هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

132

یک عصر ِ کشدار ِ بی معنی‌ست. حمام نرفته‌ام و کله‌ی چربم حالا از اثر ِ چسبیدن ِ موهام بهم،  کوچکتر بنظر می رسد. از غیب شدن ِ یهویی ِ پونیت، و از حرفهای ِ سمی ِ حاکی از غم ِ درونی‌اش، منم حالم گرفته شد. گفت:

i know the truth...l

سیستم را خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم با ایگنور کردن ِ پدر توی ذهنم، با مامان خوش و بشی داشته باشم.

- پیاده روی نمی روی؟

+ نه؛ یک روز پدرت خانه هست می خواهم با او باشم.

... + می خواهی امروز با او صحبت کنی؟

رویم ترش می شود؛ نچ ِ غلیظی از دهانم دو سه دفعه خارج می شود، پاهایم بلافاصله شروع به حرکت می کنند و مرا از حول ِ مامان دور می کنند و بسمت دستشویی می برند. پدر آن‌ور ، هست. با تمام حجم ِ نفرت و خشمی فراموش شده توی وجودش، آن کنار ایستاده و عبور مرا نگاه می کند.

انجام ِدسشویی حس ِ خوبی دارد. حس می کنی داری کاری مفید انجام می دهی، انگار داری موثر واقع می شوی.

به اتاقم بر می گردم. بی حوصله "تهوع" را بر می دارم. توی دلم ترسی از احتمال ِخودسری ِ مامان ، آرام تکان می خورد : مبادا خودش وردارد و پدر را بیاورد بالای سر من، بگوید این گوی و این میدان، حرفت را بزن، و قائله را ختم کن؟

از اوائل قصه شروع می کنم، آنجا که آنتوان روکانتن دارد در باب خاطره نویسی اظهار نظر می کند. خسته می شوم، چند صفحه بطور رندم جلو می زنم. پاراگراف را می خوانم

...برای هماغوشی آمده بودم، اما مستخدم داد زد : خانوم رفته شهر.. توی دلم احساس سرخوردگی کردم

لبخند ِ تلخ کنار لبم می نشیند. یاد هرم مزلو و نیازهای اولیه که امروز از آن در کتاب "خودباوری" یاد شده بود، می افتم.

این موضوع هم خودبخود از ذهنم پاک می شود. تهوع را می بندم. توی دلم به سارتر می گویم " شبیه غورباقه می مونه ". و سعی میکنم تصویرش را روی جلد نگاه نکنم؛ چون حالم را بهم می زند.

پروژه را نیمه کاره ول می کنم. انجام دادن ادامه ی طرحش حوصله می خواهد و تا ارائه، سه روزی باقیست..

پونیت بر نمی گردد. یانی توی گوشم سعی می کند بگوید " آرام می گیری. در کشاکش اینهمه بی حوصلگی و مورد توجه قرار ندادن های هرم مزلو، آرام میگیری. "

عبور روز را حس می کنم. روزها چه سریع می گذرند. اما دیگر از گذشتنشان دلهره ای ندارم. نه اینکه فکر کنم هر روز که می گذرد یک گام به هدفم نزدیکتر می شوم، نه، تنها حس ِ بدی ندارم . بلکه این عبور نوید ِ یک اتمام را می دهد و این، خوب است.

+ بانو ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()