گهم مـــــــــــــــن گهی ســــــــبز و زردممم....

زندگی ِ من خالیست. من چیزی برای عَرضه ندارم. شاید من بی عُرضه هستم. نبود ِ مامان مرا دیوانه خواهد کرد. شاید بدون پول(=بابا) بشود زندگی کرد اما بدون محبت(=مامان) هرگز. من دیوانه هستم. دیشب اسمارتیز رفت مالزی. امروز به مکس اسمسی ندادم. امروز ظهر ساعت دوازده و نیم که مامان بیدارم کرد تا برای نئیس اسمس بدهم، یه گوشه ی متکایم کامل خیس بود. چون آب دهنم ریخته بود. چون داشتم خواب خوراک ِ قارچ میدیدم. جدی می گویم. گفته بودم که. من دیوانه هستم. چرا مامان نباید خودش بتواند اسمس بدهد؟ چرا مادر نازنینم تا این حد از خودش غافل شده است؟ مامان دوباره شده است سرویس ِخواهر. این را ببر اون را بیار. چرا؟ چون نازنین است. چون دلش نمی خواهد پولهای بابام رو بریزد توی حلقوم یارو مدیر سرویس مدرسه. چون مامان بی نظیرم "انسان دوست" است. صبحانه ای در ساعت یک و نیم بعد از ظهر یعنی چهار-پنج خوشه کوچک ِ انگور قرمز بی دانه + یک لیوان آب. از شیرکاکائو دامداران ِ خوشمزه هم نمی خورم که نئیس دعوایم نکند باز همه را خودری برای من هیچی نذاشتی. اینکه چرا انقدر دیر بیدار می شوم برای اینست که شبها با مکس می چتم. تا هر زمان که اون خوابش بگیرد. خب که چی؟ هیچی. نتیجه اینکه بین رفتن و ماندن در نوسانیم. اصلا این چیزها مهم نیست. شایدم مهم است. بهرحال زندگی ِ من رفته روی هوا. از صبح ِ نزدیک ِ ظهر یا ظهر که از خواب بیدار می شوم، نمی دانم کی ام، چی ام، چکاره ام، توی این دنیای لعنتی چه میکنم. از خودم بیدار که می شوم می پرسم یعنی دوباره شروع شد؟ دوباره ماراتن ِ فکری برای اینکه این سه سوالِ اخیر را جواب بدهم شروع شد؟ تختم را مرتب نکردم موقع پا شدن. تخت مرتب کردن برای من یک موقعیت ِ استراتژیک دارد. تختم در حکم ذهنم است. اگر موقع بیدار شدن تختم را مرتب بکنم و بعد بروم دسشویی، بمعنای آنست که ذهنم خلوت است، اگر تختهای خواهرا را هم مرتب بکنم و بروم، به معنای اینست که واقعا حالم خوب است. اما اگر نه تنها تخت آنها، بلکه تخت ِ خودم را هم مرتب نکنم، به معنای اینست که ذهنم واقعا شلوغ است. همینجوری میزنم به چاک و می روم دسشویی. می آیم بیرون و میرم توی آشپزخانه. یه عالمه ظرف کثیف می بینم که توی سینک جمع شده. حتی حال ندارم بریزمشان توی ماشین. همینجوری گه گرفته رهایش میکنم می آیم توی هال انگور خوری. توی هال یه عالمه برگ بیمه روی زمین پخش است. باید نوشته شود. حالم بهم میخورد. حالم از شلوغی و کثیفی بهم می خورد. وقتی جایی کثیف و بهم ریخته است انگار ذهن منست که بهم ریخته است. انگار واقعا توی مغز من تختهای مرتب نشده و ظرفهای کثیف ِ توی سینک و برگه بیمه های پراکنده ریخته می شود و هم زده می شود. بابا تروخدا مرتب باشید. خانواده ی عزیزم مرتب باشید. البته از شما نمی شود توقعی داشت. چون یا شدید سرویس دخترتان. یا دارید می دوید سمت دانشگاه و مدرسه جدیدتان. یا دارید می روید سراغ کارتان تا یک لقمه نان حلال دربیاورید. فقط منم که الاف روزگارتانم و شبها بیدارم و با مکس می چتم و روزها می خوابم تا ظهر و بعدش تا شب که باز با مکس بچتم در فکر اینم که توی زندگی ِ لعنتی ام دقیقا دارم چه غلطی میکنم. در فکر اینم که توی زندگی ِ لعنتی ام دقیقا دارم چه غلطی میکنم. به علت اهمیت دوباره ذکر شد. الان دوست دارم بروم این خانه ی گه گرفته تا تمیز کنم. تا مامان ِ نازنینم که می آید تو بداند دختر یک لا قبایش به فکر این خانه و زندگی است. تا کمی از خستگی هایش در شود. مامان ِ نازنین داشت اون روزی بهم با آب و تاب از ضمیمه ی جدید همشهری ، "6و7" حرف می زد. بهم کلی قشنگ وبا علاقه توضیح داد که توی این روزنامه جدید چه مطالب خواندنی ِ جالبی که نوشته نشده و اینها، و حتما بخوانش خب؟;;) منم چون مغزم از فکر کردن به موضوعی که عرض کردم، اون روز گه گرفته بود، فقط تونستم خیلی سرد بگم مرسی :). اونم یه لبخند زورکی. الان موقع انگور خوری دیدمش این 6و7 را. برداشتمش، قبل از هرچیز صفحاتش را مرتب کردم چون من ویر ِ مرتبی دارم. و بعد شروع کردم به خواندن ِ زیر ِ عنوان ِ صفحه اولش. "6و7، ضمیمه ی آخر هفته های روزنامه ی همشهری" . یک عکس گنده از کاردان هم انداخته بود روی صفحه اولش. پایین ِ صفحه اول تبلیغ محصولات اوریف لیم بود! تعجب کردم. نوشته بود عرضه کننده محصولات اوریف لیم (غیر شبکه ای) یادش بخیر یکی از دوستام قرار بود توی اینجا که خودش هم کار می کرد، برام کار جور کنه، فرم و اینا هم پر کردیم، اما دقیق هفته ای که قرار بود کارمو شروع کنم شرکتو پلمپ کردن =))) . خوش شانسی که منم یعنی. خیلی مزخرف بود. به فکرم رسید به این دوست اسمسی بدهم و حالش را بپرسم. که خب نپرسیدم. خب بگذریم. مسئله اینست که من فکر میکنم روانی شده ام. کتابهای انسانی را هم خریده ام. دوم و سوم. دوست دارم تحت یک سیستم مدون بخوانمشان. یعنی آموزشگاهی چیزی. اینجوری بهم حال نمی دهد. فعلا باید فکر پروژه باشم. دیشب (یعنی همین امروز صبح)  خواب دیدم که باز با عسگری برداشته ام پروژه ام را =)) ولی ماشالا توی خواب خوب اخلاقش برگشته بود و مهربان و آدم شده بود. جالب بود برام توی خواب. و خوشحال بودم که باهاش برداشته ام. منظورم اینست که فعلا باید فکر پاس کردن دروس ترم آخرم باشم تا انسانی خواندن و روانشناس شدن. راست که روانشناس ها خودشان روانی اند؟ نمی دانم. گه گه گه باد بر خانه ی نا مرتب و دروس ِ پاس نشده. می روم این قورباغه های لعنتی را قورت بدهم تا بعد از این چند ماه تازه فکر کنم توی زندگی ِ لعنتی ام دقیقا دارم چه غلطی میکنم. نقطه‌ــــــــــــــــــــــــــــــــ.........سر خط. :|:|:|

بعد نوشتی که به صحتش اعتقاد ندارم: شایدم من این زندگی لعنتی را زیادی به خودم سخت گرفته ام...

/ 1 نظر / 18 بازدید
countdown

داغانم ! من نیز هم . چه عجب یه چی نوشتی تو