هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

78

به مکس می گویم خسته هستم، می روم بخوابم، خوشحال شدم، شب بخیر...

همه چی را می بندم و سیستم را خاموش می کنم که بروم کپه ی مبارک را بنهم

اما یکهو دلتنگی صورتش را می چسباند پس ِ پنجره؛ یک هو توی دلم غمباد می شود و می کوبد توی صورتم؛ یک هو می بینم باز جای یک چیز خالیست، باز یک چیز کم است این وسط

سیستم را روشن می کنم، از اینکه ببینند توی سایت آنم فرار میکنم چون گفته بودم شب بخیر، و اگر ببینند آدمی که گفته بود شب بخیر، دو دقیقه بعد دوباره آن است، به عقلش شک می کنند

همه چیز را روشن میکنم و منتظر ِ چیزی که باید بیاید می مانم، چیزی که باید بیاید،... هیچ

خواب خیلی برایم حیاتی و ضروریست در این لحظه، تا آنجا که رو به غش و موتم، اما چیز  ِحیاتی تر ِ این لحظه ام چیزی از جنس نیست ست، مهم نیست، چون یاد گرفته ام با نبود ِ نیستی های حیاتی ساختن را، چون همینجوری دارم ادامه می دهم این زندگی ِ پر از نیستی را، زندگی ِ پر از کتب ِ راهگشای خریده شده و خوانده نشده را

ایران زندگی هم شده عامل فساد. فساد ِ روحی ِ ، یعنی بی اعتمادی به آدمهایی که تایتل ِ پیامشان " ابراز علاقمندی " ست و مثل چیز سرشان را می اندازند و می روند...

زندگی؛ سلام.

اگر از حال ِ ما جویا باشی که می دانم عمراً نیستی، باید بگویم ملالی نیست جز چوبهای کلفتی که گاه بی گاه توی ماتحتمان فرو می کنی... و اگر بخواهی بدانی که شکست خورده و ذلیل گشته ام، باید بگویم خیر و کور خوانده ای، پوست کلفت تر از آن بارمان آورده ای عزیزم که در انبوهی اینچنین مهوع، کم بیاوریم

با تشکر، خودمم آق بابا

+ بانو ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()