157

 دیشب تقریبا تمام مدت داشتم کابوس میدیدم.. قبل خوابم می دونستم که مضطربم اما دلیلشو نمی دونستم. فکر می کردم یه "مرد" باید باشه، که شونه های پهن و آغوشش این اطمینان رو بده که "چیزی نیست، از چی می ترسی؟ من هستم"

توی جام بودم که بابا اومد خونه، رفتم بغلش کردم_ روابطمون جدیداً بهتره، اما هنوز سیاست ِ "خط قرمز" رو رعایت می کنم_ اما اون مرد ِ من نبود که با بغل کردنش احساسی واقعی بهم دست بده

همیشه می دونم که باید قبل خواب خودم مغزمو خاموش کنم تا توی خواب به "چیز" نرم. اما گاهی یادم میرم دیگه. و این میشه که تمام شب مغزم روشنه و داره برای من کابوس می سازه..

اونقـــــــــــدر کابوسم طولانی بود که الان اگه بنویسمش مثنوی هفتاد من میشه.. اما بطور خلاصه مثلا این بود که خواب میدیدم شهرام_ سوپری ِ محلمون_ که مهربونتر از برگ گله و اونقدر خوبه که آدم می خواد ببوسدش، شده یه غول ِ وحشی بد دهن بی شعور و نفهم یاغی، که سر من و مامان که رفتیم سوپریش داااااااااد میکشه میگه به این دست نزن خفه شو از مغازه من گمشو بیرون و..... بعد منم سرش داد میکشم میگم سر من داد نزن... بعد با مامان که میایم بیرون از مغازه ش می زنم زیر ِ هق هق ِ گریه   از مامان قسم میخوام که دیگه نیاد سوپری ِ این مرتیکه ...

بعد همینجور خوابم ادامه  داشت جائیکه مامان منو تا دانشگاه برده بود اما با اینکه یجورایی قرار بود منو بر هم گردونه، منو قال میذاه و من که زنگ می زنم بهش میگه ما زمین چمنیم .._ نزدیک خونمون_ بعد من گریه میکنم میگم زمین چمن؟؟ پس من چی؟؟... بعد یهو دانشگامون میشه دو تا خیابون بالای تجریش و من مجورم از اوووون سر شهر تا خونمون کلی توی راه باشم .. و بعد توی راه یه بار باید سوار یه تاکسی شم که صندلی ِ عقبش یه دختره با سگش نشسته و سگشو جای یه نفر حساب می کنه .. بعد که می رسیم به خیابون بالایی تجریش، راننده هه که یه پیرمرد بوده، بزور پولی بیشتر از دستم می قاپه .. بعد یک خیابون مونده تا تجریش و من باید اونو یجوری برم   اما نمی دونم چجوری و باید بپرسم.. بعد از صاحبان یه خونه ای که در اصل مال بانک ملت بوده ، می  پرسم که من چجوری باید برم تجریش.. میگن از اینجا هر ماشینی میدون قدس میره تجریش نمیره ..

بعدددددددد خلاصه سوار اتوبوس میشم... یه پیرمرده از قسمت مردونه اتوبوس به من بد نگاه می کنه و بلخره میاد سمت من و می خواد به من دست بزنه که زنا نمیذارن.. بعد منم حالت تدافعی میگرم و میگم حالا خوبه پیرمردی و داری میمیری اینکارا رو می کنی ...بعد که میره میشینه سرجاش دوباره میاد سروقت من و اینبار زنا هیچ کاری نمیکنن و اون خِر ِ منو میگیره و من سعی میکنم داد بکشم آهاااااااای مردای با غیرت بیاین کمک.._منظورم به مردای قسمت مردونه اتوبوس بوده_ ولی قبل اینکه کسی بیاد پیرمرده دک و دهن ِ و جونمو توی دستای نفرت بارش میگیره و میخواد بزوووور از م لـ.ـب بگیره و من در اون حین داشتم فکر می کردم که نـــــــــــــه؛ اولین بار این اولین و آخرین کسی که باید از من لـ.ـب بگیره شوهرمه (!) و داشتم می مردم از بدی   که در اینجا با یه حالت وحشتزده ی خاصّی.. از خواب می پرم .. تا حالا انقدر با استرس و هیجانات منفی بسیار شدید از خواب بیدار نشده بودم .. فکر کنم این آخرین قسمت ِ خوابم از اثر ِ خوندن ِ خبرهای خوندن تجا*وزات ِ متعدد به زنها بوده ...

خلاصه با یک وضع گند و گه مزخرفی از خواب بیدار شدم و سعی کردم باور کنم که همش یه خواب بوده ... یه خواب لعنتی..

+ :|

/ 0 نظر / 4 بازدید