من خوبم، تو خوبی

خب... ماه مبارکمان هم تمام شد و این بار آخرین دفعه ای ست که تا 7 و 8 صبح بیدارم و بعد از اون تا 6 و 7 عصر خواب ...

دوست داشتم در این لحظه با تپانچه منفجر می شدم .. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد .. یا حالم واقعا بد باشد ، نه، فقط پاشیده شدن به در و دیوار در این صبح زیبای شهریور ماهی، درحالیکه تمام شب را بیدار بوده ای و گاه غذا خورده ای و گاه حرص، می چسبد ...

آستین بلندِ قرمزم به تنم گرم می شود... و باید درش آرم... و حتی شلوار تو کرکی ام را ... داغ که کنم، گر که بگیرم، از فکر و خیال، باید خالی شوم و خنک .. و چه خوب که کسی توی انباری کوچک نیست ...

من برای زندگی ام هیچ غلطی نکرده ام

من مدیون زندگی ام هستم .....

من به زندگی ام خیلی دین دارم...

 

اوقات ِ آزادم با صحبت کردن با مکس می گذرد... جز این زندگانی ِ دیگری ندارم؟

دارم. رمضان مانعی بود.. از فردا دوباره زندگی شروع می شود .. کتابهای انسانی را می خرم ... به دخترک تدریس می کنم ... به زندگی ام "فکر" می کنم ... عبادت را "واقعی" و رئال می کنم ....

 

چرا بیرون از موسیقی جهان هیچ است؟ چرا تا این دو تا هندزفری ِ بهشتی را از توی گوشهام در می آورم، در هیچ، در خلأ، در نبودن و نیستی و هیچ غرق می شوم ؟ ... من چرا انقدر "سمعی" ام ؟ ....

ترسم کنار من است اما دیگر آنقدر قدرت ندارد که مرا بیاندازد، عقیمم کند_هرچند عقیمی برای مردان است؛ اما کلمه ای بهتر برای بیان حسم نیست_.... عقیمم کند و نگذارد بنویسم بدون سانسور از خودم و حسهام و فکرهام حتی اگر مکس مرا پیدا کند و همه ی این ها را بخواند ...

همه خوابیده اند و قرار است روزشان را تا یکی دو ساعت ِ دیگر آغاز کنند... خیلیها هم روزشان را تا الان آغاز کرده اند ... فقط منم که علاف ِ روزگارم اما دیگر تمام شد .....

گندمال کردن ِ زندگی م بس است ، من باید کاری بکنم ....

با سیم های شاه ِ سازها کنار نمی آیم... یعنی برای من دیگر دیر شده است ... پس شاید روزگاری بعد تر، بقول ِ emir، یک سازِ ِ صاف تر را انتخاب کنم .....

من زنده ام هنوز و دارم فکر می کنم ....

من به آن هدفهای زیبا که به اصرار تو نازنین نوشتم، به تکمیل کردن ِ چیزی که ازم خواسته بودی، دارم هنوز فکر می کنم ...

من بزودی دست به کاری زنم که هیچی و پوچی سر آید ....

 

+ Countdown ِ عزیز ... ببخش که قیقاج زده ذهن انگار..البته امیدوارم بیایم و باهات حرف بزنم ..

 

و مهمتر از همه اینکه نمی خواهم بخوابم .. نمی خواهم بخوابم و دوباره در هیچی ِ خواب غرق شوم ... اصلا می خواهم از سامان و مهدی نقاشهای خانه بنویسم... از دیالوگ های بامزه و خاصشان، از شکل و ریخت و مدل و فکر و تیپشان، از حرفهاشان و زندگی شان....

از اینکه آن روز ِ بارانی را با چتر بیرون رفتم و قدم زنان به زندگی ِ در باران نگاه کردم... به بودن ِ گیاه.. به طعم ِ خوش ِ صدای باران ِ شدید بر سقف ِ چتر...

من دارم به کجا می روم؟ استعداد حرام شده ای نباشم که جوانی اش را تباه می کند ؟ .... چقدر من دیر می کنم برای "بزرگ شدن" ، "خوب شدن" ، "عالی زندگی کردن"، "به جایی رسیدن" ؟........

چرا انقدر دست نمی جنبانم...............

/ 4 نظر / 7 بازدید
countdown

[لبخند] [چشمک]

حیات

خوش آمدی خوشحالم که بازهم هستی باز هم سر می زنم و باز هم می خوانم باز از نو شروع کن باز بازی کن نترس راستی عیدت مبارک داشتم جملاتت را تحلیل می کردم و به این فکر می کردم این ماه حتی برای کسانی که باورش دارند رنگ و بوی زندگی و اخلاص ندارد چه برسد به من! موفق باشی

الف و میم

می دونی رفیق، تو به زندگی فقط زندگی کردن رو مدیونی. خودت رو همون جوری که هستی پذبرا باش

حیات

هنوز هستم