هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

04

عالیست. چیزی بدتر از حس ِ "فراموش شدن" شاید وجود نداشته باشد و این حسّیست که من حالا دارم. اینجام بی آنکه ردی از سالها نوشتم اینجا باشد، بی آنکه ردی از آن دوستان قدیمی.. و بهتر . شاید اصلا واقعا بهتر که گذشته _حتی اگر خیلی هم قدیمی نباشد_ در همان گذشته باقی بماند و بدانی که حالا ببعد در لاک خودتی...

چیز ِ مسخره ای که الان به ذهنم رسید وجود یک تار مو در کوکوی امروز ظهر بود. درست شبیه اتفاقات روزمره است. مثل دوستیهایمان.. کوکو حقیقتا خوشمزه است اما همینکه تویش یه تار مو ببینی گند می خورد توی حس و حال و  عشقت به کوکو .. دوستی بسیار  خوشمزه است اما یک تفاوت سلیقه ای، اعتقادی، یک سیگار کشیدن ِ "روشنفکرانه" ی احمقانه ی جوگیرانه از جانب یک "دختر".. و یک چیزهایی از این دست، می شود تار ِ موئی توی غذای خوشمزه ی دوستی ات..

تنها می مانی چرا که بزودی پی می بری هرکسی لیاقت با تو بودن را ندارد... حالا یا اسمش را بگذاریم "لیاقت نداشتن" ؛ و یا اینکه مناسب نبودن. هرکسی مناسبتی ندارد که با تو باشد. چرا که حالت را بد میکند. دوست می شوی که حالت خوب شود و اینکه دوستی، حالت را بد کند، افتضاح ِ عظماست

sms های این روزهام؟ " فلان درس چند شدی" ؟ " انتخاب واحد کی ئه " ؟.. اون دختره چند شد؟ " نمره ها تو دیدی" ؟ ... و "تحویل پروژه چه کنیم" که این آخری فعلا از همه مهمتر است..

فرار احمقانه ام را از پروژه تمام میکنم و می روم که قورتش بدهم... بعد از هزار بار خراب شدن این کدها، بلخره از توش یک چیزی می کشم بیرون وتحویل ِ آن مرد ِ استاد نام میدهم..

 

+ بانو ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()