ادامه

از عدم اعتمادبنفس شدید رنج می بَرَد

 

این را از این موضوع می فهمد که هر چیزی را که می خواهد انجام دهد بطور اتومات و حتی بدون اینکه بفهمد، از ترس مسخره شدن، نمی کندش.

از این می فهمد که هرکاری که می کند هم می ترسد مبادا در حال مسخره کردنش باشند

وارد حیات دانشگاه که می شود سنگینی نگاههای ذکور را روی شانه اش حس می کند و توهمی می گوید دارند مسخره ات میکنند    هرچند او نه زشت است نه بد تیپ و نه ان اما آن حس لعنتی را بخوبی حس می کند

انگار خود را لایق / سزاوار / ... نمی بیند. فکر می کند شایسته اش نیست، ..

او دارد تند تند می نویسد بلکه استفراغ کند حجم گه‌ی را که توی مغزش جا خوش کرده است

/ 2 نظر / 3 بازدید
امیر حسین

وا!!! آخه چرا؟ وقتی می دونی خوب بهش غلبه کن دیگه!

حیات

توجه نکن بهش. کار خودت رو بکن. فراموشش کن. فرض کن که دارن مسخره میکنن! گه کیو میخوان بخورن پدر سگها!؟ زندگیت رو بکن به همون شکلی که دوست داری رفیق