هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

133

امروز بوضوح احساس نیاز به یه خونه ی مجردی رو احساس کردم ..

با یه گوش‌درد ِ وحشی ِ معلوم نیست چرا ایجاد شده، از خواب بیدار شده بودم. گوش ِ راستم. درد ِ مسخره ای توش افتاده بود که دست بهش می زدم آهم می رفت هوا . داغ شده بود و قرمز. مگه تحمل ِ وزن ِ سرمو نداره؟

در اتاقو که باز می کردم این ترسو داشتم که مبادا بهم تیکه بندازن چقدر می خوابی..

وقتی دیدم هیچکس خونه نیست، یه خوشحالی ِ غلیظی زیر ِ پوستم دوید. گفتم آخ جون هیچکس نیست. گفتم حیف خاک بر سر گرفتی خوابیدی تا 10 و 20 دقیقه در حالیکه می تونستی از یکی دو ساعت قبل ترش تنها باشی ..

رفتم دستشویی و بعدش اومده بودم توی آشپزخونه. داشتم گه کاری های ِ صبحونه ی اونا رو جمع می کردم و می ریختم توی ماشین ظرفشویی و سینک ِ گندبرداشته مونو با اسکاچ تمیز می کردم که .. یهو صدای دزدگیر ِ ماشینمونو شنیدم. کله کشیدم و کل ِ بیرون رو نگاه کردم . دنبال ِ ماشینمون گشتم، پیداش نکردم . باز کله کشیدم که دو تا آدم رو ببینم که دارن بطرف ساختمونمون میان . ندیدم. گفتم حتما دزدگیر یکی از همسایه ها بوده .

ترس داشتم که اونا بیان و تنهایی مو بهم بریزن. چون داشتم توی تنهاییم با فکرام عشقبازی می کردم. چون مجبور نبودم فکرم رو درگیر ِ اصطکاک روابط انسانی ِ بی معنی کنم. خودم بودم و خودم. و خودم تا ابد برای خودم خسته کننده نمیشدم

صدای کلید انداخته شدن توی در اومد. گفتم ای وای. گفتم شیت. گفتم فا*ک.

چقدر لعنتی. من تـــــــــازه بیدار شده بودم لعنتیا.. می ذاشتین یه کمی دیگه تنها باشم..

قلبم شروع به تپش کرد. سعی کردم ماسک ِ تصنعی ِ خوشحال شدن از اومدن اونا و استقبال ازشون و این دروغای خرکی رو بکشم روی صورتم . دلم کوچولو می لرزید. نفرت داشت از اومدن اون دو تا . دلش می خواست تا شب بر نگردن ..

- سلـــــام..

من: سلام...

- خـــــــــــــــواب بودی تا الان؟؟!!!!!!!! ( لحنی 100% مسخره کننده )

من : خواب ؟ _ یهو ماسک ِ زپرتی‌م پاره شد._ الاغ! که چی؟ یعنی چی خواب بودم؟؟؟ _ لحن عصبانی _

- الاغ؟؟ به من گفتی الاغ؟؟ ماماااااااان بمن گفت الاغ.....

مامان:_درحالیکه لبخندش رو لبش داره خشک میشه و میوفته کف ِ راهرو_ بهش چی  گفتی؟؟؟؟؟؟؟ الاغ؟؟؟؟؟ _ با داد_ چند دفعه بگم فحش نده؟؟؟؟ دهنتو پاک کن؟؟؟؟؟!.....

من: دادن نزن حالا.. دادن نزن ...

and the rest of fu*ckin' conversation..

 

کمی بعد ساکت شدم. رفتم توی لاک خودم . تو هم خط خوردی مامان .

کسی که توانایی ِ هضم ِ گه های شخصیتی ِ اطرافیانشو نداشته باشه، نمی تونه اونا رو دوست داشته باشه، بیخود هم نیست که یه آدم ِ جدید رو دوست داریم، چون هیچ گه ِ شخصیتی ِ بدی ازش ندیدیم.. چون هنوز نمی شناسیمش.. و این احتمال هست که اون گه ِ شخصیتی نداشته باشه ... یه احتمال ِ احمقانه

اما حالا مامان وجودش مالامال ِ گه ِ شخصیتی شده بود..

بعد شروع کرد احتمال های توهمی دادن؛ بلند بلند :

"مطمئنم تو با یکی دوست شدی که بد دهنه!!! مطمئّنم!!.. ما تو خونمون فحش نداشتیم!!"

در تمام مدت سعی کردم به حفظ ِ لاک ِ سکوتم . سعی کردم به حفظ ِ سکوتم .

یکی نبود به اون مامان‌نام بگه  آخه ابله .. تو که خودت برات صد دفعه گفتم من هیچ دوست ِ نزدیکی ندارم ... چقدر بلاهت می‌ورزی آخه .. چرا شرّ و ورّ می بافی ...

قضیه ی فحش دادن / ندادن انقدر کریتیکال و مهمه ؟ ..

فکر می کنی اگه دخترت فحش نده میشه فرشته ی عالم ؟ .. هیچ نقص ِ شخصیتی ِ دیگه ای نداره ؟ ... چقدر ِ مامان ِ سطحی ِ بیشعوی : ) دارم ....

مادری که فکر می کنه فقط فحش دادن بدترین چیز دنیاست ..

یا پدری که فکر می کنه نماز نخوندن .. ...... هاه...

 

یکی نیست به اینا یادآوری کنه .. من کجام و اونی که اونا فکر می کنن من هستم، کجا ..

 

گذاشتم احتمالات ِ احمقانه شو تا ته بگه تا خالی شه .. بعدم از آشپزخونه زدم بیرون .. چون صبونه م تموم شده بود ...

اومدم به لاک ِ اتاق ِ خودم .. به تنها جایگاه ِ نیمه خصوصی ای که توی این fu*ckin' عالم دارم ...

آدامسام تموم شده بود . تنها قرص نعنایی ِ باقی مونده از اونها که ندا بهم داده بود رو انداختم بالا .. دهنم تازه شد ...

اومدم توی بلاگم .. انگشتام کلمه شد...

به "تهوع" فکر کردم ... به زندگی ِ مهوعی که من  دارم ...

به ترسهای ِ ابلهانه و احمقانه ای که هرکدوم معلوم نیست از کجا اومدن و توی مغز ِ لعنتی م خونه کردن ...به ترسهای ِ احمقانه ای که دارن همه چیزمو می خورن ....

به والدین ِ بیشعوری که هیچی از یه جوون نمی دونن؛ نمی فهمن، حالیشون نیست ..

به اصطکاکهای ِ مسخره و بی معنی و پوچی که هرروز بخاطر با هم بودن داریم ..

به تصور ِ چقدر خوب بودن ِ داشتن ِ یه موضع ِ خصوصی ، مثل یه خونه ی مجردی، برای ادامه ی دادن ِ این fu*ckin' زندگی ....

 

یادم افتاد که آهنگ ِ "ترس" شادمهر رو می ترسیدم گوش کنم ! چرا که توش از ترس صحبت شده بود! . اون موقع فکر می کردم وا! چرا باید به این آهنگ گوش کنیم و متوجه شیم که اون داره از چی حرف می زنه ؟ و از چیزای جدیدی که اون میگه بترسیم؟

اون موقع فکر می کردم چون هیچ ترسی ندارم، نمی خوام یه ترسهای ِ دیگه هم به ترسهام اضافه شه..

نمی دونستم که از بس پر از ترسم، دیگه اشباع شدم ...

 

Fu*CK all :)l

+ بانو ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()