می کردی که ببینی دارم کجا رو نگاه میکنم(؟) نمی دونم .. ولی حس می کردم که ذهنت با من است

از توی کیفم دستمال در اوردم تا باهاش عرق صورتم را خشک کنم . آرزو می کردم رنگش صورتی باشد چون در کودکی هرکسی که دستمالهای خانه اش صورتی بود، یعنی که او آدم با کلاسی بود

دستمالِ بیرون آمده صورتی بود. روی پیشانی م روی نقطه ی شروع ابروهام و پشت لبم می کشیدمش تا آبهای چرب و چیل صورتم را پاک کند. آرایشی نداشتم مثل همیشه

فکر می کردم داری توی دلت مرا تحسین می کنی چون در کودکی هرکسی که آرایش داشت آدم بده حساب میشد و من دوست داشتم آدم خوبه باشم

عرقهای بی رنگ به دستمال صورتی می ماسیدند و من در توهمات خودم غرق بودم

در پیچ ها دستهای گنده ات را روی گوشه ی سمت ِ راستی ِ صندلی ِ سمت ِ راستی ِ ماشین می گذاشتی؛ اما آنجا مال من بود! چرا به آن حریم وارد میشدی؟ از اینکارت تعجب کردم ولی بعد بهش عادت کردم چون آدمی حتی به چوب ِ درون ِ ما*تحت هم عادت میکند، اینکه سهل است

و من در پیچها دستگیره ی بالای شیشه را می گرفتم چون بانوی وحشی ام دیگه نمیذاشت خودمو روت ولو کنم، من در افکار خودم بودم و الان فکر میکنم کاش میشد صدای فکرهای تورو هم بشنوم

تو زیبا بودی. اینو وقتی که ازت پرسیدم " ماشینش کدومه " دیدم. چهرت ایرانی ِ اصیل بود. مشکی و برازنده. دیگه نگات نکردم چون دلیلی نداشت دیگه نگات کنم. درو باز کردم تا سوار شم اما صبر کردم تا تو سوار شی چون یه مرد اون ور سوار شده بود و من همیشه کنار میشینم تا راحت باشم

مثل جنتلمن ها سوار شدی و بلخره بعد از طی کردن پیچ و خم ها به مقصد رسیدیم. اول اون مرده که اون ور بود پیاده شد و به این ترتیب جا برای تو که وسط نشسته بودی بازتر شد، اما کاملا نرفتی اون ور بلکه شاید یه چیزی جذبت کرده بود همون وسطا بمونی.. اما بهرحال من هم کمی جلوتر پیاده شدم و با تو تو دلم خدافظی کردم

اینا رو نوشتم که نوشته باشم فقط همین

+ بانو ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ادامه

گه‌مرغیّت ِ اوضاع زمانی شدت می گیرد که تمام روز یا توی تاکسی و اتوبوس و کلاس باشی و یا در حال تغذیه ی موسیقی؛ و پسفردا هم امتحانی داشته باشی که نخواهی هیچی بخونی اش، پسفرداش مجبور گزارش کار داخل ما*تحت استاد فرو کنی که کثافتی به اسم نمره به سمتت پرتاب کند/ بعد هوا در حال تاریک شدن باشد اما تو از بس که برات زود گذشته این روز ِ توهمی، باور نکنی که شب دارد می شود و باید این چراغ لعنتی را روشن کنی.... و فقط تنها چیز کوچکی که حس خوب کوچکی الان ایجاد می کند اینست که موزیکه آنقدر خوب است و آنقدر صداش بلند است که فقط کم و بیش می توانی صدای کیبورد را بشنوی

 

i will remember the time

Lyric

Leane Rimes-I Need You

Lyric

+ بانو ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ادامه

از عدم اعتمادبنفس شدید رنج می بَرَد

 

این را از این موضوع می فهمد که هر چیزی را که می خواهد انجام دهد بطور اتومات و حتی بدون اینکه بفهمد، از ترس مسخره شدن، نمی کندش.

از این می فهمد که هرکاری که می کند هم می ترسد مبادا در حال مسخره کردنش باشند

وارد حیات دانشگاه که می شود سنگینی نگاههای ذکور را روی شانه اش حس می کند و توهمی می گوید دارند مسخره ات میکنند    هرچند او نه زشت است نه بد تیپ و نه ان اما آن حس لعنتی را بخوبی حس می کند

انگار خود را لایق / سزاوار / ... نمی بیند. فکر می کند شایسته اش نیست، ..

او دارد تند تند می نویسد بلکه استفراغ کند حجم گه‌ی را که توی مغزش جا خوش کرده است

+ بانو ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سوال اساسی

چرا هرکاری را که شروع میکنم بعد از آن همه چیز به نظرم ابلهانه می آید و ولش میکنم؟

چرا؟

+ بانو ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شش

موسیقی ِ خارجی.. که نفهمم چی میگه و فقط گوپس ِ آروم و ملایمش.. گوپس های ذهنمو بخوابونه..

فرار.. فرار از خوندن مهوع ِ درس..

فکر به رامونا؟..

خل شده بودم امروز و برداشته بودم "نگران نباش" رو بطور عصبی، می خوندم.. قصه اش هم خل بود.. خلم کرد.. البته تا 40 صفحه ی اولش.. فکر می کردم نکنه منم اون شادی ام و الان افسار بستن به دهنم؟..

مکس...

گزارش کار..

امتحان گرافیک..

مامان‌ی که گاهی دپسرده میشه و به بچه هاش که ما باشیم محلی از اِعراب نمیده..

تمرینهایی که دست و پاشکسته انجامشون میدم..

ذهنی که پر شده باز و کسی Flush اش رو نکشیده ...

مــــــــــــــــــــــــــــــــ...ـــــــ...ـــــــــ...ـــــــــــــــــــــــــــــــــ...ــــــــــــــــــــــــــــــــم

+ بانو ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

fu*ck

روزی یک رمان می نویسم به اسم ابله. توش شرح زندگی خودم را می دهم. روی داستایوفسکی و ابله اش را که نخوانده ام سفید کنم

+ بانو ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

توتهای دوست داشتنی ِ حسرت زا

از حسرتهایی که هیچوقت دردش کم نمیشه...

اینه که هیچوقت نمی تونم اون توت های شیرین و گنده و آبدار و رسیده ای که، از درختهای جلوی دانشگامون میوفته روی زمین رو بردارم و بخورم!...

هیچ وقت نمی تونم حتی وقتی میبینم توته همین الان جلو چشمم افتاد زمین و تمیز ِ تمیزه رو بردارم و بخورم!... یا وقتی باد میاد و چند تایی شون همگی با هم میریزن زمین..

توتهای درشت ِ 100% شیرین ِ هوس انگیز ِ درختهای جلوی دانشگاه ِ من..

توتهای هوس انگیزی که زیر چرخ ماشینای عبوری، له میشن و اونقدر شیرینن، که بعد از له شدن زمین رو سیاه می کنن.....

توتهای لعنتی ِ دوست داشتنی ای که نمیشه جلوی ِ ملت از رو زمین برشون دارم و حداقل ببرمشون یه گوری بشورمشون و بعد بخورمشون؛ له میشن و از بین میرن و دل من رو آب میکنن....

+ شاید در یه حرکت ژانگولری یه روز یکیشون رو از زمین برداشتم خیال باطل

+ بانو ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من من من

دیگه با علی نمی چتم. بهمین سادگی. احتمالا به خودش هم اینو خواهم گفت و دست از طفره رفتن بر خواهم داشت. من تعهدی به یک فرد مجازی نداشتم و ندارم. اینجوری آروم ترم. اینجوری بهترم و این اینجوری خودمو گول نمی زنم. صادقانه با زندگیم روبرو هستم.

جالب هست نمی دونم چرا، که در دور روز اخیر، دو نفر ِ مختلف بهم گفتن که برو خداروشکر کن مجردی. البته این اط طبع همواره ناراضی ِ آدمی برمیخیره که در هر شرایطی باشه، عکسشو می پسنده. شاید منم اگه توی وادی ِ تاهل بیفتم، بگم خوشا روزای مجردی. اون دو نفر اول حمیده بود که گفت الان باید بعد کلاس ِ به  این سنگینی، با تمام خستگی، برم با اتک بیفتم به جون گاز چرا که روش سوپ سر رفته!... کارهای خونمو نکردم.. درس خوندن با تاهل سخته.. خوش بحالت راحتی! پاتو بنداز رو پات خونه ی بابات.. و هیچ کار نکن... . فرد دومی که بهم اینو گفت کسی بود که زیاد باهاش آشنا نیستم و حتی اسمشم نمی دونم و فقط بخاطر کار درسی جزومو گرفته. گفت تو خونواده شوهرم همه نخبه و نابغه و در مدارج عالیه هستند و من یه لکه ننگم پیش اونا! البته با شوخی و خنده می گفت ولی خب. بعد می گفت که ساعت 6 از دانشگاه که خارج شدم تا وقتی رسیدم خونمون و تا ساعت 12 شب، یه بند داشتم کار خونه می کردم و ... فرداش هم باز 6 پا شدم. خب راست هست که زندگی متاهلی دردسر های خاص خودشو داره... و در این هیچ شکی نیست.

شاید خدا با گذاشتن این دو تا آیتم جلوی چشم من ، خواست کمی سرم به سنگ بخوره و چشم و گوشمو وا کنم و کمتر ابلهانه فکر کنم که ازدواج یعنی صبح تا شب عاشقی ِ رمانتیک.. . چون بقول خانوم دکتر همه ی جهان یه نظم خاصی داره و هیچ اتفاقی بی دلیل نیست.. اینو امروز گفت. البته فیلد بحثی ما این نیست و باید پیرامون یک موضوع خاص صحبت بشه اما همینکه من عاشق این بحث بودم کافی بود .. هرچند که تایم جلسه م هم 27 دقیقه شد و 30 مین نشد! من حقمو میگیرم :D

پیش دخترک مجددا دارم میرم، از دوشنبه، و دیروز که چهارشنبه بود هم رفتم، و تا الان مجدداً 36 تومن کار کردم. پولی نیست ولی بله :D.

ماکس... و پیشنهادش که طعمی از زندگی مشترک رو داشت. اون دوره. و این بزرگترین مشکل برای محقق شدن این پیشنهاد هست... فعلا ازش حرفی نزدیم.. و قراره که بزنیم.

فقط یک درصد که فکر میکنم ماکس یا حمیده یا بقیه ی کسایی که منو می شناسن اینا رو بخونن، مو به تنم سیخ میشه. ولی بعد به خودم میگم بیخیال فوقشم بخونن. اینا صداقانه ترین نوشته های منن.. و شاید هیچ ایرادی نداشته باشه که اونا هم بخونن.. هرچند احتمالش خیلی کمه ولی خب..

بقول خودم ما امروز پشت ِ پنجشنبه و اردیبهشت قایم شدیم :

چون شنبه ( ترسناک ) و خرداد ( ترسناک ) در راهند و ما پشت اون دوتا قایم شدیم.. که این دو تا نرسن.. ولی خب می رسن.. و مجددا همه چیز تموم میشه و این ترم هم

امروز خانوم دکتر با یه لحن ِ خاصی گفت "جلسات که نمیری؟" ، که خودمم  دلم سوخت. و علیرغم میل باطنیم مجبور شدم دروغ بگم. توفیق اجباری ای به اسم مشغله ی پایان ترم در راه هست که خودبخود باعث میشه نرم.. تا یک ماه و نیم. و خب بستشه دیگه بعدش دوباره میرم :D

من دارم روانشناس حاذقی میشم.. رویاهای زندگیم تحصیل در روانشناسی/ کار با کودکان (مثلا مهدکودک، معلم دیستان شدن) / خوندن فلسفه در یکی از دانشگاه های سراسری ِ تهران مثل تهران یا شهید بهشتی.. / چاپ کتاب شعرهام ... آخ که من چقدر یه سر دارم و هزار سودا ولی خب بقول رامونا کسی که رویای شخصی نداشته باشه، زنده نیست.. هی، رامونا، یادت بخیر. هروقت از بغل ِ بوفه‌ری رد میشم یاد تو می افتم که منو اولین بار با این کافه آشنا کردی. اینکه اسم یه جای حقیقیو نخستین بار از زبون یه آدم مجازی بشنوی و بعد بری ببینی اون چیز حقیقی بوده و حتی اون آدم هم، حس خیلی خاصی داره.. یادمه اولین بار که رفتم شهر کتاب ونک، با این توهم رفتم که نکنه الان ببینمت! ولی خب، نبودی، و فقط هم از روی عکس چشم و ابرویی که یه بار توی بلاگت گذاشته بودی هم نمیشد اگرم باشی، تشخیصت داد... و آخرین بار که رفتم اونجا، فاجعه ای کاشتم که دیگه فک نکنم از فرط خجالت دیگه اون اطراف آفتابی بشممممممممممممم خجالت

دیگه وبلاگ بلاگنویس های زن رو نمی خونم چون مزخرفن. بلاگهای مردها صادقانه تر و باحال ترن. بعلاوه آدم بیشتر به نوشته های جنس مخالفش گرایش داره تا به نوشته های همجنس خودش. این نظر منه..

درسم می خونم. بزودی. فردام که قراره بهمون خوش بگذره همگی... جای اونا که نیسن خالی.. صدای بلبل میاد ... وای وای وااااااااااای و امان از پرنده های اردیبهشت..

+ بانو ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از سرما خورشید بگیریم

دست از فریب دادن خودت بر می داری:...

جایی بین نخ نما شدن ِ همه ی مزه هایی که سعی می کنی بطور مصنوعی از دنیای مجازی بیرون بکشی‌اش .. جایی بین لوس شدن ِ همه ی مکالمات ِ اینترنتی با یک دوست(؟) ِ اینترنتی... جایی بین هل داده شدن بسمت اینکه خیلی خیلی تنهاتر از این حرفهایی..

جایی که واقعاً می فهمی تو کِیسی برای عاشق بودن نداری

جایی که باور میکنی همه ی این گه‌بازی هایی که می‌کنی پوشالی است و خاک‌برسرانه و حقیرانه و ذلیلانه و ' فرو کنم تو چشمت این کیبوردو تا بفهمی؟ ' .

و منجر می شود به:....

قبل از خواب قرار نیست از هیچ شرابی مست شوی. کپه ی مرگت را بگذار و فردا ادامه‌وار و مکانیک‌وار راه ِ بی معنای بودن بپوی. روزها هم قرار نیست از جامی دلت بلرزد. fu*ckشنیدن از زمانه یک واقعیت است.

+ خوش و خجسته یک زر ِ مفت بود.

+ بانو ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اذان

وقتی بنیه ی فکری ات بر مبنای یک مذهب ریخته شده باشد.. صدای اذان، _آنهم وقتی آقاتی موذنش باشد،_  وقتی از آن مذهب دوری جسته ای.. یک جور احساس ِ کثافت بودن و الزام به رفتن بسوی پاکی ست.. یکجور نوای ِ حزن آلودی که از دور سعی میکنی گوشش کنی بلکه آرام شوی.. بلکه پلیدی هات را بروبد و بلکه دوباره آرامت کند.. و یادت برود همین مذهب عامل تمام نداشتن و تجربه نکردن ها و تنهایی های تو بود

...

+ بانو ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بی قافیه

از کمر درد..

از جمعه ای که به بطیل! ترین نوع ممکن گذراندمش..

از یکی در میون بستن و باز کردن تب های ایران زندگی/ انجمن / گودر و جیمیل / بلاگم...

از انتظار ِ کشنده ای که در بلاهت آمیز ترین شکل خودشه..

خندیدن به پروفایلای ایران زندگی که به سمتم اومدن و در اصل گریه دار بودن این موضوع

مامان که امروز حال و حوصله منو نداشت و بهم ضدحال هم زد...

لیست کردن کارهای رقت انگیزی که باید برای این ترم انجام بدم و سر فصل همشون: بخوبی و خوشی پاس کردن ِ آزهای هِیت...

نیست نیست نیست هام و ادامتاً کمر درد : انقدر که روی این صندلی نشستم تا بیاد..

شمردن ِ کتابایی که امسال از نمایشگاه خریدم: 20 تا :) ...

نگاه کردن بهشون و خوندن بعضیهاشون..

گوش دادن به فایل صوتی ِ جلسه دیروز با خانوم دکتر.. نکته برداری..

انجام یه مقدار تمرین...

حتی ستــــــــــایش دیدن!...

یازده و بیست و پنج دقیقه و تمام...

وضعیت ِ آخر؟..

آهنگ ِ شور انگیز ِ whitin attraction D یانی که اون روزا منو به اوج می برد...

بلند کردن ِ صداش... بلکه مرهم ِ cpuی داغ کرده ی ذهن ِ تنها و کمر ِ دردور شه...

من؟ من؟ hellooooooo...

بقول ِ اِمیروو، وایولین، عاشقتم

من من من دووم میارم یعنی مجبورم

من من من

+ بانو ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

87

1. در قسمتی از کتاب "کافکا در کرانه" هاروکی موراکامی می خوانیم:

"... و توفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمده و چطور زنده مانده ای. در حقیقت حتی مطمئن نخواهی شد که طوفان واقعاً به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است. از توفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی. معنی طوفان همین است..."

 

هرچیزی من بخواهم به این جملات اضافه کنم، زر ِ مفت است. ...

 

2. یک زمان بود تشبیهات من شهره ی آفاق بود. حالا چرا اینو گفتم، دلیل این بود که یکی از تشبیهات من، تشبیه کردن ِ افراد ِ سخیف، به جوب ِ آب بود. گفته بودم که باید از جوب پرید و رد شد و عبور کرد، بجای اینکه در آن افتاد و خود را کثیف کرد... خب؛ الان هم مشغول عبور هستم از جوبها...

3. یک دوست ِ نازنین بهم یک کتاب را معرفی کرد. آن را خریدم. دوستش دارم. با بنهای مجانی ِ گرفته شده از یک دوست ِ عزیز ِ دیگر...

4. می خواستم دیوان محمدعلی بهمنی رو بخرم، که دیدم خیلی گرون بود. 16500. اونروز بُن مُن خبری نبود. و منم دیدم حیف ِ پول است پول به این کتاب دادن. و ازونجایی هم که نشر نگاه کلاه یک سری آدم بی تربیت دارد، انرژیهای منفی هم مانع از این شد که پول توی حلقومشان بریزم. یادم هست که پارسال رفتیم بهشون گفتیم دیوان بهمنی رو ندارید؟ توی همین نمایشگاه. مردک با یه لحن ِ عاقل اندر سفیهی گفت بهمنی؟ ما بهمنی چاپ کنیم؟ نه خانوووم... حالا امسال چاپ اول دیوان بهمنی رو آورده بودند نمایشگاه. تا دیدم گفتم ئه این... بهشون گفتم تازه چاپ کردید؟ مرتیکه گفت بـــــله بــــــــله خانوم چاپ اولشه دیگهههه........ گفتم مرگ. البته تو دلم. بسکه قهوه ای ِ انی هستند... هر سری رفتی پیششان باهاشان دو کلام حرف بزنی جفت پا آمده اند توی حلقت.... یه وری ها :) . نخریدمش.

5. دارم آهنگهای یانی رو گوش میدم ... همیشه یه حس ِ آروم ِ نرمی به آدم میده آهنگهای ِ این آهنگساز ِ لعنتی ِ چیره دست ِ دوست داشتنی...

6. خوشم خوشم... :)

+ بانو ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هندوانه پاره می کنم

این پست اختصاصاً به این امر ِ مهم اختصاص دارد که

آقا خیلی خوبید. جداً که شرم‌زده‌ام کردید شما دو نفر..

وقتی اومدم و دیدم اون 5 تا پست، هرکدوم دو تا کامنت ِ صبورانه و فکر شده و باحال داشتند، حس خیلی خیلی خوبی بهم دست داد... در ساحت ِ این امر ِ شریف! نمیشد که فقط از "پاسخ به نظر" استفاده کرد! بلکه می بایست یک پست اختصاصی می گذاشت...

من خوشبختم که آنقدر ارزشمند هستم که برایم چنین کسانی باشند.. :)

ادامه مطلب
+ بانو ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شرحی بر (5)

خودم سوژه داستان به ذهنم رسیده بود. صبحی هم رسیده بود. حتی در تاکسی هم سوژه به ذهنم رسیده بود. سوژه های خوب. سوژه های ناب با پرداختی بی نظیر.. اما من هنوز نویسنده نیستم. هنوز نمی دانم چطوری باید بنویسم. هنوز حالش را ندارم. هنوز فکر میکنم اینها تکرار مکررات است و خودم را سبک کرده ام اگر بنویسم. هنوز فکر می کنم چقدر بد. هنوز اعتماد بنفس ِ لازمه را ندارم. کتاب ِ غلبه بر عزت ِ نفس ِ کم توی کیفم بود اما حتی جرات نمی کردم درش بیاورم و بخوانمش. هرچند حالی هم برای خواندنش نداشته ام. لامصب چقدر ویلن ِ این آهنگ قشنگ است. دیشب شبی بود برای خودش. به خواسته ی دل جواب ِ اجابت آمیز داده بودم. و تا دیر بیدار بودم. همین بود که امروز خواب موندم. همین بود که دو سه ساعت بعد از ساعتی که گذاشته بودم، چشام باز شد. همین بود که کلاس صبحمو از دست دادم و فقط به کلاس بعد از ظهرم رسیدم در حالیکه می خواستم هر دو تا رو صبح برم و ظهر خونه باشم نه اینکه تازه سر ِ ظهر پاشم توی این ترافیک و انیّت ِ خیابونا و شهر ِ کثیف ِ داغ ِ انرژی منفی مون، برم دانشگاه... . صبح که پاشده بودم رفتم اولین چت رو خوندم. وسوسه میشدم. شماره اش اونجا بود و من وسوسه میشدم به شروع رابطه ای جدید. اما شمارشو برنداشتم. در طول روز و در تاکسی بهش فکر می کردم. اما دیدم که این من نیستم. اون من نبودم که  داشت به رابطه داشتن با اون پسره فکر می کرد. اون، یه بانوی یاغی بود که از مجردی خسته شده و دلش می خواد با یکی باشه. اما بانوی ِ عاقله ی کامله ی بالغه، این "من"ی ئه که داره الان این سطور رو می نویسه و مطمئنه رابطه داشتن با اون آدم جز بلاهت ِ محض و خود را در چاهی دیگر افکندن و چند صباحی بعد تر، گهی تر و کثیف تر بیرون اومدن از این چاه، نیست... از جمعهای دخترانه که همه اش در فکر پسر بازی اند بیزارم؛ اما این دلیل نمی شود که هیچ گوشه ای از زندگی ام به این موضوع اختصاص نداشته باشد. آخیش انگشتهام خالی شد از حرف. هرچند هنوز ذهنم پره از هزار حرف و هزار فکر.... برام sms آمده " همیشه آخرش خوب است، اگر خوب نیست بدان هنوز آخرش نشده ". کی این حرفها را باور می کند انصافا؟

+ بانو ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شرحی بر (4)

از وقتی شروع کرده ام به نوشتن، "درباره ی الی" روی لوپ است. می شود تایم ارسال ِ پست ِ اول را از تایم الان کم کرد،  تقسیم بر مدت زمان ِ آهنگه کرد، و متوجه شد که چند باریست که دارم گوشش می دهم.. اصولا اهل ِ انگشت کردن در یک آهنگ هستم. یعنی دقیقا تا بالا نیاورم، ولش نمی کنم. اتوبوس سواری با اتوبوسهای جدید در مسیر برگشتنه یک بدی دارد. چهار تا صندلی از قسمت ِ مردانه اش رو به خانومهاست. و امان از روزی که یک زیباروی ِ چشم‌باز روی آنها نشسته باشد. یعنی مرد ِ جوان ِ به احتمال ِ زیاد مجردی که چهره اش خوب است و در عین حال مدام هم با تو چش تو چش می شود. مخصوصا روزهایی که حالت خراب است. و او هم انگار خالش خراب باشد و هی نگاهت بکند. نظر ِ بازی ِ مفتضحی می شود. هی سعی می کنی لاپوشانی کنی و نگاهت را به جای دیگری بدوزی. اما او زیباست، و سنگینی نگاهش را هم روی خودت حس می کنی. و این می شود که لوپ‌وار ادامه می میابد این نظر بازی. تا رسیدن یکیتان به مقصد. تا وقتی که با خودت عهد کنی دیگر نگاهش نکنی.. لوپ‌وار، مثل ِ آهنگهای من.. چند روز پیش یکی از این نظر بازیها بود، امروز هم بود. اما من دیگر کشش ندادم. و به افکار خودم غرق شدم. مثلا اول که سوار ِ اتوبوس ِ صورتی بودم، به این فکر کردم که چرا عنوان ِ هر دو کتابی که خریدم به "نهی" مربوط است؟ یعنی چرا هردوش دارد می گوید یک کاری را نکن؟ ترکم نکن؟ نگران نباش؟ چرا بکن نکنی شده عنوان ِ داستانها؟. بعد که جوابی واسه این سوال احمقانه و بیهوده ام پیدا نکردم، بیخیالش شدم. و کمی از "هرگز ترکم نکن" را خواندم. خودم سوژه داستان به ذهنم رسیده بود. می گفتم تو ذهنم "خودم نویسنده می شوم" . بعد روزی که مشهور شدم، فروشنده های شهرکتاب ِ بوستان _که دیگر انقدر رفته ام و انقدر هم تابلو هست stamme، بخوبی می شناسندم_ می گویند "ئه! این! همون دختره که روانی میزد و مدتها به قفسه های کتابا با گردن ِ کج خیره میشد. سعی می کرد بگه "نترس" اما نمی تونست.. اون! نویسنده شده! هه! فک کن.. چه باحال" . چه باحال. واقعیت ِ زندگی، پاره کردن ِ احساسهاست. مثلا الان تا درباره ی الی به اوج خودش می رسد، یک خری با لهجه زنگ می زند و گوشی را که برمیدارم میبینم اشتباه گرفته. یا دوست ِ خواهره زنگ می زند. یا دوست ِ ماما زنگ می زند. کلاً استاد ِ پاره کردن ِ احساسهای خوب ِ بعد از شنیدن ِ ویلن است تلفن....

+ بانو ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شرحی بر (3)

من تاکسی‌سوار بودم. یعنی اصولا در کَتَم نمی گنجید اتوبوس سواری. میگفتم نگاه کن. ملت برای شکم و آرایش و فیلانشان چقدر خرج می کنند، بعد نوبت به ارزش ِ وقت و جانشان که می شود، 150 تومن بیشتر خرج نمی کنند. آویزان میله ها می شوند. چقدر خاک برسرند!.. اما از وقتی که کرایه ها فیلان شد و زیاد شد، و مهمتر از وقتی که من دچار تناسخ شدم، اتوبوس ِ سوار ِ قهّار ِ مسیرهای برگشتنه شدم. هنوز هم رفتنه ها تاکسی سوار می شوم چون بقول خودم " حاضرم پول ِ خوابم را بدهم " . یعنی انقدر دیر بروم از خانه، که با هیچ وسیله ای جز تاکسی نشود بموقع رسید. اما مسیرهای برگشتنه فرق می کند. دیگر نگران ِ وقت ِ چون طلایم نیستم. چون به خانه برسم فرق خاصی نمی کند با وقتی که نرسیده ام. چون دیر و زود رسیدن به خانه این روزها که علافم و دارم در کمال آرامش، روزهای زندگی ام را آتش می زنم و به هوا می فرستمشان_یعنی هیچ استفاده مفیدی ازشان نمی کنم_ ، دیر و زود رسیدن توفیری ندارد... و اصولا در اتوبوس می نشینم، یعنی اگر ببینم اتوبوس شلوغ است، صبر می کنم تا بعدی. پس می شود گفت که تناسخم ظاهریست نه زیرپوستی، چون هنوز هم به "جانم" اهمیت میدهم. من هنوز نتوانسته ام درک کنم چطوری می توانم براحتی بمیرم درحالیکه از درد کشیدن بدم می آید و "جان دوست" هستم؟ مگه آدم می تواند بی درد بمیرد؟. زمانهایی که نماز می خوانم در قنوت می گویم "اللهم ارزقنی راحةَ عند الموت". اما حالا دیگر نماز نمی خوانم. نه اینکه در red باشم. بلکه چون با خدا قهرم. بلی چند روزیست با خدا حرفم شده و باهاش قهرم. بنابراین وقتی راننده تاکسی ِ مسیر ِ خانه مان تا میدون، صبحی، طوری می راند که فکر می کردم الاناست که بمیرم،  ناخودآگاه شروع کردم به خواندن ِ "اللهم ارزقنی راحةَ عند الموت". همینکه شروع کردم، دیدم دارم با خدا حرف می زنم، گفتم مگر باهاش قهر نبودم؟ چرا دارم دعا می خوانم من پس؟ و دیگر نخواندم. اما خودش می داند که من دوست دارم راحت بمیرم. یعنی با اینکه باهاش قهرم از همین تریبون باز هم بهش می گویم که حواسش باشد و یک مرگ ِ تر و تمیز ِ نرم ِ سریع‌الانجام برایم کنار بگذارد...

+ بانو ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شرحی بر (2)

آلت ِ اصلی ِ موسیقی ِ پایانی ِ درباره ی الی، که البته اصالتا یک موسیقی ِ خارجی ست و ایرانی ها طبق معمول دزدند، ویلن و ویلن‌سل است. گوشش که میکنم بیاد خودم میفتم. یاد روزهای خوشی که با بیژن داشتم. بیژن اسم ویلنم است. همین الان این اسم را برایش گذاشتم. ویلن من مرد نیست. یعنی اصلا جنسیت ندارد. اما من اسمش را بیژن گذاشتم. شاید بعدا اسمش را عوض کنم. ادامتاً باید عرض کنم که مبتلا به بیماری ِ جدیدی گشته ام. یعنی خیلی وقت است که مبتلا بهش شده ام اما امروز مطمئن شدم که به آن مبتلا شدم. بیماری ِ جدید ِمن " کرم‌وار کتاب خریدن" است. کرم وار کتاب خریدن یعنی اینکه طی دو ماه اخیر، جمعاً حدود 40 کتاب خریدم. و هیچ کدامشان را نخوانده ام. "کرم وار کتاب خریدن" دقیقا یعنی اینکه فقط بخری. و نخوانی. ولع ِ عجیبی به خریدن داشته باشی. طوریکه راحت ده تومنی ات را در آوری و "هرگز رهایم مکن" و " نگران نباش" بخری. یعنی خریدم. امروز. بعد از کلاس ِ انتر ِ آزمایشگاه رفتم بوستان. و شراب ِ قدیمی ام را نوشیدم. یعنی وسیله ای که با آن آرامش می گرفتم: شهر کتاب. اما اغتشاشم با خریدن ِ دو کتاب فروننشت. همچنان با چشمهام کتابها را خوردم. اسم آنهایی که باید روزی بخرمشان را در ذهنم مرور می کردم. با دیدنشان می گفتم " ئه؛ این." و مستحکم می کردم روزی خریدنشان را. بعد از کلاس ِ انتر ِ آزمایشگاه یاسی مرا به سلف برد. "یاسی" اسمیست که بچه ها بهش داده اند. و الا از صمیمت من با این شخص ناشی نمی شود هرچند میشود گفت بهش حس خوبی دارم. چون سرش به تنش می ارزد. مرا برد سلف و من هم ابلهانه قبول کردم بروم. اما من آدم ِ خوشی های چندش آوری مثل ِ هره کره در سلف در راستای خندیدن ِ به موضوعی ِ به غایت بی ارزش و چیپ، نیستم. من اهل ِ بشاشیّتهای مهوع ِ دخترکان ِ بی مغزی که هنوز هم که هنوزه در فکر چگونگی ِ ارتباط و ارتباط ِ خرکی با پسرهایند نیستم و از اینکار چندشم می شود. من بیخود کردم که رفتم. بیخود نمودم که به یاسی نگفتم نه، و لعنت ِ خدا بر من باد در هر روزی که در آن نتوانم "نه"ی منطقی بگویم. شیت. خب نتیجه ی این رفتن به جمعی چنین low level آن بود که یکی از چندش آور ترین آدمها هم بیاید و دور میز ما بنشیند و ... بلند شدم خداحافظی کنم. یاسی به شوخی پرسید : از کی اینقدر ان شدی؟ منم بشوخی گفتم "بودم". خب واقعا اگر انیّت به این است که آدم در جمع ِ بی مغز ِ شما ها به چیزهای ابلهانه هر هر بخندد، بلی من ان ترین ِ این سرزمینم. و به این انیّت می بالم! .

بعد از آن بود که جمع ِ چرک و چروک را ترک کردم و به شهرکتاب رفتم تا سکر اش بیارامدم. اما نیارامیدم. و با دو عدد کتاب و مشمای ِ آبی_سبز ِ شهر ِ کتاب، اومدم و سوار اتوبوسهای صورتی رنگ ِ کولردار ِ یخ کننده شدم... در پایانه مترو مجددا سوار ِ اتوبوسهای زرد ِ کولر دار ِ یخ کننده شدم و بعد از اینکه یکی پیاده شد، از جای خودم پیاده شدم و به ابدیت ِ کنار ِ پنجره چشم دوختم. این اتوبوسها خیلی خوب است. خوبیش ابدیت ِ شیشه ها و پنجره هاش است. کنارش که می نشینی حس می کنی داری توی سفینه ای سریع السیر، طی الارض میکنی. سفینه ای شیشه ای با آدمها و خیابانهای گذرنده از زیر ِ تیغ ِ نگاه ِ تو ...

+ بانو ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شرحی بر (1)

قبل از آنکه موسیقی ِ خاصی را بگذارم، موسیقی خودش داشت در ذهن من پخش میشد. بهم گفت که بذارمش. چون داشت توی ذهنم رژه می رفت و بطرز خاصی خودش را پخش می کرد. پس گذاشتمش. تیتراژ پایانی ِ درباره ی الی. زندگی چیز است. امروز راننده تاکسی ِ مادرقهوه‌ای ای به پستم خورده بود. مادر قهوه ای یک شوخی است. شوخی ای که کتاب ِ "پدر ِ آن دیگری"، یعنی پرینوش ِ صنیعی کرده بود. من رمانهای زرد نمی خوانم. یعنی یک زمان وقتی تازه به سن بلوغ رسیده بودم خواندم و دیگر نخواندم. مثلا آن دوران پریچهر و یاسمین _ لعنت الله علیهم اجمعین _ می خواندم. مادر قهوه ای اولین کلمه ای است که پسرک ِ بی زبان ِ قصه ی "پدر ِ آن دیگری" به زبان آورد. از بچه های محل فحشی شبیه ِ این را شنیده بود و ضبط کرده بود. و بعد در فرصتی که بهش دست داد، آن را تحویل ِ پسرخاله(پسر عمو؟) اش داد. چون پسره اذیتش کرده بود. من با شخص اول قصه ی "پدر آن دیگری" همذات پنداری ِ شدیدی کردم. طوریکه بعد از اتمام خواندن ِ قصه های های وق زدم. یعنی گریه کردم. اما وق زدن شدید تر از گریه کردن است. پس وق زدم. اما "پدر آن دیگری" رمان زرد نبود. راننده تاکسی مادر قهوه ای بود. اولا چون به ریخت ِ نفرت بارش نرسیده بود. یه دسته ریش و سبیل بطور پراکنده پاشیده بود توی صورتش. در عین حال خیلی از جاهای صورت ِ کریهش خالی بود. یعنی سیستم رویش ریشش نظم ِ خاصی نداشت. دیمی در آمده بود آن موهای نفرت انگیز ِ صورتش. آن موهای ِ بلند ِ نفرت انگیز ِ نا منظم ِ صورتش. دلیل دیگری دال بر مادر قهوه ای بودنش آن بود که فرق دنده یک و دو و سه را نمی دانست. واقعا عرض می کنم. نمی دانست. اگر می دانست توی سربالایی ِ اشرفی اصفهانی با دنده سه حرکت نمی کرد. اما این موضوع به دلیل سوم ِ مادر قهوه ای بودنش مربوط می شود. دلیل سوم آنست که یک لگن داشت تا یک ماشین. ما را سوار ِ لگن کرده بود. لگنی که جون نداشت. نا نداشت. و در اوقاتی که یک ماشین قزمیت بر می داری و مسافر کشی می کنی، باید حداقل آنقدر مغز پوکت کشش داشته باشد که خوب برانی. که اعصاب و روان ِ مسافر بدبخت بجای ِ ماشین تو سرویس نشود. که مسیر ِ ماکسیسمم 15 دقیقه ای را نیم ساعته نیاییم. دلیل چهارم مادر قهوه ای بودنش، دندان ِ گردش بود. البته من به دندانهای نفرت بارش نگاه نکردم اما این یک اصطلاح است. دندانش گرد بود چون کرایه ی 800 تومانی را 900 تومان گرفت. 100 تومان در این مملکت معادل ِ قیمت ِ یک پِهِن است اما، من از نفس ِ حق خوری بیزارم. حقش نبود. حقش 800 تومن بیشتر نبود. من به رضایت ِ مسافر هنگام ِ دادن ِ کرایه، کلا به رضایت ِ سرویس گیرنده هنگام ِ ارائه ی هزینه ی آن، در باره ی مبلغ هزینه ای که میکند، معتقدم. من در دلم گفتم کوفتت بشود. و راننده ِ مادر قهوه ای ام را ، با اینکه بهم در جواب ِ اینکه " همه همیشه 800 میگیرند "، گفت " همه همیشه بیخود می کنند" ، بی جواب گذاشتم و در لگن اش را باز کردم و پیاده شدم. هنگام ِ بستن ِ در متوجه شدم که دو عدد سکه جمعاً به مبلغ ِ 125 تومن از کیف ِ پولم افتاده روی صندلی ِ عقبش. از پشت ِ شیشه با سکه های نازنیم وداع ِ تلخی داشتم. و لگنی را که برای آوردن ِ من به مقصد، 1125 تومن گرفته بود را، دیگر نگاه نکردم. و توی دلم به ادامه ِ فرآیند ِ فحش‌دهی به راننده تاکسی ِ مادر قهوه ای پرداختم. هرچند ارزشش را نداشت.

 

+ بانو ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

79

هزار فکر و هزار حرف...

هزار فکر و هزار حرف...

هزار فکر و هزار حرف...

هزار فکر و هزار حرف...

منتهی

...

+ بانو ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

78

به مکس می گویم خسته هستم، می روم بخوابم، خوشحال شدم، شب بخیر...

همه چی را می بندم و سیستم را خاموش می کنم که بروم کپه ی مبارک را بنهم

اما یکهو دلتنگی صورتش را می چسباند پس ِ پنجره؛ یک هو توی دلم غمباد می شود و می کوبد توی صورتم؛ یک هو می بینم باز جای یک چیز خالیست، باز یک چیز کم است این وسط

سیستم را روشن می کنم، از اینکه ببینند توی سایت آنم فرار میکنم چون گفته بودم شب بخیر، و اگر ببینند آدمی که گفته بود شب بخیر، دو دقیقه بعد دوباره آن است، به عقلش شک می کنند

همه چیز را روشن میکنم و منتظر ِ چیزی که باید بیاید می مانم، چیزی که باید بیاید،... هیچ

خواب خیلی برایم حیاتی و ضروریست در این لحظه، تا آنجا که رو به غش و موتم، اما چیز  ِحیاتی تر ِ این لحظه ام چیزی از جنس نیست ست، مهم نیست، چون یاد گرفته ام با نبود ِ نیستی های حیاتی ساختن را، چون همینجوری دارم ادامه می دهم این زندگی ِ پر از نیستی را، زندگی ِ پر از کتب ِ راهگشای خریده شده و خوانده نشده را

ایران زندگی هم شده عامل فساد. فساد ِ روحی ِ ، یعنی بی اعتمادی به آدمهایی که تایتل ِ پیامشان " ابراز علاقمندی " ست و مثل چیز سرشان را می اندازند و می روند...

زندگی؛ سلام.

اگر از حال ِ ما جویا باشی که می دانم عمراً نیستی، باید بگویم ملالی نیست جز چوبهای کلفتی که گاه بی گاه توی ماتحتمان فرو می کنی... و اگر بخواهی بدانی که شکست خورده و ذلیل گشته ام، باید بگویم خیر و کور خوانده ای، پوست کلفت تر از آن بارمان آورده ای عزیزم که در انبوهی اینچنین مهوع، کم بیاوریم

با تشکر، خودمم آق بابا

+ بانو ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

77

دو تا روانشناسی ِ دیگه، دو تا از شریعتی، و سه تا رمان خریدم

برای دومین بار نمایشگاه خلوت تر بود. چون از صبح رفتم

از هوای ابری که حرف می زنم، از چه حرف می زنم....

+ بانو ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نیمه ی اردیبهشت

امروز من در نیمه ی بهار ، نیمه ی اردبیهشت قدم می زدم و از میان برگهای درختان اقاقی می گذشتم و زندگی رخی دیگر و زیبا تر از همیشه نموده بود... :)

ظهر مطب ِ دکتر ی وحشی ام بودم

و بعدش رفتم مصلی، نمایشگاه، و 9 عدد کتاب:D خریدم و هزار بار مردان وحشی با من تماس ِ بدنی داشتند و مهوع شدم و با مترو و اتوبوس اومدم خونه

اینکه تنها بودم خوش بود :) جدی

یعنی واسه هیچ خری_کسی! وقت نمی گذاشتم! همه ی وقتم تو نمایشگاه مال خودم بود!

همه ی کتابهایی که خریدم روانشناسی بود.. دیگه لاطائلات هیچ خری رو نخریدم حتی شاهکار ادبی !! باشن

خداحافظ گری کوپر  و  بار هستی  و  هویت  و  فیلانم در فیلانت و ... که چی؟

نظریه ی جدیدم اینه که شاید اگه همه ی شاهکار نویسهای دنیا، روان درمانی میشدن، تا حالا هیچ کدوم از اینهایی که نوشتن و یه مشت روانی ِ دیگه مثل ما خوششون اومده ازشون رو   نمی نوشتن

والا

:d

+ بانو ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

آسمون قلمبه... دختری که تو سایت ایران زندگی لول می زنه.. آهنگ امین حبیبی رو هزار بار گوش میده.. از انجام تمریناتش باز مونده.. یعنی بی انگیزه.. درس نمی خونه و روزای طلایی اردیبهشتی رو بی درس گذاشته..  دلتنگه.. و به آسمون خاکستری نگاه می کنه.. و " تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده"

+ بانو ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

damn attributes

نظرباز

بسیار شنونده

بسیار دلتنگ ِ " نیست"

+ بانو ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه روز ِ اردیبهشتی

زندگیمو می نویسم تا بعدها که برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، بدونم چطور گذشت..

 

امروز با مامان و خواهرک از خونه زدیم بیرون، ساعت 6:30 اینا بود. اون رو رسوندیم مدرسه اش و بسمت ِ دانشکده حرکت کردیم. خاطرات بچگی قرار بود زنده بشه..

مامان با من بود. تنها آدمی توی دنیا که می تونی بشینی توی ماشینش و مطمئن شی به مقصدت می رسی، بی هیچ ارائه ای _مثلا هزینه_ و کفشاتو دربیاری و بری بخوابی روی صندلی عقب و با هم دیگه از خاطراتی که خنده دارن بگید و بخندید و اون یک دم از ترافیک ِ وحشتناک ِ هفت ِ صبح ِ حکیم، غر نزنه و تو رو برسونه...

رسیدیم. ساعت یکی دو دقیقه به هشت بود. بچگی به اینجا آمده بودم. همان روزگاری که قلندرانه گفتم " دیگه نمیرم " و دیگه هم به دانشکده نیومدم.. بچگی به اینجا آمده بودم لذا تمام جزئیاتش در ذهنم بود. در ورودی اش بسمت شمال باز میشد و سرسبز و پردرخت بود.. به مامان اینو گفتم. گفتم این دری نیست که من در بچگی می شناختم! آخه دم ِ دری منتظر ِ بازگشاییش بودیم که قفل بود.. یکی دو دور اون اطراف چرخیدیم

" مامان پیاده شد و برای من رفت سوال کنه "که فرد مورد نظر_ خانمی که باید آزمایشم رو انجام میداد_ کجاست.. بعد من بگم تو دنیا یدونه ست مامان...

بلخره پیداش کردیم. منو دم در پیاده کرد و رفت. حسی داشتم. حسی که بهم می گفت "چرا تنها؟ کسی باهام نمیاد؟"  : در بچگی همیشه با بابام اینجا میومدم.. انگار خود ی بالغم باورش نشده بود که بزرگ شده و حالا دیگه خودش می تونه به دانشکده بیاد..

یه دور رفتم تا ساختمون ِ بزرگ و عمیقی که تو بچگیهام واردش می شدم و توش غرق.. تا خانوم دکترو پیدا کنم، اما حسم بهم می گفت که خانوم دکتر توی اتاق خودشه، بنابر این برگشتم بسمتی که اومده بودم.. بابا تو ساختمون بودم که بهم زنگ زد. چون زنگ بودمش بهش شماره ای رو بگیرم، بهم گفت می تونی برام یه کاری انجام بدی، گفتم باشه بتونم انجام میدم..

دم در، مسئولی که توی اون قسمت ِ در _ که نمی دونم اسمش چیه!_ می نشینه، یجورایی کمکم که خانوم دکترو پیدا کنم، اما ناقص! تا جایی با اینکه من ساعت 8:30 دانشکده بودم، و دقیقا مقابل اتاق خانوم دکتر، اما ساعت یه ربع به 9 متوجه شدم که اون اون توئه :D

رفتیم تو و برام یه سری توضیحات مقدماتی رو داد که این آزمایش چیه و میزان کورتیزول رو در بزاق دهان اندازه میگیره و ما می خوایم ببینیم که سلسله درمانها چه تاثیری روی میزان کورتیول داره و .. بهم یه لوله آزمایش_ که اینم یادمه یه اسم خاصی داشت اما یادم نیست چی!_ داد و گفت برو توش تف کن! یعنی خلاصه حرفش این بود!

باید تایم میگرفتیم تا میزان flow rate یعنی سرعت ترشح بزاق مشخض بشه.. یه ربع، 5 سی سی!

بعدش نشستیم و داشت برام ادامه توضیحات رو میداد که یکی از بچه های انجمن اومد تو، کلاً خوشم میاد همه موش آزمایشگاهی ِ خانوم دکترها شدیم!

اونم اومد و رفت توی اتاق ِ تف‌کنی!

با خانوم دکتر کلی گرم گرفتم چون خیلی گوگولی بود. برعکس خانوم دکتر ِ خودمون_دوستش_ کلی خوش خلق و دوست داشتنی بود. از اصلیتش و سنش تا ماه تولدش...! انگار نه انگار که 25 سال با هم اختلاف سنی داریم. _خوشم میاد از میزان برقراری ارتباط با مردمم!:D _ کلی هم با هم دیگه خوش و بش و شوخی و اینا می کردیم و ... . بعدش قرار بود آزمایش مجددا با سقز انجام بشه. یعنی یه محرک بندازی توی دهنت ببینی چه میزان...

انجام شد و بعدشم بهمون آبمیوده داد و کلی تشکر و ممنون و خوشحال شدم ِ واقعی، که بهم حس خوبی داد.. پرسیدم دسشویی کجاست، و بهم یکی از ساختمون های دانشکده رو نشون داد ،خدافظی کردم و رفتم تو اون ساختمون، کلاس درس بود، استادی داشت درس میداد، چقدر دلم میخواست بدونم چه درسه، چقدر دلم برای درسهای غیر ِ مهندسی وغیر ِ ریاضی و صفر و یکی تنگ شده.........

دسشویی ِ خلوت ِ نیمه روشنی بود، حس خوبی بهم میداد! دسشویی باید آرامش بخش باشه.. هرچند شیرای دست شستنش همه خراب بود جز یکی..

رفتم سوپر ِ دانشکده، از این سوپرا بود که دیواراش هزار سال پیش رنگ خورده و قفسه های خزه و مغزه ریخت درست حسابی نداره! اما خوراکی هاش بد نبود. یه پتی‌بور کاکائویی خریدم و با نگاههای سولا انگیز ِ دانشجوهای پسر که نمی دونم چرا منو اینطور نگا می کردن(؟!) خدافظی کردم و اومدم میدون مادر..

تو راه یکی دو تا مغازه لباس عروس فروشی_بهش میگن مزون!!_ بود.. نگاشون کردم

همیشه از دم میدون مادر بسرعت رد میشیم، چون تو ماشینیم و اونجا هم جای ایستادن و گشت و گذار کردن نیست!. بنابر این فقط چند دقیقه ای ایستادم و به زوایای مختلف میدون و محوطه اطرافش نگاه کردم، تندیس مادر که میگفتن مال میـــ.ـــرحسینه و جمعش کردن! اما خالی بندی بود.. گلکاری های گوگولی ِ اطراف میدون.. برج بیژن .. شکل و فرم خیابوناش.. که از جهات مختلف بسمت شریعتی می رفت و بست بهروز و بسمت ولیعصر.. یاد اون جمله ای افتادم که میگفت هرروز جوری به جهان نگاه کن که انگار اولین بارته که داری نگاهش می کنی.. از این نظربازی ِ عاشقانه با محوطه میدون حال نمودیم!.. نظربازی رو تموم کرده و رفتم سر ِ خیابون که تاکسی بگیرم برای ونک..

سر ِ میرداماد نزدیک ِ پایتخت که بودم، رو پل هوایی ِ اونجا آگهی ِ عزیـــــــــزی دیدم!:

بیست و چهارمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهراااااااان! :X

از پس فردا شروع میشه... وای با اینکه خیلی عمله بازار میشه و خیلی شلوغ، اما چه کنم که من عاشقانه 12 ساله هر سال میرم نمایشگاه کتاب و عیدیهای اون سالو خرج کتاب می کنم؟!! :)...

 

گدابازی کردیم امروز.

از وقتی دولت خدمتگزار کرم نموده و به ما یارانه هایی پرداخت می کنه که نباید قاتی پولهای دیگه بشه چون این پول حلاله ( :)) ) ، ما زندگی ِ خیلی خوشبخت تری داریم! خیلی زیـــــــــــاد!.

این پولهای کذایی رو نریختن و ازونجایی که بابا میون دو هزارتا قسط و چک داره غلت می زنه، این یک قرون دوزارهای نفرت انگیز هم براش حیاتی هست؛ و از اونجایی که علی رغم ِ اینکه نفرت داشتم از رفتن سراغ چنین کار ِ شنیعی، دوست داشتم برم سراغ ِ کار بابا که انجام بشه، رفتم...

به به ! فکر می کنین وقتی حوالی ِ چهارراه جهان کودک رسیدم چی موج می زد؟! در چهره ی شهر چی موج می زد؟! چهره ی مردم ِ شهرستانی ِ high quality ِ اولین بار به تهران آمده ی معترض... _مسخره نکردم از گفتن این چند عبارت_

زنه چادرشو یجور چاقچوری پیچیده دورش خودش و میگه آقا کجا یارانه میدن؟!!... یعنی من به اوج می رسم با دیدن ِ این صحنه ها...

ساختمونی که توش قرار بود به ملت همیشه در صحنه ی معترض، پاسخگویی بشه، کاملا معمولی بود  و اصلا بزرگ نبود. غلغله بود. ملت هوار می کردن و رو سر و کول هم پریدن و هل می دادن و طعنه می زدن و ... اصلا از همون دم در احساس ِ این رو داشتم که منم دارم میرم گدایی. منم دارم میرم سراغ یک قرون دوزاری که ....... بهتره چیزی نگم.

دیدم جو انقدر وحشی بازیه زنگ زدم به بابا که اوضاع اینجوریه و اینا، فرم میدن باید پر کنیم، اگه خیلی حیاتیه برم برات فرم پر کنم؛ گفت چه سر و صدایی ِ اونجا؟!!؟!! و غش غش می خندید! گفتم بله کاملا مشخصه پس که من کجا اومدم!. گفت خودتو اذیت نکن و اگه تونستی تایم کاریشونو بپرس فقط ...

اما گفتم دیگه تا اینجا اومدم بذار پوست شترو با دمش یه جا بکَنم.

چادرمو!! گره زدم دور گردنم!! =))))) و رفتم تو!! شوخی کردم من اصلا چادر ندارم، منظورم این بود که عزممو جزم کردم. البته دیگه یه نمه میشد وارد بشی و اینا. با احتیاط طوری که به هیچ بنی بشری برخورد فیزیکی نداشته باشم داخل شدم، یه مردیکه ای میومده هر از گاهی ظاهر میشد و به ملت برگه های اعتراضو میداد. یه آقایی بود، چشاش یه ذره مشکل داشت، اما خیلی آدم خوبی بود، حداقل برای من، چون وقتی بهش گفتم آقا میشه برای من برید از این برگه ها بگیرید؟ قبول کرد و رفت برام از میان گلوله ی مردان ِ معترض، برگه گرفت..

یه سالنی اون ته بود که فقط میز بود و ملت دورش نشسته/ایستاده بودن مشغول مکتوب کردن اعتراضات بودن.. بعد یه آقای خوش صدای باحالی اومد و برا ملت ِ نفهم با داد توضیح میداد که توی این برگه ها چی مهم و چی رو باید پر کنن و ....

خلاصه پر کردیم و تحویل دادیم و زدیم بیرون... واقعا شاخ غولی شکستیم امروز

با beibe قرار داشتم. دوستم، همون فا. رفتم ونک و از اونجا چهار راه ولیعصر و از اونجا انقلاب و همه رو هم با BRT طی کردم، و متاسفانه بعدا یادم افتاد که میشد از کشاورز برم پارک لوله(!) بجای اینکه بیام انقلاب و  از کارگر برم پارک لوله...

تاکسیه از انقلاب تا سر کشاورز گرفت 400! :O... منم که دیگه حوصله اعتراض نداشتم چون خیلی وقته که دیگه اعتراض به نرخ تاکسی نمی کنم و از طرفی دنگ ِ اعتراض امروزمم تو یارانه ها!! پر شده بود..

12:25 دقیقه دم موزه هنرهای معاصر بودم، اما بیبه ساعت 1 اومد.. در این بازه کمی دم در موزه روی صندلی ِ مخصوص نگهبان موزه! با اجازه نگهبان موزه، نشستم .. اونجا که نشسته بودم هر از گاهی بوی یه جور گلی که نمی دونم اسمش چیه، میومدو با دماغم عشق بازی می کرد.. آی بوش خوش بوووو بودا... خیلــــــی عاشق بوش شده بودم و انتظارمو شیرین می کرد استشمامش...

کمی بعد هم پاشدم از رو صندلیه_ یعنی همکارش بلندم کرد از رو صندلی!_ و رفتم تو پارک نشستم و قیلوله کردم(!) و... تا اینکه زنگ زد. دم موزه گفتیم بیایم... از دور دیدمش که داره میاد.. دیگه بغل و ماچ و بوسه و .. از دور که داشت میومد بهش باهفت تیر ِ خیالیم شلیک می کردم! _ مثلا چون دیر کرده بود!_ و اون شالشو می گرفت جلو دهنش که یعنی وای خجالت میکشم و اینا :D یه مرده در این فاصله بین ما بود داشت بسمت من میومد برگشت نگاه کنه ببینه با اونم یا کیه پشتش؟!...

چون دانشجو بودیم 400 تومن بود بلیت! رفتیم داخل مسخره بازیهای ما شروع شد... به شکل نقاشیا و عکسا می خندیدیم یا اینکه براشون قصه های مسخره می ساختیم می خندیدیم! یا اینکه مجسمه ها و سفال ها رو تو جاهایی که مراقب نبود گرفتم دستم عکس گرفتیم علی رغم ممنوع بودن عکاسی!! =)) وای یعنی دیگه انقدر بی شعوری و وقاحت های خنده دار ورزیدیم که مرده بودیم از خنده... خیلـــــــــــی حال میداد این خلاف‌کاری ! یه جا هم بود داشتیم بیسکوییت می خوردیم _ چون دم ظهر بود و جفتمون ناهار نخورده بودیم_ و داشتیم با دهن پر ! راجع به عکسا نقاشیا  نظر می دادیم و می خندیدیم ! که آقاهه اومد گفت خوراکی خوردنم بعلاوه عکاسی ممنوعه! ای بابا..

به نقاشیایی که جلوش شیشه نبود انگشت می کشیدم و لمسش می کردم و فا میگفت نـــــــــــــکن الان میان دعوات می کنن!!... موزه ی مارپیچ و پر پیچ و خم و سولاخ! سنبه رو با نگاه کردن و خندیدن و لذت بردن از بعضی اثر ها و هره کره و خلاف‌کاری! پشت سر گذاشتیم ... و کمی رو صندلیهای آخرش نشستیم و خوراکی خودیم(!!!)  و اومدیم بیرون _ درست بشو نیستیم!_

رفتیم داخل پارک لوله! و نشستیم و حرف زدیم.. بهم از رازهای هم گفتیم .. مثلا اینکه اون داره دوباره برا کنکور می خونه و ...

بهم گفت تو تکی. همونجا که تو موزه داشتیم بی آلایش ترین شادی ها و خنده ها رو با هم تجربه می کردیم.. و منو غرق ِ شادی کرد

و وقتی هم که از اثر ِ گفتن ِ موضوع ِ stamme ، یه کوچولو گریه کردم ، برای اولین بار در عمر ِ دوستی ِ 7-8 ساله مون، بغلم کرد و فشارم داد و گفت تو اونقدر خوبی که این اصلا معلوم نیست...... ;;)  دیگه کلی با حرفاش بهم حال داد... :)

معلم خصوصی داشت ساعت 4 و نیم ، و ما از پارک خارج شدیم و ساعت یه ربع به چهار، سر ِ بلوار کشاورز ، مجددا با کلی هره کره و شوخی خنده، از هم خدافظی کردیم و سوارش تاکسی شد و من بوس ِ تو هوا براش فرستادم و اونم فرستاد و ! رفت....

منم پیاده اون یه تیکه راه از کشاورز تا انقلابو پیاده اومدم و تو راه برا خودم دو بسته ریلکس و یه نوع خوراکی که هزار سال پیش چی توز می زد و الان اسمشو یادم رفته و مثل اینکه دوباره داره میزنه رو ! برای خودم خریدم و سوار BRT و اتوبوس_ با یه میلیون سردردی که از اثر فقط 3 ساعت خوابیدن دیشب و ناهار نخوردن داشتم_، _ولی با دلی شاد_ اومدم خونه ....

رفتنه، بسمت یارانه ها! از کیوسک ِ روزنامه فروشی ِ پایین ِ آفریقا ، "داستان" رو خریدم و برگشتنه از کیوسک ِ چهارراه جهان کودک، برا اولین بار ماهنامه ی "سپیده ی دانایی" رو .. قیمت هردوشون2000 تومن هست که اونجا که دومی رو خردیم فکر کردم چقدر این بیشتر به دردم می خوره! داستانا رو مدتهاست می خرم بدون اینکه یه دونه داستاشنو بخونم! ولی فقط میخرم که خریده باشم!چون می دون کلی چیز ِ خوبیه این ماهنامه داستان...اوائل میخوندم الان نمی خونم

خونه که اومدم فقط نظافت کردم و غش کردم تو جام تا ساعت 7.... بعد بلند شدم و درحالیکه هنوز سردرد داشتم! ناهار! و یه ژلوفن و یه شربت سکنجبین پر شیرین خوردم و .. سرم خوب شد..

اومدم کمی سپیده دانایی خوندم و کمی هم داستانو نگاه کردم و...

الاتم که خدمتِ بلاگم! فکر کنم سه ربعه دارم این پستو می نویسم! آخه روز باحالی بود امروز! از سه جنبه ی مختلف سه جای مختلف رفتم و آخرشم کلی شاد شدم!! باحال بود دیگه! باید کلشو می نوشتم! نباید؟!

+شکر، من حالم خوبه ، و خوشم :)

برم بازم سپیده دانایی بخونم، برام جدیده! و جالب...

+ بانو ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

i just TRY to Stay good

وقتی یه دوست زنگ زد تا باهام کمی حرف بزنه و خبر بزودی being mama! شدنشو  بهم بده.. وقتی این موضوع با یه موضوع ِ دیگه قاتی شد و من توهم زدم که ... وقتی دوباره الاغ شدم.. وقتی این دوست یجوریی می پرسید "چه خبر؟؟" که انگار باید بهش خبر دوست شدن یا ازدواجمو بدم.... وقتی بارون میاد و تو نیستی

بی مفهوم شدن ِ زندگی میخواد خودشو بچپونه باز تو حلقت

ولی دووم میاری حتی تو روزای بارونی ای که نبود اون "تو"ی آرمانی و زیبا عمراً هیچ کجای زندگیت نیست

و فکر می کنی که "..."... هیچی :  )

 

+ بانو ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چنین رفت و این بودنی کار بود

 هه هه هه !

برای من زیاد مهم نیست که پست وحشی بنویسم و همه فکر کنن که من یه روانی ِ بدبختم که باباش زیر مشت و لگدش میگیره و نفقه(!) نمیده یا اینکه زن بازه و فیلان... بابای من کاملا شخصیت اجتماعی موجهی و باحالی داره که گاهی Change mood می کنه و میره روی اعصاب و روان من.....

خب. بیخیال این حرفا.! تا بحال از توی نمازخونه دانشگاه آپ نکرده بودم که اونم بحمدالله انجام شد! الان داره اذان قبل نمازو میگه و من یه بیست دقیقه ای تا کلاس بعدیم وقت دارم.. اومدم تو نماز خونه تا ولو شم و بتونم از میلیونها تن استرسی که طی چند روزه ی اخیر از اثر داشتن این ارائه ی کذایی که بلخره یکی دو ساعتی هست از شرش خلاص شدم، رهایی  پیدا کنم...

هاها! من دارم الان با لپ تاپ جدبدم از تو نمازخونه ی یونی با اینترنت تو هوای یونی ! آپ می کنم و ارائه مم خوب یا بد شرش کنده شد و تموم شد و رفت...

من عاشق عشق ورزیدنم. عاشق عشق ورزیدن به آدمایی که لیاقت و ارزش دوست داشته شدن و مورد احترام قرار گرفتن و ارزش گذاشتنن.... من امروز برای یکی از استادهام کارت تبریکی که براش خریده بودمو با کمال عشقی که از چشام می بارید بهش هدیه کردم..

وقتی عشق متقابل اون رو و تحویل گرفتنش رو و محبت رسمی و خالص اش رو میدیدم.. بیشتر از پیش به این ایمان آوردم که اون لایق ستایش شدنه..

قبلا هم به این استاد توی یه برگه چیزی نوشته بودم که بهش دادم:

استاد، از اینکه به ما درسهای پایه ای را انقدر خوب و عمیق یاد دادید که ما در یادگیری درسهای بعدی مشکلی نداشته باشیم، از شما ممنونم... یه روز صبح گذاشتمش تو پاکت و زارپ! بهش گفتم "استاد این مال شماست" و اونو با چشمهای متعجبش که می پرسید "این چیه؟!" ترک کردم:D... حتی اسمم تو برگه ننوشته بودم.

ترم بعدیش دومین جلسه سر کلاس صدام کرد برم پیشش!، برگه ای که ترم قبلش بهش داده بودمو باز کرده بود گذاشته بود رو میز! ازم پرسید این مال شماست؟! منی که اصلا انتظارشو نداشتم، گفتم بله استاد!... انقدر که حافظه تصویریش قویه این استاد شریف ِ نازنین من :X

 

بله دیگه همونجور که گفتم الان روزگار ملایم زندگی ست، به استادم عشق ورزیدم و آرامش پس از طوفان ارائه ست و اینترنت و لپ تاپ! هم داریم. به به..

فردا باید برم فیلم برداری و آزمایش! چه دنگ و بساطایی داره این پروسه ی ترمیم stamme....

منم که به به هیچی تمرین نکردمو ...باید کارای زیرو بکنم:

گرافیک، soft و چند تا گزارش کار ِ آز hate !

4- 5 دقیقه دیگه با اینترنت تو هوای دانشگاه خدافظی می کنم و میرم سر "انقلاب"ی که آخرین کلاس روزای یکشنبه م ئه..

و ادامه میدم زندگی رو که توشدسعی کنم به وحشی‌گری هایی که تو روحم فرو می کنه، بگمshutUp پلیز.. من باید زنده باشم، پس بذار زندگی کنم............. همین :  )

+ نکته!: ":  )" با ":)" فرق میکنه! اولی دو دونه اسپیس بینش داره و آیکون دقیقا نشون داده نمیشه ،و این بیان می کنه با اینکه دقیقا نشون نمیده که خوبی، اما خوبی... خوبی! :  )

+ بانو ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

don't Preach me...

(نگارنده مسئولیتی در قبال عواقب خوانده شدن این پست نخواهد داشت)

بابا برای من یه کابوس ِ ناتمام شده....

بابا یه روانی ای توی ذهنم تصور شد که گاهی خوبه، فقط گاهی.. روانی ای که defaultش روانی بودنه و حالا گاهی هم خوبه... و از وقتی که چنین تصوری در ذهنم خودبخود یا نا خودبخود، ایجاد شده... بعضی شبها کابوس ِ وحشی بازیهای بابا ولم نمی کنه.... البته شب که نه، چون دیگه صبح شده بود وقتی داشتم این خوابا رو می دیدم....

خواب میدیدم بابا رگ ِ وحشیش عود کرده و داره سر ِ ما تو ماشین داد می کشه و یه بند غر می زنه و انرژی منفی حول ِ 100 متری ِ دور ِ خودش ساتع میکنه و.... خدای من کابوس بود..

هزار تا خواب ِ بد دیگه هم دیدم که واقعا حالمو بهم زدن و منو به اوج ترس و تنفر رسوندن... با یه حالت استرسی ِ شدید بین خواب و بیداری از ساعت 8:35 تا ساعت 10 تو جام غلت می زدم و هی زنگ ساعتو خاموش می کردم و هی دوباره زنگ می زد وهی خواب می خوابیدم و دوباره کابوسهی مختلف می دیدم، واقعا گمون کنم به 10 تا رسید کابوسهای امروز صبحم..

بعد حالا اومده ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن_که مثلا داره از خونه میره بیرون، خدافظی کنه_.. بخوره توی سرت این محبت ِ ظاهری که توی کابوسام برعکسشو به خوردم میدی.. بخوره توی سرت وقتی اون روز توی ماشین وقتی پام رفته بود زیر ماشین هزار جور ِ وحشیانه حرف های دل آزار ِ رکیک بهم زدی و قلبمو تا اعماق سوزوندی و باعث شده بودی stame حتی، به اوج خودش برسه.... جز احترام برات نداشتم اما تو جز کابوس برام هیچی نذاشتی.... یعنی دیگه واقعا دوستش ندارم، اینو از صمیم قلبم میگم و فقط یه جور احترام اجباری بین ما هست...............................

خیر سرم می خواستم برم جلسه، دیدم آقا هم فلاسکو داره می بره هم پرایدو، منم دیگه چس‌مثال حسی که داشتم پرید و رفت..........

بازم حالت ِ highBusy بودن ِ cpuی ذهنیمو حس می کنم بازهم فک می کنم مغزم داره منفجر میشه..

و بقول ِ متیل، یه قرص بیخیال کننده می خورم..

پرزنت ِ یکشنبه حالا داره رژه میره رو مخم........... مرگ بر زندگی ِ من

+ بانو ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

به خوب

stamme امروز موقع تدریس به دخترک بیشتر از همیشه صورتشو به شیشه چسبونده بود..

خوشحالم که با وجودیکه تقریبا چیز خاصی ِ بدردبخور و قابل فهمی اینجا نمی نویسم، یکی دو تا خواننده خوب داره... البته فک کنم چند وقت دیگه اونام بپرن برن، بسکه بنظر ِ خودم بی مصرفه اینجا واسه بقیه

ازون وقتاس که حس می کنم cpuی ذهنیم اونقدرررر شلوغ و پر و بدبخت شده که ...

امروز یاد هزار تا پروژه ی انجام نشده ی یتیم افتادم. گرافیک سیستم نرم...

هایده می خونه: عشق تو خوابی بود و بس/ نقش سرابی بود و بس/ این آمدن، این رفتنم/ رنج و عذابی بود و بس..... ای فلک بازی ِ چرخ ِ تو نازم..  ای دریغا که شد چشم سیاهی/قبله گاه ِ من و روی نمازم

هی یادش بخیر در یکی از (!) شکستهای عشقی ِ قدیمم، اینو می خوندم زیر لب و کلی حال می کردم..

من اصولا اونقدر ِ آدم ِ کثافت-مهربونی هستم که عقم میگیره دیگه. "کثافت-مهربون" یعنی آدمی که اونقدر به فکر ِ همه هست و به همه _حالادر هر شرایط ِ روحی که خودش هست_، حال میده، که دیگه مسخره میشه. مثلا الان من خودم فکرم مشغووووووله اما بازم دارم به درد دلای یه دوست عزیز گوش میدم.... ذهنمو آشفته تر و ... کنه..

هایده می فرماید: چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت..

فکرام:

پروژه ها / stamme / اینکه امروز جلسه نرفتم ولی دلم می خواست برم / فردا که میرم پیش خانوم دکتر.. / فردا که پروژه با ندا دارم ولی الان هیچ غلطی نکردم... / اینکه می خوام چه گوشی ای بخرم.. / برا صبا بادبادک بازو ببرم / pSaifi مرد ِ ادیبیه../ استاد ِ آز الکترونیکی ، دختر ِ گوگول ِ خوبیه.. /قادری نازه.....

هایده می فرماید: تو نیمه راه ِ زندگی، دل ِمن پر خونه

مامان خوبه؟ حالش خوبه؟ یا داره واسه ما نقش بازی میکنه که حالش خوبه / فکر می کنم من دیگه به موضوع ِ "نبود ِ کسی در زندگیم فک نمی کنم" حداقل امروز که اینجور بود. با اینکه هزار بار دست ِ هزار تا دختر مانند ِ جوون، جسم ِ شریف ِ حلقه  رو رویت نمودم؛ مبارک باشد انشالله...

هایده : وای که تموم نمیشه، لج بازیات زمونه... بازم این سو و اون سو / منو خوب می کشونی زمونه...

امروز که یه دختره از همکلاسیای گرافیک، داشت می گفت زندگی یه نواخت شده که؟ داشت می گفت کارامو نوشتم انجامشون بدم اما نمیدم که؟ چرا همه خل شدن خب؟ چی شده همه یجوری شدن دور و بریام که؟.. ای بابا

دخترک امروز اصن رو فرم نبود. غر می زد حال نداشت مرتب به ساعت نگاه می کرد جمع و تفریق ِ اول دبستانو غلط انجام میداد بی حوصلگی می کرد stamme هم که عود کرده بود هم با مامانش هم با خودش، اه اه.. حیف.... ایمان آوردم به رسیدن به بهبودی...

من خوب میشم تو خوب میشی ما خوب میشیم همه خوش میشیم همه رو فرم میشیم همه دوباره ذهنامون آزد میشه انرژی هامون آزاد میشه مثبت میشه دوباره روی خوششو به ما نشون میده حیات.... دوباره خوش میشه همه چی خوش میشه؛ بخدا

 

+اوه پسر ! باورت میشه؟ باورت میشه دو تا سابسکرایبر داشته باشم؟! اوه ! دمت قیژ! دمشون قیژ! نمی دونم کی ان ولی خیلی باحالن! :D

+ بانو ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زندگی نکنه چیکار کنه

خب خوشحالم که بی هیچ سانسوری_برای دومین بار بود فک کنم_ حرفامو نوشتم. منظور نگارنده، پست ِ قبل است. و خوشحالترم که کامنتایی که بود، التیام بخش بود نه داغون تر کننده

آها فک کن چقدر جالب بود که منی که دیشب های های تو رختخوابم یه فصلی گریه کردم و بعد خوابیدم،_ یعنی تا این حد داغون!_ فرداش به یکی از دوستام برگردم راهنمایی و امید دهی و انرژی مثبت دهی!=)))))))) بکنم!! وای خدا یعنی تراژدی ای شده بودم امروز واسه خودم. طنز. چمدونم. اصن یه وضعیتی که نمی تونی درک کنی. نمی تونی درک کنی بعضی آدما چقدر می تونن مهارت داشته باشن که طرف خودش داغونه، بعد بیاد به یکی دیگه دلداری بده..

هیچی دیگه دوستم هی می گفت به چه امیدی دوباره پاشم-انگیزم واسه ادامه ی این زندگی چیه واقعا. موقع حرف زدن تقریبا داد می زد و میشد گفت بیشتر از اینکه غمگین باشه، عصبی بود.

خاله پری مهمونم هست و فک کنم نصف ِ دیبزلیّت! ام بخاطر همین موضوعه..

بطوریه الان میشه گفت نسبت به دیشب خیلی بهتر هست اوضاع

امیر حسین_خواننده این بلاگ_ میگه بخون و ببین و تجربه ها رو بشنو و ...

الان اونقدری بیخیال ِ همه چی شدم که اصلا میگم گور باباش بذار هرجوری میخواد ادامه پیدا بکنه این زندگی فعلا، تا بعد دوباره بگیرمش تو مشتم

صدای آژیر آمبولانس میاد-طبق معمول میرم تو این فکر که کی داره میمیره یا اینکه کی براش مشکلی پیش اومده... متوهم..

امروز کتاب و.آ رو تا فصلی که 4 حالت رو بررسی می کنه پیش رفتم..خیلی جالب شده موضوعش

ارائه هه رو مخمه هیچ کار نکردیم تقریبا و این stamme هم از یه طرف.. البته می دونم که باید خوب بشه. این یه بایده

حس کسیو دارم که کردنش توی یه قوطی ِ کنسرو ِ خالی. نه به جایی راه داره نه نور بهش می رسه نه زندگی...

امروز بهار منو هم مست کرد - پس از بارون هوا بشدت دلچسب بود.. همه ی اردیبهشت خوش بود..

من زنده ام هنوز.

+ بانو ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

الاغ

ویروس ِ افسردگی موزمار و مرموز میاد میشینه تو ذهنم. نمی دونم چی شده از کجا دوباره سر و کله ش پیدا شده یا اینکه چی باعثش شده. فقط یهو بعد freeشدن ِ ذهنم از چیزها، به خودم میام میبینم مدتها بوده که cpuی ذهنیمو اشغال کرده بوده و ای دل غافل؛ خودتی که باز دوباره؟ چی شد؟ من از چی ناراحت شدم؟

از stamme ؟

از ننوشتن گزارش کار؟

از اینکه فردا هزار ساعت کلاس دارم؟

از اینکه امروز نرفتم تدرس خصوصی پیش ِ دخترک و بجاش رفتم به ختم انعامی که صادقانه میگم دلیل رفتنم "دیده شدنم برای پسرهای دم ِ بخت searching for good girl  بود؟... یا از اینکه هیچ اتفاقی هم نیفتاد و من برای هزارمین بار پی بردم که خاک بر سر، بخواد بیاد خودش میاد..   یا از این بود که توی سایت خوندم آقای "خ" گفت که به چیزی که فکر می کنی سرنوشتت میشه، قدرت جذب خیلی قویه، مراقب افکار باش!!!!! و من به این فکر کردم که منی که خیلی اوقات به این فک می کنم که "اگه ازدواج نکنم چی میشه"...

الان فقط دلم میخواد یکی برگرده بگه که دخترا تنها آرزوشون شوهر کردنه. خودم با جفت پاهام میام تو حلقش. و پیشاپیش بهش میگم خیلی عوضی و خری.

دختری که خیر ِ سرش خودشو حفظ میکنه و تن به هیچ خوشی ِ خرکی و الله بختکی و بی چهارچوب و قانون نمیده، دختری که محرم نامحرمی سرش میشه و از خانواده درست حسابی ای ئه........_ از خودم تعریف نمی کنم الاغ، دارم میگم کسی که همه ی خوشی های داشتن ِ یه جنس ِ مخالف رو به خودش حروم کرده تا وقتی که ازدواج کنه، و همه ی اون خوشیها و لذت ها رو با همسرش داشته باشه، براش هیچ کابوسی جز این نیست که اون یه شانس برای خوشی هم هیچ وقت پیش نیاد.................

کیه که درد منو بفهمه آخه ناراحت.................. کی می فهمه واقعا؟؟؟.... کی معنی ِ این چیزایی که من گفتمو با گوشت و پوست و خون حس کرده آخه................. اه الاغ شدم چرا گریه م گرفت چرا؟...

.. چرا؟..

..

چرا؟

+ بانو ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شبانه ی من

نمی دونم چرا اما همنیجوری الکی دوس دارم الان بنویسم، شاید چون حسم خوبه، شاید چون فکرای گونه گون ِ ریز ریزی اومده تو ذهنم... با اینکه خیلی خوابم میاد اما تو ذهنم یه عالمه چیز داره خواهش میکنه که ما رو بنویس!!...

اولش که ایمیلی درباره ی انرژی ها خوندم، جواب ِ سوال ِ ذهنی ِ دیشب ِ مامان رو تو ذهنم بهش دادم. : مامان دیشب اومد کلید رو از دستم بگیره و من ناخودآگاه دستم رو پس کشیدم و کلید افتاد روی زمین. مامان گفت دستتو می کشی چرا؟ می ترسی دستم به دستت بخوره؟.. یجورایی بهش برخود. اما با خوندن ِ مقاله ی امشب که می گفت بیشترین انرژیهای بدن انسان در دست و چشمانش ذخیره شده، متوجه شدم که: مامان دیشب خسته بود، و هاله های انرژی ِ دستاش اونقدر منفی بود که من ناخودآگاه دستم رو پس کشیدم...

اینکه الان این موقع شب آنم، ناشی از عقده ای در نوجوانی ِ منه، در نوجوانی پای کام بودن و آن بودن در بعد از نیمه شب و حتی کلا در آخر شب! ممنوع الممنوع بود. یعنی وای به روزگارم اگه پا کام بودم شبا... مامان/باباهه میومد قاتـــــــــــی! به حال ِ اساسی به اعصابم میداد... بله ، خواستم عرض کنم که بیاییم اگه بچه دار شدیم، بهش هیچ عقده ای تحمیل نکنیم، که بعدا که بزرگ شد و تونست کاری رو که میخواد ، بکنه، ... اینجوریا نشه... چون آدم عاقل یک و نیم شب باید خواب هفت پادشاه باشه نه پای کام، چه خوب می بود اگه اینو میذاشتن اون موقع ها نوجوون بودم خودم درک و اعمال کنم...

بعد یه موضوع ِ جالبی کشف شد، الانشم هر موقع مامان بهم میگه که بخواب و زیاد پای سیستم نگرد، بیشتر از همیشه میمونم!! ناخود آگاه ها؟!! یعنی واقعا اگه نگه خودم انقدر زودتر از وقتی خاموش میکنم که اون بهم میگه!!.. بازم میشه اینجا درس زندگی گرفت: بدیهیات رو تو حلقوم ِ طرف فرو نکنید.. بذارید خودش بهشون برسه...

فردا شنبه که هست و روز تعطیلم، کلی به خودم می بالم! که شنبه ها تعطیلم! آخه شنبه تعطیل بودن یعنی زبون درازی به شنبه!! اینم یه عقده ی دیگه ی فرو خورده ی نوجوونی هست که از شنبه صبح مدرسه رفتن بیزار بودم...

آقا من خیلی به انرژی ها بیش از پیش ایمان آوردم با این مطلبی که امشب خوندم!! خیلی باحال بود! خواستین براتون میل میکنمش...

بعد.. دیگه اینکه امشب بلخره بعد ِ هزار روز، فولدر ِ 40 گیگی ِ آهنگامو مرتب کردم. دیگه الان معلومه که کجا آهنگ خارجیاس ، کجا ایرانیا... و ... چقدر منظم بودن ِ فولدرا خوبه!! خیلی!! :D

فردا هم احتمالا خانوم ِ "ر" زنگ می زنه که برم برا تدریس.. و اینگونه هست که این بخش از زندگی هم ادامه داره..

بعد......... دیگه خوبه اوضاع دیگه!! شکر ِ خدا... که شاد شدیم ما هم ، و از مردگی درآمدیم.. چشم نخوری انشالله! چون چشم توی اون مقاله هم اومده بود که واقعیه!!:D

+ بانو ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خوش و خجسته

به زندگی ِ گذشته ام که نگاه می کنم.. می بنیم نصف ِ بیشتر عمرم رو در عاشقی! سپری کردم.. _عاشقی علامت تعجب نداره و نگارنده نمی داند که چرا علامت تعجب گذاشت. بهرحال.._همیشه یکی بوده که حسی بهش داشته باشم و درکثر قریب به اتفاق اوقات او هم.. . اما از وقتی که سرم به سنگ خورد و .. این شد که می بینی. یعنی عاشقی ها و ارتباط های خرکی را گذاشتم کنار و مثل ِ آدم، ادامه ی زندگی ام را کردم(!). آخرین باری که در محیط ِ رئال، خریت کردم و با یکی بودم، شش ماه ِ پیش بود. اینو گفتم تا بگم که خیلی وقت نیست که آدم شدم و سرم به سنگ خورده. آخرین باری هم که در محیط ِ چت با یکی بودم، و بهش میشه گفت حسی داشتم، همین علی بود، که از وقتی خرکی بودن ِ این مدل هم بهم اثبات شد، یعنی تقریبا از دو سه هفته پیش، در ِ احساسی چتیدن رو هم تخته کردم.. الان فقط یه دوست ِ چتی دارم و اون هم ماکس ِ عزیز هست که اصلا و ابدا حرفهایی که رد و بدل میشه جز اتفاقات روز و انرژی بخشی و روحیه دهی بهم، نیست.. . وقتی پستی درباره ی "عاشقی" رو در گودر خوندم، یاد ِ این مطلب افتادم که هه، انگار خیلی وقتی هست که من عاشق نیستم. و این برای ِ خودم جالب ِ توجه بود. چون وقتی پیش ِ بهرامی ِ ان_ که یادم رفت پستی در منقبت اش بنویسم_ رفتم، بهش گفتم من اعتیاد ِ به عشق دارم. یعنی حتما باید یه مذکری باشه در زندگی ِمن که بهش عشق بورزم و الا نمی تونم زندگی کنم .. البته نه به این شدت اما واقعا احساس نیازش رو با پوست و گوشت حس می کردم. از وقتی شروع به مرمت و بازسازی زندگی ِ خودم، در ذهنم کردم، خیلی به این موضوع فکر نمی کنم. بجاش زندگی ادامه داره. یادم میاد شبایی رو که از شدت ِ اینکه کسی کنارم نیست_ چون من ِ عاقل خیلی وقت هست که از تریپ دوس*پسر بازی بیرون اومده و اونی که هم با شش ماه پیش بیرون میرفت، کودک بود_ به اسم همسر، غصه دار و علیل و ذلیل بودم و شروع می کردم با sms بازی ، یا با emiroo یا با فا و خلاصه به هرکی که میشد، چنگ می انداختم تا غم ِ بی شوهری‌م(!) رو بهش بفهمونم و بگم بابا من غصه دارم... اما حالا اصلا نمی فهمم چی میشه و چطور میشه، میخوابم بی هیچ فکری از این نوع، زندگی می کنم بی هیچ دلتنگی از این نوع، نه اینکه دیگه فیلد ِ نیاز به این موضوع در وجود ِ من، سوخته باشه! نه، بلکه فقط و فقط null شده...!. یعنی دیگه چون یجورایی می دونم که باید پیش بیاد نه من کاری کنم، دیگه رها شده ست تقریبا موضوع... و این که دیگه دلتنگش و دلباخته ش و مریضش! نیستم برای خودم خوب و جالب و توجهه.. یعنی دیگه از اون موجود ِ آویزون ِ ذلیل، تغییر کردم.. و دارم قوی تر میشم :).. این خوشه، نیست؟ یعنی بهم تبریک نمیگی؟ :D

+ بانو ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از یکشنبه تا چهارشنبه

از روز یکشنبه تا امروز، چیزی ننوشتم

روزهایی که در اونها اتفاقات ریز و درشت ِ خوبی افتاد که برای خودم خوب بود...

روز یکشنبه که طبق معمول که برای تدریس رفتم، از حقوق خبری نبود اما، دم در موقع رفتنه گفتم که تا الان شده ده ساعت، به مامان که گفتم اینجوری گفتم گفت خیلی خوب گفتی، نه از پول حرف زدی و نه اینکه باز هم سکوت کردی، خودشون فهمیدن...

شبش مامان اومد و نشست تو اتاقم و گفت چرا تمرین نمی کنی و اینا همه برای خودته. . کلی اونشب بهم انرژی مثبت داد که شرح مبسوطشو(!) توی یه ورد نوشتم...

فرداش که دوشنبه بود تعطیل بودم، و اول از همه یه گزارش کار واسه آز نوشتم_ که البته بعدش که بردم برا استاد، استاد تقریبا گفت این چه آشغالیه نوشتی! بهرحال فکر می کردم یه چیزی بردن بهتر از هیچی نبردنه..

بعد از گزارش کار نوشتن دوشی گرفتم و بعدش هم تمرین: حرفهای دیروز مامان روم حسابی اثر کرده بود و شارژ بودم.. بعدم رفتم pool! وااااااای انقدر خوب بود که چی.. فقط تنها اشکالش وحشی گری ِ زنها موقع حاضر شدن و خروج، و اشغال شدن ِ کمدم توسط ِ اونا بود....

برگشتنه همون مرتیکه ای که پامو گذاشته بود زیر چرخ! ( آژانسیه ) اومده بود دنبالم...

خلاصه بعد از یه استراحت کوچولو رفتم برای تدریس...

درس دادیمو تموم شد و موقع خداحافظی، دیدم یه پاکت دست ِ خانوم "ر" هست...چشمک

بزور دخترک رو رد کرد بره! که ما با هم سر ِ قضایای مالی صحبت کنیم_ اینجا بود که به مامانم آفرین گفتم که انقدر خوب حدس زده بود همون یه حرف ِ کوچیکی که زدم انقدر ممکنه کار ساز بوده باشه.. آخه هی بهش می گفتم چشَم آب نمیخوره اما می گفت، نه ، مطمئن باش میدن.._

خلاصه شروع کردیم به صحبت و بعد از یه سری بالا پایین کردن ِ قیمت، رسیدیم به ساعتی 6... زیاد نبود ولی..

احترامی که موقع دادن ِ مبلغ بهم داشت ، اینکه پول رو لای یه ورق کاغذ گذاشته بود و تا کرده بود . همین یه کار کوچولو چقدر بهم حس ِ مثبت ِ خوبی داد...

اینکه بهم تبریک گفت!! .. یه کار ِ خیلی کوچولو اما بی نهایت دوستانه... بهم گفت تبریک میگم اولین حقوقوتونو...

اینکه دخترک رو فرستاد بره تا شاهد ِ صحبتهای مالی نباشه، این برای من خیلی ارزشمنده.. هیچ وقت دوست نداشتم جلو چشم شاگردایی ام که باهاشون دارم خالصانه تدریس میکنم.. از مامان باباشون پول بگیرم..

خلاصه همه ی این ریزه کاری های ساده ولی پر ارزش ِ کوچولو، بعلاوه 10 تا اسکناس ِ تا نخورده و نوی 10 تومنی!.. که در واقع ِ حقوق ِ پیش پیشم بود، باعث شد به یهههه عالمههههه انرژی مثبت و حس خوب، بدوم برم سمت خونه!!

تا درو باز کردم اولین جمله ای که گفتم این بود: حقوق گرفتممممممم!!..

خواهرکا و مامان خونه بودن و این حس که هر سه تاشون خوشحال شدن و دست و هورا! کردن.. خیلی بهم حال داد.... حقوق گرفتنم دلچسب بود مژه

القصه.... دو شنبه ی خوب و سراسر خستگی و خوشی بخاطر poolرفتن و پول گرفتن!.. با زود خوابیدنم تموم شد..

سه شنبه ها شلوغ ترین روز من هست، طوریکه ساعت 6 کلاسم تموم شد( از 11 دانشگاه بودم) ساعت 6 یهو یادم افتاد که نماز نخوندم. موقعی که داشتم خیابون درختی رو طی می کردم که برم .. برگشتم.:) ... در کواکب و ستارگان! دیده نشده بود که بانو، انقدر به نمازش اهمین بده تا به امروز... از این حرکت ِ خودم خودم حال کردم...

برگشتم و در حالیکه با مستخدم ِ دانشگاه که داشت طی می کشید و در نمازخونه رو هم قفل کرده بود، روبرو شدم!.. با دو بار تکرار کردن ِ جمله ی "آخه می خوام نماز بخونم" نرم شد و در رو برام باز کرد... توی اون حجم ِ خالی ِ نمازخونه... عبادت دلچسب ترین بود....

حس خوبی داشتم! دیروزش حقوق گرفته بودم و یجورایی خدا هم انگار هوامو داشت!.. باید می رفتم سور میدادم به خودم!..

رفتم شهر کتـــــــــــاب!! چه سوری بهتر از این؟! چه لذتی بالاتر از این؟!

اول پرسیدم ببینم کتاب "نترس" رو دارن ، یانه. که نداشتن.. بعد رفتم طبقه پایین..  و میون ِ خودکارا و دفترا و تقویمای هوس انگیز و مدهوش کننده و فریبا!! لولیدم.. هزار با هزارتا خودکار ِ سبز رو امتحان کردم تا بلخره از یکیشون خوشم اومد! _انگار میخوام لباس بخرم!_ بعلاوه 5-6 تا خودکار ِ دیگه.. و یه پاک‌کن ِ FACTIS.....وای امان از بوی این پاک کن که منو دیوونه می کنه آخرش. با اینکه بهش نیاز نداشتم اما بوی محشرشو نمی تونستم ترک کنم..

خوب خریدام فقط خودکار و پاک کن بود. اما قاعدتا باید بهم فاکتور می داد چون اینم یه نوع خریده دیگه. گفتم فاکتور نمیدین؟ زنک گفت: بــفرمائیـــــد.

الاغ. انقدر ازش نفرتم گرفت که چی.. انگار داشت می گفت مگه چی چی خریدی که بهت فاکتورم بدیم.. بعد که بیرون اومدم بی هیچ حرفی، کلی پشیمون شدم که چرا فحشش ندادم. یا مثلا یه جوری ضایعش نکردم.. یا چمیدونم.. یه کاری می کردم که خشم خودمو ابراز کنم... زنک... حرصمو در آورد ولی من آدم ِ سلیطه بازی نیستم... آدم ِ اعصاب ِ دیگران رو خورد کردن هم نیستم.. پس دلم یه کوچولو شکست و اومدم بیرون......

سورم با رفتن به شکلات فروشی، تکمیل شد. یه مغازه هست فقط شکلات می فروشه. ریختتشون توی سبد های بغل هم، و می تونی هزار جو شکلاتو ببینی و بخری.. خواهر گفته بود برام شکلات آندیس بخر!.. منم که دوسش دارم.. و به یاد این خواسته ش بودم

براش یه مشت ِ بزرگ ریختم تو کیسه و بعضافه چندتا باراکا نارگیلیخوشمزه برا خودم.. هزار تومن شد، خوب بود.. و اومدم

برگشتنه ها کلاً اتوبوس سوار میشم.. همچین حال میده سوار ِ این اتوبوسای نو ِ خوشگل باکلاس که صورتی و زردن ، بشی...

ساعت 8 و نیم بود رسیدم خونه

پریس شبش زنگ زد و یک ساعتی صحبت کردیم، از چیزهای معمولی، برای اولین بار

 

امروز فقط یه دونه کلاس داشتم، یه آزمایشگاه. همگروهی ِ خودم پاش شکسته بود و یهو نمی دونم چی شد که بی هیچ خدافظی، غیبش زد..

دو تا پسره از ساعتای قبلی مونده بودن ، نمی دونم چرا. و پشت ِ میز ما هم مونده بودن. خلاصه دختره همگروهی ِ خودم که رفت، من موندم و اون دو تا

واقعا باور کردم که ارتباط ِ سالم ِ دو جنس ِ مخالف، باعث انرژی گرفتن ِ هر دو طرفه. شاید انرژیهاشون با هم می خونه این دو جنس، و ترکیب ِ هاله ها باعث میشه روحیه شون قوی بشه.. یا اصلا چون اون دو تا پسرا انرژی مثبت بودن، اینجوری با هم دیگه مچ شدیم، نمی دونم

فقط می دونم منی که عمرا تا ساعت 12 هم کار نمی کنم، ( تایم پایان 12:20 هست) تا ساعت 12:40 دقیقه بدون اینکه حتی یک بار به ساعت نگاه بکنیم ببینیم چقدر دیگه مونده!، کار کردیم!! با چه انگیزه ای هم!.. من مقاومتا و خازنا رو عوض می کردم و دو تا سیم مولتی مترو می ذاشتم دو سر مقاومت! پسر بزرگتره که البته ورودی 8 سال ِ پیش بود و یه ذره مرد میزد!، با مولتی متر کار می کرد، اون یکی هم که هشتاد و هفتی بود، می گفت یــــــــک! دووووووو! ســـــــــه!.. آخه واسه اندازه گیری ولتاژ و جریان در حالت ِ AC ، باید در کسری از ثانیه عمل کنی چون این دو تا مرتب تغییر می کنن! کارش خیلی هم مهم و حیاتی بود این پسره تا جایی که استاد گفت فقط یا همین یک دو سه گفتن و هماهنگی، میشد اندازه گیری کنی..

خلاصه آقا یَک عاشقان ِ آز و آزمایشگاهی شده بودیم ما سه تا که چی.. همش هم یا با هم یا با استاد شوخی های جالب می کردیم.. استاد هم انقدر که ماه و مهربونه، یه بار هم نگقت پاشید برید دیگه!... خیلی آز ِ خوبی بود امروز!!!.....

چی بگم..

بعدش هم با اتوبوس، طبق ِ معمول ِ برگشتنه ها، اومدم خونه..

ناهار خورشت ِ هویج ِ پریروز! رو داشتیم، خورشت ِ شیرین! وای من از خورشت های شیرین بیزارم.. وقتی سر این موضوع سر ِ مامان غرغر کردم و بعدش هم ازش عذرخواستم، گفت نه من ناراحت نشدم، می دونستم غرغر می کنی!

این بدتر بود.. یعنی اینکه از من انتظارشو سر ِ این موضوع انقدر آورده پایین که دیگه از من ناراحت نمیشه.. نگران

آیا من واقعا غرغرو ام؟........ یا همون ِ ایدئالیست بودن ِ کذاییم طبق معمول باعث بروز این حالت هست..

 

ساعت 6 امروز با دخترک قرار تدریس دارم

این خودکارا و پاک کنی که خریدم حسابی منو عاشق ِ خودشون کردن! حالا چیز ِ خاص و خفنی نیستنا! بلکه این منم که خوره و عاشق و دلباخته ِ لوازم التحریرمژه و کتابم..

 

فردا هم با خانوم دکتر ساعت 11:30 قرار داریم،  و شبش هم مهمونیم خونه دایی اینها قلب

تایم ِ این وسط رو احتمالا میرم به دخترک تدریس کنم.. آخه شنبه امتحان ریاضی داره

وقتی به مامان اینو گفتم، بهم گفت:" دلسوز... قربونت برم!"

لبخند

+ فروردین امروز تموم میشه... دوباره سلام اردیـــــبـهـشــت....

+ بانو ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پول ِ کثیف و چیزهای دیگر

1. ایران جائیست که در آن حتی نمی توانی از "زجر" صحبت کنی...

نشون به اون نشون که اگه با خط همراه اول ،  smsی بزنید که توش وجود داشته باشه کلمه ی "زجر"، دلیور نمیشه؛ بهمین سادگی...

----------------------------------------------

2. در کرانچی خوردن هفتاد فضیلت است! یکی برای فروشنده و شست و نه تا برای خورنده!

چرا که موجبات شادی و انبساط خاطر را فراهم می نماید کثیـــــــــــر! 

 

خوشحالم که حالا از مایع ضدعفونی کننده ام به نحو احسنت  استفاده میکنم

امروز شروع کردم درس خوندن.. این هم خیلی عالیه

بازم نشد که از چیزی به اسم پول حرف بزنم... چون من از این قضیه نفرت دارم :)

تصور کن با کسی که خالصانه ترین لبخندهاتو تحویلشون میدی_ شاگردم و مامانش_ سر چیز ِ کریهی به اسم پول حرفتون بشه... احترام خاصی که بهشون داشتی، بهت داشتن از بین بره، ... منافع شخصی یا بی انصافی یا...... باعث ایجاد جوّی منفی شه و ...

چی بگم. خیلی سر موضوع پول حساس شدم، از وقتی بابام باهام سر این موضوع بد تا کرد، از وقتی بهم کم داد، از وقتی طعم تلخ کثافت بودن ِ پول نداشتن رو چشیدم، از وقتی غیرتم به جوش اومد از اینکه از یکی دیگه پول بسلفم! از وقتی ایمان آوردم اکثر چیزایی که مربوط به پول میشه کثافته.....

 

+ امروز با مامان از اینکه  "یه چیزی کمه"  ( سن‌ایـــــــــــچچچ کمه!! نیشخند ) حرف زدم.

باهاش به شوخی و مسخره بازی چند وقته شروع کردم انگلیسی حرف زدن! الکی همینجوری! هرچی هم بلد نیستم فارسیشو میگم لابلای کلمه های انگلیسی!

گفتم:

mama i fill a Hole in my life...

گفت:چی؟! سوراخ داری؟!!

اگه زندگیت سوراخ داره زندگیِ منم هزارتا سوراخ سوراخه!!

بعد اینکه خندیدیم و اینا، گفتم که جدی بگو چه کنم، یه ذره حرف زدیم و گفت سعی کن هرشغلی که داری واسه خودت باشه و زیردست و نون خور ِ کسی نباشی و ... بهش گفتم که رشتمو دوس ندارم و اینا و یه جور بن بست رسیدم باهاش، خیلی نرمال قبول کرد. قبول کرد که من بقول خودشون عمرمو پولو همه چیو هدر داده باشم- حالا اگه باباهه بود جیغ برمیداشت سرم که بهـــــــــــع پس بیخود رفتی چهارسال پول ما رو ریختی تو جوب بیخود بود اونهمه......... وای چقدر خوشحالم که  مامانم هست :) خداحفظش کنه

بهم گفت که سراغ چیزی بری که بهش علاقه داری و دوسش داری خیلی بهتر از اینه که تو چیزی که هستی هی زور بزنی و آخرشم هیچی نشی- دقیقا حرف ِ خودمو می گفت

خلاصه که خیلی قشنگ و خوب نرمال با هم حرف زدیمو .. خیلی بهم حس خوبی تزریق شد- از اینکه یکی می فهمدم

وقت اذان شد، از بلندگوی مسجد موذن زاده  طنین انداخته بود توی آشپزخونه ی خونه ی ما...

یهو حسی غریبی گرفتتم.. فکر روزی که اون نباشه رو کردم... بغضم بیخ گلوم بود و یه اپسیلون مونده به ترکیدن و اشک شدن.. گفتم بهتره نکنم. گفتم بهتره به این کودک ِ درون نه بگم و منطقی و بالغانه باهاش حرف ِ emir رو بگم : بهتر نیست غصه ی هرچیزی رو موقع اتفاق افتادنش بخوری؟ و اینجوری بود که بغضه رفت.. از بودن ِ مامان در اون لحظه و از بودنم در کنارش، از شنوا بودنم به حرفهاش، شاد شدم.. از اینکه کسی هست که منو می فهمه که منو همونجور که هستم قبول داره - که بهم جوالدوز می زنه که "چرا تمرین نمی کنی" تا خوب و خوبتر بشم تا بدونم که این راهیه که باید رفت.. از اینکه مامان ِ نازنینی هست واسم که برام حضورش انقدر ارزشمند باشه...

آره، از اینکه هست شاد شدم....... و دعا کردم در ِ گوشی ، توی الله اکبر ِ اول ِ اذان، با خدا .....

--------------

وای از تشنگی ِ بعد از کرانچی!! گالون ِ آب شدم انقدر آب خوردم آخه! نیشخند آخه آدم آخر شبی کرانچی می خوره؟!

+ بانو ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

لال مونی ِ مضاعفی دارم

خدایا به من قدرتی ببخش تا بتوانم حق خودم را بگیرم.

 

+ در راستای اینکه مقدار ساعات جلساتی که با این دختره داشتم، از 6 ساعت هم گذشته؛ الانم دارم میرم برای جلسه ی بعدی، و هنوز هیچ حقوقی بهم ندادن

..............

+ بانو ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

:-؟

قبلا از موضوعی شبیه به این حرف زده بودم .. اما این فرق داره

به جایی می رسی که هیچ چیز راضیت نمی کنه .. صاف برم صر اصل مطلب، بی حاشیه:

چیزی در زندگی ِ تو کمه.....

نه معلومه اون چیز چی هست، نه می شناسی اش.. اما اون چیز باید چیزی باشه که بتونه یجور خلأ رو پر بکنه ..

هدف من سر زدن به سایت انجمن نیست

هدف من چت کردن نیست..

حتی حضور یه آدم_ مثلا به اسم همسر هم نیست.. چون اونم انگار میشه یکی از اعضای خانوادت.. خب شایدم فرق کنه نمی دونم زبان

ولی...

ولی کلا باید یه چیزی باشه که وجود ناقص منو_نه که شل و شول باشم!_ کامل کنه... یه اغنا کننده ی قوی ِ روحی و ذهنی... یه چیزی که بدونی با اون که هستی دیگه تهشه... دیگه آخرشی... دیگه اغنا شده و کاملی.........

چیه آخه اون خدا؟؟؟ آخ

+ بانو ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اینجوری شد

پام رف زیر ِ ماشین!!......

موضوع مهمی نیست و پام خوبه تقریبا الان..

قضیه اینجوری شد که  راننده نمی دونست که من دارم پیاده میشم، یه جور نافهمی، که تقصیر جفتمون مشه گفت بود.. خلاصه حرکت کرد درحالیکه پای من بغل چرخ عقب بود و ... پام بطور افقی!! به مدت ِ تقریبا 10 ثانیه!! زیر چرخ بود!! خداروشکر که مسافر دیگه ای غیر از من عقب نبود و الا وزن بیشتر، پام رو می ترکوند..

جیغی می کشیدم ها!! نفهم نمی فهمید چه بلایی سرم اومده!! تا اینکه لابلای جیغ و داد بهش گفتم دنده عقب بگیر لعنتی.. البته لعنتی تو توی دلم گفتم..

که بلخره دنده عقب گرفت و پام از زیر چرخ درومد...

ملت دو سه نفری با چشای گرد متعجب شاهد صحنه بودن!!

بابا طبق معمول ِ بروز ِ اتفاقی ناخوشایند ،کنترلشو از دست داده بود و سرم داد کشید...

چرت و پرت گفت...

منم جواشو دادم...

پام نشکست اما طبق معمول ِ همیشه احترام و محبت بینمون شکست....

شیت.......

بردیم عکس برداری گفتن چیزی نیست.. فعلا با باند بستنش که خوب شه..

مشتریم پرید! چون امروز قرار تدریس به سه تا شاگرد جدید رو داشتم...

بهش زنگ زدم گفتم اینجوری شده نمی تونم بیام!... گفتم برا فردا اگه خوب شده بودم هماهنگ می کنم که بیام ...

آقا اینم از اتفاق امروز.. خوشم میاد از این رفتار خودم که قضایا رو رد می کنم بره... نمی چسبم بهش مثل بابا هزار ساعت، تا فکر و ذهن خودمو داغون کنم که چی...

واسه اتفاقی که شده و تموم شده و دیگه نمیشه کاریش کرد؟...

نه، من اعصاب خودمو به این زودیا خراب نمی کنم... انقدر باحاله تازه! همه به آدم توجه میکنن!! :))...

:)

+ فکر می کنم چشم خوردم. من به چشم اعتقاد دارم_تو قرآن هم اومده_

من همیشه و ان یکاد رو می خونم و از خونه بیرون میرم.. امروز نخوندم..

نه که تحفه باشم، اما کلا چشم شور هم داریم در جامعه..

موقع راه رفتن توی سالن ساختمون نظام پزشکی،  یکی دو تا زن داشتن بدجور منو نگاه می کردن....سنگینی نگاهشونو روی شونه هام حس می کردم..

چه میشه گفت.. بیخیال

:)

+ بانو ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

معمولی

خب چیزی برای نوشتن ندارم که بنویسم و گردش و چرخش پرگار همانست که بود

همچنان حقوقی بهم ندادن اینا که به بچه شون تدریس ِ خصوصی می کنم و این موضوع دیگه کم کم داره میرو رو مخم. آخه اصلا بروی خودشون نمیارن.. منم یه بی زبون.. ولی دیگه باید بگم

امروز با سارا3 بودیم خوش بود و خوش گذشت. عین من ِ چند وقت ِ پیش افسرده و اینا  بود. که با حرفها و تجربیاتم در این مدت سعی کردم حالشو خوب کنم

پریروز انجمن خوش گذشت-...

امروز هوا خیلی بادی بود و داشت منو باد می برد تقریبا! الانم هوا بدجور ابری و غلیظ هست..

امروز یکی ازم پرسید تو کسیو زیر سر نداری گفتم ول کنا... نه

امروز یکیو _ خانومیو_ دیدیم که از من فقط یک سال بزرگتر بود ، یک بچه سه ساله داشت! از بچه های دانشگاه! همه دهنا اینجوری باز بود..آآآآآآ !

امروز کلاس دومیه تشکیل نشد..

خب دیگه این ترمم عین همه ی ترمهای دیگه داره پیش میره و کم کم باید تکونی به هیکل ِ مبارک بدیم و ارائه و گزارش کار و اینا داشته باشیم...

خوشست و معمولیست روزگار و... می گذرد لبخند

+ بانو ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

دلم گرفت دیدم هیچ نظری واسه پست قبل نداشتم -یعنی هیچکس از موفقیت من خوشحال نشد؟

یا شایدم دلائل فنی بوده مثل خراب بودن پرشین بلاگ؟ یا نکنه کسی وقت نداشته به بلاگم بیاد؟

شایدم کسی اصلن حوصله خوندن پست منو نداشته

بهرحال که دوست داشتم حداقل یک نفر تو این دنیا از موفقیت من خوشحال میشد...

+ بانو ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هیــــــــــــــــه!

خب این روزا جدیداً مشغول به یه کار کوچولو شدم و اوضاع خیلی بهتره.. تدریس به یه دختر کوچولو. البته هنوز پولمو ندادن و فک کنم دیگه امروز در این باره یه صحبتی بکنمچشمک

اوضاع بهتر و مناسبتره

خب بذار از پنجشنبه بنویسم.. چون که از اون روز این تغییرات شروع شد

پنجشنبه که پاشدم از خواب کلا همینجوری خوش و خجسته سعی می کردم باشم.. فکر کنم یه پستی هم گذاشتم که توش نوشتم چقدر صبح دل انگیز بهاریه و اینا..

همینجوری الکی خوش بودم.. یا شایدم تصمیم گرفته بودم خوش باشم..

اذان موذن زاده ، در ظهر، که پخش شد یهو همینجوری دلم خواست نماز بخونم.. انقدر این آدم_خدابیامرز_ خوب اذان گفته که آدم از ته دلش به یه ملکوتی و یه اوجی می رسه..

پاشدم و بعد از مدتها اولین نماز ِ سال جدیدم رو خوندم.. اونقدر خوب بود، اصلا به روی خودم نیاوردم که خدا سامن علیکم، من دارم بعد ِ مدتها نماز می خونم! خدا هم به روم نیاورد.... :)

حس خوبی بود،

عصرش وقت داشتم با خانوم. باید می رفتم پیشش که با مامان رفتم.

تو ماشین نشسته بودیم و با مامان داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم ( خیلی جو خوبی بود ) و من داشتم می خندیدم . یهو به یه مرده نگاه کردم که توی ماشین بغلی، راننده بود، و در همون لحظه که من داشتم می خندیدم به دست به سمت اشاره کرد در حالیکه داشت با کمک راننده صحبت می کرد..

افکار منفی ِ من همینجوری شکل میگیره همیشه : که مثلا پیش خودم بگم دیدی، داشت منو مسخره می کرد، داشت پشت ِ سر من حرف میزد...

اما امروز قرار بود روز خوبی باشه، پس قبل از اینکه این سلسله افکار منفی توی ذهنم شکل بگیره، شروع کردم و متوقفش کردم:

گفتم وا خب شاید فقط به سمت من اشاره کرده، شاید اصلا داشته همینجوری حرف می زده که با دستش هم ناخودآگاه اشاره کرده... اصلا گیریم منو دقیقا داشته مسخره می کرده. خب بکنه. آدم بی ادبیه که داره یکی رو الکی مسخره میکنه. تو که مسخره نیستی، بلکه اصلا اون خودش مسخره هست...

آقا خلاصه اینجوری میخوام بگم که از همون روز شروع کردم به سعی بر خوب بودن و خوب ماندن ِ حسهام...

سر زیرگذر مامان پیاده کردم و رفتم بسمت مطب خانوم..

وقتم خیلی خوب بود یه همگروهی ِ جدید هم داشتم که خیلی با هم دیگه صمیمی شدیم.. خوش بود

مشکلش کمتره و همین باعث یه استارت  ِدرونی در من شد که منم تمرین کنم.. منم ولش نکنم و بچسبم بهش... و از لحاظ ذهنی پذیرفتم که باید برم بسمتش..

عصری برگشتنه بسمت خونه، پایین ساختمون بودم که دیدم رو تابلو اعلانات ساختمون زدن: یه خانوم لیسانس یا دانشجو برای تدریس خصوصی با شرایط خوب نیازمندیم

آقا منو میگی جیم فنگی گوشیمو برداشتم زنگ زدم.. انگار که یه هدیه ی آسمونی باشه..

زنگ زدم و قرار شد یک ساعت ِ بعد یکی ساعت هفت برم مصاحبه!.. این خانوم و آقا خیلی رو بچه شون سخت گیر بودن..

مصاحبه یک ساعت طول کشید! آقاهه حتی در طول مصاحبه با من انگلیسی حرف زد که ببینه زبانم در چه حدیه که می تونم آیا به بچه شون انگلیسی هم درس بدم؟.. از جیک و پوک و روزگارم ازم پرسید... خیلی ازم خوششون اومده بود هم خانوم هم آقا! جفتشون پزشک هستن...

وای خلاصه دیگه گفتن دیگه بقیه ی کسایی که زنگ می زنن رو رد کنیم دیگه؟ خانوم گفت بله! و من پذیرفته ! شدم ! _ حالا انگار می خوام آپولو هوا کنم!..:D

دختره 9 سالشه با مزست به شدت باهوشه و خیلی زود میگیره فقط کمی بی دقته ، درست مثل خودم...

بهش درس میدم و ساعتهای انرژی بر ای با هم داریم چون خیلی دختره اکتیوه! جلسه اول که دیروز جمعه ( 19 فروردین بود) نزدیک 4 ساعت ( دقیقا 3 ساعت و 35 دقیقه ) پیشش بودم! یعنی حدود 3 ساعت و خورده ای باهاش تدریس ِ خالص داشتم! خیلی جون داره بچه هه!...:d

امروز هم جلسه دوم هست ساعت 3 ،که میرم و بهش درس میدم.. خوشحالم...

چیز مهمترش اینه که به بابام! گفتیم! .. بابام در کمال تعجب خیلی هم خوشش اومد، گفت خب این کارا خوبه، خیلی هم خوب...

از اون روز به من میگه " معلم عزیزم!" حتی دور میز نشسته بودیم سر ناهار، بهم گفت هرچی اونا دادن نصفشو من میدم که راضی باشی!! بخاطر این اینو گفت که گفته بودم فکر نکنم بهم خیلی بدن آخه بهشون نمیاد .. البته میدونم که الان شرایط اقتصادی بابا خوب نیست و فقط از روی دل دریاییش این حرفو زده... خلاصه که خیلی از این جهت خوب هست اوضاع!! بابا بدونه که من کار می کنم!!....

وای دیگه خیلی خوب هست دیگه چون بهم اگه حقوقمو هر جلسه بدن خیلی انگیزه بیشتری می گیرم برای کار(!) .. خواهرم می گفت بهشون می گفتی پیامبر گفته حقوق کارگرو تا عرقش خشک نشده بهش بدین!خندهنیشخند

دیگه همینا دیگه .. حواسمم به گزارش کارای ِ hate!ای که باید برای آز بنویسیمم حواسم هست.. بقول shAda : آز hate....

واسه soft2 هم باید با یکی هم گروه شم که نمی دونم کی.. کی باشه که کار کن باشه و سوار گردنم نشه و همه ی کارهای گروه رو به گردن من نندازه و ضعف کشی نکنه...

 

دیگه همینادیگه.. دوشنبه هم احتمالا میرم پیش بچه ها ... :)

خوبم خوشم خوشحالم سعی می کنم blue نباشم با اینکه رنگ blue  رو خیلی دوست دارم! سعی میکنم خوب باشم خوب بمونم خوب و شاد و سرحال با زندگی ِ نرمال ِ رو به خوب و زیبایی که دارم........ دیگه نرم تو هیچ فازی که به دپی بکشوندم... :)

هورااااااااااااااااااااا!................ نیشخندفرشتهلبخند

 

+ یه چیز دیگه: از اون پریروز پنجشنبه ظهر که شروع کردم نماز خوندن، جز نماز ِ ضبح بقیه رو خوندم، بی حس ِ اجبار، بی حس ِ منفی.. کلی باحال و خوب...

آفرین ها بر تو بادا ای خـــــدا... نا گهان کردی مرا از غم جدا...

گر سر ِ هر موی من گردد زبان.. شکرهای تو ناید در بیان....

 

واقعا حس میکنم فقط خدا کمکم کرد.. وگرنه چی باعث شده بود که پریروز پنجشنبه ای انقدر حس و حالم خوب باشه.. انقدر الکی از صحبش انرژی مثبت داشته باشم.. عصرش اون همگروهی که انگیزه حرکت من بسوی پیشرفت شد ، با من همراه شه.. عصر تر اش اون آگهی رو ببینم.. اونا انقدر از من خوششون بیاد.. انقدر زود دوست داشتم کار پیدا کنم کار پیدا کنم ... و انرژیهام مثبت شه و بسمت ِ خرکی غمگینی افسرده بودن نرم............ ممنونم ممنونم خدا....هورافرشتهلبخند

+ بانو ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

47

صدای بی نظیر گنجشکها و انواع اقسام پرنده های قشنگی که نمی شناسمشون، مستم کرده.. آفتاب بطور مایل می تابه و هوا خنکه. درختها دارن هر روز سبزی هاشون رو گسترش میدن.. یه صبح دل انگیز ِ بهاره و هوا بشدت دلچسبه.. و من سعی می کنم از این بهار وام بگیرم.. چیزهای خوب را .. چیزهای زیبا را

تنهام! وای که چقدر دلم برای تنهایی تنگ شده بود.. قبلا ها وقتی تنها می شدم می رفتم سراغ نامه های مادرم در نوجوانیش به دوستش که در فرانسه بوده.. اون موقعها من 14-15 سالم بود و عشق فضولی توی اون نامه ها.. البته الان دیگه نمی دونم مامان کجا گذاشتتون !! ولی دیگه همه شونو خوندم!نیشخند... یا مثلا وقتهایی که تنها می شدم لباسهایی که وقتی کسی هست روم نمیشد بپوشمشون رو می پوشیدم ... الانا وقتی تنهام هیچ کار خاصی نمی کنم، هیچ نوع خلافی! ازم سر نمیزنه.. من سربراه تر شدم .. من حالا دیگه فقط از این خصلت ِ تنهایی لذت می برم که هیچکس نیست.. گستره ی این خونه در قلمرو ِ فرمانروایی! ِ منه.. منم و من... هیچکسی نیست...

گاهی نبود ِ هیچکسی و اینکه فقط خودت باشی.. لذت بخشه.. یه جور خلوت محض که توش مطمئنی آرامش داری... یادمه تو دانشگاه یه روز به شدت به این خلوت احتیاج داشتم، دلم نمی خواست ارتعاشات ِ انرژی ِ وجود ِ هیچ دوپایی به وجودم برخورد کنه، دلم میخواست هیچکسی نباشه.. رفتم تو دسشویی! درو بستم! یه چیز پهن کردم زیرم و شروع کردم به نوشتن!! خوشبختانه دسشوییش تمیز بود!!نیشخند... واقعا به اون خلوت توی اون لحظه ی خاص نیاز داشتم چون یادمه از همه متنفر شده بودم نمی دونم چرا ...

الانم تنهام و دارم این تنهایی رو جرعه جرعه سر می کشم ..

دیگه از کلمات فرار نمی کنم و هر کلمه ای رو که بخوام میگم ،مخصوصا پای تلفن..

این تنهایی البته همچینم آزاد ِ آزاد نیست برام! و باید برم برنج دم کنم ..

از صبح زانوهام درد می کرد- عین پیرزنهای رو به موت ِ به فوت بند. چرا واقعا؟ هنوزم درد می کنه ..

"احساس بهتر" (زرد) رو امروز شروع کردم و تا یه صفحهاییش پیش رفتم، ولی زیادی حاشیه می رفت حوصلمو سر برد بستم گذاشتمش کنار.. سرعت ِ ذهنم یه کتاب ِ شسته رفته ی لُب ِ مطلب گوی ِ باحال میخواد. خوندن یه کتاب ِ 360 صفحه ای از هوای حوصله خارجهنگران..

الان؛ بادِ بهار پنجره رو باز کرد... نسیم ِ خنکی پاهام رو نوازش کرد.. نور خورشید  از انعکاسش به چشمهام تابید... صدای پرنده ها به گوشم واضح تر شد..  آخ که من چقدر عاشقتم بهار خانوم .. با این معجزه های دل انگیزت...

لبخند

+ بانو ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

46

تو پوست شکلات نوشتم : ... از این عالم گوئی دورم...

سراغمو میگیرن انجمن میگن کوشی فلان... چی دارم بگم..

امروز زهرا و ب با هم کلاس داشتن اما... اما امان از کات کردن های دوستی ها...

پاهام کرخت شده حالت خوابالودگی دارم فکر کنم از عوارض سرترا باشهناراحتخنثی همچنین صبحی و یه ذره هم الان، حالت خفگی و بالا آوردگی داشتم!.. این دیگه یعنی چی؟..

سارا2 در مسیر برگشتنه آروم آروم اشک میریخت کنارم..تو اتوبوس با هم نشسته بودیم.. نگرانه دوس*پسرشو _همسر آینده شو_ از دست بده..

دیگه نمی خوام هیچ رقمه داروئی مصرف کنم مخصوصا اونکه نوشته بود تو بروشورش : " از عوارض جانبی شایع: اختلالات جنـ*ـسی!!... همین یکیو کم داشتیم انصافا... نمی خورم بابا...

فردا عصر ساعت 3:30 وقت سومم با خانوم هست.. تمرین ممرین زیاد نکردم ولی خب.. بهتر از نرفتنشه.. البته اگه وق بزنه سرم چرا تمرین نمی کنی فلان، دیگه نمیرم...

گزارش کار ِ آز ها و پروژه ها دوباره دارن یکی یکی سبز میشن و جمیعاً لعنت الله علیهم... چیه آخه.... قضیه ی همگروهی ِ عوضی داشتن رو بگو ...

انگشتای پامو می شکونم.. تق تق... و به سکوتی و فکری ِ آروم فرو میرم.. اینجوری آروم میشم :)

+ بانو ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

45

داره بارون میاد ازون بارونا که چیک چیک ِ صداشو می شنوی که آروم از رو شیروونی های خونه ها می چکه پایین و می تونی بشمری صداهاشون رو ... اما با این حال ممتده صداش و این موضوع این فکر رو به ذهنت میاره که می تونی دعا کنی چون میگن موقع بارون یکی از اون وقتاست که هر دعائی بکنی خیر باشه مستجاب میشه... دعا می کنم که... دعا می کنم که... تو دلم دعا کردم!

یکی از دوستای مامانم اومده خونمون داره غیبت اون یکی دوست مامانمو ( خ بهرامی ) می کنه که میگه فلانه بهمانه چادری شده ... آخه بابا جان ِ من یکی نیست بگه مسائل شخصی مردم به شما چه ، چرا میای میشینی غیبت میکنی که هم خودت صاحب گناه شی هم بقیه.. خدا می دونه از هیچی به اندازه غیبت نفرت ندارم - اولش خواستم یه جوری حرف بزنم که حرفشو قیچی کنه، بعد که دیدم اثر نداره پاشدم اومدم تو اتاق، والا که من یکی ناراحت میشم.. حتی اگه از طرف هم بدم بیاد و غیبتش کیف بده هم باز هم یه چیزی از درونم میگه که بابا این کار غلطه.. الانم درو بستم که صداشونو نشنوم...

البته بماند که رفته بودیم با سارا پارک مادران، یه دختره رو دیدم که حتی اونجا هم که هیشکی حجاب نداره، روسریشو محکم و سفت و عربی بسته بود، از بغلمون که رد شد به سارا گفتم نگا این چرا روسریشو در نمیاره، سارا گفت مطمئن بودم اینو میگی(!) گفتم چرا؟ اخلاق ِ گندم حسابی دستت اومده؟! گفت نه آخه تو به همه گیر میدی... این مال ِ آون موقع ها بود که به هرچی گیر میدادم این چرا اونجوریه- اون چرا اینجوریه.. الان خیلی کمتر اینجوری ام.. و خب اینی هم که اون روز تو پارک مادران گفتم ، نوعی از غیبت بود که ایشالا که آخریش بوده باشه... واقعا دیگه از اینکه پشت یکی حتی کوچولو حرف بزنیم بدم اومده....... آخه انگار اونو می کُشی و وقتی می بینیش اون آدمو که پشت سرش غیبت کرده بودی، انگار اون مرده / انگار دیگه دوسش نداری / انگار دیگه برات زنده نیست چون قبلا ازش بدگویی کرده بودی....... بیخود نیست قرآن میگه خوردن گوشت مرده... واقعا همینجوره....

ساعت 6 اینا بود از دانشگاه اومدم بیرون و یه چیپس خریدم _ چیپس فلفلی ِ خوب!_ و توی اتوبوس! خوردمش آخه خیلی نیاز داشتم یه چیزی زیر دندونام خرش خرش کنه اتوبوسم خلوت بود کسی دور و برم نبود که بگم  دلش آب میوفته ، جز یه دختر نوجوون که چند ایستگاه بعد سوار شد و منو دید که امیـــــدوارم دلش نخواسته باشهنگرانخنثی

بین کلاسام نیم ساعت یه ساعتی تنها بودم، 69 گفته بود قبلا یکی دوبار، که زنگ بزنم باهاتون صحبت کنم؟ گفته بودم نه، هرموقع خودم موقعیتش رو داشتم خدمتتون تماس میگیرم، بماند که اصلا فلسفه وجودی ِ این تماس ها رو نمی دونم و اصلا قبولش ندارم، اما خب به بنده خدا دیگه اینو گفتم که اگه شد بهت خودم زنگ می زنم؛ امروز که این نیم ساعت تنها بودم گفتم بهش زنگ بزنم، بعد باز اون منطق ِ عقل گرام گفت که چی؟ زنگ برنی که هدفت چی باشه؟ همینجوری الکی ور زدن؟ معنی نداره.. و زنگ نزدم.. اگه خیلی اصرار کرد میگم که نمیخوام زنگ بزنم...فعلا که دیگه چیزی نگفته پس منم هیچی....

وای تو هر دو اتوبوس مسیر برگشتنه ام دو تا وروروه نشسته بودن یه بنــــــــــد از سر تا ته ِ مسیر با تلفن وق زدن تو گوش ِ ما... آقا بخدا میخواستم پاشم فحش بکشم بگم خفه شید دیگه بابا دو دقه نشستیم برسیم مقصد هی باید شر و ورای شما خاله زنک های جلف رو گوش کنیــــم........... وای جدی تو ذهنم هزار بار بهشون فحش دادم ولی خب نه ما از این آدمهاییم پاشیم داد و بیداد راه بندازیم نه اونا از این آدمان که با داد و بیداد کردن خفه شن و دیگه مکالمات ِ عنشونو ادامه نزدن..... خلاصه که کلی حرص خوردم از اینکه مجبور بودم اون شر و ورا رو گوش کنم....... باید از این به بعد حتما هندزفری تو کیفم همرام باشه..... بلکه نشنویم هرچیزی رو...

بعد دیگه اینکه توی اون نیم ساعتی که تنها بودم و بیکار، بجای زنگ زدن به 69، آهنگ اصفهانی گذاشته بودم و برا خودم و باز رفته بودم تو فاز... بعد رفتم نشستم رو هرّه ی پنجره طوریکه پرده ی پنجره کاملا افتاده بود سمت چپم و اصلا معلوم نبودم، بعد شنیدم که یکی اومد تو اون کلاس خالیه که من توش بودم، منم اصلا به روی خودم نیاوردم و همچنان به استتارم ادامه دادم ولی آهنگهای اصفهانیم به گوش ِ پسره می رسید.. که کمی بعدش از هره پریدم پایین و رفتم بسمت ِ کلاس ِ خودم و در مسیر ِ رفت یه نگاه ِ خاصی به پسره کردم که خودمم دقیق نفهمیدم معنیش چی بود!!:D

میتیل برام قرصا رو آورد ؛ ظهر ازش گرفتم و پولشم حساب کردیم.. چون عصری دپ شدم، قبل ِ کلاس، نصف سرترا رو خوردم.... مثل اینکه اثر کرده:D .. حس و حالم معمولیه و دپ نیستم...

69 و مهسای نازنینم سراغمو میگیرن میگن کجایی پس چرا تو انجمن نیستی.. میگم حوصله شو ندارم بیخیال.. البته این مال ِ قبل ِ مصرف ِ سرترا بود!...

خوب دیگه چی بگم.... اینکه اتوبوس سواری خیلی کیف میده مخصوصا حالا که نرخی که 500 بود شده هفتصد.. و این حال میده که وقتی عجله نداری پولتو بذاری تو جیبت و سوار ِ اتوبوس خوشگلای ِ نوئی بشی که قدشون بلنده و شیشه های تمام قد دارن و حس میکنی که توی یه سفینه ی نوی ِ خوشگل نشستی... البته اگه وق وقو های چندشی مث این دخترا مختو نجَوَن تا مقصد... هندزفریچشمک

فردا هم کلاس دارم و کلا همیشه این روزایی که دو روز پشت همش کلاس داشتمو دوس داشتم.. یه جور بهت این حسو میده که بیزی هستی مشغولی، وقت سرخاروندن نداری همش دانشگاهی... بسکه همیشه از علافی و بیکاری نالیدم و فکر و خیال و وهم اومده سراغم، عاشق بیزی بودن و وقت سر خاروندن نداشتن شدم... والا بخدا... البته از فردا دیگه تعطیلم تا سه روز... و باید یه فکری بکنم دیگه نمی تونم بیکاری رو تحمل کنم... حتی شده کارای چیپ، به بابا نمیگم نمی ذارم بفهمه چون اون مستبدانه با کار کردن ِمن در چیزهای چیپ مخالفهچشمک ولی من من ترتیبشو میدمچشمک.... ...

بارون قطع شد

+ بانو ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

لعنتی

دوست عزیزم باید بخاطر پرداخت نکردن یه مهریه ی احمقانه ، بره زندااااان.........تعجبناراحتناراحتگریهکلافهابلهنگرانناراحت...... خدای من آخه این چه مسخره بازی ای ئه که باب شده.............

لعنت به باعث و بانی اش.............. چجوری راضی میشن یه بدبخت ِ نداری بره گوشه زندان........... بخاطر یه اشتباه که توی عوضی رو میلیونی مهر کرده....

لعنت به همه شون.......

+ بانو ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

43

ترام سربازه اما داره کم کم میره.. از آمریکا پذیرش گرفته.. خب اینا منو به فکر فرو می بره.. فکر اینکه خب من چی؟ من از زندگیم چی می خوام، آیا من هم رفتن به جایی خوب رو نمی خوام؟ تحصیل در جایی بهتر از اینجا رو نمی خوام؟ .. من ... من چی...

من چی....

+ بانو ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

42

فیلم کنعان رو دیدم، موضوعش افتضاح بود. حیف این بازیگرای خوب

عصری کتاب خود مقدس رو خوندم، چیزای خوبی داشت، سردماغ شدم

بعدم نشستیم باهم کلاه قرمزی دیدیم و خندیدیما!...

یعد کلاً از اون فاز اومدم بیرون، نرمالایز شدم(!)

+ بانو ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هوع

خیلی حسهای منفی دارم افتضاحه.. ازونجا شروع شد که با یه حواس پرتی یه اشتباه کردم که ممکنه خلوتمو بهم بزنه. از این احتمال برهم خوردن آرامشم حسهای منفی اومد سراغم

بعدش یه دوست قدیمی که سر یه موضوع ِ بیخود باهاش بهم زدم دلم یهو براش تنگ شد بهش sms دادم بعد ولی هنوز گرد و غبار کدورت تو هوا پخش و پلا بود گفت میشه ببینمت گفتم نه چون دیگه حوصله این کارا رو ندارم

بعد همینجوری مثل اثر پروانه ای از این چیزای کوچولو یا چیزای دیگه که احتمالا یادم نیست، موضوع ِ حسهای منفی تشدید شد و تشدید شد و شد یه طوفان ِ کاترینای بزرگ..

که الان داره همه ی وجودمو قساوتمندانه در می نورده حسابی حالمو گرفته و دوباره ترجیح میدم بمیرم... که چی...

انجمن هیچ کاره م، با هیشکی رو مسنجر نیستم، هیچ ورودی ندارم هیچ خروجی ندارم ... ایزوله ی شده ی مفلوکی که باز طوفان داره می بلعتش........

+ بانو ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ناتمام

باید از یک موضوع مهم بنویسم. و مسلمه که برای من مهم، و نه شاید برای کسان دیگه ..

آقا! جونم برات بگه شب که میشه و وقت خواب، کم کم همه که شب بخیر میگن، من می‌مونم حسی که بهم میگه هنوز کار ناتمامی برای انجام داری..هنوز چیزهایی هست که انجامشون ندادی.. انگار که یه چیزی هست که ناتمومه، انگار کارم با روز تموم نشده.. انگار دِینم به روز ادا نشده...

این حس ِ "ناتمامی" خیلی بده.. اینکه بدونی یه کاری برای انجام داری اما ندونی اون چیه .. حس بدیــــــــــــــه..ناراحت

من چی میخوام، چه کاری برا انجام دارم؟ اون چه ناتمامیه که هرشب منو انقدر آزار میده و باعث میشه با این عذاب وجدان به خواب برم که امروزم تمومش نکردی..

من هیچ چیزیو هیچ روزی تموم نمی کنم، هیچ کاری، باری.. هیچ دستاوردی ندارم! شاید دلیل ِ اینکه همش حس می کنم یه چیزایی نا تمامه، همین باشه...

پس چرا من ناتمامم....

 

+خُنُک آن روز که پرواز کنم تا بر ِ دوست ...

+ بانو ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

39

برام 69 آهنگی فرستاد که جونش [جون ِ آهنگه] در می رود برای اینکه بچپانی اش در گوش‌ت و کلمه کلمه خالی شوی از هرحسی که داری.. اولش گریه کردم موقع شنیدن این آهنگ.. همینطور اشکام می چکید.. انگار از یه غم ِ خفته ای این آهنگه خبر داشت.. و اون رو داشت قلقلک میداد در وجودم.. بعد که نم نمای غمش تو قلبم فرونشست، دوباره آروم شدم.. اما اینکه خالی شدم از اشک، حس خوبی بهم داد .. همیشه گریه کردن بهم حس خوبی میداده.. یجورایی از خودم خوشم میاد موقع گریه کردن!...

دانشگاه رفتم امروز کلاس صبح تشکیل نشد/ کلاس دومیه تشکیل شد /سومی رو هم پیچیدم اومدم خونه دیگه نمی دونم تشکیل شده یا نه ..که درس چرت و پرتی بود..

هیچکس رو از بچه های قدیم نمی خونم.. هیچکس رو.. دیگه چی بشه یکی چه پستی بذاره که بخونمش.. همینجور فرو رفتم توی لاک ِ خودم و از این تو لاک بودن خوشم..

میتیل برام داروهامو!! گرفت.. وقتی بهم زنگ زد گفت "داروهاتو برات گرفتم" ، حس ِ زنی رو پیدا کردم که شوهر ِ دلسوزش رفته و براش داروهاشو تهیه کرده و حالا داره با مهربانی به همسر ِ دلبندش گزارش میده.. حس زنی که از یه خوشبختی ِ ملایم ِ مدام، مسته.. و چون اینجور نبود، از کلمه ی داروهاتو خنده ام گرفت...داروهاتو سرشار از یه عشقی نهفته ست... کی می تونه درکش کنه ؟..

خلاصه که بیاره بخوریم ببینیم از اینهمه فکر و خیال و کرختی و بی حالی درمیایم یا نه. البته، یه چیزیم بگما.. بزنم به تخته خیلی سرحال تر شدم. مخصوصا این سیزده بدری که ورجه وورجه کردیم حسابی یه تکونی بهم داد. و خوش گذشت و کلا حس خوبی داشت از لحاظ روحی هم، چون جمعمون رو دوست داشتم، هیچ حس منفی ای از کسی به دل نداشتم و همه شونو از عشقی ملایم، دوست داشتم. فرشتهچقدر دوست داشتن خوبه

امروز هم که دو تا خرید کردم _ صابون ِ محبوبم و روزانه_ خیلی بهم حال داد. وقتی چیزیو می خرم که ازش خوشم میاد، حس خوبی بهم میده. شایدم چون جیبم پر پول(؟!) بوده حس خوبی داشتم ؟ چون اول هفته بود و پول توجیبی در ماکسیمم مقدار ِ خودش!..._ تهوع بر پول توجیبی گرفتن از کسی دیگر... نزدیک باد روزهای شاغل شدن.. _ بعد اینکه کمدمم بعد هزار روز مرتب کردم و الان دیگه همه چی سرجاشه و لازم نیست صبحها دستمو بطور رَندُم بکنم تو کمدم و خدا خدا کنم که بتونم یه جوراب از توش بکشم بیرون!! حس ِ مرتبی همیشه بهم حال میده..

توی جمع یا مفرد خطاب کردن 69 موندم، منی که روی این چیزا خیلی حساسم..

امروز از تیپ خودم راضی بودم! با اینکه همون مانتو و مقنعه و شلوار قدیمی تنم بود اما خوشتیپانه بود، ترکیب ِ کرم و مشکی و آبی .. وقتی که تمیز و آراسته باشی، و کیفمم دوست داشتم، و هوام همچین ملس ِ خنک و گرم بود ( آخه حس میکنم تو هوای بهاری همه چی قشنگ تره! یه باد ِ خوبی می پیچید تو وجودم و لابلای لباسام..) باعث میشد فک نکنم که همه دارن توی دلشون مییچگن اه چه دختر چرک ِ کریهی.. آخه من یه مرض ِ خودتحقیری دارم.. هرچند که از هیشکی تاحالا اینو نشنیدم هیچ، برعکسشم شنیدم، ولی کلا گفته بودم که ، خرم. ولی دارم یاد میگیرم که نباشم. دارم یاد میگیرم که خودمو دوس داشته باشم.. و خودمو قبول داشته باشم...

چند روزه که کتاب feeling better رو نخوندم، اما همینکه نگاش میکنم حس خوبی بهم دست میده!!نیشخند چون اولا رنگش آبی ِ خوشرنگیه! که رنگیه که من عاشقشم؛ وثانیا اینکه می دونم کارش درسته، و هروقت بخوام می تونم ازش بنوشم و جواب سوالای خودمو پیدا کنم. اما یه کرم ِ آسکاریس مانند ِ نهفته ای در ام افتاده که هر روز داره دامنه ی فعالیتی ِ خودشو گسترش میده(!). اول نذاشت کتابای ادبی دیگه بخونم، بعد نذاشت دیگه کتابای روانشناسی بخونم، البته، بلخره کرم‌خشک‌‌کن! می خورم و ریشه شو می سوزونم.. دنیا اینجوری نمی مونه آسکاریس خان!!...

چققققققدر خوبه که فقط سه روز میرم و چهار روز ِ دیگه خونه ام. آها. یاد ِ یه چیزی افتادم، می خواستم برم موسسه‌‏  ببینم چه کاری از دستم برمیاد براشون انجام بدملبخند  یکی از چیزهایی که اغنای روحی می کندم... برم برم...

آخ یه گوشی بخرم که دیگه خسته شدم از این گوشی، بسکه با smsهام وداع تلخ کردم! بسکه پاک کردم تا اس ام اس های جدید بیاد، بسکه هی تق تق تق سه بار چهار بار یه دکمه ی سفت ِ لعنتی رو فشار دارم تا مثلا تایپ کنم s ! یا z !! خدایا ظلم تا چه حد آخه...نیشخند

چهارشنبه پیش (دهم) که پیش دوست جان بودم، فیلما رو بدون اینکه هیچ کدومشونو ببینم بهش پس دادم! آسکاریس به مخازن ِ "فیلم بینی" ذهنم هم حمله کردهچشمک...

خوب دیگه چیز ِ دیگه ای به ذهنم نمی رسه. قدیما می گفتم : ببخشیدا!.. واقعا من شرمنده م! .. حلال کنین که وقت گرانبهاتون رو تلف کردم!.. اما الان به خودم قبولوندم که هرکس که هرچیزی رو میخونه، به اختیار ِ خودش می خونه، پس من نباید بخاطر تلف شدن/نشدن وقت ِ کسی از کسی عذرخواهی کنم...:)

[ قدم قدم تا بیرون آمدن از روانی بودن!نیشخند]

+ بانو ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

38

یه جوری می نویسم که هر چی به ذهنم می رسه می نویسم، بی هیچ ویرایشی، و در هر پاراگراف یه موضوع!

افسردگی من بگیر نگیر داره، وقتی مهمونی میریم اونقدر شاد و خوشم بعد خونه میایم میریم سر خونه اولمون

دیشب تا ساعت 2 و نیم خوابم نمی برد از فکر و خیال و توهم. بقول یه دوست به قرص ِ بیخیال کننده نیاز دارم. تهیه می نمائیمچشمک

بعد ما خوب میشیم و کلا زندگی یه رنگ ِ خوشی به خودش میگیره ( انرژی مثبت دهی )

الان معمولی ام نه غمگین نه شاد نه افسرده نه هیچی. فقط باز طبق معمول تو فکرم. از این همه فکر کردن زیاد مغزم داره یاتاقان می زنه.  ( بعله پس چی. خانوما هم ممکنه بدونن یاتاقان چیه . )

95 تومن عیدی گرفتم امسال. هیه

اه اه اه دوباره بوی دانشگاه بوی گند دانشگاه بوی نشستن کنار همکلاسیایی که 7-8 ترمه داری قیافه شونو تحمل میکنی. وای دیگه خسته شدم کاشکی زودتر تموم شه این یه سالم

بعد دیگه هیچی دیگه. از تریپ مسنجر و اینا اومدم بیرون دارم عمیقتر به زندگیم نگا می کنم

دیروز با دوست جانم پارک مادران بودیم انقدر خوش بود انقدر خوب بود بهش گفتم بیخیال ِ دوس*پسر شدم خیلی وقته گف آفرین ( انرژی مثبت )

بعد کلا دیگه سعی می کنیم ادامه بدیم این حیات رو. به فاز دپ‌زدگی نریم چون رفتن بهش همان و بیرون اومدن ازش همان

سعی میکنم دوباره برگردم به نماز خوندن، هرچند خدام صداش درنمیاد و اینهمه سکوتش منو به مرز جنون میرسونه. عبادتش کنی ساکته نکنی ساکته. ای بابااااااا....

سعی می کنم نماز بخونم چون وقتی می خونم کمتر خلم یا اصلا خل نمیشم

ولی قول نمیدم که بخونم

موس‌و زده خواهره خراب کرده امیدوارم درست شه. رو مخه.

هیچی نمی خونم هیچی نمی نویسم و فصل فصل ِ سکوت است همچنان

آهــــــــــــــــــــــــــــای...... : صدا زدن به این شکل، در دشتی وسیــــــع‌ام آرزوست... که هی داد بزنی آهــــــــــــــــــــــــــــــآی.................. و همه ی انرزیهای منفی تو تخلیه کنی و تا چشم کار می کنه هیچی نباشه جز دشت و دشت و دشت و صدای باد و دیدار ِ گل و بوته............

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااااااااااااااااااااااای..............................

+ بانو ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خاک بر سرانه (2)

عیـــــــن این پیرمردای شکست ِ عشقی خورده در جوانی، که به یاد عشقشون میشینن آهنگای سنتی ِ غمگـــــــین گوش میدن، نشستم کل تِرک آهنگهای تریپ سنتی ِ اصفهانی رو ریختم توی یه winamp و گذاشتم رو اسپیکر رو دارم گوش میدم... درست به همون اندازه احساس غم میکنم!

رفتم قدم بزنم چون یکی از دوستای جدیدم _ 57 ساله!_ گفت خجالت بکش که نمیری و ورزش نمی کنی..

بعد الان اصفهانی میخواد بخونه "امشب در سر شوری دارم" اما خب من ندارم که. فقط گوش میدم که حسای خوب بهم دست بده، سفره خونه یادم بیاد اون روزا که بابایی زنده بود با هم می رفتیم سفره خونه غذاهای مححححححشر بود می چسبــــــــید بهمون... آخ

( چون توی سفره خونه اصفهانی می ذاشتن .. به خدا دلم خون شد این خاطره رو تعریف کردم! )..........

بعد دیگه اندازه یه پیرمرد 70 ساله که عشقشو از دست داده و بلکم بیشتر، غم دارم

داشتم  میگفتم، رفته بودم قدم بزنم ولی اصلن حسش نبود برای همین رفتم نشستم رو تاب.. یه خانواده سه نفره هم اونور داشتن الا کلنگ و تاب بازی می کردن ، بهشون حسودیم شد ، دیدم چقد باحال سه تایی رو تاب نشستن دارن تاب می خورن، بابا و مامان و بچه.......... خداااااا. بهمون نمیدی این نعمتارو حداقل از جلو چشمونم دورش کن. چقدر حرص بخورم؟؟ شیت

فردا برم خونه دوست جونمینا هی ذره دلم واشه. امروز هم یکی از روزهای شدت داشتن افسردگی بود. با صدای بلند به خواهره گفتم میخوام بمیرم!!!نیشخند

 

یه چیز مهم: این پست قبلیم کاملا ادبی بود. چون جو ِ بی عشقی شدید گرفته بود و چشمه ی جوشان ادبیم قل قل کرده بود. هرکس فکر کند سرقت ادبی بوده، چیز استمنتظر

 

فردا رفتن به خونه دایی پرید. شیت شیت شیــــــــــــت.......... خدا....... .

 

زندگی بسختی ادامه پیدا می کنه. معلوم نیست واسه چی زنده ایم. هدف مدف زندگی گم و گور شده. من خرم. من نمیخوام دیگه زنده باشم.لبخند

 

ای که بوی باران شکفته در هوایت؟

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت؟

منکه عشقی ندارم که .... چیو میگی اصفهانی بابا؟؟ خل شدی؟؟ یا میخوای ما رو خل تر از این کنی..... .......... .............. .. ......... .

 

+ بانو ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من گریه‌ام

کلمات بسختی از دستهایم خارج می‌شوند. حرفهای عصیان زده‌ی وحشی بسختی تنگ ِ هم می‌چسبند و کلمه می‌شوند و قافیه‌ای برای شعر کردن ِ لحظه‌های تلخی‌ام. برای سرودن ِ ثانیه‌های دلتنگی‌ام. بسختی می‌نویسم، بلکه حجم ِ پر حجم ِ اندوه ِ درد را از سینه بیرون بریزم. من شاعر ِ بلندآوازه‌ی روزهای بی‌قراری‌ام. قاری ِ خوش صدای ِ تلخیها و ناکامیها؛ راوی ِ صبور ِ بی صبرانگی‌ها... من، بی‌صبری را به صبوری نشسته‌ام ... تلخی کلمه‌هایم از دل ِ تنگم بر می‌انگیزد؛ ورنه شیرینم. خصوصا از ناحیه ی عقل؛ و این یک شوخی ِ خنده‌دار نیست... شیرینم از ناحیه ی لب چرا که صبحها چای‌شیرین می‌نوشم نه شراب ِ شیرین ِ لبهای مجنونم را... تلخ گشته سرتاپای زندگی‌ام چون بی‌طاقتی را به طاقتی گزاف، تاب می‌آورم... من او ندارم و من او دلتنگم... از بارش ِ شماره‌های تلفن همراه ِ آدمکهای پلاستیکی ِ دور و برم، چتر به دست گرفته ام؛ اما، آنی که باید عاشقانه به آغوشش هق هق ِ هزار ساله را سر دهم، نیست. در هجوم ِ آدمکهای پلاستیکی، تنهایی را تاب می‌آورم و به هوای ِ دو روزه دلخوش بودن با آن مصنوع ها، دیگر شیرین‌عقل نمی شوم... آه ای مجنون ِ همواره ی لحظه های دلتنگی ِ من... نیستی و نبودنت در این شب ِ تار، همچون نور بالا زدنهای اتومبیلهای مست در اتوبانی پر رفت و آمد، چشمهای دلم را دارد کور می کند... آه ای چله‌نشین ِ معصوم ِ دلتنگیهای تلخ؛... به دیدارم بیا؛ زان پیشتر که در حجم ِ این طاقت ِ بی طاقتی، خفه‌خون ِ گریه گرفته باشم... مرده باشم.

+ بانو ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

35

بوی عرق نعناع پیچیده این کنج ِ اتاقم که توش نشستم.. چون میز کامپیوترم کنجه و پنجره هم بسته ست و این بوش حسابی از زیر دماغم داره رد میشه..

بزور خودمو مجبور میکنم که بنویسم.. چون اینکار بهتر از عدم انجامشه..

رادیو فردا بازه .. : " بهار آمد... خوش آمد.. عروس گل به ابر آمد .. خوش آمد .. "

قبلنا وقتی یکی می گفت نمی دونم چرا اما ناراحتم ، تو دلم بهش برچسب ِ نفهم بودن می زدم(!) . می گفتم مگه میشه آخه؟ آدم ناراحت باشه اما ندونه چرا؟.. حالا می فهمم که یعنی چی.. واقعا یادم نمیاد که چی شد اما ناراحت شدم.. توی ذهنم حتما اتفاقاتی میوفته و باعث میشه از اثر اونا ناراحت شم، اما شاید انقدر فکرم مشغول بوده که یادم نمیاد چی شده...

کتاب feeling better - blue  رو دارم پیش می برم ... اینجوری بهتر هست. چون داره یه چیزایی دستگیرم میشه. یعنی هرقدر که بیشتر پیش میرم بهمون اندازه مفید هست..

دوباره اون حس تنهایی عصری عود کرد.. همچی یه جوری دلم گرفته بود از این "هیشکی با من نیست"...

فایل ِ صوتی ِ خانوم دکترو گوش کردم و کمی تمرین کردم.. مهسا یه فرشته ست. اون باعثم شد که برم سراغ تمرین کردن.. ولی کاملا بی میل و رغبت بودم. تمرین می کردم که کرده باشم.. و بقول یکی از نوشته هام در روزهای افسرده بودن : از جام پا میشم که پا شده باشم! صبحونه می خورم که خورده باشم، زنده ام ، که زنده باشم..  چقدر بده اینجوری ...

حالا رادیو فردا داره آهنگ بهتری پخش می کنه... و این یک کمی شادم می کنه ..

با فا تقریبا دیگه احساس صمیمیت ندارم.. و این طبیعی هست ... چون اون خیلی از من دوره، فیزیکی نه ها .. ذهنی! فکری...

" عروسی بین و ماتم را رها کن .. تو دریا باش و کشتی را در انداز  .. تو عالم باش و عالم را رها کن ..."  شعر قشنگی رو داره می خونه! نه؟ ..

 

یه روزی زندگی آدم از اینهمه یکنواختی و بی رنگی و بی لعابی در میاد! نه؟خنثی

 

ساعت هشت شب؛ برنامه کلاه قرمزی؛ محبوب من!! تنها برنامه ای تو حین دیدنش غش غش از ته دل می خندم و واقعا حال میکنم و عاشقشم و کیف می کنم! عاشق ادا ها و حرفها و نوع خنده ها و تیکه های تک تک عروسکهای خوشگلش. اون تیکه اشو دیشب دیدین؟! که پر از کلاه قرمزی ِ ریز کرده بودن صحنه رو؟! یه عالمه عروسک کلاه قرمزی ِ مینی درست کرده بودن که مثلا اینا نوه های کلاه قرمزی ان.. وای خدا عاشق این عروسک نخودی ها شده بودم دلم میخواست بگیرم همشونو فشارشون بدم! خیلی باحال بودنا....قلب

+ بانو ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تهوع؟

 BBCفارسی داره بحثی کاملا عاقلانه در باره تن، صحبت از تن، تن گریزی،... می کنهخنثی

هی ما می کوشیم از این مسائل دور شیما. اه

+ بانو ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خاک‌برسرانه

چون گوشی قبلیم افتاد تو چاه حالا مجبورم با گوشی قدیمی ام سر کنم که بیشتر از 150-60 تا sms توش جا نمیشه...و من بدبختانه و ذلیلانه ، sms هامو توی یه دفترچه یادداشت کوچولو می نویسم که داشته باشمشون وبعد هم از تو گوشیم پاکشون میکنم که جا واسه smsهای جدید باشه...

دارم با استفاده از فایلی که علی بهم داده، رادیو.فردا گوش میکنم.. خواجه امیری داره می خونه... این منو در ابتدا فقط یاد علی می ندازه.. ولی بعد درگیر ِ آهنگها و خبر ها میشم و همه چی یادم میره...

درختِ اقاقیای ِ جلوی خونمون جوونه زدههههههههههههههههقلب

هوا ابری ئه و پس از بارونه.. بارون قشنگی اومد که مستم کرده بیشتر از همیشه..

به این پی بردم که اینترنت اومدن هدفم بوده!! هدفم بوده و نه یه سرگرمی یا.. حالا دارم روی این موضوع تمرکز بیشتری می کنم تا ببینم باید چه کنم ... که به پوچی نرسم..

خواهر تو اتاق اون یکی خواهره و درو بسته و مامانینا هم رفتن بیرون و الان یجور خلوت ِ خوبی دارم..

پاشدم صبحی بدون اینکه صبحونه خاصی بخورم، های بای و یه لیون شیر برداشتم و رفتم حموم.. فکر کردم حتما از ناپاکی ِمن بوده که لیاقت ِ رفتن به کسی که از زیارت ِ خونه ی خدا اومده ( دوست مامان ، خ بهرامی )  رو نداشتم.. اونقدرررررر حرص خوردم .. گفتم بمیرم اگه دیگه مثل جغد شم شبا.. زود بگیرم بخوابم و سعی کنم از ناپاکی هم دور شم که .. که ارزش و لیاقتم بیشتر از اینا که هست بشه.... به هیس سیس هم که بدجوری از من خوشش میاد و الان هم آن بود پیامی ندادم....

آخ من خیلی خخخخخخخخخخرم خیلی.. بخدا ... خیلی خرم ...

(وقتی به خودم فحش میدم حس ِخوبی بهم دست میده، چون خودمو بابت ِ بد بودنم دارم تنبیه میکنم و این، خیلی خوشه، شاید چون یجور ِ قدم ی اوله برای دوباره خوش شدن .. )

باید عاقل تر و شایسته تر و لایق تر وغیر ِ خاک بر سر تر از اینا بشم خب ...

+ داره یه آهنگ از ستار پخش میشه که می خونه " اون سالا عید اینجوری نبود ،قاشق زنی می کردیم هفت سین میچیدیم فلان! چقدر بامزه ست این آهنگه خب.. اخماتو وا کنه پسرو  سرتو بالا کن دخترو . پسره خروس جنگی شده دختره دلش سنگی شده!.. خیلی بامزه بود این! مال ِ کدوم آلبوم ِ ستاره؟! کسی می دونه؟! سمنو پزون بود شب عید.آشتی کنون بود شب عید. اخماتونو وا کنین رو به آزادی کنین..

هیچ کدوم از کتابایی که خریدم ( اون هفت تا ) رو نخوندم... فقط یه ذره feeling better blue رو خوندم...:|

به emiroo گفتم برام تا*یگر لیلیز رو ایمیل کنه.. گفت 1 گیگه! گفتم پس برام بیار یونی..

ساعت یه ربع به چهار هست اما خب ازونجایی که اگه آدم ساعت 12ونیم از جاش پاشه، خب معلومه که تا این ساعت هم تمایلی نداره که ناهار بخوره..

میدونم هیس سیس منتظرمه. اما نمیرم، من تنهایی رو تاب میارم و پیش ِ هیشکی نمیرم...

مریم جون اینا دیروز اومدن خونمونقلب بهش گفتم هنوز کتابی که بهم دادیدو نخوندم.. آخه فک کن 800 صفحه ست.. حمو*یه... خب منم که تو مود ِ خوندن نیستم زیاد..البته شاید این کتابه طلسممو بشکنه و دوباره خواننده و نویسنده شم.. وای دیشبم خواب ِ این دوباره رفتن به مود ِ نوشتن و خوندن رو دیدم .. انقدر خوب بود.. آخه خب اصل ِ من اونه... حالا روانی بازی دارم در میارم که هیچی نمی خونمو نمی نویسم...

راستی می خواستم از اون یارو بهرامیه، دکتر روانشناسه، بنویسم. اون یه خله خودش. حالا بعداً میگم چرا..

هیچ تمرینی هم نمی کنم. فک کنم بعد عید باید برم با نیش ِ باز جلو دکتره بشنم نیگا نیگاش کنم..خنثی

چه آهنگای قری ای از رادیو فردا پخش میشه گاهی!! آدم قرش میگیره!! حتی منی که رقصیدن بلد نیستم هم قرم میگیره!!نیشخند

 

زندگی؛ من از تو چی می خوام؟

 

بعد نوشت: بعد از اینکه کل عکسهای این بلاگ رو دیدم، و بعد از مقادیر ِ زیادی حس ِ حسودی که بهم دست داد ، رویای قدیمیم دوباره در من حلول پیدا کرد که : دوست دارم همه ی جای دنیا رو ببینم...، بشنوم..، زندگی کنم ..

+ بانو ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کوتاه:

حسم خوبه جدی نمیگیرم زندگی رو

بلکه سعی میکنم ازش لذت ببرم

همین

رمز شادیش همینه این زندگی لبخند

+ بانو ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همینجوری نوشت

رعد و برقهای هر از گاهی ِ ذهن ِ منفی. یعنی که هر از چندگاهی همممه ی زندگی پوج و مسخره میشه واسم و چند دقیقه بعدش میگم ای بابا بیخیال ول کنا... بعد دوباره روز از نو روزی از نو.

رقم عیدی ها رسید به 50 تومن. البته مامان بزرگ و دایی ها هنوز ندادن با احتساب اونها فکر کنم برسه به 80 تومن . خوبه بد نیست. باهاش میشه مودم وایرلس خرید!

کتاب feeling better(blue)l رو دارم میخونم. هی بد نیست..

به شدت ضعیف شدم. طوری که جون ِ انجام هیچ کاریو ندارم..

فکر ِ شروع ترمو می کنم یه "هه"ی قهوه ای رنگ رو لبام نقش می بنده

خب زندگی همینجوری ادامه داره. همچنان می خوریم و می آشامیم  و با اینکه بظاهر اسراف نمی کنیم اما در باطن اسراف میکنیم _ این معنی همین الان به ذهنم اومد:_ غذاهای خدا رو حروم می کنیم! چون بی اینکه نقشی مثبت در این زندگی داشته باشیم، دفعشون میکنیم!! مهوع ....

از محک بهم زنگ نزدن. بعد عید باید برم دو تا آزمایش بدم. یکی اونی که درمانگر گفت یکی هم اونی که برای یه جور کار ِ خیریه ست و اهدای پلاکت و اینا

با اینچیزاست که آروم میشم

پوست لبهام خشکه شده جوریکه دلم میخواد پوستشو با دستم بکَنم. انقد کیف میده..

عصری میخوایم بریم خونه فرامرز اینا قلبو بعدش هم خونه عمهسبز .. من وسط راه پیاده میشم با تاکسی برمیگردم خونه که خونه اونا نرم!!والا..

شش تا کتاب ِ دیگه که از شهرکتاب خریدم یه وری نگام میکنن میگن مارَم بخون خب. چشم چشم شمارَم می خونم ...

ناهار لوبیل ِ اعلا(=لوبیاپلو) داریم.. گشنمه. خوبه که داره اشتهام وا میشه. یکی از نشونه های عدم افسردگی اشتها داشتنه

داره اذان میگه. خدا بذار خوب که شدم بعد نمازم می خونم و در خدمتیم. الان نه..

+ بانو ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سال جدید ما

سال تحویل سه نصفه شب بود و بالطبع همه خواب بودیم. البته خواهر با رادیوی گوشیش مدام بیدار میشده و چرت میزده به گفته خودش! و بلافاصله بعد از شروع سال بیدار شده..

صبح پا شدم با این دید که ئه! فروردین شد پسر...

کلی sms از دو روز پیش و امروز بابت تبریک سال نویی داشتم.. که واقعا فکر نمی کردم اینهمه به یادم باشن، خیلی خوش بود این حس پر تبریک بودن ِ گوشیم از پیامهای دوستام..

بابا 20 تومن عیدی داد. عیدی که داد شوخی ِ مسخره کردم با مامان که : " ما عیدی میخوایم یالا" . مادر نازنینم پول نداشت. مادر نازنین من یه خانه دار ِ غیر شاغله. مادر نازنینم بغض کرد. بابام بدو بدو اومد بهش پول داد که به ما عیدی بده. اما دیگه دیر شده بود. مادرم اندوه به دلش نشسته بود. اشکاش سرازیر شدن. گریه کرد. پریدم بغلش گفتم مامان تروخدا ببخش شوخیم مسخره بود. مامان ببخش.. مامان اشکاشو پاک می کرد و با صدای مخصوص دورگه ی خودش که موقع گریه کردن تو صداش میوفته، و با لبخند گفت عیبی نداره عزیزم. روزگار اینجوری نمی مونه. ما هم جیبمون پر پول میشه... رفتم تو اتاق بغض کردم . می خواستم گریه کنم اما جلو خودمو گرفتم. دوباره رفتم ازش عذرخواهی کردم و دیگه تقریبا خوش شدیم. بهمون 15 تومن عیدی داد. بعد رفت با دستهای رو به از بین رفتن ِ طراوت جوانی اش، شروع به اتو کردن کرد... بابا باز بهش پول داد و این بار خیلی ازش عذرخواهی کرد.. دیگه تقریبا از دلمون در اومد و خوش شدیم...

اما واقعا واقعا ایمان آوردم به اینکه دیگه، دیگه نمیشه توی این زمونه زن بی کار باقی بمونه. زن امروزی دیگه زن قدیمی نیست که غیرت ِ دست جلو شوهر دراز کردن سرش نشه. زن امروزی و اقعا دیگه بسختی می تونه بشینه و یکی دیگه خرجشو بده.. یعنی حس می کنم دیگه کمتر زنی پیدا بشه که شخصیتش بهش این اجازه رو بده....

قسم خودم که شاغل شم. تاحالا قسم نخوررده بودم اما با دیدن ِ اشکای امروز مامان عزیزم قسم خوردم که شاغل شم و هیچ وقت این شکست ِ غرور رو تجربه نکنم....خدای من

...

سبزی پلو ماهی ِ بی نظیری مامان درست کرده بود. منم سالاد خوشگلی درست کردم. خواهر هم سس درست کرد. ناهار ِ دلچسب و خوشمزه ای دور هم دیگه نوش جان کردیم... خوب بود

الان ساعت 3ونیم عصر هست و کم کم می خوایم آماده بشیم که استارت عید دیدنی ها رو بزنیم... میخوام خودمو بزنم به شادی بلکه مصداق گفته ی فریدون مشیری شم و شیشه ی غم رو به سنگ بکوبم تا دلم شاد بشه.. اگه خودمو بزنم به شادی و تلقین کنم، شادم، می دونم ...

آخی؛ امروز اول فروردین 90 بود

+ دم آقا گرم. انصافااااااا عجب اسم خوبی انتخاب کرددروغگو بجنگین نون رو از هم بقاپین که امسال میخوام چوب رو حسابی تا ته توی آستیناتون فرو کنم .... مرسی آقا! ممنونتم!سبز

+ بانو ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خوش‌خوشانم

امروز دیدم دیگه نمی تونم تو خونه بمونم. صبحونه! رو که خوردم، سایت 11 زدم بیرون

اولش ماشین گیر نمیومد خیلی اعصاب خوردی بود. آفتاب هم تو چشم میخ کرده بود خیلی بدجور! انگار چله تابستونه!

خلاصه ماشین گیر اومد و بعد ِ کلی پرس و جو؛ ماشینای ولیعصرو پیدا کردم . هرکی نمی دونست فکر می کرد الان اومدم تهران! نه که 11 ساله خونمون اینجاست و هنوز نمی دونم تاکسیای ولیعصر کجان!

خلاصه خیلی هم گرون بود مبلغ ( 950 خنثی ) ولی خب دیگه رسیدم میدون. ازونجا با BRT رفتم بالا و رسیدم به شهرکتاب ساعی ِ عزیزمقلبقلب..

مرده یه مرده ِ خسته ای ئه. اونی که اونجا آمار ِ کتابا و جاهاشون رو داره و تا بهش میگی کتاب ِ ایکس، میره برات میاره و میذاره کف دستت.. یه جوریه که همیشه ابروهاش خمه و همیشه م یه دستش تو جیبش، کج و کوله راه میره و انگار همیشه بی حوصله ست، ولی کارشو خوب انجام میده

دیگه فک کنم منو می شناسه! بسکه رفتم بهش گفتم آقا! اینو دارین؟ اونو چی؟ از این نویسنده چیا دارین؟... آخی نازی. بهش ولی یه جور علاقه ای از جنس  ِاینکه آدم ِ کار راه اندازیه(!) دارم

خلاصه، یه کتاب بهش گفتم و نشونم داد " احساس بهتر ... " .. هی یه کتاب، دو کتاب ِ دیگه، ئه اینو خانوم فلانی تعریفشو کرده بود! ئه اونم که آقا فیلانی گفته بوده عالیه.. بخرم! 

7 تا کتاب خریدم ! 39 هزار تومن! .. هرچی پول داشتم دادم خوش خوشان اومدم بیروننیشخند

درواقیع بخوام دقیق بگم، ناهار نخوردم ولی 40 تومن کتاب خریدم!

برگشتنی رفتم اونور خیابون توی یه لوسترفروشی و چیزای دکوری فروشی.. همینجوری، بی مقدمه، بدون برنامه ی قبلی! دیدم توش پر از نوره و گرما.. یه حس گرمی ِ لذت بخش.. رفتم تو ،با اینکه نه گرمایی اون تو حس می کردم نه بیرون سرد بود که بخوام گرم شم.. اما رفتم تو و قاتی ِ مشتریایی شدم که واسه اشیای 300-400 هزار تومنی ،یه جوری که انگار دارن بستنی می خرن، می گفتن : دو تا از این بدید بی زحمت..

قاتی ِ اون مادر و دختری که مادره ازونهایی بنظر می رسید که همه ی عمرش رئیس ِ کل بوده. با اینکه پیر بود لاک ناخونش سر جاش بود! خوشتیپ و آراسته! دختر هم همینجور اما تو چهره ش یه غم ِ خاص بود.. خوشگل بود

قاتی ِ اون زن و شوهری شدم که زنه هیچی رو نمی پسندید و یه بند به مغازه داره می گفت اینو بذارین رو اون میز! اونو ربذارین رو این میز! آخرشم نفهمیدم چیزی خرید کردن یا نه...

قاتی ِ اون دو تا آدم، پدر و پسری شدم که پدره با یه حالت ِ حریصانه اشیا رو ورنداز می کرد: اینو کوچیکشو نداری؟؟ تو این مایه بزرگشو نداری؟؟   حتی منو هم حریصانه ورنداز کرد.. که دیگه اینجا اومدم بیرون

چون هم خسته شده بودم هم حضور این مرتیکه رو نمی تونستم تحمل کنم، هم همه ی لوستر ها و چیزهای دکوری و کشو ها و اون گرامافونه که پرسیدم و یارو گفت کار می کنه رو، با نگاهام خورده بودم! واسه خونه ی خودمم! حتی لوستر انتخاب کرده بودم! و همه ی اشیا رو با چشمام و دستام حس کرده بودم! و دیگه اومدم بیرون..

از ساعی ولیعصیرو اومدم پایین و بعد اونجا عوض کردن ِ خط  و BRT ی جدید... میدون انقلاب بودیم. ایستگاه اتوبوس نگه داشت. داشتم به سینما بهمن نگاه می کردم..تو دلم گفتم لوگوش خوشگله ها.. اتوبوس هنوز در حال ِ توقف بود.. به سردرش نگاه کردم : ئه این اخراجی 3 رو هم اومد رو پرده مث اینکه.. میگن سبزا رو مسخره کرده.. لعنتی... اتوبوس هنوز در حال توقف بود. نگاهم رو بردم اونور تر !! واووو!!  جدایی نادر از سیمین!! اکران شدی تو وروجک؟!! کِی؟!! .. اتوبوس هنوز در حال توقف بود! .. برم؟! یعنی برم؟! پاشم برم یعنی؟!....

یهو پاشیدم بیرون!!!خنده

پاشیدن فعل جدیدیست به معنای یهو گوله از اتوبوس خارج شدن!!

توقف ِ اینهمه طولانی مدت ِ اتوبوس در ایستگاه میدون انقلاب بی معنی بود!! می دونم؛ قرار ِ روزگار بر این بود که من برم سینما!! برای من منتظر ایستاده بود..

هیچ وقت از تنها سینما رفتن ابایی نداشتم

قسمت ِ جالب ِ توجه ِ دیگر ِ ماجرا این بود که دقیقا توی تایمی که من رسیدم دم ِ در ِ سینما، یکی از سانس های اکران فیلم بود!! وای خدای من!...پرسیدم آقا! الان میشه رفت؟!

- بله خانوم!....

اصن الکی الکی پاشدم رفتم سینما ها.. . یعنی اصن یه وضعی!...

خلاصه.. جونم براتون بگه که فیلمی بود با بازیهای بسیار قوی ِ شهاب حسینی و لیلا حاتمی و اون زنه که خوشگله و صداش خیلی قشنگه و اون مرده که اسمشو نمی دونم ولی خیلی خوشم میاد ازش... هر چهار تا بازیگر اصلی فیلم رو واقعا دوست داشتم. فکر می کنم بخاطر بازیگراش و بازی ِ خوب بازیگراش بوده که جایزه برده. چون موضوعی کاملا ساده و حتی میشه گفت پیش پا افتاده داشت. اما ادا اطوارهای اینها و بازیهای بی نظیرشون فیلم رو خوب کرده بود...( حوصله ندارن قصه شو بگم! خواستین عرض میشه! )

خلاصه.. فیلممون رو هم دیدیم و ... با یه کوله بار ِ سنگین از کتاب!! سوار بر BRTی ای ئه جلو داشبورد ِ ماشین ِ اتوبوسش، سه تا شاخه یاس سفید ِ خوشبو گذاشته بودن.. و بوش بدجوری مستم کرد طوری که یه گل  ازش کندم و هی بوش کردم _صندلی ِ اول نشسته بودم_ ... اومدم خونه ... قبلش به آقا راننده هه خسته نباشید گفته بودم!..

خیلی خوب بود!! خیلی خوش گذشت!!

الکی الکی با خودم حال کردم!! برا خودم نوشابه باز کردم و اینهمه کتاب خریدم روز ِ آخر ِ سالی ! تازه سینما هم رفتم!..

+ به نسبت ِ روز ِ آخر سال بودن وعصر بودن، خیابونا یه حال ِ برزخی داشت! نه از تب و تاب ِ عید افتاده بود، نه کاملا از خلوتی ِ ایام ِ تعطیلات عاری بود..

خلاصه که خوب بود! خوش روزی بود! هرچند که با سردرد به خونه اومدم اما.. خوب بود لبخند

+ بانو ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نیاز؛ و یا غرور

نیاز رو بخوبی می فهمم. نیاز به بودن ِ کسی، فقط برای اینکه باهاش حرف بزنی، اینکه اون می فهمه، اینکه اون می دونه .. همه چی رو می دونه و .. نیاز به بودن ِ گوشی که شنوای توئه..نیاز به کسی فقط برای این حضور ِ ساده ...

اما!!!!! اما هرکسی لایق این خلوت نیست.. پس به آغوشت میام ای تنهایی... و صبوری می کنم در شبهای بی قراری

...

+ بانو ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

27

به یکی گفتم: قلق ِ زندگی رو فهمیدم. گفت چی ؟ بهش گفتم :

" پیدا کردن ِ راهی برای شادی ِ عمیق ِ دائمی،

و رسیدن به بیخیالی ِ نسبی ِ دائمی،

و تحمل ِ سختی ِ رسیدن به اهداف... "

 

خودم که بنظرم کلی جامع و کامل و باحال و اینا اومد این نظریه.

مشکل ِ اول که "چجوری زندگی کنم؟" حل شده. حالا سه تا مشکل دیگه ایجاد شده و اوناه اینکه چجوری اون سه تا عنصر ِ بالا رو تحقق ببخشم آخه.. :D

+ بانو ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دادی بر بادم

خدایا. من را از شر ِ این توهّم ِ قدیمی رهایی بخش؛ رهایی بخش دیگه؛ ای بابااااااااا رهایی بخش... خجالت داره ... :

هر سیبیل قشنگ که از در آمد

شاید خودش  است... "یار ِ من آمد!!"

 

خاک بر سر ِ این تفکر یعنی

+ بانو ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

25

همه ی آتیشا از گور همون جناب ِ "عین" بلند میشد. همینکه توی ذهنم بلاکه اش کردم موضوع حل شد. لعنتی داشت مرا به بازی می گرفت...

امروز مامان مجبورمون کرد تکونی به خودمون بدیم و بلخره پردهای اتاقمو شستیم و میز کامپیوتر و ملحقاتشو گردگیری و تمیز کردیم

موقع ناهار شد.. طبق معمول از خودم می پرسیدم" چرا غذا می خوریم؟ "..

سر نهار گفتم " جدایی نادر از سیمین! " . بی هیچ فعل و فاعلی.. یعنی که می خوام برم تو عید این فیلمو ببینم، کی با من میاد؟! ..

یک لحظه که فکر کردم ازونجایی که دنیا خیلی کوچیکه، چقدر افتضاح میشه یکی از بچه های هریک از اجتماعات کوچیک و بزرگی که توی دنیای واقعی عضوشونی، مثل محل تحصیل، کار و .. یکی از همین لینکهایی باشن که من گوشه بلاگم گذاشتمشون!!. فقط یه لحظه تصور کنین!. برای فرار از دست همه چیز و همه کس، اسم ِ مخفی ای انتخاب کرده باشی و بلاگی برای دل خودت ساخته باشی ، بعد از بد ِ روزگار و نهایتاً کوچیک بودن ِ دنیا، یکی از همونها بیان ور ِ دلت! توی لینکهات! وای خدا من؛ افتضاحه...

مامان میگه چرا با بابات خوب نیستی، فلان... نمی دونه که من چی نوشتم، چی گفتم.. گفتم که دیوار ِ اعتماد به مهربانی کسی که شکست، دیگه نمی تونه مثل قبل دوستش داشته باشی.. چه پدرت باشه، چه هر کس ِ دیگه ...

پرده اتاقمون پاره پورست!! اما اشکالی نداره، چون تمیزه. و ازونجایی هم که ماها به معضل ِ شگرف ِ سیب زمینییّت مبتلائیم، فعلا بیخیالش هستیم!. پرده نو می خریم آیا؟...

ورزش نمی کنم و حس میکنم مثل یه تیکه ماهیچه ی متحرک هستم که بزور خودشو توی خونه جابجا می کنه .... افتضاحه. یه دو تا پرده وصل کردم به پنجره، همه دست و بالم درد می کنه ... خیلی ضعیفم و خواهرجان یه هلم میده دو متر شوت میشم اونور تر!!.. بعد مثلا یادش بخیر میخواستم یه زمان برم دفاع شخصی!!...

تمرینامو همچنان انجام نمیدم.

هیچکاری برای انجام ندارم. به سایت محک سر زدم و برای کمکهای غیر نقدی اسم نوشتم!. بلکه اونا بگیرنم به کار!! بخدا حاضرم مفتکی کار کنم ولی فقط کار کنم!... چون بیکاری یکی از افتضاح‌ترین چیزهای دنیاست

 

+بعد نوشت:یه کار ِ خداپسندانه:

توی سایت اهدای عضو، عضو بشید...

نمی دونم چطوری حس خودم رو از بیان اینکه چقدر این کار لذت بخشه، بگم

اینکه بدونی بعد مرگ تو، با اعضایی قراره برن زیر خاک و پوسیده بشن، یه عده می تونن زندگی دوباره و امید شروعی دیگر بگیرن،  اینکه می تونی دل چندین و چند آدم رو شاد کنی.. اینکه اینکار چه خیر ِ بزرگی داره...

واقعا نمی دونم چی بگم، فقط می تونم بگم اگه شما هم مثل من از کمک به دیگران لذت می برید، توی این سایت عضو بشید

این یه جور رضایتنامه است که " راضی ام پس از مرگم اعضای بدنم به بیماران نیازمند هدیه شود "

لبخند

+ بانو ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

24

دریچه ی روح زن، گوشاش ئه..

با اون می تونی اون رو مثل یک موم در دستت بگیری

متوجه شدم که برای شاد بودن کافیه که یه آهنگ شاد گوش بدم..

چون یک مرض‌ای در وجود من هست که با وجود نداشتن ِ هیچ مشکل ِ حاد و جدی ای، تا ته ِ فاز ِ افسردگی میرم و بیزار از همه چی و اینها

ولی با یک آهنگ شاد، انققققدر خوب میشم و انقدر سرحال میام و انقدر افکار و انرژیهای مثبت بسراغم میاد که حد نداره، از چیزای ِ کوچک ِ ساده شاد میشم، همه چی رنگ ِ خوشی میگیره. واقعا این شعار ِ همیشه تحقق نیافته ی "در حال باش" محقق میشه و نه به آینده فکر می کنم و نه از گذشته حس بد پیدا می کنم... همینجوری همه چی خوش میشه و رنگ واقعیت و شادی میگیره..

برای همینه که توی حرفهای عامیانه، میگن:

مرد، زن رو شناخت و دروغگوی خوبی شد

و زن، مرد رو شناخت و آرایش گر ِ خوبی شد ( یعنی آرایشگر ِ خودش ).. چون دریچه ی روح مرد هم چشم‌اش ئه انگار!! ( درست میگم؟! آقایون بگن! )

چقدر هم که من آرایش می کنم واقعا!!دروغگو

بنظرم هرکسی لیاقت نداره زن رو آرایش شده ببینه.

..

_______________

امروز با یه دوست ِ نازنین ِ دوست داشتنی برای اولین بار حرف زدم! چقدر مهربونانه بود این آدم.... نازی...

بعلاوه ی گوش دادن به یه آهنگ ِ خوب، بودن با یه آدم ِ خوب هم تا اندازه ی زیادی منو خوب و شاد و قبراق میکنه ...

توجه کنید! یه آدم ِ خوب...

واقعا به لحاظ ِ تزریق ِ شادی به من، جنسیت ِ مخاطبم فرقی نمی کنه.. مهم اینه که طرف آدم باشه!..

+ بانو ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

sms تبلیغاتی ِ بدجنسانه

برام اس ام اس تبلیغاتی اومده:

"عیدی ِ تالار باغ زندگی به عروس دامادها. ( نرسیده به میدان نماز ) ... "

بعد دیگه ننوشته عیدی ش چیه.

به چند جهت باید فحش داد به شما ها!:

- نمی دانید ما عروس/داماد نیستیم؟

- نمی گویید خب ما که عروس داماد نیستیم دلمان عروسی، عروس/داماد، خانه، زندگی ....  می خواهد؟

- نمی گویید می رویم توی فکر که " وای مثلا فکرشو بکن تالار عروسی ِ من چجوری باشه.." ؟

- نمی گویید هوایی می شویم .. بعد دپرس و بعد هم افسرده ؟

- اصلا بر فرض عروس یا داماد باشیم. نمی گویید اگه پول نداشته باشیم تالارتان را بگیریم چقدر با این sms های شنیعتان! دلمان می سوزد؟...

رحم کنید ایهاالناس. به دل ِ نازک ِ جوانان ِ بی همسر رحم کنید. به جیب ِ جوانان ِ با همسر هم رحم کنید.

هی بابا.....

 

+ بانو ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

22

یه جور تحقیر، پیش علی. نباید خودم را انقدر پیشش حقیر می کردم که برگرده و به من درس تزکیه نفس و رعایت تعادل بده. بیزارم.

حس خوندن ِ کتاب اصلا ندارم، ( تمرینهامم که انجام نمیدم ) و الا باید می رفتم و کتاب و.آ رو می خوندم چون مطمئنم که حال و روز الانم به این کتاب و موضوعات بسیار دقیقش بر می گرده.

از صبح به حال "ت" پاشدم و حتی از دیشب هم و توی خواب هم حالم همین بود. بدجوری کار دستم داده این آقا با حرفهاش. بدجور. باید به نفس ِ لعنتی م مسلط باشم.

صدای بی نظیر گنجشکها و یه جور پرنده میاد، صدای بی نظیر بهار میاد ، صدای نو شدن، آخ که چقدر نو شدن ِ فکر و ذهن سخته. نو شدن اراده و قدرت نفس سخته..

پ.ن: رکوردر رو گذاشتم صدای پرنده ها رو ضبط کنم، دلم نمیاد استاپ‌اش کنم! بکسه قشنگه می خونن این ریزه ها...

 

+ بانو ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

21

با یه دوست قدیمی که حالا چند ماهه ایران نیست حرف زدم.. مشغول کار و فعالیته.

یک خودخوشی داشتم و حالا دیگه تقریبا آرومم. البته این موضوعی نیست که با انجامش به آرامش برسی بلکه به ولع بیشتر می رسی در قالب موارد. علی گفت ساعت یازده و نیم میاد نمی دونم تا اون موقع می تونم براش بمونم یا نه. هنوزم به حضورش از جنسی دیگه نیاز دارم.

اس ام اس هامو توی دفترچه یادداشتی که از طرف سرای اهل قلم بهمون اهدا شده می نویسم چون گوشیم پر شده. یعنی اینباکسش دیگه جایی برای اس ام اس های جدید نداشت.

بیکارم و این موضوع منو خیلی اذیت میکنه. از صبح که روز شروع میشه در این فکرم که خب؛ چه باید بکنم. و این منو خیلی آزار میده...

فعالیتم توی انجمن بیشتر شده و می تونم بگم از اون لحاظ به نرمالی ِ نسبی رسیدم اما، از این طرف از موضوعهای اندامی دچار افراط خاصی شدم. نمی دونم فکر کنم هورمونهام بهم ریخته یا چم شده که انقدر درگیرش هستم.

خوب میشم بزودی، ایشالا. من باید قوی باشم. اینجوری که نمیشه

خوشحالم که بلاگم داره جون میگیره و به رسمیت می شناسمش توی ذهنم.

راستی مانتویی که برای عید گرفتم هم کرم رنگه. دوست ندارم طبق مدی پیش برم که هممممممه از اون رنگ می پوشن و فکر می کنن آخرشن. دوست ندارم مثل بقیه بپوشم. بلکه معمولی و نرمال پوشیدن رو دوست دارم. اما چون مانتوی آبی رنگ داشتم و خیلی وقت بود که مانتوی کرم رنگ نخریده بودم، کرمشو خریدم _ آخه فقط از یک مدل مانتو خوشم اومده بود که فقط دو رنگ ی آبی نفتی و کرم رو داشت_..

اینهم از لباس عید امسال.

لباسمون نو شد اما افکار و رفتارمون نه هنوز..متاسفانه

+ بانو ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کفرنامه

غمگینی بهتر از افسردگیه. چون افسردگی نقطه ی بن بسته و بسختی قابل برگشت، پر از بی برقی چشمها و بی حرکتی دستها. غمگینی توش یجور دست و پا زدن برای دوباره شاد شدن هست، باز امید داره که جون بگیره و دوباره شاد بشه. ضمن اینکه داره از غمگینی ش لذت می بره..

مثل زنی شدم که به شوهرش بی محلی می کنه. با اینکه می دونه اینکار خوب نیست. رابطه بین خودم و بابامو می گم. طفلی میاد بهم سلام می کنه در اتاقو باز می کنه ، میگه می خواستم حالتو بپرسم، ازم حال احوال و پرس و جو می کنه، باهام خوش و بش میکنه، اما همچنان یخم باهاش. این یعنی تاثیر عمیق ِ شکست ِ دیوار باورم.دش شکستش.. بهش باور داشتم که دیگه مهربون شده، دیگه سرم داد نمی کشه، دیگه وحشیانه با حرفهاش کتک نمی زدنم، دیگه باهم خوبیم و مثل قدیمها عاشقشم.. اما حیف..

بهرامیه می گفت رابطه ت با بابات خوب نیست که انقققققدر در گیر و دار ارتباط با پسر هستی .. رابطه ت با جنس ِ مخالف ِ در خانه یعنی پدر خوب نیست و برادر هم نداری و این میشه که ولع ِ بیمارگونه ای به جنس ِ مرد داشته باشی...

دارم یاد میگیرم با وجود همه ی اینها هنوز هم زنده باشم، افسرده نشم،..

حمیده هیچ نیازی به شوهر نداشت اما خدا بهش داد. نه اصلا تو کتش عشق می رفت نه دلدادگی نه نیاز ِ اندامی نه .. یه خشکه مقدس ِ مردگریز ِ حسابی بود. به سلامتی ِ خدایی که هیییییییییییچ وقت راز حکمتها و کارهاشو نفهمیدم..._ خواستم بگم چی میشه که به منی که از وقتی چشم باز کردم نیاز به داشتن ِ همدمی همیشگی از جنسی مردانه رو احساس کردم، انقدر خدا بی محله... انقدر به یه ورش هم حساب نمی کندم انگار.... _.........

نسبت به علی_معشوقه ی چتـ*ـی م_ هم دو دلم.. همه ی حرف زدنهام باهاش احمقانه میاد ...

_________________

خیلی وقته دنبال هدفم از زندگیمم. از وقتی پا به دانشگاه گذاشتم.. از وقتی دیدم که "که چی؟" سوال بزرگیه که باید بزودی بهش جواب بدم. اون موقعها هم فاز تو فکر رفتن و افسردگی ِ فلسفی گرفته بودتم اما ، رفع میشد، و انقدر طولانی نمیشد.

هدف من از زندگی چیه؟ نه واقعا هدف من از غذا سوزوندن و اکسیژن co2 کردن چیه؟... ببین سوال خیلی سادست ها.... سالهای ساله که شدت ساده بودنش خنده م میگیره، اما واقعا، واقعا و از عمق جونم میگم که هنوزم که هنوزه جوابشو درست حسابی نمی دونم ...

نماز، ترکیب ِ غریبی که هنوزم بهش ایمان ندارم و فقط موقع امتحانا و ارائه ها!! میرم سراغش...

عبادت... عبادت ِ خدایی که نمی فهممش؟ حس می کنم دوسم نداره؟ حس می کنم ولم کرده؟ حس می کنم بازیچه م کرده؟ حس می کنم منو یه مورچه ِ بدبخت می بینه و هی پرتم می کنه اووووون سمت ِ لونه م که راهمو گم کنم و ببینه چند مرده حلاجم توی پیدا کردن خونه م؟.... خونه م گم کردم دیگه لعنتی... ولم کن.... بسّمه خب....

فقط خوشحالم که به این قضیه ایمان دارم که این خدای ِ با نمک ِ ما، به هرکس به اندازه ی صبرش مصیبت میده. تصورشو کن با اینکه ضعف ِ رفتاری و فکری و واکنشی و هیجانی و .. که من دارم، یه مصیب ِ گل درشت هم میذاشت تو دامنم. هر هر........... .

+ بانو ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

18

نفسهای 1389 به شماره افتاده..

mahdiz قصد ازدواج با من داشت..........

driz*zling بهم ایمیل داده... خودم سراغش رفته بودم خب....

دیشب با مامان سر اینکه چرا نمیذاره از موضوع مسافرت حرف بزنم دعوای حسابی کردم...

دایی اینا میرن جایی بین چالوس و متل قو و ما باید اینجا توی تهران غاز بچرونیم تا این 14 روز ِ لعنتی هم بگذره و بره....

یک هفته ای هست که مرتب بارون میاد.. صبحی داشت به برف شدید میومد ، خدایا شکرت..

خواب سمیه رو دیدم... در 40 سالگی اش... :( خدا کنه هرجا هست ساالم و سلامت باشه..

max خیلی پسر خوبیه ... واقعا اینو میگم .. خدا ایشالا حفظش کنه ...

بلخره مهمونی ِ جمعه رو هم رفتم .. خیلی خوب بود و خوش گذشت... جن*ده هه داره میره بلاد کفر.

دیروز رفتم و از شانزه لیزه اون مانتو یقه خوشگله رو خریدم. کِرِمشو اما. آخه اول از آبیش خوشم اومده بود..

سعی می کنم زندگی کنم . چون مجبورم که زنده باشم..

 

+ بانو ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

17

عاشق فین کردن توی دستمال کیلویی ِ گلبهی رنگ هستم

از آنلاین بودن توی مسنجر بدم میاد

برام حس عجیبیه دیدن ِ صحنه ِ چپ دست بودن ِ یه دختر که داره می نویسه با دست چپش ، روی ِ قطری از برگه کلاسورهای ِ نویی که تازه از تو مشما درآورده ، اونم با خودکار بیک... حس عجیبــــــــــــــــیه! نیست؟

به انجمن بی میل شدم

به آیـ*دا که بی تربیت بوده و من نمی دونستم هیچ رغبتی دیگه ندارم. و دیگه نمیخوام که دوستم باشه.

گلـــــــــــ*ی نامی بوده که دیگه به اونم هیج رغبتی ندارم

از دو مورد بالا میشه نتیجه گرفت که من چهارچوب اعتقادی خاصی دارم که هرکی که بیرون این چهارچوب بره ، از زمره دوستان من اوته...

مثلا مهمونی جمعه رو هم به این دلیل که حس می کنم یه جن*ده تو جمع هست نمی خوام برم.. چرا چون من به مصاحبت با کسایی که توی چهارجوب اعتقادی ِ من نمی گنجن  هیچ علاقه ای ندارم... و فکر می کنم این طبیعی ترین واقعیت ِ دنیا باشه که اینجوری عمل کنیم ... این حق ماست که اطرافیانمون رو خودمون انتخاب کنیم ...

_______

مهسا دختر ِ دوست مامانم 200-300 تومن فقط رفته خرید ِ شب ِ عید کرده... برای عید..

من هیچوقت دلم نمیاد چنین خرجایی کنم وقتی که می دونم وسعشو نداریم و شب عید هم الکی همه گرون فروش میشن و من چیزایی که نیاز دارمو دارم.. اینو یه جور مصرف گرایی ِ پوچ می دونم .. درسته باید خوش لباس بود اما من بدلباس هم نیستم.. یه روسری ِ نو از مشهد خریده بودم که نپوشیده بودمش اونو می پوشم.. کفش از دوسال پیش خریده بودم که از بس چِقِر بود نیشخندفقط تو مهمونی ها چندبار پوشیدمش و نو ِ نوئه... بعلاوه یه مانتو داشتم که فقط یک بار پوشیدمش پس اونم نوئه.. فقط بابا بهم پول داد که برم از پاتن جامه یا یه همچین جاهایی، شلوار جین ِ تنگ ِ خوشگل بخرم که نو نوار شم. خب فکر می کنم این بسه.. واقعا بس نیست؟...

__________

دانشگاه شروع شده.. امروز نرفتم سر کلاس آز پا*یگاه و با ملووووو*چ حرف زدم... ولی پشیمون نیستم.. بهم حرفای خوبی زد .. مثلا گفت:

زنها و مردها یه سری نیازهایی دارن _مثل نیاز به هم صحبتی ، نیاز به رفاقت و .._ که بهیچ وجه همسرشون نمی تونه اون نیاز رو تامین کنه.. آدمها باید بفهمن که هیچ وقت تامین کننده 100% ِ نیازهای همسرشون نیستن و اونها گاهی نیاز دارن که با دوستهای خودشون خلوت کنن و گپ بزنن و رفاقت کنن... و این رو نباید انکار یا سرکوب کرد چون در غیر اینصورت ابلهانه رفتار کردیم ..

و بعد گفت که در خیلی از دوستیها می بینی از اول تا خیلی بعد از شروع ِ دوستی دو طرف با هم هیچ مشکلی ندارن و خوبن و خوشن.. بعد یهو بدلیل تغییر انتظارات و نیازها و خصوصیتهای دوطرف، فرم و شکل دوستی عوض میشه و بلکل رابطه از هم می پاشه...

خلاصه که خیلی حرفهای خوبی بود و به این همصحبتی نیاز داشتم   خیلی خیلی بیشتر از حرفهای اون افشا*ری ِ ابله که دری وری سرکلاس تحویل ِ آدم میده، بدردم می خوره ...

هیشکی آدرس ِ اینجا رو نداره و من از این قضیه خیلی خوشحالم.. این سوت و کوری ِ اینجا رو دوس دارم ...

من به تنهایی و آرامش نیاز دارم... من دارم با زندگیم کنار میام   هرچند که اصلا شرایط بدی ندارم و فقط این خودم بودم که گاگولانه سعی در رفتن تا ته ِ فاز ِ افسردگی داشتم ... من خوبم و خوشم بشرطی که خودم اینو بخوام ... به این قضیه ایمان آوردم...

_____________

جدیداً به غذا خوردن به دید ِ یه قضیه ی critical  و حیاتی نگاه نمی کنم!!. گشنه م باشه غذا میخورم گشنه م نباشه نمی خورم!!. مثلا دیروز اصلا نه نهار خوردم نه شام ( چون یه ذره از تدیگ و سیب زمینی سرخ کرده گذاشته بودم دهنم، اشتهامو کور کرده بود دیگه) و امروز هم ناهار ِ رسمی نخوردم و فقط یه سیب زمینی پنیر از دانشگاه گرفتم خودم ( چون فیله که من دوست دارم نداشت ) و دیگه همین! عصری هم نشستیم چیپس ِ فلفلی ِ خوب!نیشخند خوردیم و دیگه تقریبا سیر شدم ... نمی دونم خوبه اینجوری یا نه اما من هیچوقت ولع ِ شکمی رو دوست نداشتم و ندارم.. هیچوقت تو عروسیا سر غذاهای ِ رنگاورنگ و خوشمزش هوووووول نزدم و همیشه گذاشتم همه ی زن وحشیای عروسی بریزن تو سالن بشقابشونو تا خرخره پر کنن و بعد من برم غذامو بکشم... اینجوری بهتره. اینجوری به انسانیت نزدیکتره!.. وای یاد اون قضیه افتادم یه بار بابا اینا رفته بودن یه مراسمی که همه آدمای تحصیلکرده و اینا بودن اونجا فقط. بعد موقع  کشیدن شام توی شلوغی یه مرده اومده بوده از تو بشقاب بابام!!!!! کباباشو برداشته بوده!! وای خدای من!....ابلهنیشخند

آدم باشیم، خوبه.! بد نیست!...

+ عسگری ِ ان بهم گفت باید دو تا کپی از گزارش ِ ان ِ کاراموزیم داشته باشم... گریهخنثیابرو.. دوباره هزینه و زحمت و صبر کردن ِ پلکیدنِ دو ساعته تو خیابونای انقلاب تا صحافیه حاضر بشه و .... وای خدای من بمرید همتون الهی.

++ملو***چ گفت باهام میاد لپ تاپ بخرم! آآآآآآخ جون یه پایه ی خفن پیدا کردم برای رفتن توی گرگ بازار ِ پایتخت و خرید لپ تاپ.... لبخند

+ بانو ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

16

امروز خودبخود ساعت 7:31 چشام باز شد! به فا sms دادم ببینم میاد با هم بریم همایش؟ به emiroo گفتم خوبی؟

صبحونه خوردم و لوبیل ِ اعلا _ با مو!! :-& _ درست کردم و بعد رفتم همایش جایزه پروین

آی*دا زنگ زد . وقتی همایش بودم. خداروشکر کردم که خونه نبودم

با بی آر تی اومدم خونه

+ بانو ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

15

امروز مطب بهرامی بودم. 12:30 وقت داشتم  12 اونجا بودم  ۴:40 دقیقه رفتم تووو!!!!!!!!!عصبانیکلافهمنتظرمنتظرمتفکرابلهچشم...

زنک یه جوری بود. خوش و بش بیش از حد؛ ولنگ و واری ِ خاص ِ خودش.. خلاصه فرمش رو دوست نداشتم .. یه سری چیزایی گفت که بدک نبود.. بزود باید از زیر زبونش حرف می کشیدی.... دقیقه ای هزااااااااااار تومن................... سه ربع توو بودم چهل و پنج ِ تومن ِ نازنین ر و ریختم تو حلقوم اونایی که اینهمه وقتمم تلف کرده بودن........ چبدونم..... شاید بشه گفت قابل قبول بود....

فقط الان دارم از خستگی می میرم...خیلی خوابم میاد.. گفت دیگه نباید باهچیکس رابطه داشته باشی.. نتیجتاً یه با علی می چتیدم که دیگه با اونم نمی چتم .... مرض که ندارم.. مرتیکه یه وری معلوم نیست چشه از راه دو هفته نیست رسیده شده عاشق سینه چاک ِ من.. مشکل داره خب اونم بدتر از من ...

هههههههههه... به یارو بهرامیه گفتم اگه افسردگی ِ شدید ِ انفجاری رو بگیریم 10 ، من چند ام؟  گفت 8 ! !! مَ مَ مـــــــَ.... انقدر اوضامون خیط بود خبر نداشتیم.. شایدم شرّ گفته که منو به توهم ِ مالیخولیایی بودن برسونه که بعد عید و از این ببعد همیشه ، برم و دقیقه ای هزار تو حلقومش بریزم... چبدونم ........ اینم از امروز بود که گذشت ؛مدتها بود منتظرش بودم و حالا می بینم که آپولوی خاصی هم اتفاق نیوفتاده... یه سری چیزایی گفت که خودمم می دونستم .. با یه سری توصیه های معمولی...!! _(انگار که خودمون ابلهیم نمی فهمیم که باید چه کنیم؛ می دونیم؛ اما چجوریشو میخواستیم از تو بپرسیم که درست حسابی نگفتی... _) .. دو تا کتاب و چهار تا ورزش کردن و  قرص خوردن و .... چبدونم.... نمی دونم چی باید بگم ... ولی از اینکه رفتم و این هزینه ی مالی و جانی!! (ناهار نخوردم، سردرد هم شدم) و زمانی رو دادم پشیمون نیستم... به یه بار تجربه ش می ارزید.. حالا ببینم از این ببعدم میرم یا نه...

تو انجمن خیلی ساکت تر از همیشه شدم ..

کلا خیلی ساکت تر از همیشه شدم .. فصل فصل ِ سکوته .. تا بعد که دوباره خودمو پیدا کنم .... ... هوم...

تولد بازی ای اگه اینهفده برقرار باشه و بدون ِ حضور اون زنیکه جن*ده، حما میرم.. در غیر اینصورت هرگز..... مگه خرم برم همکلام اون آدم شم ..........

امروز نگین ازم می پرسید دوس*پسر نداری... گفتم نه بخدا.. داشتم ولی دیگه ندارم.. مسغره بازیه... که چی؟؟؟ همیشه میگم آخرش که چی؟؟؟ دسمالی شده و وابسته شده ولت کنه و بره.. تازه خوبه من به هیچ خری رو ندادم و نمیدم... و الا که سوار گردنت میخوان شن آدمای این دوره زمونه بخدا....

بهرامیه گفت مطمئن باش تو انقدر دختر خوبی هستی حتما هم ازدواج می کنی..._(شک داشتم تو این زمینه)_... بهم انرژی می داد اما خیلی کم ... خودش انگار خسته بود... سعی می کرد آرایش کرده و آراسته و شیکان پیکان بنظر برسه اما خب، کسی که تا 4 بعد از نصفه شب تو مطبش می مونه!!! که نمی تونه سرحال باشه ..... هوم .. چی بگم خب......

وقتی میبینم هیچ کامنتی ندارم با خیال راحتتر می نویسم... توهم برم میداره که هیچ خری اینجا رو نمی خونه و این بهم آرامش بیشتری میده برای نوشتن.....

به انگشتهام موقع تایپ نگاه کردم الان و دیدم که حداقل 5 تاشون موقع تایپ بکارم میان... یاد اون مرد 60 ساله_تقریبا_ افتادم که با یکی از انگشتاش داشت کار تایپ انجام میداد.. استفاده از انگشتاشو بلد نبود .... ناراحت  ...Fu*ckYouAll آدمایی که باعث شدین پیرمردا و پیرزنای این مملکتم آرامش و آسایش بازنشسنگی نداشته باشن..... حیفففففففففففففففف.................

 

+مامان یه بسته دسمال کیلویی ِ گلبهیییییییییقلب رنگ خریده امروز.. خیلی خوشم میاد ازش.. اجازه گرفتم کلشو برداشتم برا خودم :D

 

+ بانو ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

14

یارو اسماعیلیه کار ِ کاراموزیمو عی الحساب را انداخت_ تازه بهم گفت شایدم برات کار تو همین شرکتی که امضاهای کاراموزیتو ازش آوردی جور کنم (آیکون ِ هورا) _ تا برم پیش عسگری یه وری بلکه نمره مو بده.. البته سه شنبه میاد

بعد دیگه اینکه امروز هم کلی پول بابت همینا خرج کردم بعلاوه پول غذا و کرایه و .. لعنت؛ تموم شد پولام. دوشی گرفتمو یه ذره با مامان حرف زدمو الانم که اینجام..

فردا هفت صبح کلاس دارم با مامانینا میرم.. بعدش باید برم مشاوره پیش بهرامی. زنک منشی اش زنگ زده میگه فردا میای دیگه میگم بله باز میگه فردا ساعت 11 زنگ بزن قطعی کن!. میگم خب میایم دیگه.. دیگه اینا خیلی حرفه ای و مطمئن عمل میکنن

کلاس ِ یکشنبه ده صبحمم باید پنجشنبه هفت و نیم برم که بتونم فردا بموقع برسم خیابون آفریقا..هوام خیلی سرده ..

دیگه اینکه فعلا خیالم از بابت این کاراموزیه تا حدودی راحته تا ببینیم سر صدور نمره چقدر حرص باید بخورم

فعلا بهانه خاصی واسه افسردگی ندارم!!..

آها راستی شاید تولدبازی بریم با بچه ها این هفته.. اگه اون دختره ی ایکبیری نیاد.منتظر

 

+ دوست دارم فردا برم کنسرت رستاک تو برج میلاد؛ برم کنسرت ارکستر آکادمیک تهران تو تالار وحدت.. دوست دارم مثلا برف اومده برم اسکی... دوست دارم برم آموزش بافت تابلو فرش... دوست دارم لپ تاپ وایوی سری z  ِ گرون و خفن بخرم.... گوشی ِ تاچ ِ ایکسپریای سونی بخرم...  پول نیست.

+ بانو ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

13

علی رو پیچوندم که باهاش چت نکنم. حوصله ش رو نداشتم. فکر هم می کردم که باباهه می خواد باهام بیاد حرف بزنه_نمی دونم از چی_ خلاصه این بود که سیکل چت رو شروع نکردم. باباهه داشت بادوم می خورد نیومد باهام حرف بزنه!!. بود و نبود من توی انجمن هیچ فرقی نمی کنه. من باشم یا نباشم جلسات برگزار میشه. من خوراکی ببرم یا نه جلسات برگزار میشه.. . اینکه تو به ت*خم دنیا هم نیستی خیلی حس افتضاحیه.. دوباره یه سری گزارش جدید نوشتم ببرم واسه کاراموزی. امیدوارم این مرتیکه اسماعیلی قبولم کنه.. مردک می گفت باید تجدید کاراموزی شی!! وای خدای من .. به هیشکی گیر نمیدناااااااا به من که میرسه همه مصلح و نیکوکار میشن... خدای من.. الانا باید برم کپه ی مرگمو بذارم که صبح زود اونجا باشم خفتش کنم ... از اینکه اون کارای شنیعو عصری کردم از خودم عنم میگیره.. اما دیگه کاریه که شده ... امیدوارم فردا کاراموزیمو قبلو کنه. امیدوارم پسفردا مشاوره خوبی داشته باشم. امیدوارم دوشنبه با بیبه برم موزه هنرهای معاصر.. امیدوارم توی این زندگی دووم بیارم....

+ بانو ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

12

صبح که از خواب پا شدم گفتم باید چکار کنم؟ یعنی دوباره زندگی؟ واقعا باید چکار کنم؟ به حس مفید بودن نیاز داشتم. پس رفتم سراغ آشپزی. لازانیای خوشمزه ای درست کردم که همه خوششون اومد. واقعا خوشمزه شده بود. بماند که سر اینکه پنیز پیتزا بزنم یا نزم یا کجاش بزنم!! انقدر تو کارم فضولی کردن که اعصابم خورد شد؛ اما در کل خوب بود. ناهار دور هم بودیم. عصر اومدم و mas داشتم. اینکار روحمو اذیت کرد. یعنی بعدش متنفر شدم از همه چی. از خودم.. داشتم کلیپهای هلاکویی رو گوش می دادم اما نمی دونم چی شد که مثل همیشه میلی طبیعی منو به این سمت کشوند.. اینهمه سال باکرگی سخته.

ادامه ی حیات برام سخته. ادامه ی حیات با این شرایطی که دارم برام سخته.

پ.ن: وقت مشاوره با بهرامی دارم پسفردا. امیدوارم مفید باشه. امیدوارم بفهمه و کاربلد باشه...

 

+ بانو ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

11

متوجه می شوی که عبور زمان بسیار سریعتر از تصور توست...

7سال از بلاگ نویسی م گذشت و نوشتنهای بی اندازه ام ... شعرهای پراکنده و غیر گردآوری شد ام..

تازگیهاست که با "او" آشنا شده ام.. آدم بدی نیست هرچند هنوز درباره اش هیچ نمی دانم.. برای یکجور آشناییست که باهمیم..

همه چیز می گذرد و هیچ چیز به اندازه ی این تغییر و عبور، طبیعی نیست...

بچه ها سراغم را می گیرند غافل از اینکه خودم را در انتهای این چاه انداخته ام بی آنکه به کسی بگویم کجا هستم ...

همه چیز می گذرد...

پ.ن: مامانی پول داد لپ تاپ بخرم.. احتمالا پسفردا تنها میرم مجتمع پایتخت و یه vaio می گیرم... انشالله..

+ بانو ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بروم

max که به آدم بگوید کار هم پیدا کنی بد نیست، یعنی که کار نکردنت بدجور توی چشم می زند. یعنی اینکه ببین؛ او هم دارد می گوید کار کن..آهنگ وبلاگ حسین نوروزی ست در گوشم.. گفته که آهنگ را برای اولین بار از اینترنت بی در و پیکر گرفته اما، من چون اولین بار از وبلاگ او شنیدم، پس اسمش میشود آهنگ ِ بلاگ ِ حسین نوروزی..همانکه تنها "بانو" حق دارد براش کامنت بگذارد..اما آن بانو، این بانو که منم نیست..بانو به زنان ِ شوهردار می‌گویند؟ منکه نه زنم نه شوهردار..پس بیخود این اسم را برا خودم انتخاب کردم..شاید انتخاب کردم که نامی باشد سرشار از محترم بودن و بزرگی..آهنگ وبلاگ حسین نوروزی‌ست در گوشم و هنوز هم یک جایی‌اش که شبیه صدای باز شدن ِ در است، گولم می‌زند.. م--را امروز می پرسید جایی نمی نویسی؟ یا یک همچین سوالهایی..گفتم نه؛ هیچ‌جا..یا یک همچین جوابهایی..غمگینم و غمگینی من از این ناشی میشود که هنوز دقیقا نمیدانم از این زندگی چه میخوام..چه میجویم.. چه میطلبم و چه در پی هستم.. خواستن که بله؛ واضحست؛ خانه ای و زندگی ای برای خودم؛ یعنی که زندگی ِ دونفره ی عاشقانه ای، که بلاهت ِ محض بنظر می رسد در نگاه اول؛ اما خوب که نگاه کنی میبینی همه ی زندگی همینست...میبینی که جز این نیست خوشبختی؛ نه در کار کردن است و نه در یک دکترای کوفتی ِ احمقانه داشتن و نه در تدریس کردن در دانشگاه..نه حتی در خوب نواختن یه ساز خاص!!..زندگی دقیقا در این خلاصه می شود که عاشق چیزی یا کسی باشی...مثل همین حسین نوروزی ِخودمان.. مثل بانو.. شاید هم دارم شرّ می گویم و زندگی چیز ِ دیگیری، جای دیگریست....مهم اینست که دارم به تهوع میرسم از اینهمه بیهودگی، بی‌حاصلی، بی‌هدفی و پوچی.. بی‌همه‌چیزی!!..ببین، دوباره آن تیکه ی آهنگ مرا به شک انداخت که نکند یکی دارد در را باز می‌کند..امروز زنی از بلوک روبرویی مدام صدا میزد "آیدا..آید.." گفتم صدا نزن زنک، صدا نزن.. هیچ آیدایی صدایت را جواب نمیگوید.. _امروز ظهر بود که 4 مرتبه به آیدا زنگ زدم..یک بار گفت در دسترس نیست؛ دو بارش گفت اشغالست.. و بار سوم، یکی، آنور ِ خط، دکمه ی Busy را فشار داد...گفتم تمام شد آیدا؛ دیگر تمام شد..._ بروم ببینم چه کاره هستم در این زندگی ِ لعنتی.. بروم....بروم....

+ بانو ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

the professional

تماشای فیلم Loen, the porifessional رو همین الان تموم کردم .. دو ساعت و ده دقیقه بود

max و عاطی بهم معرفی ش کرده بودن.. فیلم قشنگی بود ..

مصیبتهایی که به سر دختره میومد واسه من جای شگفتی داشت.. که چطور از زیر بار همه شون رد میشه و عبور میکنه ...

ناتالی پورتمن رو هم بلخره زیارت کردیم.. البته در بچگی اش. الان 29 سالشه و این فیلم ساخت سال 1984 یعنی تقریبا 16 سال پیشه ... ماها 16 سال delay داریم تو فیلم دیدن !!

jean reno هم که عالی بازی می کنه .. سمبل یه مرد دوست داشتنی و قابل اعتماده ...

فیلم قشنگی بود ... فقط میشه درباره اش گفت قشنگ

دم این فیلمسازان بلاد کفر گرم

+ بانو ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کاش میشد

کاش میشد می توانستی از غم لحظها ها فراری پیدا کنی..

+ بانو ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

07

بیاد اونوقتهای رامونا، حالا آهنگ connies butterfly رو گذاشتم و دارم می نویسم ..

شب آرومیه.. استرس یا هیجان خاصی در پی نیست .. همه ی طوفانها رو پشت سر گذاشتم و حالا اینجام؛  جز اینکه باید گزارش کاراموزی رو تکمیل کنم و بفرستم واسه استاد

با max صحبت میکنم چند روزه، بچه ی خوبیه، یعنی به آدم حس خوبی میده

قالب وبلاگو که عوض کردم بهش خیلی حسم بهتر شده، حالا با وبلاگ جدیدم بهتر ارتباط برقرار کردم ..

فقط مونده اسمش که فک کنم باید بزودی عوضش کنم از (هنوز برف می بارد) به چیزی مثل " ... هنوز زندگی "

انجمن رو دوست دارم، بچه های صمیمی مهربونش رو  و ..

هیچ وقت نتونستم سر از کارهای بزرگترها در بیارم.. مامانی بهمون کمک کرده که ماشین ظرفشویی بخریم اما حالا باید این قضیه رو از بقیه پنهون کنیم، چرا چون ممکنه باعث دلخوری بشه.. آخه چرا  بابا.. چرا آدم بزرگها نمی تونن با هم صمیمی تر از اینها باشن .. بخاطر توقعهای بیجا یا دلخوری های الکی که برای خودشون پیش میارن..

از اینکه کسی آشنای اینجا و من نیست خوشحالم، این می تونه به من کمک کنه که بهتر و راحت تر از هر وقت دیگری بنویسم ..

مثل پنجشنبه شب می مونه الان.. حس خوب ِ خوشی دارم.. شاید بخاطر این آهنگ شهرداد روحانی ئه که و اقعاً به آدم آرامش میده و یا شایدم بخاطر اینکه این آهنگ آرامش بخش رو در لحظه هایی گوش می کردم که خوشحال و سرحال بودم ..

فردا باید برم دانشگاه، چون گفتن که کلاسا از اول اسفند شروع میشه و منم که بچه مثبت ، دوست ندارم که کلاسها رو از دست بدم .. ترم هشت آغاز شد ..

آخی رامونا، یادت بخیر، بلاگ نویس ِ واقعا خوبی بودی ..

 

+ بانو ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

06

  • برای بعضی ها عشق مفهومی ندارد .. اصلا نمی دانند عشق چه رنگیست...
  • خوشحالم که بلخره دو خواننده به وبلاگ من آمدند ...
  • من ادامه ی میدهم حیاتی را که می دانم باید از نو اش بسازم و از زیر بنا، فاسد و لرزان است فعلا..
  • خدای در راه سخت زندگی راهنمایم باش
  • ...
+ بانو ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آه.....ازدل من

بازم به همون ارور همیشگی خوردم دیگه انقدر که بهش خودم حفظش شدم

can not implicty convert "string" to "..."

خدای من چرا استاد جوابمو نمیده چرا این دختره همگروهی من صفر کیلومتر که منو مجبور میکنه با این حال و روز زبونم برم و براش اونقدر توضیح بدم که از همه جای تنم عرق بیرون بزنه... چرا پروژه ی لعنتی ِ کوچولوی من ارور میده درحالیکه فقط دو روز تا ارائه مونده و پروژم هیچگونه گزارش گیری هم نداره....... چرا هیشکی برا من کامنت نمیذاره مگه من آدم نیستم................ من دلم تنگه خسته شدم خسته

تو کمکم کن

+ بانو ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

05

من از حماقت بود که به اینجا رسیدم. حماقتم_در آن سالها_ این بود که هر آن در هر باری که از خانه بیرون می روم و در تیررس "ذکور" قرار میگیرم، یکی عاشقم می شود و می آید و با من عـزدواج می کند. این فکر ِ سخیف را داستان های تلویزیونی ، داستانهای مجله های زردی مثل روزهای زندگی، و بقیه ی منابع ِ غنی ِ فکری ِ یک نوجوان ِ آن روزها _که من باشم_ ، _ لعنت الله علیهم اجمعین_ ، به مغز ِ خالی ِ آن روزهای من خوراندند.. و من اینی شدم که هر  مردی که اندکی سر و گوشش با من جنبید را " آن یار دلنواز" قلمداد کنم ...

من با ردی از این مردان ِ به ابدیت پیوسته در زندگیم، طی می کنم هنوز این بودن را ، تنها....

+ بانو ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

04

عالیست. چیزی بدتر از حس ِ "فراموش شدن" شاید وجود نداشته باشد و این حسّیست که من حالا دارم. اینجام بی آنکه ردی از سالها نوشتم اینجا باشد، بی آنکه ردی از آن دوستان قدیمی.. و بهتر . شاید اصلا واقعا بهتر که گذشته _حتی اگر خیلی هم قدیمی نباشد_ در همان گذشته باقی بماند و بدانی که حالا ببعد در لاک خودتی...

چیز ِ مسخره ای که الان به ذهنم رسید وجود یک تار مو در کوکوی امروز ظهر بود. درست شبیه اتفاقات روزمره است. مثل دوستیهایمان.. کوکو حقیقتا خوشمزه است اما همینکه تویش یه تار مو ببینی گند می خورد توی حس و حال و  عشقت به کوکو .. دوستی بسیار  خوشمزه است اما یک تفاوت سلیقه ای، اعتقادی، یک سیگار کشیدن ِ "روشنفکرانه" ی احمقانه ی جوگیرانه از جانب یک "دختر".. و یک چیزهایی از این دست، می شود تار ِ موئی توی غذای خوشمزه ی دوستی ات..

تنها می مانی چرا که بزودی پی می بری هرکسی لیاقت با تو بودن را ندارد... حالا یا اسمش را بگذاریم "لیاقت نداشتن" ؛ و یا اینکه مناسب نبودن. هرکسی مناسبتی ندارد که با تو باشد. چرا که حالت را بد میکند. دوست می شوی که حالت خوب شود و اینکه دوستی، حالت را بد کند، افتضاح ِ عظماست

sms های این روزهام؟ " فلان درس چند شدی" ؟ " انتخاب واحد کی ئه " ؟.. اون دختره چند شد؟ " نمره ها تو دیدی" ؟ ... و "تحویل پروژه چه کنیم" که این آخری فعلا از همه مهمتر است..

فرار احمقانه ام را از پروژه تمام میکنم و می روم که قورتش بدهم... بعد از هزار بار خراب شدن این کدها، بلخره از توش یک چیزی می کشم بیرون وتحویل ِ آن مرد ِ استاد نام میدهم..

 

+ بانو ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

03

نیاز دارم بنویسم..

وقتی به کسی توی دلت بدبین میشی، توی دلت بهش فحش میدی، نوشته هاشو نمی خونی و ... انگار یه کلاغ ِ فضولی، به گوشش می رسونه که برات دیگه مثل قبل نیست! انگار اون یه جوری خبردار میشه.. وقتی به دوستام تو دلم فحش میدم، به وضوح کمرنگ شدن محبتشون به خودم رو حس میکنم.. نمی دونم شایدم دارم توهم می زنم..

پروژه هنوز مونده و تقریبا تلاشهام هیچ ثمری نداشته.. میام و به سایت انجمن سر می زنم و ... میبینم که کسی که باید پست بنویسه نمی نویسه!..

من در زندگی ام غرقم، امیدوارم از این غریق بودن که الان اصلی ترین دلیلش این ارائه پروژه ی کوفتیه، نجات پیدا کنم

خدایا تو کمکم کن

 

+ بانو ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

او

حس کمک کردن رو دوست دارم

من به اون کمک کردم

لبخند

+ بانو ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

01

مثل بادی که لای شاخه ها می پیچد و فقط از حرکت شاخه ها، حضور باد را می فهمی، می گردم میان این همه شاخه های رنگ وارنگ ِ زندگی.. از شاخه ای به شاخه ای دیگر می پرم.. بی آنکه هیچ گاه پریدنِ از این شاخه به آن شاخه را رها کرده باشم!..

اینهم از پست اول، تا روزگاری که این دفترچه خاطرات الکترونیکی نیز، در قلبم پا بگیرد

 

+ بانو ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()