اعترافات تکان دهنده ی بانو در رابطه با ازدباج_ یا همان پستی که خورده شده بود

دیشب از مطب که بیرون اومدم پایین مطب یه طلافروشی دیدم.

یه حلقه خوشم اومد، قیمت کردم. 480,000 تومن. خوشگل بود و ساده. یه 3-4 میلیمتر برلیان روش داشت فقط. طلا سفید بود

آخه نیست دارم عروس میشم، حتما باید حلقه قیمت کنمدروغگودروغگو

یه جور ویر ِ زنانه بود برای قیمت کردن ِ اولین حلقه در عمرم

 

بعد سر چهار راه یه جا دیدم نوشته بود ثبت ازدواج.

بعد جلوتر توی مسیرم یه باشگاه عروسی هست که توش عروسی بود. مردهای کت شلواری و خوشتیپ دم در وایستاده بودن و احیانا قرار بود به مهمونها خوش آمد بگن

رفتنه که می رفتم مطب دکتر، سوار ماشین که بودم یه زوج جوون رو دیدم که سفید پوشیده بودن جفتشون تقریبا، و خیلی خوشگل کنار هم راه می رفتن. حین سبقت گرفتن از بغلشون، من به اونها با حسرت نگاه کردم و اونا به من. من به زوجیت ِ اونها حسودیم شد و اونها به ماشین قراضه ی من..

تو مترو یه دختری بود که معلوم بود همسن و سال ِ خودمه. ابروهاش بطرز خیلی باحالی خوشگل برداشته شده بود. محو ابروهاش شده بودم. بقدری قشنگ بود که تو دلم گفتم میشه ابروهای منم این شکلی شه؟ اصلا نازک نبود و اصلا فرم دار هم نبود ابروهای خودش بود که با یک خط کاملا صاف نه کلفت نه نازک، کاملا زیبا برداشته شد بود و به انتها رسیده بود..

به حلقه ش نگاه کردم و دیدم که باید حداقل 5 برابر قیمت حلقه ای باشه که من قیمت کردم آخه یک عالم برلیان و الماس انگار روش بود.. دختره چادری بود و خوشگل هم بود. البته سبزه بود. به بالای شالش هم از این طلقهای سفت نگه داره ی جلوی شال و روسری زده بود. یه دونه گوشواره هم از دستفروش مترو خرید

ایستگاه شریف پیاده شدم تا برم ماشینو بردارم بیام خونه. تو راه یه پفک خریدم تا خرت خرت کنه زیر دندونام تا از استرس و عصبیّت خاصی که پیدا کرده بودم خلاص شم. تقریبا کلشو خوردم و توی ماشین همینجوری نشسته بودم و خش خش می جویدمش و حرکت نمی کردم برم خونه م با اینکه هشت ِ شب بود!

....رسیدم خونه.

+ از مطب دکتر بیرون اومدنی، بعد از اون طلافروشیه، از بغل بستنی فروشی ِ مسیرم هم رد شدم. خیلیا روبروی بستنی فروشی نشسته بودن و داشتن بستنی می خوردن. من می ترسم جلوی جمع  تنها بستنی بخورم. برای همین علی رغم اینکه خیلی دوست  داشتم، مجبور شدم به نفسم نه بگم و رامو بکشم بیام. به خودم گفتم مثلا فکر کن ماه رمضونه. و اینجوری نفسمو گول زدم. البته اون گول نخورد. و وقتی از جلوی باشگاه عروسی رد شد، یه شاخه دراز بید مجنون جلوی باشگاه رو از سر عصبیّت کَند و پیچید دور دستش. همه یه جوری نگاش می کردن که این چیه به دستش پیچیده. یه عالمه برگ بید مجنون سبز دور دستم بود. تو مترو هم که نشستم دور دستم بود. به نگاههای متعجب یه وری زبون درازی ِ ذهنی می کردم. این یه انتقام بود از جانب ِ نفسم از اینکه چرا بهش بستنی ندادم یا چرا عروسیش توی اون باشگاه در اون شب نبوده یا چرا مجبوره فقط از دور تابلوی "ثبت ازدواج" رو ببینه و رد شه یا چرا فقط مثل احمقها میره حلقه "قیمت" میکنه درحالیکه عمرا قرار نیست بخردش و هرسری پشت ویترینهای طلافروشی مثل احمقها حلقه انتخاب میکنه و یا به ویترین لباسهای عروس خیره میشه بعد هم راشو میکشه و میره ....

++ :)

/ 3 نظر / 9 بازدید
countdown

بهله !! حالا بچه ای بابا ! قوی باش دختر [نیشخند]

محمد رضا

این احساس مشترک امروز تک تک آدمهاست که در اوج هیاهو و با این همه جمعیت، تنهایی همدم جدایی ناپذیر همه است. ولی شاید تنها بودن به از آن باشد که با نارفیق رفاقت داشته باشی. با آرزوی موفقیت، شادکامی و شادمانی

حیات

ممنون که قبول کردی[بغل]سخت نگیر بابا!