هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

15

امروز مطب بهرامی بودم. 12:30 وقت داشتم  12 اونجا بودم  ۴:40 دقیقه رفتم تووو!!!!!!!!!عصبانیکلافهمنتظرمنتظرمتفکرابلهچشم...

زنک یه جوری بود. خوش و بش بیش از حد؛ ولنگ و واری ِ خاص ِ خودش.. خلاصه فرمش رو دوست نداشتم .. یه سری چیزایی گفت که بدک نبود.. بزود باید از زیر زبونش حرف می کشیدی.... دقیقه ای هزااااااااااار تومن................... سه ربع توو بودم چهل و پنج ِ تومن ِ نازنین ر و ریختم تو حلقوم اونایی که اینهمه وقتمم تلف کرده بودن........ چبدونم..... شاید بشه گفت قابل قبول بود....

فقط الان دارم از خستگی می میرم...خیلی خوابم میاد.. گفت دیگه نباید باهچیکس رابطه داشته باشی.. نتیجتاً یه با علی می چتیدم که دیگه با اونم نمی چتم .... مرض که ندارم.. مرتیکه یه وری معلوم نیست چشه از راه دو هفته نیست رسیده شده عاشق سینه چاک ِ من.. مشکل داره خب اونم بدتر از من ...

هههههههههه... به یارو بهرامیه گفتم اگه افسردگی ِ شدید ِ انفجاری رو بگیریم 10 ، من چند ام؟  گفت 8 ! !! مَ مَ مـــــــَ.... انقدر اوضامون خیط بود خبر نداشتیم.. شایدم شرّ گفته که منو به توهم ِ مالیخولیایی بودن برسونه که بعد عید و از این ببعد همیشه ، برم و دقیقه ای هزار تو حلقومش بریزم... چبدونم ........ اینم از امروز بود که گذشت ؛مدتها بود منتظرش بودم و حالا می بینم که آپولوی خاصی هم اتفاق نیوفتاده... یه سری چیزایی گفت که خودمم می دونستم .. با یه سری توصیه های معمولی...!! _(انگار که خودمون ابلهیم نمی فهمیم که باید چه کنیم؛ می دونیم؛ اما چجوریشو میخواستیم از تو بپرسیم که درست حسابی نگفتی... _) .. دو تا کتاب و چهار تا ورزش کردن و  قرص خوردن و .... چبدونم.... نمی دونم چی باید بگم ... ولی از اینکه رفتم و این هزینه ی مالی و جانی!! (ناهار نخوردم، سردرد هم شدم) و زمانی رو دادم پشیمون نیستم... به یه بار تجربه ش می ارزید.. حالا ببینم از این ببعدم میرم یا نه...

تو انجمن خیلی ساکت تر از همیشه شدم ..

کلا خیلی ساکت تر از همیشه شدم .. فصل فصل ِ سکوته .. تا بعد که دوباره خودمو پیدا کنم .... ... هوم...

تولد بازی ای اگه اینهفده برقرار باشه و بدون ِ حضور اون زنیکه جن*ده، حما میرم.. در غیر اینصورت هرگز..... مگه خرم برم همکلام اون آدم شم ..........

امروز نگین ازم می پرسید دوس*پسر نداری... گفتم نه بخدا.. داشتم ولی دیگه ندارم.. مسغره بازیه... که چی؟؟؟ همیشه میگم آخرش که چی؟؟؟ دسمالی شده و وابسته شده ولت کنه و بره.. تازه خوبه من به هیچ خری رو ندادم و نمیدم... و الا که سوار گردنت میخوان شن آدمای این دوره زمونه بخدا....

بهرامیه گفت مطمئن باش تو انقدر دختر خوبی هستی حتما هم ازدواج می کنی..._(شک داشتم تو این زمینه)_... بهم انرژی می داد اما خیلی کم ... خودش انگار خسته بود... سعی می کرد آرایش کرده و آراسته و شیکان پیکان بنظر برسه اما خب، کسی که تا 4 بعد از نصفه شب تو مطبش می مونه!!! که نمی تونه سرحال باشه ..... هوم .. چی بگم خب......

وقتی میبینم هیچ کامنتی ندارم با خیال راحتتر می نویسم... توهم برم میداره که هیچ خری اینجا رو نمی خونه و این بهم آرامش بیشتری میده برای نوشتن.....

به انگشتهام موقع تایپ نگاه کردم الان و دیدم که حداقل 5 تاشون موقع تایپ بکارم میان... یاد اون مرد 60 ساله_تقریبا_ افتادم که با یکی از انگشتاش داشت کار تایپ انجام میداد.. استفاده از انگشتاشو بلد نبود .... ناراحت  ...Fu*ckYouAll آدمایی که باعث شدین پیرمردا و پیرزنای این مملکتم آرامش و آسایش بازنشسنگی نداشته باشن..... حیفففففففففففففففف.................

 

+مامان یه بسته دسمال کیلویی ِ گلبهیییییییییقلب رنگ خریده امروز.. خیلی خوشم میاد ازش.. اجازه گرفتم کلشو برداشتم برا خودم :D

 

+ بانو ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()