هنوز برف می بارد

...آهـــــــــــــــــــــــــــااااااااااای.........

با مخاطبهای آشنا

آنچه باعث شد این پست را بنویسد این بود که این متنی را که این زیر می بینید تا 3-4 خط اولش نوشت و بعد از ترس ِ مسخره شدنی که موذیانه از درونش در حال حکمفرمایی است، پیش نویسش کرد

اما حالا با خودش فکر کرد و خواست که ادامه اش بدهد، خواست کمی کمتر بلاهت بورزد

 

"

پسر ِ بغل دستی ِ تاکسی ِ امروز ظهرم؛ سلام

نمی دانم کجا هستی، که هستی، چه می کنی و چه هستی، تنها چیزی که از تو می دانم اینست که "چاردیواری" پیاده میشدی.

تکانهای تاکسی شانه هات را به شانه ام می زد و به غرور ِ معنوی ِ بانوی سنتی برمی خورد. اما بانوی وحشی ِ درونم که بعد از خواند ِ "نگران نباش" از خواب زمستانی اش بیدار شده بود، گفت بذار بخورد شانه اش به شانه ام، هیچ عیب ندارد

حس می کردم داری به من فکر می کنی، انرژیهای مغزی ات که بسمت ِ من روانه میشد رو روی وجودم حس می کردم، هر از گاهی انگار به چشمهام نگاه می کردی که ببینی دارم کجا رو نگاه میکنم(؟) نمی دونم .. ولی حس می کردم که ذهنت با من است

از توی کیفم دستمال در اوردم تا باهاش عرق صورتم را خشک کنم . آرزو می کردم رنگش صورتی باشد چون در کودکی هرکسی که دستمالهای خانه اش صورتی بود، یعنی که او آدم با کلاسی بود

دستمالِ بیرون آمده صورتی بود. روی پیشانی م روی نقطه ی شروع ابروهام و پشت لبم می کشیدمش تا آبهای چرب و چیل صورتم را پاک کند. آرایشی نداشتم مثل همیشه

فکر می کردم داری توی دلت مرا تحسین می کنی چون در کودکی هرکسی که آرایش داشت آدم بده حساب میشد و من دوست داشتم آدم خوبه باشم

عرقهای بی رنگ به دستمال صورتی می ماسیدند و من در توهمات خودم غرق بودم

در پیچ ها دستهای گنده ات را روی گوشه ی سمت ِ راستی ِ صندلی ِ سمت ِ راستی ِ ماشین می گذاشتی؛ اما آنجا مال من بود! چرا به آن حریم وارد میشدی؟ از اینکارت تعجب کردم ولی بعد بهش عادت کردم چون آدمی حتی به چوب ِ درون ِ ما*تحت هم عادت میکند، اینکه سهل است

و من در پیچها دستگیره ی بالای شیشه را می گرفتم چون بانوی وحشی ام دیگه نمیذاشت خودمو روت ولو کنم، من در افکار خودم بودم و الان فکر میکنم کاش میشد صدای فکرهای تورو هم بشنوم

تو زیبا بودی. اینو وقتی که ازت پرسیدم " ماشینش کدومه " دیدم. چهرت ایرانی ِ اصیل بود. مشکی و برازنده. دیگه نگات نکردم چون دلیلی نداشت دیگه نگات کنم. درو باز کردم تا سوار شم اما صبر کردم تا تو سوار شی چون یه مرد اون ور سوار شده بود و من همیشه کنار میشینم تا راحت باشم

مثل جنتلمن ها سوار شدی و بلخره بعد از طی کردن پیچ و خم ها به مقصد رسیدیم. اول اون مرده که اون ور بود پیاده شد و به این ترتیب جا برای تو که وسط نشسته بودی بازتر شد، اما کاملا نرفتی اون ور بلکه شاید یه چیزی جذبت کرده بود همون وسطا بمونی.. اما بهرحال من هم کمی جلوتر پیاده شدم و با تو تو دلم خدافظی کردم

اینا رو نوشتم که نوشته باشم فقط همین

+ بانو ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()