ماما....

طبق ِ معمول یه جر و بحث ِ دیگه با مامان.. . فکر می کنم از وقتی که من بیشتر آگاه شدم، و مامان توی همون سطح مونده، و شایدم چونکه اونقدر درگیر ِ خواهر ِ کنکوری و اون یکی بچه که توی اسم نویسی ِ مدرسه ی جدیدش هست، درگیره، و شایدم انقدر که لایه ی محبتی ِ بین من و مامان کمرنگ و غیر قابل رویت شده، اون به من تقریبا توجهی نزدیک به صفر داره .. و کلاً انگار یادش رفته که منم هستم .. و این میشه عامل اینهمه گنداب ِ فاصله ای ِ بین من و اون ..

از طرفی، دوستهایی که مامان داره از اون یه خاله زنک ِ حرفه ای ساختن .. مامان ِ من همه ی خانوادش تحصیلکرده و  در سطح بسیار بالا بودن .. اما با بابام که علی رغم ِ اینکه تحصیلکرده بود، خانواده ای تحصیل نکرده داشت ازدواج کرد، و این بود مقدمه ی معاشرت اون با آدمهای سطح پایین ِ بیسواد .. آدمهایی که هیچی جز برداشتهای سطحی ِ کودکانه، قضاوتهای عجولانه، برچسب زدن و مارک زدن و ... نمی دونستند .. مامان ِ من الان دوستهایی که داره که تقریبا تا ابتدایی با حداکثر راهنمایی خوندن.. فکر کن.. ای یعنی حداکثر ِ سطح ِ افتضاح .. حداکثر فرهنگ ِ خاله زنکی ای که از اونها طی اینهمه مدت گرفته ..

فکر کن مثلا حرفهاش تو این سطحاس .. با لحنی شدیداً سطح پایین و خاله زنک و چشمهایی که از بدجنسی برق می زنه ..

- پس بگـــــــــو .. برای اینکه آشپزخونه برای خودت تمیز بشه مرتب کاری میکنی.. خوب شد فهمیدم، برای کمک به من نبوده هرکاری که کردی ..

یا یا ... چیزای ِ مزخرف و مسخره ی دیگه ای که یادم نمیاد ... اون فکر میکنه چون داره حمالی میکنه ، یعنی کارهای فیزیکی ِ خونه و بیرون رو انجام میده، بهترین مادر دنیاست .. نمی دونه که هیچ غلطی برای ِ وجود و فکر و مشغولیتهای ذهنی ِ دختر ِ بزرگش نکرده و اونو ول کرده به امان خدا .. چسبیده به اون دو تا .. منو نمی بینه که چه نیازهایی دارم یا ...

بعد اون سطح توقعاتش از من هم در حد ِ همین کارهای فیزیکی ئه .. یعنی مثلا من اگه جاروبرقی بکشم یا گردگیری کنم میشم دختر ِ فرشته ی دلخواه ِ اون ... چقدر فا*کی و لعنتی ئه که با چنین تفکرایی باید زندگی کنی ..

ول کن .. بهش هم گفتم.. گفتم هیچ وقت نپرسیدی چرا؟ چرا مثلا من کمکت نمی کنم تا خوشحال شی.. کمک کردن فکر ِ آروم میخواد ..  انگیزه ای عاطفی می خواد ..  وقتی من اولا ذهنم پر از درگیریهای فکری ِ خودمه و ثانیا می دونم که تو تا حد بسیار بسیار کمی نیازهای عاطفی ِ من پر می کنی .. چجور می تونم بهت کمک کنم .. چجور می تونم این امید رو داشته باشم که تو منو دوست داری و این علاقه تو بهم ابراز می کنی تا کمکت کنم ... برات همه ی کارهای حمالی ِ دنیا رو بکنم چون می دونم تو دوستم داری ..

مثلا امروز دیده که آشپزخونه که گه از سرش بالا می رفت رو تمیز و مرتب کردم، دقیقا به لحـــــــــن خـــــــاله زنکی برگشته میگه : مرتــــــّـــــب کردی بانو؟؟؟!!! ... دقیقا با لحنی که زن ِ تنرادیه به کزت می گفت وقتی کاراشو خوب انجام میداد و تف هم کف ِ دستش نمی انداخت هیچ، گه می زد به هیکلش با این طرز حرف زدن ..

بعد جالبه که توی تله ی وحشتناک ِ هـ دو چشم هم افتاد .. گفت تو هیچ کاری نمی کنی .. هیچی برای خونه انجام نمیدی و ....

ولش کن.. بقول ِ خود ِ همین مامان شعور چیزی نیست که تزریق بشه .. وقتی نمی فهمه که توله گنده هه که پس انداخته هم به وجود و محبت و همراهی ِ فکری و ذهنی و عاطفی ِ اون نیاز داره... وقتی ولم کرده و در حد ِ یه سگ که بهش آب و غذا میدی تا نمیره، برام مایه میذاره ... دیگه ازش چه توقعی میشه داشت ...

و وقتی که من این سگ محلی ِ اونو می بینم،.. منم محلش نمیدم .. منم بهش عشق نمی ورزم .. و اون که از من عشقی نمی بینه .. بیشتر بهم بی محلی و .. می کنه .. و این میشه دور ِ فا*کی ِ باطل ِ زندگی ِ ما ... اینجوری میشه که هر روز دارم بیشتر توی گه ِ کمبود ها فرو می رم ...

بعد من قبلا هم به اشاره گفتم، الان کامل تر می گم.. بچه ای که توی خانوادش از لحاظ ِ عاطفی اغنا بشه، هیچ وقت از روی ِ کمبود به سراغ ِ عشقی بیرون از خونه نمیره .. اگه سراغ ِ اون هم رفت از روی ِ نیاز طبیعی  و دیفالت ِ هر آدمی به براقراری ِ رابطه با جنس ِ مخالفه .. نه از روی کمبود و یا عقده ی محبت ..

دختری که توی خانواده از لحاظ عشق وعاطفه از پدر و مادرش سیرابه .. حتی اگه یه رابطه رو هم شرع کنه توش آویزون ِ محبت ِ طرف نیست .. توش وابسته و خاک تو سر و ضعیف نیست .. توش قدرتمند رفتار می کنه .. بدنبال اغنای دیگر نیازهای توی این رابطه س .. عقلانی تر رفتار می کنه .. بحمض اینکه ببینه طرف ذره ای اونی که میخواد نیست، براحتی رابطه رو تموم می کنه .. چون نیاز ِ ""حیاتی"" ِ اون، رابطه نیست .. نیاز حیاتی ش که نیاز به عشق و دوست داشته شدن و دوست داشتن و محبته تا حد ِ زیادی توی خونه اغنا شده .. و اون برای تکمیل ِ حس ِ عشق و عاطفه و اغنای سایر نیازهای دیفالتش، وارد رابطه میشه ....

حالا من با اینکه این عقله میگه هی حواستو جمع کن این اونی که تو می خوای نیست .. حالا یا بخاطر ِ همون اغنا شدن و نیاز حیاتی داشتن به بودن ِ این رابطه .. یا بخاطر ترسهای مختلف ... دارم گه‌گیجه می زنم و توی تارهای چسبناکش دست و پا می زنم .. و هنوز هم که هنوزه ترس یا شایدم اون نیاز حیاتی .. نذاشته که کاتش کنم و بگم تموم ... نذاشته که ....

چقـــــــــــــــــدر احساس خستگی می کنم .. انگار هزار ساله که کوبیدنم .. له ام .... یعنی له ام کرد با اینهمه سگ محلی هاش .. این به اصطلاح  مادر ... هه .. مادر ...

/ 3 نظر / 7 بازدید
فریاد

خب سخن گفتن سخت هست اما من خود نیز در بخشی از زندگیم این نوع سگ محلی رو رو از اقوام و خانواده دیدم و خیلی اذیت شدم ولی با این حال درکت میکنم...

حیات

خیلی خوب نوشتی خصوصا پارگرافهای آخر که جمع بندی کردی حالا که خودت آگاهی ریشه نیاز به این نوع رابطه چیه پس یک مرحله میری جلو دمت گرم

پوری

سخ می گیری بانو! از این کمبودها هممون داریم.. مامانت هم داره...