هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

دلهره ی تو

الان دغدغه ی من این نیست که چرا کسی رو تو زندگیم برای اغنای طبیعتم ندارم..

دغدغه م این نیست که بشینم و لیستی از آرزوها رو بنویسم یا به اون 24 تا فکر کنم    چون وقت برای اینکار زیاده..

دغدغه م این نیست که چرا واسه دوستای اینجام کامنت نذاشتم چون می دونم اونا اهل ناراحت شدن از این موضوع نیستن     و منم دیر و زود میرم و واسه همشون کامنت میذارم ..

دغدغه ی الانم تویی مکس

حس غریبی که دارم ..

مکس امشب راه افتاد و فردا از راه دوری فقط بخاطر من و دیدن من داره میاد..

اهمیتی نداره برام مکس که اینجا رو پیدا کنی.. دروغ گفتم.داره    ولی دیگه دلو زدم به دریا چون باید از این حس بنویسم ..

حس اینکه تو فردا میای، تو رو می بینم .. اولین خواستگار ِ جدی ِ من..

نمی دونم ماجرامون میشه یا نه .. حتی اصلا از هیچی خبر ندارم .. چون خیلی وقت نیست .. هیچی ِ هیچی هم که نه اما خب ... حتی فکر نکنم بشه ؛ با توجه به ذهنیت ِ خرابی که خانوادم به همشهریات دارن ! ولی ... بهرحال تو فردا میای

چکار می تونم بکنم/

تابلو نمی کنم که با هم حرف زدیم .. تابلو نمی کنی که چیزی این بین هست ..

امـــا..... چی میشه کرد با این حس ِ اضطراب خفنی که توی دلم از وقتی فهمیدم میای، افتاده؟

امروز موقع تدریس به دخترک یه هو یاد فردا افتادم.. دلم ریخت

سیبیلامو (!) همیشه بند میندازم اما، امشب اپیلیدی کردم.. برای تمیز بودن مقابل تو، یدونه مو هم نباید از قلم افتاده باشه...

ابروهای پت و پهنمو صاف و صوف کردم .. سعی کردم صورتمو مرتب کنم ..

رژمو خونه ی مامانی جا گذاشتم ! تو میدونی؛ من اهل آرایش نیستم .. یه رژ هم که داشتم جا گذاشتمش و برای فردا پیشم نیست.. مهم نیست، که بی آرایشم ..

بدترین عکسمو نشونت دادم که عاشق چش‌ابروم نشی .. چون نفرت داشتم و دارم از دلقک شدن، از عروسک ِ جمع شدن و بخشش لذت به دیگران از جنبه ی ظاهرم ..

چرا دارم اینا رو می نویسم؟ چرا؟ ماجرای هیچی معلوم نیست..بعید نیست پسفردا بیام و اینا رو بخونم و بگم چه ابلهی بودم من که برای حدود بیست-سی‎‌امین بار دلم برای مردی لرزید که موندنی نبود و به زندگی من اومد و از زندگی ِ من رفت ...

امــــــا.. اما اگه تو یار دلنواز من باشی چی ؟

اگه فردا اون اولین دیدار ِ موعود و اون تپشهای عاشقانه ی بی مجوز باشه چی؟

اگه تو مرد ِ من باشی چی ؟ .......          چقدر حس گریه دارم؛ چرا ؟

آرامش ِ پیش از طوفانه؟ بیخود دارم جوّ میدم ؟ هیچ خبری نیست ؟

اما چرا دلم انقدر شور می زنه ؟ ..

برم مانتو مقنعه مو اتو کنم؛ همون لباسای همیشگی .. اما آراسته و تمیز و مرتب؛ و صد البته خوشبو

برا تو دارم این همه جوش می زنم ؟ ... خری ام من به جون خودم ....

دلنگرانم؛ همین..................................... . و البته ، تلفیق شده از حس گریه، نمی دونم چرا ...

 

زان یار دلنوازم؛ شُکریست با شکایت

گر نکته‌دان ِ عشقی، بشنو تو این حکایت ...

 

+بعد نوشت: خفه‌شو :). یه دیدار ِ ساده‌ست. باورتو انقدر زود نفروش. میری می بینی و میای خونه میگی هوغ؛ یا اصلا میگی ایول، مبارک صاحابش. میای خونه و ادامه ی زندگی ِ نرمالتو داری. فقط لال‌شو :) کور و کر شو .

+ بانو ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()