هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

شبانه ی من

نمی دونم چرا اما همنیجوری الکی دوس دارم الان بنویسم، شاید چون حسم خوبه، شاید چون فکرای گونه گون ِ ریز ریزی اومده تو ذهنم... با اینکه خیلی خوابم میاد اما تو ذهنم یه عالمه چیز داره خواهش میکنه که ما رو بنویس!!...

اولش که ایمیلی درباره ی انرژی ها خوندم، جواب ِ سوال ِ ذهنی ِ دیشب ِ مامان رو تو ذهنم بهش دادم. : مامان دیشب اومد کلید رو از دستم بگیره و من ناخودآگاه دستم رو پس کشیدم و کلید افتاد روی زمین. مامان گفت دستتو می کشی چرا؟ می ترسی دستم به دستت بخوره؟.. یجورایی بهش برخود. اما با خوندن ِ مقاله ی امشب که می گفت بیشترین انرژیهای بدن انسان در دست و چشمانش ذخیره شده، متوجه شدم که: مامان دیشب خسته بود، و هاله های انرژی ِ دستاش اونقدر منفی بود که من ناخودآگاه دستم رو پس کشیدم...

اینکه الان این موقع شب آنم، ناشی از عقده ای در نوجوانی ِ منه، در نوجوانی پای کام بودن و آن بودن در بعد از نیمه شب و حتی کلا در آخر شب! ممنوع الممنوع بود. یعنی وای به روزگارم اگه پا کام بودم شبا... مامان/باباهه میومد قاتـــــــــــی! به حال ِ اساسی به اعصابم میداد... بله ، خواستم عرض کنم که بیاییم اگه بچه دار شدیم، بهش هیچ عقده ای تحمیل نکنیم، که بعدا که بزرگ شد و تونست کاری رو که میخواد ، بکنه، ... اینجوریا نشه... چون آدم عاقل یک و نیم شب باید خواب هفت پادشاه باشه نه پای کام، چه خوب می بود اگه اینو میذاشتن اون موقع ها نوجوون بودم خودم درک و اعمال کنم...

بعد یه موضوع ِ جالبی کشف شد، الانشم هر موقع مامان بهم میگه که بخواب و زیاد پای سیستم نگرد، بیشتر از همیشه میمونم!! ناخود آگاه ها؟!! یعنی واقعا اگه نگه خودم انقدر زودتر از وقتی خاموش میکنم که اون بهم میگه!!.. بازم میشه اینجا درس زندگی گرفت: بدیهیات رو تو حلقوم ِ طرف فرو نکنید.. بذارید خودش بهشون برسه...

فردا شنبه که هست و روز تعطیلم، کلی به خودم می بالم! که شنبه ها تعطیلم! آخه شنبه تعطیل بودن یعنی زبون درازی به شنبه!! اینم یه عقده ی دیگه ی فرو خورده ی نوجوونی هست که از شنبه صبح مدرسه رفتن بیزار بودم...

آقا من خیلی به انرژی ها بیش از پیش ایمان آوردم با این مطلبی که امشب خوندم!! خیلی باحال بود! خواستین براتون میل میکنمش...

بعد.. دیگه اینکه امشب بلخره بعد ِ هزار روز، فولدر ِ 40 گیگی ِ آهنگامو مرتب کردم. دیگه الان معلومه که کجا آهنگ خارجیاس ، کجا ایرانیا... و ... چقدر منظم بودن ِ فولدرا خوبه!! خیلی!! :D

فردا هم احتمالا خانوم ِ "ر" زنگ می زنه که برم برا تدریس.. و اینگونه هست که این بخش از زندگی هم ادامه داره..

بعد......... دیگه خوبه اوضاع دیگه!! شکر ِ خدا... که شاد شدیم ما هم ، و از مردگی درآمدیم.. چشم نخوری انشالله! چون چشم توی اون مقاله هم اومده بود که واقعیه!!:D

+ بانو ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()