هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

12

صبح که از خواب پا شدم گفتم باید چکار کنم؟ یعنی دوباره زندگی؟ واقعا باید چکار کنم؟ به حس مفید بودن نیاز داشتم. پس رفتم سراغ آشپزی. لازانیای خوشمزه ای درست کردم که همه خوششون اومد. واقعا خوشمزه شده بود. بماند که سر اینکه پنیز پیتزا بزنم یا نزم یا کجاش بزنم!! انقدر تو کارم فضولی کردن که اعصابم خورد شد؛ اما در کل خوب بود. ناهار دور هم بودیم. عصر اومدم و mas داشتم. اینکار روحمو اذیت کرد. یعنی بعدش متنفر شدم از همه چی. از خودم.. داشتم کلیپهای هلاکویی رو گوش می دادم اما نمی دونم چی شد که مثل همیشه میلی طبیعی منو به این سمت کشوند.. اینهمه سال باکرگی سخته.

ادامه ی حیات برام سخته. ادامه ی حیات با این شرایطی که دارم برام سخته.

پ.ن: وقت مشاوره با بهرامی دارم پسفردا. امیدوارم مفید باشه. امیدوارم بفهمه و کاربلد باشه...

 

+ بانو ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()