هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

39

برام 69 آهنگی فرستاد که جونش [جون ِ آهنگه] در می رود برای اینکه بچپانی اش در گوش‌ت و کلمه کلمه خالی شوی از هرحسی که داری.. اولش گریه کردم موقع شنیدن این آهنگ.. همینطور اشکام می چکید.. انگار از یه غم ِ خفته ای این آهنگه خبر داشت.. و اون رو داشت قلقلک میداد در وجودم.. بعد که نم نمای غمش تو قلبم فرونشست، دوباره آروم شدم.. اما اینکه خالی شدم از اشک، حس خوبی بهم داد .. همیشه گریه کردن بهم حس خوبی میداده.. یجورایی از خودم خوشم میاد موقع گریه کردن!...

دانشگاه رفتم امروز کلاس صبح تشکیل نشد/ کلاس دومیه تشکیل شد /سومی رو هم پیچیدم اومدم خونه دیگه نمی دونم تشکیل شده یا نه ..که درس چرت و پرتی بود..

هیچکس رو از بچه های قدیم نمی خونم.. هیچکس رو.. دیگه چی بشه یکی چه پستی بذاره که بخونمش.. همینجور فرو رفتم توی لاک ِ خودم و از این تو لاک بودن خوشم..

میتیل برام داروهامو!! گرفت.. وقتی بهم زنگ زد گفت "داروهاتو برات گرفتم" ، حس ِ زنی رو پیدا کردم که شوهر ِ دلسوزش رفته و براش داروهاشو تهیه کرده و حالا داره با مهربانی به همسر ِ دلبندش گزارش میده.. حس زنی که از یه خوشبختی ِ ملایم ِ مدام، مسته.. و چون اینجور نبود، از کلمه ی داروهاتو خنده ام گرفت...داروهاتو سرشار از یه عشقی نهفته ست... کی می تونه درکش کنه ؟..

خلاصه که بیاره بخوریم ببینیم از اینهمه فکر و خیال و کرختی و بی حالی درمیایم یا نه. البته، یه چیزیم بگما.. بزنم به تخته خیلی سرحال تر شدم. مخصوصا این سیزده بدری که ورجه وورجه کردیم حسابی یه تکونی بهم داد. و خوش گذشت و کلا حس خوبی داشت از لحاظ روحی هم، چون جمعمون رو دوست داشتم، هیچ حس منفی ای از کسی به دل نداشتم و همه شونو از عشقی ملایم، دوست داشتم. فرشتهچقدر دوست داشتن خوبه

امروز هم که دو تا خرید کردم _ صابون ِ محبوبم و روزانه_ خیلی بهم حال داد. وقتی چیزیو می خرم که ازش خوشم میاد، حس خوبی بهم میده. شایدم چون جیبم پر پول(؟!) بوده حس خوبی داشتم ؟ چون اول هفته بود و پول توجیبی در ماکسیمم مقدار ِ خودش!..._ تهوع بر پول توجیبی گرفتن از کسی دیگر... نزدیک باد روزهای شاغل شدن.. _ بعد اینکه کمدمم بعد هزار روز مرتب کردم و الان دیگه همه چی سرجاشه و لازم نیست صبحها دستمو بطور رَندُم بکنم تو کمدم و خدا خدا کنم که بتونم یه جوراب از توش بکشم بیرون!! حس ِ مرتبی همیشه بهم حال میده..

توی جمع یا مفرد خطاب کردن 69 موندم، منی که روی این چیزا خیلی حساسم..

امروز از تیپ خودم راضی بودم! با اینکه همون مانتو و مقنعه و شلوار قدیمی تنم بود اما خوشتیپانه بود، ترکیب ِ کرم و مشکی و آبی .. وقتی که تمیز و آراسته باشی، و کیفمم دوست داشتم، و هوام همچین ملس ِ خنک و گرم بود ( آخه حس میکنم تو هوای بهاری همه چی قشنگ تره! یه باد ِ خوبی می پیچید تو وجودم و لابلای لباسام..) باعث میشد فک نکنم که همه دارن توی دلشون مییچگن اه چه دختر چرک ِ کریهی.. آخه من یه مرض ِ خودتحقیری دارم.. هرچند که از هیشکی تاحالا اینو نشنیدم هیچ، برعکسشم شنیدم، ولی کلا گفته بودم که ، خرم. ولی دارم یاد میگیرم که نباشم. دارم یاد میگیرم که خودمو دوس داشته باشم.. و خودمو قبول داشته باشم...

چند روزه که کتاب feeling better رو نخوندم، اما همینکه نگاش میکنم حس خوبی بهم دست میده!!نیشخند چون اولا رنگش آبی ِ خوشرنگیه! که رنگیه که من عاشقشم؛ وثانیا اینکه می دونم کارش درسته، و هروقت بخوام می تونم ازش بنوشم و جواب سوالای خودمو پیدا کنم. اما یه کرم ِ آسکاریس مانند ِ نهفته ای در ام افتاده که هر روز داره دامنه ی فعالیتی ِ خودشو گسترش میده(!). اول نذاشت کتابای ادبی دیگه بخونم، بعد نذاشت دیگه کتابای روانشناسی بخونم، البته، بلخره کرم‌خشک‌‌کن! می خورم و ریشه شو می سوزونم.. دنیا اینجوری نمی مونه آسکاریس خان!!...

چققققققدر خوبه که فقط سه روز میرم و چهار روز ِ دیگه خونه ام. آها. یاد ِ یه چیزی افتادم، می خواستم برم موسسه‌‏  ببینم چه کاری از دستم برمیاد براشون انجام بدملبخند  یکی از چیزهایی که اغنای روحی می کندم... برم برم...

آخ یه گوشی بخرم که دیگه خسته شدم از این گوشی، بسکه با smsهام وداع تلخ کردم! بسکه پاک کردم تا اس ام اس های جدید بیاد، بسکه هی تق تق تق سه بار چهار بار یه دکمه ی سفت ِ لعنتی رو فشار دارم تا مثلا تایپ کنم s ! یا z !! خدایا ظلم تا چه حد آخه...نیشخند

چهارشنبه پیش (دهم) که پیش دوست جان بودم، فیلما رو بدون اینکه هیچ کدومشونو ببینم بهش پس دادم! آسکاریس به مخازن ِ "فیلم بینی" ذهنم هم حمله کردهچشمک...

خوب دیگه چیز ِ دیگه ای به ذهنم نمی رسه. قدیما می گفتم : ببخشیدا!.. واقعا من شرمنده م! .. حلال کنین که وقت گرانبهاتون رو تلف کردم!.. اما الان به خودم قبولوندم که هرکس که هرچیزی رو میخونه، به اختیار ِ خودش می خونه، پس من نباید بخاطر تلف شدن/نشدن وقت ِ کسی از کسی عذرخواهی کنم...:)

[ قدم قدم تا بیرون آمدن از روانی بودن!نیشخند]

+ بانو ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()