هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

اینجوری شد

پام رف زیر ِ ماشین!!......

موضوع مهمی نیست و پام خوبه تقریبا الان..

قضیه اینجوری شد که  راننده نمی دونست که من دارم پیاده میشم، یه جور نافهمی، که تقصیر جفتمون مشه گفت بود.. خلاصه حرکت کرد درحالیکه پای من بغل چرخ عقب بود و ... پام بطور افقی!! به مدت ِ تقریبا 10 ثانیه!! زیر چرخ بود!! خداروشکر که مسافر دیگه ای غیر از من عقب نبود و الا وزن بیشتر، پام رو می ترکوند..

جیغی می کشیدم ها!! نفهم نمی فهمید چه بلایی سرم اومده!! تا اینکه لابلای جیغ و داد بهش گفتم دنده عقب بگیر لعنتی.. البته لعنتی تو توی دلم گفتم..

که بلخره دنده عقب گرفت و پام از زیر چرخ درومد...

ملت دو سه نفری با چشای گرد متعجب شاهد صحنه بودن!!

بابا طبق معمول ِ بروز ِ اتفاقی ناخوشایند ،کنترلشو از دست داده بود و سرم داد کشید...

چرت و پرت گفت...

منم جواشو دادم...

پام نشکست اما طبق معمول ِ همیشه احترام و محبت بینمون شکست....

شیت.......

بردیم عکس برداری گفتن چیزی نیست.. فعلا با باند بستنش که خوب شه..

مشتریم پرید! چون امروز قرار تدریس به سه تا شاگرد جدید رو داشتم...

بهش زنگ زدم گفتم اینجوری شده نمی تونم بیام!... گفتم برا فردا اگه خوب شده بودم هماهنگ می کنم که بیام ...

آقا اینم از اتفاق امروز.. خوشم میاد از این رفتار خودم که قضایا رو رد می کنم بره... نمی چسبم بهش مثل بابا هزار ساعت، تا فکر و ذهن خودمو داغون کنم که چی...

واسه اتفاقی که شده و تموم شده و دیگه نمیشه کاریش کرد؟...

نه، من اعصاب خودمو به این زودیا خراب نمی کنم... انقدر باحاله تازه! همه به آدم توجه میکنن!! :))...

:)

+ فکر می کنم چشم خوردم. من به چشم اعتقاد دارم_تو قرآن هم اومده_

من همیشه و ان یکاد رو می خونم و از خونه بیرون میرم.. امروز نخوندم..

نه که تحفه باشم، اما کلا چشم شور هم داریم در جامعه..

موقع راه رفتن توی سالن ساختمون نظام پزشکی،  یکی دو تا زن داشتن بدجور منو نگاه می کردن....سنگینی نگاهشونو روی شونه هام حس می کردم..

چه میشه گفت.. بیخیال

:)

+ بانو ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()