171

من اینجایم اما نگاه نمیکنم.. حرف نمی زنم.. خسته می شوم و می روم در لاکی می خزم آرام.. حرف نمی زنم مبادا سیل ِ حرف بیرون بریزد و ما را با خود ببرد.. من با احساسی به غایت منفی که معلوم نیست چه‌راست و از کجاست سر می کنم .. و فکر می کنم به او که گفت "..شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان، که زیر ِ بارش ِ یکریز ِ برف مدفون شد.." .. طی می کنم روزها را و سعی می کنم دفع کنم منفی‌ها، زشت‌ها، دردها، نبایدها، نبودن ها را ... به عکسهای توی قاب مسنجر خیره می‌شوم: هریک سازی بدست گرفته و برای دل خویش می نوازند.. تنهایی چرا صورتش را به پس ِ پنجره چسبانید سهراب؟ .. به‌اش بگو صورتش را بردارد.. بهش بگو برود عقب تر بنشیند.. بهش بگو دست از سر ما بردارد.. به سکوت، سکوت ِ بره ها، _بره هایی که یا دریده می شوند و یا به گرگ تناسخ پیدا می کنند_ نیز بگو ما نیازمند حرفیم.. نیازمند بهم خوردن ِ لبهای بالا و پایینمان.. نیازمند چرخش زبان در دهانمان .. بگو که ما پر از ناگفته ایم.. پر از قابیم.. پر از چهارچوبهایی که خرخره مان را قاب گرفته اند و روزبروز درحال تنگ‌تر شدند.. به ما یاد بده که دفع کنیم، منفی‌ها، زشت‌ها، سیاه ها را ...

/ 1 نظر / 4 بازدید
حیات

باید حرف زد چون تنها تفاوت ما با دنیای واقعی وحشی ، همین قدرت تکلم ماست پس حرف بزن