اعترافات کثیف

گیر می کند بانو. وقتی می بیند که او چراغش را روشن گذاشته برای بانو، و بانو دورش می زند؛ وقتی می بیند که او شور ِ زندگی گرفته، ولی بانو اغتشاش فکری، مشغولیت ِ ذهنی، حس ِ بد؛ گیر می کند وقتی نمی تواند بکَنَد، پاره کند رشته های به پاش بسته شده را، بشکند و برود و رها شود؛ ... گیر کرده ام؛ چون نمی توانم به او بگویم برو، برو، ما تیکه ی هم نیستیم ...

/ 5 نظر / 6 بازدید
حیات

عجب اعترافی بود بانو! یکمی تمرین لازم داری باید آبدیده بشی

حیات

دل؟! منظورت از "دل"چیه؟

رسا

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور فردا22 خرداد ساعت5به بعد از میدان ولی عصر به سمت میدان ونک منتظر حضور سبزتان هستیم امشب هم بانگ الله و اکبر طنین انداز میشود.ممنون خدانگهدار

امیر حسین

همیشه اونجوری که تو می بینی تعریف نمیشه ها! فرض کن که دلت نیاد بگی. چی میشه؟ اونوخ کسی رو نگه میداری در امیدی پوچ که با عدم دفع هر روزه تو این امید قویتر میشه و در نهایت یا تو باید کوتاه بیایی در مقابلش یا سقوطی که اون می کنه سخت تر خواهد بود

کسرا

چقدر هان؟ چقدر؟ .