هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

35

بوی عرق نعناع پیچیده این کنج ِ اتاقم که توش نشستم.. چون میز کامپیوترم کنجه و پنجره هم بسته ست و این بوش حسابی از زیر دماغم داره رد میشه..

بزور خودمو مجبور میکنم که بنویسم.. چون اینکار بهتر از عدم انجامشه..

رادیو فردا بازه .. : " بهار آمد... خوش آمد.. عروس گل به ابر آمد .. خوش آمد .. "

قبلنا وقتی یکی می گفت نمی دونم چرا اما ناراحتم ، تو دلم بهش برچسب ِ نفهم بودن می زدم(!) . می گفتم مگه میشه آخه؟ آدم ناراحت باشه اما ندونه چرا؟.. حالا می فهمم که یعنی چی.. واقعا یادم نمیاد که چی شد اما ناراحت شدم.. توی ذهنم حتما اتفاقاتی میوفته و باعث میشه از اثر اونا ناراحت شم، اما شاید انقدر فکرم مشغول بوده که یادم نمیاد چی شده...

کتاب feeling better - blue  رو دارم پیش می برم ... اینجوری بهتر هست. چون داره یه چیزایی دستگیرم میشه. یعنی هرقدر که بیشتر پیش میرم بهمون اندازه مفید هست..

دوباره اون حس تنهایی عصری عود کرد.. همچی یه جوری دلم گرفته بود از این "هیشکی با من نیست"...

فایل ِ صوتی ِ خانوم دکترو گوش کردم و کمی تمرین کردم.. مهسا یه فرشته ست. اون باعثم شد که برم سراغ تمرین کردن.. ولی کاملا بی میل و رغبت بودم. تمرین می کردم که کرده باشم.. و بقول یکی از نوشته هام در روزهای افسرده بودن : از جام پا میشم که پا شده باشم! صبحونه می خورم که خورده باشم، زنده ام ، که زنده باشم..  چقدر بده اینجوری ...

حالا رادیو فردا داره آهنگ بهتری پخش می کنه... و این یک کمی شادم می کنه ..

با فا تقریبا دیگه احساس صمیمیت ندارم.. و این طبیعی هست ... چون اون خیلی از من دوره، فیزیکی نه ها .. ذهنی! فکری...

" عروسی بین و ماتم را رها کن .. تو دریا باش و کشتی را در انداز  .. تو عالم باش و عالم را رها کن ..."  شعر قشنگی رو داره می خونه! نه؟ ..

 

یه روزی زندگی آدم از اینهمه یکنواختی و بی رنگی و بی لعابی در میاد! نه؟خنثی

 

ساعت هشت شب؛ برنامه کلاه قرمزی؛ محبوب من!! تنها برنامه ای تو حین دیدنش غش غش از ته دل می خندم و واقعا حال میکنم و عاشقشم و کیف می کنم! عاشق ادا ها و حرفها و نوع خنده ها و تیکه های تک تک عروسکهای خوشگلش. اون تیکه اشو دیشب دیدین؟! که پر از کلاه قرمزی ِ ریز کرده بودن صحنه رو؟! یه عالمه عروسک کلاه قرمزی ِ مینی درست کرده بودن که مثلا اینا نوه های کلاه قرمزی ان.. وای خدا عاشق این عروسک نخودی ها شده بودم دلم میخواست بگیرم همشونو فشارشون بدم! خیلی باحال بودنا....قلب

+ بانو ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()