هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

don't Preach me...

(نگارنده مسئولیتی در قبال عواقب خوانده شدن این پست نخواهد داشت)

بابا برای من یه کابوس ِ ناتمام شده....

بابا یه روانی ای توی ذهنم تصور شد که گاهی خوبه، فقط گاهی.. روانی ای که defaultش روانی بودنه و حالا گاهی هم خوبه... و از وقتی که چنین تصوری در ذهنم خودبخود یا نا خودبخود، ایجاد شده... بعضی شبها کابوس ِ وحشی بازیهای بابا ولم نمی کنه.... البته شب که نه، چون دیگه صبح شده بود وقتی داشتم این خوابا رو می دیدم....

خواب میدیدم بابا رگ ِ وحشیش عود کرده و داره سر ِ ما تو ماشین داد می کشه و یه بند غر می زنه و انرژی منفی حول ِ 100 متری ِ دور ِ خودش ساتع میکنه و.... خدای من کابوس بود..

هزار تا خواب ِ بد دیگه هم دیدم که واقعا حالمو بهم زدن و منو به اوج ترس و تنفر رسوندن... با یه حالت استرسی ِ شدید بین خواب و بیداری از ساعت 8:35 تا ساعت 10 تو جام غلت می زدم و هی زنگ ساعتو خاموش می کردم و هی دوباره زنگ می زد وهی خواب می خوابیدم و دوباره کابوسهی مختلف می دیدم، واقعا گمون کنم به 10 تا رسید کابوسهای امروز صبحم..

بعد حالا اومده ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن_که مثلا داره از خونه میره بیرون، خدافظی کنه_.. بخوره توی سرت این محبت ِ ظاهری که توی کابوسام برعکسشو به خوردم میدی.. بخوره توی سرت وقتی اون روز توی ماشین وقتی پام رفته بود زیر ماشین هزار جور ِ وحشیانه حرف های دل آزار ِ رکیک بهم زدی و قلبمو تا اعماق سوزوندی و باعث شده بودی stame حتی، به اوج خودش برسه.... جز احترام برات نداشتم اما تو جز کابوس برام هیچی نذاشتی.... یعنی دیگه واقعا دوستش ندارم، اینو از صمیم قلبم میگم و فقط یه جور احترام اجباری بین ما هست...............................

خیر سرم می خواستم برم جلسه، دیدم آقا هم فلاسکو داره می بره هم پرایدو، منم دیگه چس‌مثال حسی که داشتم پرید و رفت..........

بازم حالت ِ highBusy بودن ِ cpuی ذهنیمو حس می کنم بازهم فک می کنم مغزم داره منفجر میشه..

و بقول ِ متیل، یه قرص بیخیال کننده می خورم..

پرزنت ِ یکشنبه حالا داره رژه میره رو مخم........... مرگ بر زندگی ِ من

+ بانو ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()