هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

پول ِ کثیف و چیزهای دیگر

1. ایران جائیست که در آن حتی نمی توانی از "زجر" صحبت کنی...

نشون به اون نشون که اگه با خط همراه اول ،  smsی بزنید که توش وجود داشته باشه کلمه ی "زجر"، دلیور نمیشه؛ بهمین سادگی...

----------------------------------------------

2. در کرانچی خوردن هفتاد فضیلت است! یکی برای فروشنده و شست و نه تا برای خورنده!

چرا که موجبات شادی و انبساط خاطر را فراهم می نماید کثیـــــــــــر! 

 

خوشحالم که حالا از مایع ضدعفونی کننده ام به نحو احسنت  استفاده میکنم

امروز شروع کردم درس خوندن.. این هم خیلی عالیه

بازم نشد که از چیزی به اسم پول حرف بزنم... چون من از این قضیه نفرت دارم :)

تصور کن با کسی که خالصانه ترین لبخندهاتو تحویلشون میدی_ شاگردم و مامانش_ سر چیز ِ کریهی به اسم پول حرفتون بشه... احترام خاصی که بهشون داشتی، بهت داشتن از بین بره، ... منافع شخصی یا بی انصافی یا...... باعث ایجاد جوّی منفی شه و ...

چی بگم. خیلی سر موضوع پول حساس شدم، از وقتی بابام باهام سر این موضوع بد تا کرد، از وقتی بهم کم داد، از وقتی طعم تلخ کثافت بودن ِ پول نداشتن رو چشیدم، از وقتی غیرتم به جوش اومد از اینکه از یکی دیگه پول بسلفم! از وقتی ایمان آوردم اکثر چیزایی که مربوط به پول میشه کثافته.....

 

+ امروز با مامان از اینکه  "یه چیزی کمه"  ( سن‌ایـــــــــــچچچ کمه!! نیشخند ) حرف زدم.

باهاش به شوخی و مسخره بازی چند وقته شروع کردم انگلیسی حرف زدن! الکی همینجوری! هرچی هم بلد نیستم فارسیشو میگم لابلای کلمه های انگلیسی!

گفتم:

mama i fill a Hole in my life...

گفت:چی؟! سوراخ داری؟!!

اگه زندگیت سوراخ داره زندگیِ منم هزارتا سوراخ سوراخه!!

بعد اینکه خندیدیم و اینا، گفتم که جدی بگو چه کنم، یه ذره حرف زدیم و گفت سعی کن هرشغلی که داری واسه خودت باشه و زیردست و نون خور ِ کسی نباشی و ... بهش گفتم که رشتمو دوس ندارم و اینا و یه جور بن بست رسیدم باهاش، خیلی نرمال قبول کرد. قبول کرد که من بقول خودشون عمرمو پولو همه چیو هدر داده باشم- حالا اگه باباهه بود جیغ برمیداشت سرم که بهـــــــــــع پس بیخود رفتی چهارسال پول ما رو ریختی تو جوب بیخود بود اونهمه......... وای چقدر خوشحالم که  مامانم هست :) خداحفظش کنه

بهم گفت که سراغ چیزی بری که بهش علاقه داری و دوسش داری خیلی بهتر از اینه که تو چیزی که هستی هی زور بزنی و آخرشم هیچی نشی- دقیقا حرف ِ خودمو می گفت

خلاصه که خیلی قشنگ و خوب نرمال با هم حرف زدیمو .. خیلی بهم حس خوبی تزریق شد- از اینکه یکی می فهمدم

وقت اذان شد، از بلندگوی مسجد موذن زاده  طنین انداخته بود توی آشپزخونه ی خونه ی ما...

یهو حسی غریبی گرفتتم.. فکر روزی که اون نباشه رو کردم... بغضم بیخ گلوم بود و یه اپسیلون مونده به ترکیدن و اشک شدن.. گفتم بهتره نکنم. گفتم بهتره به این کودک ِ درون نه بگم و منطقی و بالغانه باهاش حرف ِ emir رو بگم : بهتر نیست غصه ی هرچیزی رو موقع اتفاق افتادنش بخوری؟ و اینجوری بود که بغضه رفت.. از بودن ِ مامان در اون لحظه و از بودنم در کنارش، از شنوا بودنم به حرفهاش، شاد شدم.. از اینکه کسی هست که منو می فهمه که منو همونجور که هستم قبول داره - که بهم جوالدوز می زنه که "چرا تمرین نمی کنی" تا خوب و خوبتر بشم تا بدونم که این راهیه که باید رفت.. از اینکه مامان ِ نازنینی هست واسم که برام حضورش انقدر ارزشمند باشه...

آره، از اینکه هست شاد شدم....... و دعا کردم در ِ گوشی ، توی الله اکبر ِ اول ِ اذان، با خدا .....

--------------

وای از تشنگی ِ بعد از کرانچی!! گالون ِ آب شدم انقدر آب خوردم آخه! نیشخند آخه آدم آخر شبی کرانچی می خوره؟!

+ بانو ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()