هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

22

یه جور تحقیر، پیش علی. نباید خودم را انقدر پیشش حقیر می کردم که برگرده و به من درس تزکیه نفس و رعایت تعادل بده. بیزارم.

حس خوندن ِ کتاب اصلا ندارم، ( تمرینهامم که انجام نمیدم ) و الا باید می رفتم و کتاب و.آ رو می خوندم چون مطمئنم که حال و روز الانم به این کتاب و موضوعات بسیار دقیقش بر می گرده.

از صبح به حال "ت" پاشدم و حتی از دیشب هم و توی خواب هم حالم همین بود. بدجوری کار دستم داده این آقا با حرفهاش. بدجور. باید به نفس ِ لعنتی م مسلط باشم.

صدای بی نظیر گنجشکها و یه جور پرنده میاد، صدای بی نظیر بهار میاد ، صدای نو شدن، آخ که چقدر نو شدن ِ فکر و ذهن سخته. نو شدن اراده و قدرت نفس سخته..

پ.ن: رکوردر رو گذاشتم صدای پرنده ها رو ضبط کنم، دلم نمیاد استاپ‌اش کنم! بکسه قشنگه می خونن این ریزه ها...

 

+ بانو ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()