هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

18

نفسهای 1389 به شماره افتاده..

mahdiz قصد ازدواج با من داشت..........

driz*zling بهم ایمیل داده... خودم سراغش رفته بودم خب....

دیشب با مامان سر اینکه چرا نمیذاره از موضوع مسافرت حرف بزنم دعوای حسابی کردم...

دایی اینا میرن جایی بین چالوس و متل قو و ما باید اینجا توی تهران غاز بچرونیم تا این 14 روز ِ لعنتی هم بگذره و بره....

یک هفته ای هست که مرتب بارون میاد.. صبحی داشت به برف شدید میومد ، خدایا شکرت..

خواب سمیه رو دیدم... در 40 سالگی اش... :( خدا کنه هرجا هست ساالم و سلامت باشه..

max خیلی پسر خوبیه ... واقعا اینو میگم .. خدا ایشالا حفظش کنه ...

بلخره مهمونی ِ جمعه رو هم رفتم .. خیلی خوب بود و خوش گذشت... جن*ده هه داره میره بلاد کفر.

دیروز رفتم و از شانزه لیزه اون مانتو یقه خوشگله رو خریدم. کِرِمشو اما. آخه اول از آبیش خوشم اومده بود..

سعی می کنم زندگی کنم . چون مجبورم که زنده باشم..

 

+ بانو ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()