وقوع ِ واقعه

بازی ِ زندگی.

چیزی که تا امروز که بیست و اندی سال از زندگیم می گذره، می تونم اسم روش بذارم .. چیزی جز "بازی ِ زندگی" رو نمی تونم روی این مجموعه رخدادهایی که هیچ وقت هم ربطشونو بهم نفهمیدم، بذارم

تعداد مردهایی که ذهن ِ من رو برای حتی دو سه روز، به خودشون مشغول کردن و من رو به این توهم که "اون گزینه ی خوبیه" رسوندن، به بی نهایت میل می کنه :)

این چیزی نیست که من دوسش داشته باشم یا ازش نفرت داشته باشم، بلکه این اتفاقات رو پذیرفتمش، هیچ چیز ِ این پیشامدها  _بغیر از manage ِ ادامه ی اونها_ دست من نبود، دست من نبود که اینهمه آدم مختلف وارد زندگیم شدن و برای بازه ای بین دو سه روز تا دو سه سال، ذهن ِ من رو کم و زیاد و بی نهایت یا ناچیز، به خودشون مشغول کردن

شاید بیشتر از هزار دفعه از سرم که گذشته که سرگذشتمو بنویسم :) مو به مو، از اول، سرگذشت ِ حسهایی که مرده بدنیا اومدن، سرگذشت ِ بظاهر عشق هایی که سر از گنداب ِ نفرت درآوردن، سرگذشت ِ رابطه هایی که به صلّابه ی عقل آویخته شدند و محکوم به کات شدن و نیستی. ( اما خب فکر نکنم فایده ای عقلانی داشته باشه اینکار. بجز تقویت ِ مهارت ِ نویسندگی)

مشغولیت ِ فکری ِ من الان این نیست که چرا تا این حد ِ زیاد دهنم سرویس شد، و هر خر و نره خر و شیر و اسب ِ باوقار و ببر ِ یاغی ِ افسار گسیخته و خلاصه هر خوب و بدی، به زندگی ِ من اومد

حتی دغدغه ام واقعا این نیست که دلم برای خودم می سوزه که ذهنمو برای مدتی _که مهم نیست چقدر_ درگیر بودن یا نبودن ِ اونها کرده بودم ..هرچند که واقعا جای ِ دلسوزی داره

دغدغه ام این نیست که چرا اینا برای من اتفاق افتاد. ( و فکر نکنم لازم به ذکر باشه که اتفاق لازم نیست حتما پاره شدن ِ جسم باشه، اتفاق می تونه پاره شدن ِ روح باشه )

دغدغه م اینه که الان چطور این آخرین ماجرای ِ مثلا عشقی ِ ایجاد شده رو تموم کنم و به خودم، به زندگیم و به بانوی ِ نرمالی که سعی می کرد واقعاً نرمال باشه، برگردم ...

" هدف ِ من اینه که بتونم اون طور که خوشم میاد ، زندگی کنم

هدف من این نیست که درگیر و درگیر و تقلا کننده و دست و پا زننده در تارهایی باشم که مردهای اطرافم برای من می‌تنن... همه ی اونایی که قبل از این خواستن منو از خودم بدزدن، به تاریخ ِ من پیوستن ، تو هم یکی دیگه از اونها شدی،پسر... حیف. متاسفم که تو هم با من نبودی یار، ای آوار، ای سیل ِ مصیبت بار ... "

/ 7 نظر / 8 بازدید
پوری

دیدم نیستی، رفتی، گفتم اَی بی معرفت! دیدم آدرس جدیدتو برام گذاشتی! گل از گلم شکفت و گفتم: اِی با معرفت!:)

پوری

صلابه ی عقل....خیلی عبارت درستیه!

الف و میم

تعداد مردهایی ... این در مورد همه کسانی که ایده آل فکر می کنن و در زندگی دنبال عشقی یگانه و پایدار میگردن و نمی خوان به هر چیز و شرایط تن بدن حکم می کنه و اصلا هم بد نیست. سخته و صبوری لازم داره. درگیری 2 یا 3 روزه زخمی نمیزنه. باور داشته باش خودت رو و ادامه بده

بهزاد

خداکنه ما من یکی که گیر تو نبوفتم :دی هر جور دوست داری زندگی کن لزومی نداره یه مرد تو زندگیت باشه

حیات

هدف ِ من اینه که بتونم اون طور که خوشم میاد ، زندگی کنم خداوکیلی به این حمله خودت باور داری؟[نیشخند]

فریاد

این نظر خوبیه،من قبلا این کار و از سن عاشقی 16 سالگیم تا سن 19 سالگی نوشتم بعدش که دنیای تنهاییم و داشتم زیاد سراغش نرفتم و بعد گاهی این فواصل بهش سر میزدم و میخوندمش خیلی جالب بود...