مصلوب

از دیدن کامنت دوستانم بسیار شاد شدم. حیات و پادشاه مجنون ؛ بسیار به من لطف داشتید و بودن ِ تان خوب است و مرسی که هستید، این بزرگترین جمله ای ست که وقتی از دوستی خوشحالم، به او می گویم

شاید مکس وبلاگ مرا پیدا کرده که بهم ریخته و شاید هم نه. چون دقیقا از روزی که پست قبل را زدم و هیچ وقت هم پشیمان نخواهم شد از زدن حرفهایم، از آن روز بهم ریخته و ..

زندگی مان را ماه رمضان حسابی بهم ریخته شبها بیدارم تا سحر و بعد اندازه یک کروکدیل می خورم و تا خرخره آب هم می بندم به شکمم و بعد تا بعد از ظهر می خوابم و وقتی هم که بیدارم می شوم منتظرم تا افطار شود، اینست زندگی ِ هرروزه ی من که اگرچه از آن دل ِ خوشی ندارم اما تماما غلط نمی دانمش و دوست ندارم به آن بی احترامی شود

این زندگی ِ نباتی ِ بخور و بخواب و عاری از هرگونه انسانیت مرا دوباره به انتهای جنون برد به انتهای حیات ( چه جالب که تلفیق اسم شما دو تا شد ) و دوباره تا منتهای بیخودی از خود پیش رفتم

شکر خدا که دوستی در این بین همراه من بود در چت و من براش تا توانستم گفتم و گفتم و استفراغ ِ فکری کردم تا اینکه خالی شدم

بهش گفتم از زندگی کردن خسته شده ام با فلسفه وجود مشکل دارم اینجا تنگ ِ منست از این دنیای دنی بیزارم دلم یک آلونک در بهشت را می خواهد فقط دلم می خواهد از اینجا بروم . از این تکرار شب و روز خسته شده ام دیگر به چیزی علاقه ندارم هیچ آرزویی ندارم و ........

نشانم داد که به کم قناعت اگر کنی خدا را رنجانده ای و از طرفی جهالت ورزیده ای چرا که به آن آلونک که برسی و قصر ِ دگران را ببینی حسرت خواهی خورد

یادم آوردکه در دنیا لذتی بالاتر از این نیست که کار نیکی برای کسی انجام دهی و گرهی از کار ِ کسی باز کنی، یاد ِ وقتی افتادم که دلم می خواست داوطلبانه بروم سرای کودکان معلول نزدیک ِ خانه مان و برایشان افتخاری کار بکنم ، حدود 4-5 ماه پیش این فکر توی سرم بود

یادم آورد که چشیدن ِ لذت ِ کمک به دیگران تنها لذت ِ مانای زندگیست که می توان هنوز به آن اتکا کرد

و گفت : گفتی به هیچکس ظلمی نکردی ( الان که فکرش را میکنم می بینم شاید کسی را نکشته باشم و از کسی دزدی نکرده باشم یا.... ولی ظلم های ریزه ریز را که می داند که انجام داده ام یا نه ؟ )  . گفت و قبل از همه به خودت. به خودت نباید ظلمی بکنی. همین سوزاندن فرصتها همین که آرزوی نیستی و عدم میکنی نوعی ظلم به خودت است ظلمی که تو را از رسیدن به جایگاهی بهتر باز می دارد

فعلا می توانم بر این امید زنده بمانم که به دیگران کمک کنم، شاید

حرف خاصی ندارم و گویا دعاهایم دم افطار گرفته است که به خدا می گویم خدایا این ماجرا را ختم بخیر کن، که انگار مکس دارد پاهاش سست می شود_ هنوز هم نبودنش می ترسم ............._

شاید اینجا را یافته و هیچ وقت هم بهم نگوید که مرا می خواند ، نمی دانم و شاید هم فقط در یک توهم غرقم

می دانم حیات که باز می گویی چیزی را گردن خدا ننداز هرچه هست خودت هستی مسئولش مسببش و ... اما باور کن این خدا گاهی اوقات دست می برد توی کار بنده هاش... نمی بَرَد؟

ساعت سه نیمه شب است یک ساعت ِ دیگر داریم تا سحر و حالا باز باید این زمان بگذرد.................

من زنده ام هنوز. و مصلوبم بر چهارمیخ ِ زندگی

/ 6 نظر / 9 بازدید
فهیمه

درود بر بانوی عزیزم... زندگی فعلی همه ی ما فعلا دچار رکود شده...منم همین کار های شما رو درطول روز می کنم... خوبه که کسی هست تا به ادامه ی زندگی امیدوارت کنه... موفق باشی نازنین...

حیات

خداوند دارد به ما می خندد و از کمدیی که خودش خلق کرده لذت می برد شک نکن هیچ کاری به کارت ندارد نباید داشته باشد اکر داشته باشد در قانون خودش اسنتثنا قائل شده است که از خدا به دور است

حیات

من از این ماه با این زندگی حیوانی بخور بخوابش متنفر هستم این را بارها گفته ام

الف و میم

lآدم ها مسئول کارها و اعمال خودشونن و فقط از روی تنبلی شاید پای خدا رو می کشن وسط. تو مسئول رفتار خودتی و فقط خودت می تونی تغییر ایجاد کنی در زندگیت. باید خواسته هات و اولویت ها رو بشناسی و حرکت کنی

حیات

در چه حالی؟

countdown

نیستی بانو .. خوبی ؟ خوش میگذره ؟