47

صدای بی نظیر گنجشکها و انواع اقسام پرنده های قشنگی که نمی شناسمشون، مستم کرده.. آفتاب بطور مایل می تابه و هوا خنکه. درختها دارن هر روز سبزی هاشون رو گسترش میدن.. یه صبح دل انگیز ِ بهاره و هوا بشدت دلچسبه.. و من سعی می کنم از این بهار وام بگیرم.. چیزهای خوب را .. چیزهای زیبا را

تنهام! وای که چقدر دلم برای تنهایی تنگ شده بود.. قبلا ها وقتی تنها می شدم می رفتم سراغ نامه های مادرم در نوجوانیش به دوستش که در فرانسه بوده.. اون موقعها من 14-15 سالم بود و عشق فضولی توی اون نامه ها.. البته الان دیگه نمی دونم مامان کجا گذاشتتون !! ولی دیگه همه شونو خوندم!نیشخند... یا مثلا وقتهایی که تنها می شدم لباسهایی که وقتی کسی هست روم نمیشد بپوشمشون رو می پوشیدم ... الانا وقتی تنهام هیچ کار خاصی نمی کنم، هیچ نوع خلافی! ازم سر نمیزنه.. من سربراه تر شدم .. من حالا دیگه فقط از این خصلت ِ تنهایی لذت می برم که هیچکس نیست.. گستره ی این خونه در قلمرو ِ فرمانروایی! ِ منه.. منم و من... هیچکسی نیست...

گاهی نبود ِ هیچکسی و اینکه فقط خودت باشی.. لذت بخشه.. یه جور خلوت محض که توش مطمئنی آرامش داری... یادمه تو دانشگاه یه روز به شدت به این خلوت احتیاج داشتم، دلم نمی خواست ارتعاشات ِ انرژی ِ وجود ِ هیچ دوپایی به وجودم برخورد کنه، دلم میخواست هیچکسی نباشه.. رفتم تو دسشویی! درو بستم! یه چیز پهن کردم زیرم و شروع کردم به نوشتن!! خوشبختانه دسشوییش تمیز بود!!نیشخند... واقعا به اون خلوت توی اون لحظه ی خاص نیاز داشتم چون یادمه از همه متنفر شده بودم نمی دونم چرا ...

الانم تنهام و دارم این تنهایی رو جرعه جرعه سر می کشم ..

دیگه از کلمات فرار نمی کنم و هر کلمه ای رو که بخوام میگم ،مخصوصا پای تلفن..

این تنهایی البته همچینم آزاد ِ آزاد نیست برام! و باید برم برنج دم کنم ..

از صبح زانوهام درد می کرد- عین پیرزنهای رو به موت ِ به فوت بند. چرا واقعا؟ هنوزم درد می کنه ..

"احساس بهتر" (زرد) رو امروز شروع کردم و تا یه صفحهاییش پیش رفتم، ولی زیادی حاشیه می رفت حوصلمو سر برد بستم گذاشتمش کنار.. سرعت ِ ذهنم یه کتاب ِ شسته رفته ی لُب ِ مطلب گوی ِ باحال میخواد. خوندن یه کتاب ِ 360 صفحه ای از هوای حوصله خارجهنگران..

الان؛ بادِ بهار پنجره رو باز کرد... نسیم ِ خنکی پاهام رو نوازش کرد.. نور خورشید  از انعکاسش به چشمهام تابید... صدای پرنده ها به گوشم واضح تر شد..  آخ که من چقدر عاشقتم بهار خانوم .. با این معجزه های دل انگیزت...

لبخند

/ 5 نظر / 3 بازدید
مجید

سلام پای نوشته های تو میشه نشست و نیم کیلو تخمه آفتابگردون شکوند.مثل یه فیلم پر از تصویره.

Aria Lonely

ممنون شما لطف داری کاش یاد بگیرم حرف زدن رو یه موقع و اونوقت بتونم دردو دل کنم شما هم خیلی خوب مینویسی شکسته نفسی میکردی میدونی مدت ها هست منم دلم میخواد شیطونی خلافی چیزی کنم شاید یه چیزهای از همون شکل و شمایل تو مثل فضولی تو نامه ها پوشیدن لباسات البته من شیطنتنت های مردونه رو شاد باشی همیشه و موفق دوست من موضوع مهریه ناتمام و بقیه نوشته هات همگی خیلی قشنگ بودن

امیر حسین

تنهایی خوبه، و گاهی خیلی خوبه و گاهی درد آورِ! در مورد کتاب خوندن، به نظرم رمان بخون، تاثیر ناخود آگاهی که روت میذاره حست رو خوب می کنه.

راهی

تنهایی گاهی خیلی دلچسبه, دور بودن از هیاهو

اردیبهشت

مطالب خیلی زیبایی دارید . این باعث میشه من بازم به بانو سر بزنم . من شما رو با نام بانو لینک می کنم.[گل]