هشت تیرم مبارک :)

روز خووووووووووب.. برگشتن از کلینیک در حالی که باز توی سیرک خیابون بودم و آدمها و شکل ها و مغازه ها رو می بلعیدم ..

زنی که داشت به شوهر موتورسوارش موقع جدا شدن ازش می گفت " تروخخخخدا آروم برونیا.. مواظب باشیا "..

دختر بچه ای که به اجباری احمقانه چادر نصفه نیمه ای سرش کرده بود و گوشه ی پیاده رو نشسته بود و سعی داشت با دو تا دوست ِ کوچکتر از خودش که هنوز اون اجبار احمقانه، چادر سرش نکرده بود، با تلمبه بادکنک رو باد کنه

شیرینی فروشی ِ محشری که از دور بوی شیرینیش منو زدوند(!) به سرم و باعث شد ازش یه جور کیک ِ خوشمزه کاکائویی ِ خاص بخورم که تاحالا اون تریپیشو نخورده بودم

دوچرخه فروشی ِ محشر ِ نازی که اون سری هم نوشتم ازش که یه دختر بچه با مامان باباش از مغازه اومده بودن بیرون و حالا امروز من محو ِ یه دوچرخه ی نی‌نی ِ کوچولو شده بودم که مال ِ بچه های 4-5 ساله بود و می خواستی توی ذهنت بخوری اون بچه ای رو که سوار این فسقلی میشه ..

آب سرد کن ِ دلچسب و خوبی که توی همون پیاده رو هنوز بود و شیشه ام رو پر کردم و آب گوارایی نوشیدم ..

خیابونایی که شلوغ بودن و پیاده روهایی که آدم داشتن توش

پیاده رویی که یه گیلاس ِ چُلُسیده له شده بود کفش در حالیکه من صدای ِ شکسته بودن ِ دل ِ اون گیلاسه رو شنیدم که چرا مثل بقیه ی گیلاس ها الان روی بورس ِ گاری‌چی نیست تا بدست و دهان ِ صاحب واقعیش برسه

به مردم شهرم و قبل از اون به خودم احترام گذاشتن یعنی برای چراغ سبز صبر کردن و بعد رد شدن.. و چه لذتی داره عبور از خط عابر پیاده وقتی همه ی ماشینها انگار برای تو صف کشیدن تا ازش عبور کنی.. انگار که از روی یک سن در حال عبوری...

قبل ترش، قبل از اینکه وارد سیرک خیابونی شم، دیدن ِ آقای خ عزیز در حالیکه لبخند ِ شاد بشاش همیشگیش رو به لب داشت و من چقدر خجالت زده شدم پیش خودم از اینکه سه چهار ماه قبل تر باهاش سر موضوعی اونقددددددددر تند و خشن و توهین آمیز و تهمت آمیز و بد حرف زدم .. و حالا می دیدم که همون موضوعی که من سرش باهاش بحثم شد و اصلا اون موضوع 100% از روی دوستی و دلسوزی بود، حالا گریبانگیر ِ خودم شده.... ( چون من اصلا فکر نمی کردم که واقعا برای بعضیا روابط just friendی معنا نداشته باشه، نمونه ش همین ماکس. که من خیر ِ سرمون جاست فرند بودیم اما اومد و به زبون ِ بی زبونی گفت می خوامت و حالا بیا جمعش کن این بساط عشق و عاشقی رو .... )( توی بد مخمصه ای افتادم، ازش خواهم نوشت، فعلا وقت ِ حسای خوبه .. )

قبل ترش، توی اتاق ِ خانوم.. وقتی که چهار تاییمون داشتیم با هم می گفتیم و می خندیدیم و بحث می کردیم و جلسه ی بسیار نیکوئی رو پشت سر می ذاشتیم درحالیکه داشتیم کلــــــــــــــی چیز یاد می گرفتیم ... و کلی چیــــــــــــز با هم تبادل می کردیم ( چیز ِ خوب ! ).. کلی فکر، حرف، واقعیت، ایده ... و چقدر خوب و خوب و صمیمی و خالص بود همه چیز.......... _ ممنونم خانوم دکتر که هستی _

قبل ترش.. .. نگووووووووو!!!!!!! بسکه خووووووووووبه........

هورااااااااااااااااااا !!!!!!!! بلخره خریدمش... بلی بلی گوشی ِ مدنظرم رو .. چیزیکه می خواستمش رو .. چیزی که یه دوست خوب بهم معرفیش کرده بود رو ...

نمی دونــــــــــــــــــــــــی چقدر عاشقشم! عاشق گوشی ِ جدیدم!! دیگه لازم نیست برای اینکه تایپ کنم "م" شصت بار یه کلید ِ کذایی رو فشار بدم !! تـــــــــاچه آقا تـــــاچ!! :D:Dخیلی دوستش دارم مخصوصا که با دست‌رنج خودم خریداری شده نه با پول ِ یه بابای گَنده دماغ : ).  خــــــــــــــودم خریدمش!... _یاد سامیه میوفتم!! : " خـــــــــــودم می خوابم!! "... ( از بچه های مهد .. )    :):):*:*_

قبل ترش، یعنی قبل از خرید گوشی ، یَک اوضاع انرژی منفی ای برقرار بود بیا و ببین، که البته نمی خوام حس ِ خوبی رو با خوندن ِ این نوشته تا اینجا_ اگه خونده باشدش کسی_ ازش بگیرم

فقط در همین حد که یکی از مخوف ترین contac ها با بابای نفرت انگیزمو : ) داشتم امروز صبح

اون یه روانیه : ) و یکی از مسئولیت های من توی این زندگی کنار اومدن با این روانیه : )

من این مسئولیت رو پذیرفتم ؛ و آمادم که با این موجود کنار بیام، چون باید کنار بیام، چون تنها اون بابای منه، چه نفرت داشته باشم از هیکل ِ شخصیتیش چه نه، .. چه اون بطرز نفرت باری توی مغز ِ پوکش چیزی جز اطلاعات ِ کاریش نباشه یا نه ... بهرحال ما باید با هم زندگی کنیم : )

من ناراحت از این موضوع نیستم، بلکه فقط متاسفم، چون می تونستم یه بابای خوب مثل دایی ف داشته باشم که عاشقانه می پرستمش.......... دایی ف.. دایی فــ....

چقدر که من عاشقتم و چقدر که خوشبختن بچه هات.. که بابایی مثل تو دارن ... یعنی پسرداییهای ِ عزیزتر از جانم :)

واقعا کیه که قدر ِ بابای خوبو بدونه؟ احتمالا تنها کسی مثل ماها _ مثلا همین شقایق خودمون، صاحب "صب بخیر" _ که با یه بابای ِ روانی زندگی کرده : )

 

گوشیـــــــــــــمو دووووووووس دارممممممممممممممم :X:X:X:X:*:*:*:**:*:*

 

+ می خونمتون و می کامنتمتون بزودی :D :):)

/ 3 نظر / 6 بازدید
پوری

مبارکاااا باشه این همه حس خوب و گوشیت صد البته!خبرای خوب خوب بیاد برات از پشتش!!

حیات

آفرین شروع خیلی خوبی بود موفق باشی