هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

ابله ِ داستایوفسکی

از پیش خانوم دکتر برگشتم.. بهم حس خوبی پیدا کرده و بوضوح اینو حس میکنم.. برعکس ِ اولا که تقریبا ازم متنفر بود    مثلا وقتایی که تو حرفش می پریدم یا اینکه بهش می گفتم که تایممون که هنوز تموم نشده و اون جفت پا میومد توی حلقم.. یا کلا تمام کنتاک هایی که با هم داشتیم.. ولی نمی دونم چرا، شاید بخاطر اینکه حاصل کارشو در من می بینه، شاید چون می بینه که حرفاشو خوب میگیرم و بهشون عمل می کنم و شیوه شو اجرا می کنم ...

نمیدونم چرا انقدر با لپ تاپم و اینترنت تو هوای دانشگاه  آپ کردن رو دوس دارم.. حس تکنولوژیلیزه! شدن بهم میده....

هی! من خوشحالم، همینجوری الکی. شاید چون در این لحظه ی خاص فکر می کنم می تونم افسار زندگی ِ چموشمو بدست بگیرم.

+ بانو ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()