هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

نیمه ی اردیبهشت

امروز من در نیمه ی بهار ، نیمه ی اردبیهشت قدم می زدم و از میان برگهای درختان اقاقی می گذشتم و زندگی رخی دیگر و زیبا تر از همیشه نموده بود... :)

ظهر مطب ِ دکتر ی وحشی ام بودم

و بعدش رفتم مصلی، نمایشگاه، و 9 عدد کتاب:D خریدم و هزار بار مردان وحشی با من تماس ِ بدنی داشتند و مهوع شدم و با مترو و اتوبوس اومدم خونه

اینکه تنها بودم خوش بود :) جدی

یعنی واسه هیچ خری_کسی! وقت نمی گذاشتم! همه ی وقتم تو نمایشگاه مال خودم بود!

همه ی کتابهایی که خریدم روانشناسی بود.. دیگه لاطائلات هیچ خری رو نخریدم حتی شاهکار ادبی !! باشن

خداحافظ گری کوپر  و  بار هستی  و  هویت  و  فیلانم در فیلانت و ... که چی؟

نظریه ی جدیدم اینه که شاید اگه همه ی شاهکار نویسهای دنیا، روان درمانی میشدن، تا حالا هیچ کدوم از اینهایی که نوشتن و یه مشت روانی ِ دیگه مثل ما خوششون اومده ازشون رو   نمی نوشتن

والا

:d

+ بانو ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()