بصیرت، ابرو، آقای دوست داشتنی ِ من

1. توی این کلاس های بصیرت که میریم، زنه میگه ثواب لعن فرستادن به ابو.بکر و عمـ.ـر و عثمـ.ـان هزار هزار فیلان قَدَره. البته میگه که باید این لعن فرستادنتون با بصیرت باشه. بدونین چرا دارین اینکارو میکنین. چون می دونین اونا با دین چکار کردن و چه ضربه ای به دین زدن. و حالا قراره برامون همه ی اینا رو توضیح‌بده
امروز خانوم ِ س که خونه ی ما بود می گفت اگه کتاب عا.یشه بعد از پیغـ.ـمبر رو بخونید.. اگه بدونید اونها چه کمک هایی به اسـ.ـلام کردن و ... متعجب می مونید.
اولا که آدم می مونه بین این دو حرف و هزار حرف ِ متضاد و متنافر ِ دیگه، چی رو قبول کنه. ثانیا من اصلا لعن فرستادن رو کار درستی نمی دونم. از همون بچگی هم هروقت تو نمازخونه ی مدرسه زیا.رت عا.شورا می خوندیم و به اون تیکه های فحش کشی ش به اینا می رسید، من تو همون عوالم بچگیم هم بجوری میشدم.. حس می کردم اینکار غلطه. اینکار درست نیست. چرا باید یکی رو لعن کرد؟ به یکی فحش داد؟ اون موقع می دونستم که اینکار غلطه.. اولا چون نمی دونستم چرا دارم فحش میدم به اونا. ثانیا کلا نفس ِ فحش کشیدن رو کار غلطی می دیدم و می بینم..
بنظر من هرکسی هرکاری کرده، جزاش به خودش و خداش ربط داره. به من چه که میگم عذابشو زیاد کن عذابشو کم کن؟ خدا خودش عقل داره بفهمه چقدر عذابش بده یا نده.
ثانیا اصلا به من ربطی نداره. منو سَنَنه؟ من به این چیزها کاری ندارم و اون چه که از دین از 1400 سال پیش تا الان مونده رو دارم سعی میکنم با بصیرت از لای یه عالمه قلب و دغل و دروغ و جعل و ... بکشم بیرون. دین ِ حقیقیمو بکشم بیرون. دینی که منو قانع کرده، بهم ایمان داده. دینی که منو توحیدی بار میاره و موحدم میکنه. من میخوام به ایمان قلبی و درونی برسم...فقط همین و همین.
از این صحبتهای این استاد هم فقط جاهاییشو که دلم بخواد رو بر میدارم توی بقول خودش "توبره"م. چیزایی که بار سنگینم میکنه رو بر نمی دارم.
برای رسیدن به چنان دینداری ای ئه که روزهای "..." با ذوق و شوق تا اون سر ِ شهر میرم و پای حرفهاش میشینم و بر میگردم...

2.بلخره امر شریف ابرو برداری (پرده برداری!:D) با حضور مقام معـ.ـظم مادری(!!) انجام شد... دیشب من و خواهرک رفتیم آرایشگاه!.. مراسم جالبی بود.. من بلخره بر ترسم غلبه کرده بودم و نشستم زیر دستان هنرمند ِ افسانه! هر یه باری که تیغ رو می کشید بالای ابروهام تا خط بندازه کاملا، زیر لبی میگفتم استغفرالله! حالا مامان و خواهرک هم بالا سرم بودنا! یعنی جرم و اینا نبود! ولی به مغز ِ من حس گناه خورونده شده بود از اینکار! آخر سر افسانه حرصش درومد! گفت مگه داری گناه میکنی که هی میگی استغفرالله! دهه!...تازه اولش نمیخواستم بذارم تیغ بندازه بالاشو! میگفتم کلی سفید میشه! آخه خواهرک قبل من بود و براش کلی تمیز و سفید کرده بود با تیغ! و من نمیخواستم یعنی می ترسیدم تابلو شم!.. که بعد با یه "اعمال قانون" نرمی(!) گفت بشین برات درست کنم ...منم تن در دادم! و برای اولین بار ، تمیزابرو و خوشگل و تر گل و ورگل! از آرایشگاه اومدیم بیرون.. افسانه یهو برگشت گفت  به مامانم: دختراتو خوشگل کردماااااااااا :D

3. واااااااااای خدای من... من عاشق این مَرد ام!.. مرد نازنین دوست داشتنی ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نشده و نخواهد شد.. مردی که دلم میخواد بغلش کنم، بوسش کنم! فشارش بدم.. مردی که روزهای بچگیم کمکم میکرد دوچرخه مو بیارم بالا! آخه اون موقع آپارتمانهای 9 طبقه می نشستیم و ما طبقه 8 بودیم! آسانسور هم همیشه خراب بود.. یه بچه ی کوچولوی 8 ساله مثلا.. که دوچرخه ی واقعا بنظر ِ اون روزها "سنگینش" رو میخواست اینهمه طبقه بکشه و بیاره بالا.. اون روزها..یکی دوبار ، فقط یکی دوبار ، این مرد نازنین دوچرخه مو آورد بالا.. مثل سوپرمن ِ مهربونی برام ظاهر شد که یه عالمـــــــــه زور داره.. یه عالمه مهربونه... و یه عالمه دوست داشتنیه....
حالا.. بعد ِ حدود "12 سال" از اون روزها، این مرد نازنین دوباره همسایه مون شده که البته خیلی کم می بینمش.. امروز ، یعنی همین چند دقیقه پیش، اومد برای یه کاری دم ِ خونه ... می دونستم قراره ایشون بیاد .. با یه ذووووقی درو باز کردم ;;)... دلم میخواست بپرم بغلش بوسش کنم،.. بگم خیلی ماهی مَرد... خیلی گُلی! . تا درو باز کردم گفت:
به به به!....... احواااااااال شمــــــا؟ خوب هستیـــــــــــد؟ اجازه هست بگم خیلی دوستتون دارم؟ خیلی فداتون میرم؟....... خیلی خوشحال شدم دیدمتون.. خواهر ِ گلتون رو هم تبریک میگم قبول شدن....
منم با یه ذوقی گفتم منممممم همینطووووور...... بخدا شنیدم دارید میاید کلی ذوق کردم .. خیلی خوشحال شدم دیدمتون..
میخواستم یه عالمه حرف عاشقانه دیگم بگم که نشد ... وای خدا آخه یکی چطور می تونه انقدر دوست داشتنی باشه؟...
گفت حالا یه اتفاقی، داشتم میومدم دمپاییم پاره شد! و بعد هم تیکه ی کنده شده از دمپایی شو نشونم داد و ریز ریز خندید... وای دلم میخواست بغلش کنم بگم فدا سرت یه دمپایی خودم برات می خرم...
مثل همه ی اون روزهای بچگی، هنوز هم دمپایی لاانگشتی می پوشید ....
گفتم نگاه کنین ببینین درسته؟ .. (دفترچه ای باید بهش میدادم) .. گفت من عینک ندارم نمی تونم بخونم ... دلم گرفت .. فدای چشمهای مرد ِ نازنینی مثل تو .... براش اسم رو گفتم و گفت درسته...
یه 10 تومنی سر ِ یه ماجرایی لای دفترچه بود. با یه شیطنت ِ نازی گفت به به به چه چیزای خوبی هم اینجا هست! اجازه هست به کسی نگم ؟! بین خودمون باشه؟! نصف من نصف شما!....
خیلی زوووودتر از اونچه که فکرشو می کردم دیدارمون تموم شد.. خدافظی کرد و داشت دور میشد که زیرلبی گفت ای بابا من نباید اینو درمیاوردم! منظورش بند پاره شده ی دمپاییش بود.. من هنوز درو نبسته بودم و داشتم با عشق نگاش میکردم .. بعد برگشت منو دید و با یه مهربونی خاصی گفت بفرمایین شما... و بعدشم در پیچ ِ دیوار محو شد......................
خدای من ... چقدر محبت بزرگـــــــــــه............ که بعد از اینهمه سال هنوز جوون و تر و تازه می مونه ............ اون سوپرمن ِ مهربون ِ بچگیهای من بود ... و حالا هم همونقدر و بلکم 100 برابر بیشتر دوسش دارم .. چون امروز عملا بهم هم گفت دوستتون دارم و فداتون میرم! وای منم فدات میرم آقای مهربون!......قلبقلبقلبقلبقلبقلب

/ 4 نظر / 7 بازدید
حیات

کلاس بصیرت چیست؟ اصلا ولش فایده نداره! [نیشخند] ابرو رو بچشب که اصل زندگی بود

گولدن

هاااا.. این حس گناه.. این حس که اگه خوش تیپ باشی و آرایش کنی و تر تمیز باشی داری یه گناه کبیره مرتکب می شی... تف تو این آموزش هاشون که گند زدن به جوونیمون. به جان خودم.

countdown

لایک واسه 3 [چشمک]