هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

13

علی رو پیچوندم که باهاش چت نکنم. حوصله ش رو نداشتم. فکر هم می کردم که باباهه می خواد باهام بیاد حرف بزنه_نمی دونم از چی_ خلاصه این بود که سیکل چت رو شروع نکردم. باباهه داشت بادوم می خورد نیومد باهام حرف بزنه!!. بود و نبود من توی انجمن هیچ فرقی نمی کنه. من باشم یا نباشم جلسات برگزار میشه. من خوراکی ببرم یا نه جلسات برگزار میشه.. . اینکه تو به ت*خم دنیا هم نیستی خیلی حس افتضاحیه.. دوباره یه سری گزارش جدید نوشتم ببرم واسه کاراموزی. امیدوارم این مرتیکه اسماعیلی قبولم کنه.. مردک می گفت باید تجدید کاراموزی شی!! وای خدای من .. به هیشکی گیر نمیدناااااااا به من که میرسه همه مصلح و نیکوکار میشن... خدای من.. الانا باید برم کپه ی مرگمو بذارم که صبح زود اونجا باشم خفتش کنم ... از اینکه اون کارای شنیعو عصری کردم از خودم عنم میگیره.. اما دیگه کاریه که شده ... امیدوارم فردا کاراموزیمو قبلو کنه. امیدوارم پسفردا مشاوره خوبی داشته باشم. امیدوارم دوشنبه با بیبه برم موزه هنرهای معاصر.. امیدوارم توی این زندگی دووم بیارم....

+ بانو ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()