هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

ای دریع از ما اگر کامی نگیریم از بهار

این آسمون ابری شده مزید ِ علتی به رفتن توو رویا .. به توو رویای ِ شیرین ِ تو غرق شدن ..

یاد دیالوگی از فیلم شبهای روشن افتادم ؛ اون زمان که داشت کتاباشو یه‌جا رد می کرد بره ، گفت " ... تا جا برای واقعیت ِ جدیدم باز بشه "

حالا این یه تمثیل بود..

چون ما*تحتم گشاده و هنوز نرفتم گوشی بخرم، با sms توی اینباکس ِ گوشیم مشکل دارم .. " smsهای قدیمی م رو پاک می کردم تا جا برای واقعیت ِ جدیدم باز بشه".. برای  sms های آدم جدیدم ..

یانی داره توی گوشم می نوازه .. و من یاد عصری میوفتم .. بعد از اینکه اومدم، و شرح ماوقع کردم، یه راست رفتم تو تخت و بیهوش شدم.. تمام عصر خواب امروزو می دیدم..

چشم که باز کردم دو ساعت گذشته بود.. و هنوز تو خواب و بیداری و فکر ِ تو بودم..  می دونستم از تو sms دارم  .. سراغ گوشی رفتم، چه حس ِ خوبی بود این شکل ِ پاکت رو دیدن، وقتی که توی خماری ِ بین ِ خواب و بیداری هستی ..

توی این خماری، بعد از اینکه smsشو خوندم، دوباره همه ی صحنه های امروزو توی ذهنم مرور کردم .. همه ی خطوط ِ خنده شو توی ذهنم ثبت کردم .. خطوط حرفهاشو، روی صورتش، وقتی که سه‌رخش رو به من بود .. و به نقطه ای خیره شده بود و داشت با لبخند چیزی رو تعریف می کرد.. چرخش ِ معصوم چشمهاش، وقتی نمی خواست صاف تو صورتم زل بزنه .. همه رو  . . همه ی اتفاقهای ریز و درشت رو .. همه ی حرفهایی که رد و بدل شد رو .. همه ی زوج‌قدم هایی که با هم و کنار هم برداشتیم رو .. همه ی خنده هایی که کردیم رو ... همه رو سعی کردم دوباره توی ذهنم play کنم .. دوباره توی تو و امروز غرق شدم .. تا همه چیز توی خاطرم بمونه ...

و رفتی.

و گفتی " به امید دیدار مجدد "

و گفتی " همونطور که فکر می کردم، بودی... "

 

از رختخواب نمی خواستم بیام بیرون، چون رویام تموم میشد ...

اما تا ابد نمیشه توی رختخواب موند و التذاذی از فکر ِ یک روز رو تجربه کرد ..

 

رفتم به نازی هام رسیدم..

آبشون دادم، برگهای خشکشون رو با دلسوزی جدا کردم، از شاخه هاشون چسبوندمشون رو شیشه چونکه بلند شده بودن.. خاک تازه ریختم پاشون .. خاکشون رو باچوب بستنی شخم زدم ...

انگار که داشتم چیزی رو مرتب می کردم که مالِ من بود ...

انگار که ناخودآگاه توی فکر تو بودم و دوست داشتم با تو بسازم ... یک زندگی ِ جدید رو ... یک حیات ِ دوباره رو ...

هرچند که هزار روز دیگه شاید ممکن بشه ...

هرچند که هیچ چیز از الان معلوم نیست ....

هرچند که شاید مجبور شیم همه چیز رو بر مبنای گزاره هایی عقلی ترک کنیم ...

 

اما .. من توی ماشین دیدم که تو چجور سرخ شده بودی .. تو اون دو گوی ِ شیشه ای ِ بی نهایتت خوندم که فکرت کجاست ...

 

+ دیدی الکی چه سرخوش شدم ؟ دیدی چه تیترهای خوش و خجسته ای می زنم ؟ .. لعنت به تو ای عشق؛ چی هستی که حتی وقتی بطور کامل نیومدی هم، آدمی رو از این رو به اون رو می کنی ؟ ؟ ؟ ....

دلنگران و خوشم .. سعی می کنم به خودم و احساساتم مسلط باشم .. ./

 

++ بعد نوشت :

یه smsی داد که منو به اوج اندوه و غصه، به اوج ِ گریه و مرگ کشوند ..

smsش کاملا مثبت بود ... کاملا حاکی از روحی و قلبی و جانی زیـــــــبــــــــــا و والا  ... smsی که به من القا کرد: " خاک‌بر سر؛ آخه تو لایق اینی؟؟؟ smsی که منو به حضیض ِ گریه کشوند ... smsی که به من گفت اگه خدا ماجرامون نکنه،... ... جدی جدی باورم میشه که یه سادیسته .... وگرنه چه دلیلی داره که منو با یه فرشته آشنا کنه و دلمو براش بلرزونه و بعدم ازش جدام کنه ... ازم جداش کنه ................. چرا اشکای لعنتی ِ من دارن همینجور شرّ و شرّ میان و من انقدر غمگینم ؟؟؟ ... چون می ترسم که تو هم بری ... چون می ترسم که تو هم بری ... چون می ترسم که من لایق ِ تو فرشته نباشم ...... چون می ترسم که این ماجرا هم نشه ... ... و از باور ِ من ، یه تفاله ی جر خورده باقی بمونه .... و از قلب من که اصلا هیچی باقی نمونه .... بسکه تقسیم شد توی این دنیا .... بسکه ......

میخوام گریه ی الانمو تا صبح ادامه بدم .... بلکه خدا یه نوایی به گوشم بفرسته " بابا بخدا من سادیست نیستم ؛ می مونه این، باور کن ".....................................

:(( ((((((((((((((((((((((( ....

:(( :(( .... :(( ... .:( گریه

+ بانو ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()