وقایع نوشت ِ مهرماهی

کل آهنگهای فولدری که کاملا بطور رندم توش آهنگ هست رو پلی لیست کردم و داره پخش میشه. قبلش آهنگ ِ تایتانیک بود که منو یاد وبلاگ "مرد پاییزی" میندازه. اینم آهنگ ِ "جام جهانی 90" هست که منو یاد علی ملعون می ندازه..

خب. برای من مهم نیست که اینجا از نظر دیگران به یه وبلاگ زرد تبدیل شده باشه که توش از ازدباج و مسائل به نظر ِ اونا چیپ صحبت میشه. مهم اینه که من حرفامو این "توو" می نویسم

 

دیروز دومین جلسه کلاسهای "بصیرت" بود. من عاشق این کلاسهام. فا و خواهرش هم اومده بودن که بودنشون خیلی خوب بود. هم توی اونجا کلی بغلشون کردم و از دیدنشون خوشحال شدم و هم بعدش سر لواشک فروشی و بعدم توی اتوبوس و بعد هم توی مغازه لباس نوزاد فروشی و بعدشم توی مترو تا ایستگاه دروازه دولت، کلی خندیدیم

هدست رو خواهره سرویس کرده. وز وز میکنه. میرینه به هرچی آهنگ که گوش دادی. الان نمی دونم آهنگه کردیه یا لری. که داره پخش میشه و فقط نصفشو می فهمم

امروز دومین جلسه ارائه ی آز سیستم بود برای ما. اولش یاسی هم نبود اما من خیلی رله بودم. با اینکه نخونده بودم اما استرس هفته پیش رو نداشتم. این یعنی کار نیکو کردن از پر کردن است. استاد هم ازمون راضی بود

قضیه خواستگاری تا به اینجا رسید که فعلا بابا باهاش حرف بزنه حضوری. اگه ازش خوشش اومد من باهاش تلفنی حرف بزنم ببینم اصلا بهم می خوریم یا نه؟ و در مرحله ی سوم اگر شرایط هنوز هم اوکی بود، بیاد خونه که ریخت هم رو هم ببینیم :دی

انصافا که چقدر سیستم خواستگاری و ازدواج در ایران مسخره هست؛ بیخیال...

 

با مکس ماجرا هرروز به خط پایان خودش نزدیکتر میشه..

 

استاد فیزیک2 امروز رام تر بود. هفته پیش قلاده شو نبسته بود هار شده بود و رید به حال من که البته مهم نیست و گذشت. استاد اونم از نوع فیزیک 2 ش کیلو چند؟

امروز با یه پسره آشنا شدم سر کلاس فیزیک دو که انرژیهامون بهم میخورد. منی که همیشه بدو می دوم میرم، با این اومدم تا هال ِ طبقه 4. و بعدش هم باهام داشت میگفت که به استاده چیو میخواسته حالی کنه و اون نفهمیده و اینا. بعدش هم ازم جزومو گرفت که بره کپی کنه.خیلی بامزه بود و چشمهاش خیلی پاک بود. خب بعد من رفتم دسشویی و کمی بعد بهش ملحق شدم و گفت خب برنامه ت چیه. همینجوری الکی الکی با هم در اولین مکالمه تا اهداف پیش رفتیم! گفت من حتما ارشدو که میرم. اصن شک نکن.. انقدر به انگیزه و هدفمند بودنش حسودیم شد که چی... گفتم بیا؛ ببین، ملت برا خودشون برنامه دارن. مثل من نیستن یه وری و علاف و آویزون که.. . بعدم تا طبقه اول که من میخواستم برم و اون میخواست بره 4، اومدیم و اونجا میخواستیم از هم جدا شیم، گفتم موفق باشی ، خدافس.. به دستام نگاه کرد که ببینه میارمشون جلو برای خدافطی یا نه؟ آدم رفتار کرد و زارپی همون اول دستشو نیورد جلو که آدمو تو رودرواسی قرار بده. بعدم که دید من دستمو نیوردم، رله خدافظی کرد و رفت. همه ی اینایی هم که گفتم در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. انقدر از رفتار ِ بالغانه اش خوشم اومد که چی.. سر کلاس هم بودیم داشت پاهاشو می خاروند، یه لحظه پاش معلوم شد، انقدر خوشم اومد که مثل همه ی پسرها یهو یه عالمه پشم و پیلی از زیر شلوارشون بیرون نمیریزه(!).. آدم تر تمیزی بود .. پاهاش شاید مو داشت اما خیلی نازک و معمولی و ..

تفکر والدانه ی نهی کننده هنگام نوشتن این پاراگراف که بر آن غلبه کردم: دختره خیره. به چه حقی از پای پسر می نویسی؟ به تو چه که پاش چجوری بوده. خیره سر.

 

فکر میکنم اولین مورد مشاوره ایم رو بطور غیر رسمی قبول کردم. میم هه. میم هه دختر دبیرستانی ای هست که از عدم عزت نفس شدید رنج می بره. به خودش احترام نمی ذاره. روابط عاطفی ای با هیچکس نداره و ...

تفکر ِ کودکانه ی نهی کننده هنگام نوشتن این پاراگراف که بر آن غلبه کردم: تو خودت روبرا نیستی. به بقیه میخوای مشاوره بدی؟

خیلی برام جالبه که می تونم کمکش کنم. اون بوضوح تغییر رو در خودش حس میکنه. هرکسی در یک سطح از سلامت روان بسر می بره و مسلما سطح من از اون بیشتره. برای همینه که می تونم و میخوام که کمکش کنم. من مشاور شدن رو خیلی دوست دارم

.

خانواده ما یعنی مای پَرنت، جهش ِ تفکری و پرش ِ عملکردی ِ بسیار شدیدی رو امروز به منصه ی ظهور (!) گذاشت. عملا مامانم به من عصری برگشت گفت "می خوای بری پیش ِ افسانه؟!!!!!!!!!"... لازم به ذکر است که افسانه آرایشگر ِ خانوادگی ما می باشد. کسی که دستی بس چیره در ابرو برداشتن دارد. ...

تمام صحنه هایی که قبلا هم ازشون حرف زدم از جلو ذهنم مثل فیلم رد شد ... اینکه بابام خشتـ.ـکمو کشید سرم سر ابرو برداشتنم.. اینکه چه زجرها توهین ها تحقیرها استرس ها روان پریشی ها و غیره رو تحمل کردم تا اون دوارن کذایی ِ دوسال ِ اول دانشگاه گذشت..

حالا، خواهرک ِ من.. در کمال ِ فرزانگی، چون موضوع و جریانات ِ من رو سر برداشتن موهای زائد صورت(!) یادش بود، هم سر برداشتن ِ سیبیل!!! (سه ماه قبل) هم حالا سر ِ برداشتن ابرو، به مامان گفت که اجازشووووووو از بابا بگیره.. که باز رَم نکنه بپره رو صورت ما چنگ بندازه... خواهرکم خیلی فرزانه عمل کرد .. و مامان هم اجازه سیبیل برداشتنشو(!).... هم حالا اجازه ابرو برداشتنشو.. از بابا _ اون مرد ِ وحشی در قبال مسائل اینچنینی_ گرفت .. حالا خیلی راحت میره افسانه.. بدون اینکه مثل من به ابروهاش گند بزنه ... یا یه عالمه استرس و فشار روانی و رنج و تحقیر رو تحمل کنه .. یا بدون اینکه ابروهاش ذره ای از خوشگلیش کم شه .........................

و حالا؛ جالبش اینه که منی که 4 سالِ پیش، در حسرت ِ یک "میخوای بری افسانه؟" موندن ، له له میزدم، حالـــــــا، اونقدر اون ترسها در من رسوخ کرده باشه که باز بترسم که اون وقایع گه دوباره تو زندگی من زنده شه... و به مامان بگم فعلا خوبم.. بیخیال!................................... من، درجواب ِ پیشنهاد ِ ولع انگیز ِ "میخوای بری افسانه؟"، بگم بیخیال............... یعنی عمق ِ فاجعه....

.

.

جمعه بچه ها میرن همدان. جمعه همایش جشن نفس هم هست که البته از 9 صبح تا 6 شبه (!) .. پارک هم خب البته هست.. . خیلی دوست دارم برم همدان ولی فکر نکنم مای فا*کین فَمیلی زیاد موافق باشن... به فکر دروغ گفتن افتادم که بعد ازش حس اشمئاز(اولین بار بود این کلمه رو تاپیک کردم!) بهم دست داد...

راستی! مامان از خواهر ِ خواستگاره پرسیده بوده نماز میخونه؟ گفته بوده که گاهی میخونه گاهی نه..اما روزه ش ترک نمیشه. مامان هم نمی تونسته چیزی بگه. گفت چون دختر خودمم همینه دیگه ! .. بعد حتما کلی تو دلش میخواسته چیز ِ بیشتری در چنته برای ابراز داشته باشه ...

 

من آدم ِ خوبی ام.

/ 1 نظر / 9 بازدید
دختر زشت

سلام خیلی ممنونم که برای نوشته های من وقت گذاشتی. اون تیکه ای که در مورد فیزیک 2 نوشتی رو پایه ام شدییییییییییییید.