152

فقط اگه یدونه دستشویی (wc) هم تو اتاقم بود دیگه محشر میشد ..

رفتم و پست شبهای روشن رامونا رو دوباره خوندم

و یه حسرت آشنایی توی وجودم پیچید که " لعنتی، آخه چرا دیگه ننوشتی، تو که اینهمه خوب و صادق می نوشتی "...

چقدر آرزو می کنم که دوباره بنویسه ، آخه اون بلاگ نویس محبوب من بود

 

میم رفت بخوابه آخه فردا کار داشت.. و نیست که همیشه من اول خدافظی می کردم، و این اولین خدافظی ِ میم بود، یجور  تنها شدن

کیبوردم بعلاوه ی ویندورم قاتی کرده و الان دارم با یه سخت افزار و نرم افزار علیل این پست رو می نویسم

موهام چرب و کثیفه.. فردا باید برم حموم.. اما دلیل اصلی ِ کثیفی اینه که اصلا نفهمیدم کی کثیف شد

فردا مامان بزرگم میره خونشون_چند شب با ما بود_.. خیلی تو این دو سه روز بهش دقت کردم

صبح که از خواب پا میشه منتظره که صبحونه بخوره، بعد که صبحونه خورد یا میره دراز می کشه تو جاش یا تلویزیون نگاه می کنه تا ظهر شه

ظهر که شد منتظرا تا غذا بخوره، ناهارشو که خورد میره میشینه و با مامانم حرف می زنه

شب که شد منتظره تا ساعت 10 بشه و قرصشو بخوره، بعد که قرصشو خورد میره و می خوابه...

حداکثر ختم انعامی، دعای ام داوود(؟!)ای چیزی بره...

گاهی فکر میکنم پیری چقدر نفرت انگیزه

همه روز منتظری که غذا بخوری و اینکه شب شه و وقت ِ قرصات شه.. خدایا منو جوون مرگ کن

اما خدا یه سادیسته. منو پیر و فسیل و چروک و گه مرغی میکنه  تا بمیرم :) می دونم خیلی دوسم داره . این دوست داشتنشم تا ته فرو کرده توی ما*تحتم

دیدی این زنیکه انیس چجوری کج و کول شد؟ اما دلم خنک نشد .. _ بانو ستایش نگاه می کنه  ،بله، علی رغم اینکه چیپ و ضایع بنظر می رسه _ بعد اون زنه کلفتش شده مادر بچه هاش .. وای اونجاش خیلی بامزه بود که حواسش نبود اون عطره رو زد به صورتش :D...

بانو فکر می کنه فردا شنبه ست و اول ِ هفته.. بنظر خوبه که من خونه م اما باید سگ‌درس بزنم فردا

دوشنبه یه امتحانی داریم که هنوز یک کلمه فقط خوندم ازش :)  اما برام مهم نیست زیاد چون 10 نمره ی پروژه شو گرفتم و فقط دو سه نمره دیگه می خوام :)  من انتظار ِ نمره ندارم :) چون قراره این مدرک پرت کنم گوشه ی کمد و روانشناسی یا چیزی که بهش عشق داشته باشمو بخونم  :)

ماه ِ لعنتی روبروی منه باز و منو به اندوه می کشونه

من مثل ِ هرشب می رم توی جام ،گوشیمو می ذارم کنار تختم رو زمین، احیانا روی ساعت 10 صبح کوکش می کنم که بیشتر از اون نخوابم ، لیوان ِ آبمو می ذارم بغل ِ گوشیم کمی اونور تر ، زیر ِ پتوی مسافرتی ِ تختم می لغزم و سعی میکنم بفهمم تا کی زنده ام، نه چون افسرده شده باشم یا نیهیلیست یا از این مرضا، که واقعا دلیل این گردش شب و روز رو نمی فهمم،  من نمی تونم مثل مامان بزرگم از صبح که پامیشم منتظر ِ فردا رسیدن ِ وعده های غذاییم باشم و بعد از اون برم تو جام دراز بکشم تا بلعیاتم هضم شه و بعدشم برم دستشویی..... من واقعا معنی ِ زندگی رو نمی فهمم :)

معنی ِ زندگی از نظر ِ من تنها یه چیزه: کمک کردن به دیگران

و از اونجا که من هنوز یه حلزون ِ بی مصرف و مصرف کننده ام، کمک ِ خاصی نمی تونم به کسی بکنم ... بغیر از با حرف زدن، کمک کردن به بقیه...

هی پنجره رو از سر شب می خواستم باز کنم که بوی co2 ی حاصل از نفس کشیدنمون بره بیرون و هوای تازه بیاد تو، هی میدیدم بیرون گه تر و آلوده تره، بوی گند ِ دود میاد، هنوزم همونجوره، متنفرم از زندگی توی شهری که حتی توش نمی تونی نفس بکشی

سادیست_سابقاً خدا_ ؛ منو ببر شمال. من می خوام شمال زندگی کنم. متوجهی که؟ ترجیحا با مکس. چون اون ارزششو داره.  محل زندگیمون فقط هم پوشش ای-دی-اس-ال داشته باشه کافیه. نزدیک ساحل هم باشه.

ایــــــــــــششششششششششششششش............. همینجوری دلم خواست یهو بگم ایییییششششششششششش...

:)

/ 1 نظر / 10 بازدید
قاصدک

نوشته هات رو خیلی دوست دارم