هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

یه روز ِ اردیبهشتی

زندگیمو می نویسم تا بعدها که برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، بدونم چطور گذشت..

 

امروز با مامان و خواهرک از خونه زدیم بیرون، ساعت 6:30 اینا بود. اون رو رسوندیم مدرسه اش و بسمت ِ دانشکده حرکت کردیم. خاطرات بچگی قرار بود زنده بشه..

مامان با من بود. تنها آدمی توی دنیا که می تونی بشینی توی ماشینش و مطمئن شی به مقصدت می رسی، بی هیچ ارائه ای _مثلا هزینه_ و کفشاتو دربیاری و بری بخوابی روی صندلی عقب و با هم دیگه از خاطراتی که خنده دارن بگید و بخندید و اون یک دم از ترافیک ِ وحشتناک ِ هفت ِ صبح ِ حکیم، غر نزنه و تو رو برسونه...

رسیدیم. ساعت یکی دو دقیقه به هشت بود. بچگی به اینجا آمده بودم. همان روزگاری که قلندرانه گفتم " دیگه نمیرم " و دیگه هم به دانشکده نیومدم.. بچگی به اینجا آمده بودم لذا تمام جزئیاتش در ذهنم بود. در ورودی اش بسمت شمال باز میشد و سرسبز و پردرخت بود.. به مامان اینو گفتم. گفتم این دری نیست که من در بچگی می شناختم! آخه دم ِ دری منتظر ِ بازگشاییش بودیم که قفل بود.. یکی دو دور اون اطراف چرخیدیم

" مامان پیاده شد و برای من رفت سوال کنه "که فرد مورد نظر_ خانمی که باید آزمایشم رو انجام میداد_ کجاست.. بعد من بگم تو دنیا یدونه ست مامان...

بلخره پیداش کردیم. منو دم در پیاده کرد و رفت. حسی داشتم. حسی که بهم می گفت "چرا تنها؟ کسی باهام نمیاد؟"  : در بچگی همیشه با بابام اینجا میومدم.. انگار خود ی بالغم باورش نشده بود که بزرگ شده و حالا دیگه خودش می تونه به دانشکده بیاد..

یه دور رفتم تا ساختمون ِ بزرگ و عمیقی که تو بچگیهام واردش می شدم و توش غرق.. تا خانوم دکترو پیدا کنم، اما حسم بهم می گفت که خانوم دکتر توی اتاق خودشه، بنابر این برگشتم بسمتی که اومده بودم.. بابا تو ساختمون بودم که بهم زنگ زد. چون زنگ بودمش بهش شماره ای رو بگیرم، بهم گفت می تونی برام یه کاری انجام بدی، گفتم باشه بتونم انجام میدم..

دم در، مسئولی که توی اون قسمت ِ در _ که نمی دونم اسمش چیه!_ می نشینه، یجورایی کمکم که خانوم دکترو پیدا کنم، اما ناقص! تا جایی با اینکه من ساعت 8:30 دانشکده بودم، و دقیقا مقابل اتاق خانوم دکتر، اما ساعت یه ربع به 9 متوجه شدم که اون اون توئه :D

رفتیم تو و برام یه سری توضیحات مقدماتی رو داد که این آزمایش چیه و میزان کورتیزول رو در بزاق دهان اندازه میگیره و ما می خوایم ببینیم که سلسله درمانها چه تاثیری روی میزان کورتیول داره و .. بهم یه لوله آزمایش_ که اینم یادمه یه اسم خاصی داشت اما یادم نیست چی!_ داد و گفت برو توش تف کن! یعنی خلاصه حرفش این بود!

باید تایم میگرفتیم تا میزان flow rate یعنی سرعت ترشح بزاق مشخض بشه.. یه ربع، 5 سی سی!

بعدش نشستیم و داشت برام ادامه توضیحات رو میداد که یکی از بچه های انجمن اومد تو، کلاً خوشم میاد همه موش آزمایشگاهی ِ خانوم دکترها شدیم!

اونم اومد و رفت توی اتاق ِ تف‌کنی!

با خانوم دکتر کلی گرم گرفتم چون خیلی گوگولی بود. برعکس خانوم دکتر ِ خودمون_دوستش_ کلی خوش خلق و دوست داشتنی بود. از اصلیتش و سنش تا ماه تولدش...! انگار نه انگار که 25 سال با هم اختلاف سنی داریم. _خوشم میاد از میزان برقراری ارتباط با مردمم!:D _ کلی هم با هم دیگه خوش و بش و شوخی و اینا می کردیم و ... . بعدش قرار بود آزمایش مجددا با سقز انجام بشه. یعنی یه محرک بندازی توی دهنت ببینی چه میزان...

انجام شد و بعدشم بهمون آبمیوده داد و کلی تشکر و ممنون و خوشحال شدم ِ واقعی، که بهم حس خوبی داد.. پرسیدم دسشویی کجاست، و بهم یکی از ساختمون های دانشکده رو نشون داد ،خدافظی کردم و رفتم تو اون ساختمون، کلاس درس بود، استادی داشت درس میداد، چقدر دلم میخواست بدونم چه درسه، چقدر دلم برای درسهای غیر ِ مهندسی وغیر ِ ریاضی و صفر و یکی تنگ شده.........

دسشویی ِ خلوت ِ نیمه روشنی بود، حس خوبی بهم میداد! دسشویی باید آرامش بخش باشه.. هرچند شیرای دست شستنش همه خراب بود جز یکی..

رفتم سوپر ِ دانشکده، از این سوپرا بود که دیواراش هزار سال پیش رنگ خورده و قفسه های خزه و مغزه ریخت درست حسابی نداره! اما خوراکی هاش بد نبود. یه پتی‌بور کاکائویی خریدم و با نگاههای سولا انگیز ِ دانشجوهای پسر که نمی دونم چرا منو اینطور نگا می کردن(؟!) خدافظی کردم و اومدم میدون مادر..

تو راه یکی دو تا مغازه لباس عروس فروشی_بهش میگن مزون!!_ بود.. نگاشون کردم

همیشه از دم میدون مادر بسرعت رد میشیم، چون تو ماشینیم و اونجا هم جای ایستادن و گشت و گذار کردن نیست!. بنابر این فقط چند دقیقه ای ایستادم و به زوایای مختلف میدون و محوطه اطرافش نگاه کردم، تندیس مادر که میگفتن مال میـــ.ـــرحسینه و جمعش کردن! اما خالی بندی بود.. گلکاری های گوگولی ِ اطراف میدون.. برج بیژن .. شکل و فرم خیابوناش.. که از جهات مختلف بسمت شریعتی می رفت و بست بهروز و بسمت ولیعصر.. یاد اون جمله ای افتادم که میگفت هرروز جوری به جهان نگاه کن که انگار اولین بارته که داری نگاهش می کنی.. از این نظربازی ِ عاشقانه با محوطه میدون حال نمودیم!.. نظربازی رو تموم کرده و رفتم سر ِ خیابون که تاکسی بگیرم برای ونک..

سر ِ میرداماد نزدیک ِ پایتخت که بودم، رو پل هوایی ِ اونجا آگهی ِ عزیـــــــــزی دیدم!:

بیست و چهارمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهراااااااان! :X

از پس فردا شروع میشه... وای با اینکه خیلی عمله بازار میشه و خیلی شلوغ، اما چه کنم که من عاشقانه 12 ساله هر سال میرم نمایشگاه کتاب و عیدیهای اون سالو خرج کتاب می کنم؟!! :)...

 

گدابازی کردیم امروز.

از وقتی دولت خدمتگزار کرم نموده و به ما یارانه هایی پرداخت می کنه که نباید قاتی پولهای دیگه بشه چون این پول حلاله ( :)) ) ، ما زندگی ِ خیلی خوشبخت تری داریم! خیلی زیـــــــــــاد!.

این پولهای کذایی رو نریختن و ازونجایی که بابا میون دو هزارتا قسط و چک داره غلت می زنه، این یک قرون دوزارهای نفرت انگیز هم براش حیاتی هست؛ و از اونجایی که علی رغم ِ اینکه نفرت داشتم از رفتن سراغ چنین کار ِ شنیعی، دوست داشتم برم سراغ ِ کار بابا که انجام بشه، رفتم...

به به ! فکر می کنین وقتی حوالی ِ چهارراه جهان کودک رسیدم چی موج می زد؟! در چهره ی شهر چی موج می زد؟! چهره ی مردم ِ شهرستانی ِ high quality ِ اولین بار به تهران آمده ی معترض... _مسخره نکردم از گفتن این چند عبارت_

زنه چادرشو یجور چاقچوری پیچیده دورش خودش و میگه آقا کجا یارانه میدن؟!!... یعنی من به اوج می رسم با دیدن ِ این صحنه ها...

ساختمونی که توش قرار بود به ملت همیشه در صحنه ی معترض، پاسخگویی بشه، کاملا معمولی بود  و اصلا بزرگ نبود. غلغله بود. ملت هوار می کردن و رو سر و کول هم پریدن و هل می دادن و طعنه می زدن و ... اصلا از همون دم در احساس ِ این رو داشتم که منم دارم میرم گدایی. منم دارم میرم سراغ یک قرون دوزاری که ....... بهتره چیزی نگم.

دیدم جو انقدر وحشی بازیه زنگ زدم به بابا که اوضاع اینجوریه و اینا، فرم میدن باید پر کنیم، اگه خیلی حیاتیه برم برات فرم پر کنم؛ گفت چه سر و صدایی ِ اونجا؟!!؟!! و غش غش می خندید! گفتم بله کاملا مشخصه پس که من کجا اومدم!. گفت خودتو اذیت نکن و اگه تونستی تایم کاریشونو بپرس فقط ...

اما گفتم دیگه تا اینجا اومدم بذار پوست شترو با دمش یه جا بکَنم.

چادرمو!! گره زدم دور گردنم!! =))))) و رفتم تو!! شوخی کردم من اصلا چادر ندارم، منظورم این بود که عزممو جزم کردم. البته دیگه یه نمه میشد وارد بشی و اینا. با احتیاط طوری که به هیچ بنی بشری برخورد فیزیکی نداشته باشم داخل شدم، یه مردیکه ای میومده هر از گاهی ظاهر میشد و به ملت برگه های اعتراضو میداد. یه آقایی بود، چشاش یه ذره مشکل داشت، اما خیلی آدم خوبی بود، حداقل برای من، چون وقتی بهش گفتم آقا میشه برای من برید از این برگه ها بگیرید؟ قبول کرد و رفت برام از میان گلوله ی مردان ِ معترض، برگه گرفت..

یه سالنی اون ته بود که فقط میز بود و ملت دورش نشسته/ایستاده بودن مشغول مکتوب کردن اعتراضات بودن.. بعد یه آقای خوش صدای باحالی اومد و برا ملت ِ نفهم با داد توضیح میداد که توی این برگه ها چی مهم و چی رو باید پر کنن و ....

خلاصه پر کردیم و تحویل دادیم و زدیم بیرون... واقعا شاخ غولی شکستیم امروز

با beibe قرار داشتم. دوستم، همون فا. رفتم ونک و از اونجا چهار راه ولیعصر و از اونجا انقلاب و همه رو هم با BRT طی کردم، و متاسفانه بعدا یادم افتاد که میشد از کشاورز برم پارک لوله(!) بجای اینکه بیام انقلاب و  از کارگر برم پارک لوله...

تاکسیه از انقلاب تا سر کشاورز گرفت 400! :O... منم که دیگه حوصله اعتراض نداشتم چون خیلی وقته که دیگه اعتراض به نرخ تاکسی نمی کنم و از طرفی دنگ ِ اعتراض امروزمم تو یارانه ها!! پر شده بود..

12:25 دقیقه دم موزه هنرهای معاصر بودم، اما بیبه ساعت 1 اومد.. در این بازه کمی دم در موزه روی صندلی ِ مخصوص نگهبان موزه! با اجازه نگهبان موزه، نشستم .. اونجا که نشسته بودم هر از گاهی بوی یه جور گلی که نمی دونم اسمش چیه، میومدو با دماغم عشق بازی می کرد.. آی بوش خوش بوووو بودا... خیلــــــی عاشق بوش شده بودم و انتظارمو شیرین می کرد استشمامش...

کمی بعد هم پاشدم از رو صندلیه_ یعنی همکارش بلندم کرد از رو صندلی!_ و رفتم تو پارک نشستم و قیلوله کردم(!) و... تا اینکه زنگ زد. دم موزه گفتیم بیایم... از دور دیدمش که داره میاد.. دیگه بغل و ماچ و بوسه و .. از دور که داشت میومد بهش باهفت تیر ِ خیالیم شلیک می کردم! _ مثلا چون دیر کرده بود!_ و اون شالشو می گرفت جلو دهنش که یعنی وای خجالت میکشم و اینا :D یه مرده در این فاصله بین ما بود داشت بسمت من میومد برگشت نگاه کنه ببینه با اونم یا کیه پشتش؟!...

چون دانشجو بودیم 400 تومن بود بلیت! رفتیم داخل مسخره بازیهای ما شروع شد... به شکل نقاشیا و عکسا می خندیدیم یا اینکه براشون قصه های مسخره می ساختیم می خندیدیم! یا اینکه مجسمه ها و سفال ها رو تو جاهایی که مراقب نبود گرفتم دستم عکس گرفتیم علی رغم ممنوع بودن عکاسی!! =)) وای یعنی دیگه انقدر بی شعوری و وقاحت های خنده دار ورزیدیم که مرده بودیم از خنده... خیلـــــــــــی حال میداد این خلاف‌کاری ! یه جا هم بود داشتیم بیسکوییت می خوردیم _ چون دم ظهر بود و جفتمون ناهار نخورده بودیم_ و داشتیم با دهن پر ! راجع به عکسا نقاشیا  نظر می دادیم و می خندیدیم ! که آقاهه اومد گفت خوراکی خوردنم بعلاوه عکاسی ممنوعه! ای بابا..

به نقاشیایی که جلوش شیشه نبود انگشت می کشیدم و لمسش می کردم و فا میگفت نـــــــــــــکن الان میان دعوات می کنن!!... موزه ی مارپیچ و پر پیچ و خم و سولاخ! سنبه رو با نگاه کردن و خندیدن و لذت بردن از بعضی اثر ها و هره کره و خلاف‌کاری! پشت سر گذاشتیم ... و کمی رو صندلیهای آخرش نشستیم و خوراکی خودیم(!!!)  و اومدیم بیرون _ درست بشو نیستیم!_

رفتیم داخل پارک لوله! و نشستیم و حرف زدیم.. بهم از رازهای هم گفتیم .. مثلا اینکه اون داره دوباره برا کنکور می خونه و ...

بهم گفت تو تکی. همونجا که تو موزه داشتیم بی آلایش ترین شادی ها و خنده ها رو با هم تجربه می کردیم.. و منو غرق ِ شادی کرد

و وقتی هم که از اثر ِ گفتن ِ موضوع ِ stamme ، یه کوچولو گریه کردم ، برای اولین بار در عمر ِ دوستی ِ 7-8 ساله مون، بغلم کرد و فشارم داد و گفت تو اونقدر خوبی که این اصلا معلوم نیست...... ;;)  دیگه کلی با حرفاش بهم حال داد... :)

معلم خصوصی داشت ساعت 4 و نیم ، و ما از پارک خارج شدیم و ساعت یه ربع به چهار، سر ِ بلوار کشاورز ، مجددا با کلی هره کره و شوخی خنده، از هم خدافظی کردیم و سوارش تاکسی شد و من بوس ِ تو هوا براش فرستادم و اونم فرستاد و ! رفت....

منم پیاده اون یه تیکه راه از کشاورز تا انقلابو پیاده اومدم و تو راه برا خودم دو بسته ریلکس و یه نوع خوراکی که هزار سال پیش چی توز می زد و الان اسمشو یادم رفته و مثل اینکه دوباره داره میزنه رو ! برای خودم خریدم و سوار BRT و اتوبوس_ با یه میلیون سردردی که از اثر فقط 3 ساعت خوابیدن دیشب و ناهار نخوردن داشتم_، _ولی با دلی شاد_ اومدم خونه ....

رفتنه، بسمت یارانه ها! از کیوسک ِ روزنامه فروشی ِ پایین ِ آفریقا ، "داستان" رو خریدم و برگشتنه از کیوسک ِ چهارراه جهان کودک، برا اولین بار ماهنامه ی "سپیده ی دانایی" رو .. قیمت هردوشون2000 تومن هست که اونجا که دومی رو خردیم فکر کردم چقدر این بیشتر به دردم می خوره! داستانا رو مدتهاست می خرم بدون اینکه یه دونه داستاشنو بخونم! ولی فقط میخرم که خریده باشم!چون می دون کلی چیز ِ خوبیه این ماهنامه داستان...اوائل میخوندم الان نمی خونم

خونه که اومدم فقط نظافت کردم و غش کردم تو جام تا ساعت 7.... بعد بلند شدم و درحالیکه هنوز سردرد داشتم! ناهار! و یه ژلوفن و یه شربت سکنجبین پر شیرین خوردم و .. سرم خوب شد..

اومدم کمی سپیده دانایی خوندم و کمی هم داستانو نگاه کردم و...

الاتم که خدمتِ بلاگم! فکر کنم سه ربعه دارم این پستو می نویسم! آخه روز باحالی بود امروز! از سه جنبه ی مختلف سه جای مختلف رفتم و آخرشم کلی شاد شدم!! باحال بود دیگه! باید کلشو می نوشتم! نباید؟!

+شکر، من حالم خوبه ، و خوشم :)

برم بازم سپیده دانایی بخونم، برام جدیده! و جالب...

+ بانو ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()