هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

am 2:03

شب است

شب است و روی هرّه ی بلند ِ قلب ِ خسته ام برف نشسته ست

شب است و من بهانه جو تر از همه

در انتظار و بی قرار و غم‌گسسته ام...

 

- شعر ِ 6-7 سال پیشم

یادش بخیر

 

اینا رو نوشتم که بگم.. در این شب بادی و رعد و برقی و بوی بارونی، که از خونه مامانی برگشته بودیم و نیاز بود که با یکی حرف بزنم.. وقتی هیس سیس و اردل و یه عالمه آدم ناشناس ِ دیگه الان آنلاینن... دلم با هیشکی جور نیست که باهاش حرف بزنم .. چیز خاصی هم نیست .. چند کلمه ی ساده که بین ما رد و بدل میشه .. و اون خودش همه چیو می فهمه ... حرفها لازم نیست حتما بین ِ دو آدم ِ قویاً نزدیک، گفته بشن تا فهمیده بشن... اون خودش خیلی چیزها رو می فهمه ...

بیبه امشب راست گفت.. من  خودمو گول می زنم که میگم دیگه به موضوع فکر نمی کنم.. منتها از رئال خارج شدم و دوباره رفتم تو توهم.. دوباره به اون معشوق ِ آسمانی ای فکر کردم که خودش همه چیو می فهمه و می دونه ...

داشتم می گفتم که بااینکه همه آنلاینن اما با هیچکس.. بعد اینو که گفتم یاد فکر اون روز ِ خودم افتادم.. داشتم فکر می کردم که فقط دانشگا وایرلس داره.. چه خوب میشد کل تهران وایرلس داشت.. بعد یهو به سرم افتاد: خدا وایرلسه...

خدا همه جا هست... بعد یهو دلم سوخت که دیگه نمی تونم از شراب ِ وجودی به اسم خدا عشق کنم ... و مست شم.... متاسفم.. تو هستی ولی خیلی مسخره کردی همه چی رو .. گند زدی یجورایی :) و دیگه به دلم نمی نشینی.... شایدم دوباره باهات حال کردم، نمی دونم ..

این بیدار موندن ِ منم در ساعت 1:52am یجور دهن کجیه به بابا... که ببین.. من بخوام می تونم بیدار بمونم و هیچی جلودارم نیست.. باز برگشتم با بازی ِ قدیمی ِ شب بیداری و زبون درازی به بابا.... امشبم مهمونی بد نبود اما می فلسفیدم همچنان.. هم توی مسیر رفت.. هم توی مسیر برگشت.. اونجا هم که با امین فقط هره کره بودیم ... چقدر که با این آدم می تونی از ته دل بخندی و شاد باشی.. گُله :)

من بزور بیدارم... حس ِ عجیبی دارم .. انگار که زمان .. مکان... همه چی یجوریه ...

تنها چیزی که از توهم خارجم می کنه فکر دانشگاس.. آخ این لعنتی تموم شه من دیگه از توهم خارج نشم.. یعنی میشه؟...

 

 ... خونه مون کنار دریاس.. یا بالای ِ بالای ِ یه کوهستان.. که آسفالت کشی شده اما خیلی خلوته.. همه رقم حیوون اونجا یافت میشه ... زندگی یه فاز عقب تره.. و باید فکر آذوقه و هیزم و لبنیات ِ دامت باشی... زندگی در بکر ترین نوع خودشه... اگه کنار دریا باشه صبحها صدای موج رو موقع باز شدنِ چشام .. و شبها موقع بسته شدن چشام، می شنوم.. زنهای همسایه سرشون تو لاک خودشونه ... من همیشه لباسای سفید ِ نخی می پوشم و هوای اونجا هم همیشه معتدله ... همیشه انرژی های مثبت در تردده ... اتومبیل اونجا بی معنیه .. هفته ای یه بار اتوبوس میاد میدون اصلی، و میره بسمت شهر.... تمام وسایل اولیه زندگی اونجا پیدا میشه.. فقط باید سطح توقعتو بیاری پایین.. می تونی اونجا موهات رو آزاد کنی ... و موهات آفتاب بخورن..می تونی صبحها بری و بعد از صبحونه توی دریا شنا کنی ... آبش اونقدر تمیزه که کفش معلومه ... جوونورای دریایی رو میبینی که دارن شنا می کنن و رد میشن و میرن ... آفتاب درخشش محشری داره .. نمی سوزونه و میذاره گرمای دلچسبشو حس کنی.. از دریا که اومدی و دوش که گرفتی.. میری سراغ مطالعه.. میری سراغ بافتنی و قلاب بافی و ملیله دوزی و خیاطی ... بعد ناهار ِ سبکی که توش بندرت گوشت داره، درست میکنی .. پر از سبزیجات.. پر از طعم واقعی ِ زندگی.. پر از مواد اولیه ای که جلوی چشمت از زمین چیدن یا از زیر خاک در آوردن و خریدیشون ... آشپزخونه هم مایل به دریاست... اتاق خواب دقیقا رو به دریاست... زندگی ، امید، شادی، همه چیز رو به دریاست.. دریای ِ آبی ِ پاکی که با آسمون ِ بی ابر ِ آرومی پیوند خورده... عشق می کنی زندگیت رو .... عشق می کنی زندگی ات رو ......... عشق می کنی زندگی ات رو ..

 

....

....

..



+ بانو ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()