جا مانده از هشت ِ تیر ِ خوب ِ من

 چیزی که از پست قبلی جا مونده بود و خیلی هم گوگولی بود این بود که من توی BRT ی برگشتنه یه مینی‌ماجرای جالب هم برام اتفاق افتاد

توی ایستگاه منتظر بودم و داشتم سحر ِ گوشی ِ جدیدم رو مزه مزه می کردم و اسمس ماکس رو جواب می دادم. اتوبوسها می رفتن و میومدن که یه اتوبوس رسید. قسم می خورم می دونستم قراره سوار اون اتوبوس بشم

یکی اومد نزدیک ِ پنجره ی راننده هه گفت: آقا درو بزن سوار شم.. نمی دونم بحثشون چجوری کشیده شد به اینجا که راننده هه گفت : مثلا اینو _اشاره به من_ میبینی، داره اسمس میده، تا شبم نمی رسه خونش!

بعد من کله مو خاروندم سرخ شدم و به مخاطبی نامعلوم گفتم خب شلوغه دیگه.

بعد یهو تیکه ی معتمد بنفس ِ وجودم گل کرد و رفت دم ِ شیشه ی راننده هه و بهش گفت : خب شلوغه دیگه من که نمی تونم خودمو بچپونم که

با یه حالت لوطی گری ِ خاصی گفت: بیا درو می زنم _ اون دره که سمت ِ جلوی سمت راست اتوبوسه_ سوار شو، اونجا خلوته

نیشی تا بناگوش باز کرده، در مقابل چشمان ِ حسرت زده ی مردم اون یه تیکه، برای استدعای یه مثقال جا برای سوار شدن (!) رفتم و توی اون قسمت ِ ویژه، نزدیک ِ راننده ی کچل ِ عزیزم، سوار شدم

بهم گفت همینجا خوبه.. آهان. کمی بعدش با دو تا انگشت زد به آرنجم : بشین اون جلو! _ جلو داشبورد_ . گفتم: خودمم می خواستم همونجا بشنم اما فک کردم دیدتون رو میگیره! گفت نه..

نشستم و داشتم ادامه ی فرآیند اسمس دهی به ماکس رو ادامه می دادم  درحالیکه بطری ِ آب دستم بود و گوشی هم دستم ،  : بطری آب رو از دستم آروم کشید بیرون و گذاشت روی داشبورد و گفت : حالا راحت بنویس! آفرین!...

نمی دونم از این تماسهای مستقیم و غیر ِ مستقیم ِ فیزیکی ِ مهربونانه و لوطی گرایانه و خالی از هرگونه موجودیتی منفی بود که انقدر بهش حس خوبی پیدا کردم، یا چی؛ که خلاصه خیلیییییی حس می کردم خوشبخترین مسافر دنیام که راننده ش منو نشونده پهلوی خودش  هواشو داره بطری آبو از دستش درمیاره که راحت اسمس بزنه یا براش درو اختصاصی می زنه ...

خیلیییییییی خوب بود و اون گـــــــاز می داد ...

تو راه یکی از راننده ها بهش زنگ زده بود. راننده ای که چند دقیقه پیش این آقا کچله ی عزیزم ازش سبقت گرفته بود. و اون بهش برخورده بود. و راننده کچل ِ لوطی ِ من بطرز clear و شفاف و رک و رو راست و صادقی داشت توجیهش می کرد که وقتی تو راه نمیری، من میام ازت سبقت میگیرم و می خواستی که اتوبوس دو کابینه بر نداری که حالا نتونی باهاش را بری! را نمیری بذار بقیه برن و ازت سبقت بگیرن.. اون آقاهه هم راضی نمیشد و آخرشم آقا کچله حرف رو با این جمله تموم کرد که :باش تا اموراتت بگذره!.

صداقت ِ باحال ِ خاصی که توی حرفش بود برام جالب بود.. تلفنش که قطع شد شروع کرد با من درد دل کردن ... گفتم : ولی خب شمام باهاش تند حرف زدید! .

بهم گفت: تو که از قبلشو نمی دونی که .. وقتی داشتم ازش سبقت می گرفتم  سر ِ ماشینشو کج کرد که من برم تو میله ها...

انقدر تعجب کردم و بعدش از اینکه اینکار جلوی مسافرا چقدر زشته و .. اینا حرف زد.. دیدم مقصد ام

دلم نمیومد پیاده شم...

ازش تشکر کردم و خدافظی کردم " بهم گفت مواظب ِ .. خودت باش ! "

بین ِ "مواظب" و  " خودت" یه مکث ِ چند میلی ثانیه ای داشت.. انگار شک داشت که بهم بگه مواظب خودم باشم یا نه ...  اون به من گفت مواظب خودت باش!.... کیه که تاحالا راننده ی اتوبوسی توی این شهر بهش گفته باشه مواظب خودت باش؟!...

برام باز دوباره در ِ جلو رو زد و من بطور اختصاصی پیاده شدم .. شاید حتی می خواستم بوسش کنم ! اما نمیشد خب.. ولی بهرحال دلم نمیومد که ازش به این زودی جدا شم

پیاده شدم و مسیرم رو طی کردم .. اما جلوتر که رسیدم صبر کردم .. می خواسم ازش بازم خدافظی کنم!

یه اتوبوس جلوی اتوبوسش بود.. و باید اون حرکت می کرد تا اتوبوس ِ آقا کچله ی عزیز ِ من هم حرکت کنه.. صبر کردم تا اون اتوبوس جلوییه که دو کابینه بود حرکت کنه.. اتوبس آقا کچله ی من از دور داشت میومد.. منو دید.. تعجب کرد! رومو اونوری کردم که وانمود کنم منتظر ِ چیز ِ دیگه ای ام!. نزدیکم رسید! ازش 3-4 متری دور بودم و مردم میومدن می رفتن.. موقع سبقت گرفتن از من با اشاره دست انگار گفت " کدوم وری میری بلخره؟!! " _ که یعنی چرا وایسادی و اینا .. _ خنده ی مستانه ای از ته دل کردم!

باهاش بـــــای بـــــــــــای کردم!! ....

_کسی نمی تونه بفهمه که بای بای کردن ِ من با آقا کچله با اعتمادبنفس ِ مایل به صفری که من دارم چقدر سخت بوده!!_

و راهمو کشیدم و رفتم.. درحالی عرض ِ خیابون رو طی کردم که لبخند ِ شیرین ِ ناشی از رابطه ی کوتاه ِ عشقولانه با آقا کچله ی عزیزم رو داشتم . درحالیکه داشتم بهش فکر می کردم و فکر می کردم و فکر می کردم ..

درحالیکه داشتم فکر می کردم "دوباره می بینمش؟" " چجوری میشه بازم دیدش؟"..

درحالیکه دوستش داشتم

:):):)

/ 2 نظر / 7 بازدید
پوری

دم راننده ی کچل و مسافر دوست داشتنی گرم!

حیات

جالب بود خصوصا در این روزگار لعنتی