هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

هیــــــــــــــــه!

خب این روزا جدیداً مشغول به یه کار کوچولو شدم و اوضاع خیلی بهتره.. تدریس به یه دختر کوچولو. البته هنوز پولمو ندادن و فک کنم دیگه امروز در این باره یه صحبتی بکنمچشمک

اوضاع بهتر و مناسبتره

خب بذار از پنجشنبه بنویسم.. چون که از اون روز این تغییرات شروع شد

پنجشنبه که پاشدم از خواب کلا همینجوری خوش و خجسته سعی می کردم باشم.. فکر کنم یه پستی هم گذاشتم که توش نوشتم چقدر صبح دل انگیز بهاریه و اینا..

همینجوری الکی خوش بودم.. یا شایدم تصمیم گرفته بودم خوش باشم..

اذان موذن زاده ، در ظهر، که پخش شد یهو همینجوری دلم خواست نماز بخونم.. انقدر این آدم_خدابیامرز_ خوب اذان گفته که آدم از ته دلش به یه ملکوتی و یه اوجی می رسه..

پاشدم و بعد از مدتها اولین نماز ِ سال جدیدم رو خوندم.. اونقدر خوب بود، اصلا به روی خودم نیاوردم که خدا سامن علیکم، من دارم بعد ِ مدتها نماز می خونم! خدا هم به روم نیاورد.... :)

حس خوبی بود،

عصرش وقت داشتم با خانوم. باید می رفتم پیشش که با مامان رفتم.

تو ماشین نشسته بودیم و با مامان داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم ( خیلی جو خوبی بود ) و من داشتم می خندیدم . یهو به یه مرده نگاه کردم که توی ماشین بغلی، راننده بود، و در همون لحظه که من داشتم می خندیدم به دست به سمت اشاره کرد در حالیکه داشت با کمک راننده صحبت می کرد..

افکار منفی ِ من همینجوری شکل میگیره همیشه : که مثلا پیش خودم بگم دیدی، داشت منو مسخره می کرد، داشت پشت ِ سر من حرف میزد...

اما امروز قرار بود روز خوبی باشه، پس قبل از اینکه این سلسله افکار منفی توی ذهنم شکل بگیره، شروع کردم و متوقفش کردم:

گفتم وا خب شاید فقط به سمت من اشاره کرده، شاید اصلا داشته همینجوری حرف می زده که با دستش هم ناخودآگاه اشاره کرده... اصلا گیریم منو دقیقا داشته مسخره می کرده. خب بکنه. آدم بی ادبیه که داره یکی رو الکی مسخره میکنه. تو که مسخره نیستی، بلکه اصلا اون خودش مسخره هست...

آقا خلاصه اینجوری میخوام بگم که از همون روز شروع کردم به سعی بر خوب بودن و خوب ماندن ِ حسهام...

سر زیرگذر مامان پیاده کردم و رفتم بسمت مطب خانوم..

وقتم خیلی خوب بود یه همگروهی ِ جدید هم داشتم که خیلی با هم دیگه صمیمی شدیم.. خوش بود

مشکلش کمتره و همین باعث یه استارت  ِدرونی در من شد که منم تمرین کنم.. منم ولش نکنم و بچسبم بهش... و از لحاظ ذهنی پذیرفتم که باید برم بسمتش..

عصری برگشتنه بسمت خونه، پایین ساختمون بودم که دیدم رو تابلو اعلانات ساختمون زدن: یه خانوم لیسانس یا دانشجو برای تدریس خصوصی با شرایط خوب نیازمندیم

آقا منو میگی جیم فنگی گوشیمو برداشتم زنگ زدم.. انگار که یه هدیه ی آسمونی باشه..

زنگ زدم و قرار شد یک ساعت ِ بعد یکی ساعت هفت برم مصاحبه!.. این خانوم و آقا خیلی رو بچه شون سخت گیر بودن..

مصاحبه یک ساعت طول کشید! آقاهه حتی در طول مصاحبه با من انگلیسی حرف زد که ببینه زبانم در چه حدیه که می تونم آیا به بچه شون انگلیسی هم درس بدم؟.. از جیک و پوک و روزگارم ازم پرسید... خیلی ازم خوششون اومده بود هم خانوم هم آقا! جفتشون پزشک هستن...

وای خلاصه دیگه گفتن دیگه بقیه ی کسایی که زنگ می زنن رو رد کنیم دیگه؟ خانوم گفت بله! و من پذیرفته ! شدم ! _ حالا انگار می خوام آپولو هوا کنم!..:D

دختره 9 سالشه با مزست به شدت باهوشه و خیلی زود میگیره فقط کمی بی دقته ، درست مثل خودم...

بهش درس میدم و ساعتهای انرژی بر ای با هم داریم چون خیلی دختره اکتیوه! جلسه اول که دیروز جمعه ( 19 فروردین بود) نزدیک 4 ساعت ( دقیقا 3 ساعت و 35 دقیقه ) پیشش بودم! یعنی حدود 3 ساعت و خورده ای باهاش تدریس ِ خالص داشتم! خیلی جون داره بچه هه!...:d

امروز هم جلسه دوم هست ساعت 3 ،که میرم و بهش درس میدم.. خوشحالم...

چیز مهمترش اینه که به بابام! گفتیم! .. بابام در کمال تعجب خیلی هم خوشش اومد، گفت خب این کارا خوبه، خیلی هم خوب...

از اون روز به من میگه " معلم عزیزم!" حتی دور میز نشسته بودیم سر ناهار، بهم گفت هرچی اونا دادن نصفشو من میدم که راضی باشی!! بخاطر این اینو گفت که گفته بودم فکر نکنم بهم خیلی بدن آخه بهشون نمیاد .. البته میدونم که الان شرایط اقتصادی بابا خوب نیست و فقط از روی دل دریاییش این حرفو زده... خلاصه که خیلی از این جهت خوب هست اوضاع!! بابا بدونه که من کار می کنم!!....

وای دیگه خیلی خوب هست دیگه چون بهم اگه حقوقمو هر جلسه بدن خیلی انگیزه بیشتری می گیرم برای کار(!) .. خواهرم می گفت بهشون می گفتی پیامبر گفته حقوق کارگرو تا عرقش خشک نشده بهش بدین!خندهنیشخند

دیگه همینا دیگه .. حواسمم به گزارش کارای ِ hate!ای که باید برای آز بنویسیمم حواسم هست.. بقول shAda : آز hate....

واسه soft2 هم باید با یکی هم گروه شم که نمی دونم کی.. کی باشه که کار کن باشه و سوار گردنم نشه و همه ی کارهای گروه رو به گردن من نندازه و ضعف کشی نکنه...

 

دیگه همینادیگه.. دوشنبه هم احتمالا میرم پیش بچه ها ... :)

خوبم خوشم خوشحالم سعی می کنم blue نباشم با اینکه رنگ blue  رو خیلی دوست دارم! سعی میکنم خوب باشم خوب بمونم خوب و شاد و سرحال با زندگی ِ نرمال ِ رو به خوب و زیبایی که دارم........ دیگه نرم تو هیچ فازی که به دپی بکشوندم... :)

هورااااااااااااااااااااا!................ نیشخندفرشتهلبخند

 

+ یه چیز دیگه: از اون پریروز پنجشنبه ظهر که شروع کردم نماز خوندن، جز نماز ِ ضبح بقیه رو خوندم، بی حس ِ اجبار، بی حس ِ منفی.. کلی باحال و خوب...

آفرین ها بر تو بادا ای خـــــدا... نا گهان کردی مرا از غم جدا...

گر سر ِ هر موی من گردد زبان.. شکرهای تو ناید در بیان....

 

واقعا حس میکنم فقط خدا کمکم کرد.. وگرنه چی باعث شده بود که پریروز پنجشنبه ای انقدر حس و حالم خوب باشه.. انقدر الکی از صحبش انرژی مثبت داشته باشم.. عصرش اون همگروهی که انگیزه حرکت من بسوی پیشرفت شد ، با من همراه شه.. عصر تر اش اون آگهی رو ببینم.. اونا انقدر از من خوششون بیاد.. انقدر زود دوست داشتم کار پیدا کنم کار پیدا کنم ... و انرژیهام مثبت شه و بسمت ِ خرکی غمگینی افسرده بودن نرم............ ممنونم ممنونم خدا....هورافرشتهلبخند

+ بانو ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()