هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

ناتمام

باید از یک موضوع مهم بنویسم. و مسلمه که برای من مهم، و نه شاید برای کسان دیگه ..

آقا! جونم برات بگه شب که میشه و وقت خواب، کم کم همه که شب بخیر میگن، من می‌مونم حسی که بهم میگه هنوز کار ناتمامی برای انجام داری..هنوز چیزهایی هست که انجامشون ندادی.. انگار که یه چیزی هست که ناتمومه، انگار کارم با روز تموم نشده.. انگار دِینم به روز ادا نشده...

این حس ِ "ناتمامی" خیلی بده.. اینکه بدونی یه کاری برای انجام داری اما ندونی اون چیه .. حس بدیــــــــــــــه..ناراحت

من چی میخوام، چه کاری برا انجام دارم؟ اون چه ناتمامیه که هرشب منو انقدر آزار میده و باعث میشه با این عذاب وجدان به خواب برم که امروزم تمومش نکردی..

من هیچ چیزیو هیچ روزی تموم نمی کنم، هیچ کاری، باری.. هیچ دستاوردی ندارم! شاید دلیل ِ اینکه همش حس می کنم یه چیزایی نا تمامه، همین باشه...

پس چرا من ناتمامم....

 

+خُنُک آن روز که پرواز کنم تا بر ِ دوست ...

+ بانو ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()