نیمه ی اردیبهشت

امروز من در نیمه ی بهار ، نیمه ی اردبیهشت قدم می زدم و از میان برگهای درختان اقاقی می گذشتم و زندگی رخی دیگر و زیبا تر از همیشه نموده بود... :)

ظهر مطب ِ دکتر ی وحشی ام بودم

و بعدش رفتم مصلی، نمایشگاه، و 9 عدد کتاب:D خریدم و هزار بار مردان وحشی با من تماس ِ بدنی داشتند و مهوع شدم و با مترو و اتوبوس اومدم خونه

اینکه تنها بودم خوش بود :) جدی

یعنی واسه هیچ خری_کسی! وقت نمی گذاشتم! همه ی وقتم تو نمایشگاه مال خودم بود!

همه ی کتابهایی که خریدم روانشناسی بود.. دیگه لاطائلات هیچ خری رو نخریدم حتی شاهکار ادبی !! باشن

خداحافظ گری کوپر  و  بار هستی  و  هویت  و  فیلانم در فیلانت و ... که چی؟

نظریه ی جدیدم اینه که شاید اگه همه ی شاهکار نویسهای دنیا، روان درمانی میشدن، تا حالا هیچ کدوم از اینهایی که نوشتن و یه مشت روانی ِ دیگه مثل ما خوششون اومده ازشون رو   نمی نوشتن

والا

:d

/ 4 نظر / 5 بازدید
ღღAzishღღ

این چه طرز فکری در مورد جنس مخالف؟؟؟؟؟؟؟وحشی ها[عصبانی]

امیر حسین

آنارشی گری!!!! موفق باشی رفیق. ولی من اصلا میونه ای با کتب روان شناسی ندارم و شاهکارهای ادبی کاری با روح و روان تو می کنن که هیچ کدوم ار کتب روان شناسی نمی کنه. اونها بطور پنهان در ضمیر ناخودآگاه تو تاثیر می گذارن.... به من چه اصلا[خنثی]

m.s

رمان خوندن دوره داره 15-20 سال بعد اون حماقته . که ادم جوگیر میشه . شاهکار ادبی کیلو چنده . شما اگه یه بار تونستی جنگ وصلح یااناکارنینا رو به اخر برسونی اسممو عوض میکنم . کلا راه خوبی برای اتلاف وقت . کتاب روانشناسی هم قول میدم دیر یا زود میبینین کار بیهوده ایه . مردان وحشی خیلی ازار دهنده بود ما که قسمت نشده بریم قسمت زنونه ی مترو ولی از دور هم بوی انسانیت شدیدا توی ذوق میزنه .

حیات

ایهیم میشه گفت که روز خوبی بوده بجز تماس مهوع که ناگزیر از گریز روزگاری در این تماس های مکرر با مردان رام درون وحشی که لحظه لحظه تو را عریان می پرندارند و در راه روهای بو گندوی مصلایی بو کندوتر از خودشان تو را فشرده می کنند تاشاید افشره فشان کنند زندگی بو گندوی پست را[نیشخند][چشمک] سعی کردم تو مایه ها "کامو" بنویسم برات که رمان رو فراموش نکنی[چشمک]