هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

من من من

دیگه با علی نمی چتم. بهمین سادگی. احتمالا به خودش هم اینو خواهم گفت و دست از طفره رفتن بر خواهم داشت. من تعهدی به یک فرد مجازی نداشتم و ندارم. اینجوری آروم ترم. اینجوری بهترم و این اینجوری خودمو گول نمی زنم. صادقانه با زندگیم روبرو هستم.

جالب هست نمی دونم چرا، که در دور روز اخیر، دو نفر ِ مختلف بهم گفتن که برو خداروشکر کن مجردی. البته این اط طبع همواره ناراضی ِ آدمی برمیخیره که در هر شرایطی باشه، عکسشو می پسنده. شاید منم اگه توی وادی ِ تاهل بیفتم، بگم خوشا روزای مجردی. اون دو نفر اول حمیده بود که گفت الان باید بعد کلاس ِ به  این سنگینی، با تمام خستگی، برم با اتک بیفتم به جون گاز چرا که روش سوپ سر رفته!... کارهای خونمو نکردم.. درس خوندن با تاهل سخته.. خوش بحالت راحتی! پاتو بنداز رو پات خونه ی بابات.. و هیچ کار نکن... . فرد دومی که بهم اینو گفت کسی بود که زیاد باهاش آشنا نیستم و حتی اسمشم نمی دونم و فقط بخاطر کار درسی جزومو گرفته. گفت تو خونواده شوهرم همه نخبه و نابغه و در مدارج عالیه هستند و من یه لکه ننگم پیش اونا! البته با شوخی و خنده می گفت ولی خب. بعد می گفت که ساعت 6 از دانشگاه که خارج شدم تا وقتی رسیدم خونمون و تا ساعت 12 شب، یه بند داشتم کار خونه می کردم و ... فرداش هم باز 6 پا شدم. خب راست هست که زندگی متاهلی دردسر های خاص خودشو داره... و در این هیچ شکی نیست.

شاید خدا با گذاشتن این دو تا آیتم جلوی چشم من ، خواست کمی سرم به سنگ بخوره و چشم و گوشمو وا کنم و کمتر ابلهانه فکر کنم که ازدواج یعنی صبح تا شب عاشقی ِ رمانتیک.. . چون بقول خانوم دکتر همه ی جهان یه نظم خاصی داره و هیچ اتفاقی بی دلیل نیست.. اینو امروز گفت. البته فیلد بحثی ما این نیست و باید پیرامون یک موضوع خاص صحبت بشه اما همینکه من عاشق این بحث بودم کافی بود .. هرچند که تایم جلسه م هم 27 دقیقه شد و 30 مین نشد! من حقمو میگیرم :D

پیش دخترک مجددا دارم میرم، از دوشنبه، و دیروز که چهارشنبه بود هم رفتم، و تا الان مجدداً 36 تومن کار کردم. پولی نیست ولی بله :D.

ماکس... و پیشنهادش که طعمی از زندگی مشترک رو داشت. اون دوره. و این بزرگترین مشکل برای محقق شدن این پیشنهاد هست... فعلا ازش حرفی نزدیم.. و قراره که بزنیم.

فقط یک درصد که فکر میکنم ماکس یا حمیده یا بقیه ی کسایی که منو می شناسن اینا رو بخونن، مو به تنم سیخ میشه. ولی بعد به خودم میگم بیخیال فوقشم بخونن. اینا صداقانه ترین نوشته های منن.. و شاید هیچ ایرادی نداشته باشه که اونا هم بخونن.. هرچند احتمالش خیلی کمه ولی خب..

بقول خودم ما امروز پشت ِ پنجشنبه و اردیبهشت قایم شدیم :

چون شنبه ( ترسناک ) و خرداد ( ترسناک ) در راهند و ما پشت اون دوتا قایم شدیم.. که این دو تا نرسن.. ولی خب می رسن.. و مجددا همه چیز تموم میشه و این ترم هم

امروز خانوم دکتر با یه لحن ِ خاصی گفت "جلسات که نمیری؟" ، که خودمم  دلم سوخت. و علیرغم میل باطنیم مجبور شدم دروغ بگم. توفیق اجباری ای به اسم مشغله ی پایان ترم در راه هست که خودبخود باعث میشه نرم.. تا یک ماه و نیم. و خب بستشه دیگه بعدش دوباره میرم :D

من دارم روانشناس حاذقی میشم.. رویاهای زندگیم تحصیل در روانشناسی/ کار با کودکان (مثلا مهدکودک، معلم دیستان شدن) / خوندن فلسفه در یکی از دانشگاه های سراسری ِ تهران مثل تهران یا شهید بهشتی.. / چاپ کتاب شعرهام ... آخ که من چقدر یه سر دارم و هزار سودا ولی خب بقول رامونا کسی که رویای شخصی نداشته باشه، زنده نیست.. هی، رامونا، یادت بخیر. هروقت از بغل ِ بوفه‌ری رد میشم یاد تو می افتم که منو اولین بار با این کافه آشنا کردی. اینکه اسم یه جای حقیقیو نخستین بار از زبون یه آدم مجازی بشنوی و بعد بری ببینی اون چیز حقیقی بوده و حتی اون آدم هم، حس خیلی خاصی داره.. یادمه اولین بار که رفتم شهر کتاب ونک، با این توهم رفتم که نکنه الان ببینمت! ولی خب، نبودی، و فقط هم از روی عکس چشم و ابرویی که یه بار توی بلاگت گذاشته بودی هم نمیشد اگرم باشی، تشخیصت داد... و آخرین بار که رفتم اونجا، فاجعه ای کاشتم که دیگه فک نکنم از فرط خجالت دیگه اون اطراف آفتابی بشممممممممممممم خجالت

دیگه وبلاگ بلاگنویس های زن رو نمی خونم چون مزخرفن. بلاگهای مردها صادقانه تر و باحال ترن. بعلاوه آدم بیشتر به نوشته های جنس مخالفش گرایش داره تا به نوشته های همجنس خودش. این نظر منه..

درسم می خونم. بزودی. فردام که قراره بهمون خوش بگذره همگی... جای اونا که نیسن خالی.. صدای بلبل میاد ... وای وای وااااااااااای و امان از پرنده های اردیبهشت..

+ بانو ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()