هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

سال جدید ما

سال تحویل سه نصفه شب بود و بالطبع همه خواب بودیم. البته خواهر با رادیوی گوشیش مدام بیدار میشده و چرت میزده به گفته خودش! و بلافاصله بعد از شروع سال بیدار شده..

صبح پا شدم با این دید که ئه! فروردین شد پسر...

کلی sms از دو روز پیش و امروز بابت تبریک سال نویی داشتم.. که واقعا فکر نمی کردم اینهمه به یادم باشن، خیلی خوش بود این حس پر تبریک بودن ِ گوشیم از پیامهای دوستام..

بابا 20 تومن عیدی داد. عیدی که داد شوخی ِ مسخره کردم با مامان که : " ما عیدی میخوایم یالا" . مادر نازنینم پول نداشت. مادر نازنین من یه خانه دار ِ غیر شاغله. مادر نازنینم بغض کرد. بابام بدو بدو اومد بهش پول داد که به ما عیدی بده. اما دیگه دیر شده بود. مادرم اندوه به دلش نشسته بود. اشکاش سرازیر شدن. گریه کرد. پریدم بغلش گفتم مامان تروخدا ببخش شوخیم مسخره بود. مامان ببخش.. مامان اشکاشو پاک می کرد و با صدای مخصوص دورگه ی خودش که موقع گریه کردن تو صداش میوفته، و با لبخند گفت عیبی نداره عزیزم. روزگار اینجوری نمی مونه. ما هم جیبمون پر پول میشه... رفتم تو اتاق بغض کردم . می خواستم گریه کنم اما جلو خودمو گرفتم. دوباره رفتم ازش عذرخواهی کردم و دیگه تقریبا خوش شدیم. بهمون 15 تومن عیدی داد. بعد رفت با دستهای رو به از بین رفتن ِ طراوت جوانی اش، شروع به اتو کردن کرد... بابا باز بهش پول داد و این بار خیلی ازش عذرخواهی کرد.. دیگه تقریبا از دلمون در اومد و خوش شدیم...

اما واقعا واقعا ایمان آوردم به اینکه دیگه، دیگه نمیشه توی این زمونه زن بی کار باقی بمونه. زن امروزی دیگه زن قدیمی نیست که غیرت ِ دست جلو شوهر دراز کردن سرش نشه. زن امروزی و اقعا دیگه بسختی می تونه بشینه و یکی دیگه خرجشو بده.. یعنی حس می کنم دیگه کمتر زنی پیدا بشه که شخصیتش بهش این اجازه رو بده....

قسم خودم که شاغل شم. تاحالا قسم نخوررده بودم اما با دیدن ِ اشکای امروز مامان عزیزم قسم خوردم که شاغل شم و هیچ وقت این شکست ِ غرور رو تجربه نکنم....خدای من

...

سبزی پلو ماهی ِ بی نظیری مامان درست کرده بود. منم سالاد خوشگلی درست کردم. خواهر هم سس درست کرد. ناهار ِ دلچسب و خوشمزه ای دور هم دیگه نوش جان کردیم... خوب بود

الان ساعت 3ونیم عصر هست و کم کم می خوایم آماده بشیم که استارت عید دیدنی ها رو بزنیم... میخوام خودمو بزنم به شادی بلکه مصداق گفته ی فریدون مشیری شم و شیشه ی غم رو به سنگ بکوبم تا دلم شاد بشه.. اگه خودمو بزنم به شادی و تلقین کنم، شادم، می دونم ...

آخی؛ امروز اول فروردین 90 بود

+ دم آقا گرم. انصافااااااا عجب اسم خوبی انتخاب کرددروغگو بجنگین نون رو از هم بقاپین که امسال میخوام چوب رو حسابی تا ته توی آستیناتون فرو کنم .... مرسی آقا! ممنونتم!سبز

+ بانو ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()