بزرگی فرمود: بشا*شم به این چرخ نیلوفری-کزین برتر اندیشه برنگذرد

چطور کسی می تواند 4 سال "0 و 1" بخواند و آخر بهش بگویند زندگی طیف است؟ خاکستری است؟ سیاه و سفید نیست؟ ...

چقدر من آهنگ hasti.wma را دوست دارم...

چقدر فکر کردن به مکس مثل یک افعی شده توی مغزم و هر بار که سراغش می روم  نیشم می زند... چقدر فکر می کنم که نمی شود و نمی تواند بشود و جور در نمی آید و ...

آن نیمچه عاشق که دمش را قیچی کردم مرا با "اینویز دتکتور" می جوید که هر دفعه که اینویزم می آید سراغم؟ چقدر بهش حس لجنی دارم... و چقدر دلم می خواهد ایگنورش کنم اما نمی شود ...البته واقعا آدم بدی نیست

چقدر دوست دارم که هرچه زودتر از توهم ِ خوانده شدن توسط "نه‌باید ها" خلاص شوم ...

خصلت مغز مرد به گونه ای است که از داشتن سیستم "چندمعشوق" احساس عذاب وجدان نمی کند. این را اخیرا کشف کرده ام .. به عنوان یک زن حتی اینکه وقتی بطور غیر رسمی با مکس نامزدم، با کسی دیگر حسی خاص داشته باشم را خیانت می دانستم و می دانم. این بود که پونیت و د.اف‌لطیف و علی را بطور emergency از مسنجرم پراندم و با کسی جز مکس حسی خاص را ادامه ندادم ... در محیط واقع که هیچ. هیچ

تمرین ساز نکرده ام و امروز کلاس دارم.. به استادم اسمس زدم و گفتم که اگر می شود زودتر بیایید. آخه هفته پیش زود کلاس را تمام کرد چون خودش تاخیر داشت.. گفتم حقم را بگیرم؛ حالا نمی دانم با چه واکنشی روبرو خواهم شد و اصلا حقم را خواهم گرفت یا نه

معدل اینترمم شاهکار شد و یجورایی خیلی خوب. 18 !! انتظارش را نداشتم

می خواستم این را بنویسم که من در این اوج گرما سردم است. شبی که شلوار توو کرکی و آستین بلند توو کرکی نپوشیده می خوابم، صبحش گلویم ملتهب و شبیه سرماخوردگی ست.. عطسه می کنم و درست انگار که زمستان است.. در ابتدا که از خانه بیرون می روم و از کولر خلاص می شوم ، عاشقانه گرمای خورشید را به بر می کشم.. اما کمی که می گذرد به حالت عادی بر می گردم و گرمم می شود واقعا. راستی نمی شود در این هوای گرم وقتی به خانه بر می گردی، دوش نگیری

دوست دارم روزی مثل این آهنگ hasti.wma بنوازم.. می شود یعنی؟

افعی ِ ذهن ِ من، تفکر ِ مکس؛ بُوَد آیا که دست از سرم بر داری؟

توانم آیا هست که بگسلم از همه ی مهربانی و عشقی که چون هنوز رسمیتی در بین نیست، ملایم و کنایه‌وار به پایم می ریزی؟

یا آیا اصلا جایی و احتمالی برای موفقیت‌آمیز بودن این پیوند! هست؟ ... پیوند دو دست ِ جوان ِ خودمان را می گویم ....

چقدر گیجم، منگم، گنگم، غرقم، خرابم، خمارم، ملنگ و خنگم در مقابل گرفتن این تصمیم .... این تصمیم غول آسا که افعی‌‌اش دارد ذهنم را ذره ذره می بلعد ....

راجع به حقی که می خواستم بگیرم از معلمم؛ عرض کنم که سیستم گرفتن ِ حق توی این ممکلت، انگشت ِ وسط ِ هر دو دستش را خاضعانه به شما نشان می دهد.

یکبار توی مطب خانوم دکتر گفتم که تایمم را کم می گذارید و با دیوار یکی شدم. اینبار به معلمم اسمس دادم و یه چیز توی همون مایه ها اتفاق افتاد. ارائه ی خدمت برای هرکس، به اندازه میزان ِ مرام ِ خود ِ ارائه‌دهنده است و هیچ ربطی به عقربه های ساعت ندارد. همه مثل ِ من نیستند که موقع تدریس به شاگردشان باخودشان تایمر ببرند و تا دو ساعتش پر نشده، از خانه ی شاگرد بیرون نیایند؛ تا مبادا این شندرغازی که میگیریم، نارضایتی قاتی اش باشد...بله. ما ساعتی X تومان در می آوریم و معلم هرقدر عشقش بکشد کار می کند و 2X تومان می گیرد.....

...FU*CK You all

/ 3 نظر / 7 بازدید
حیات

داری بزرگ میشوی[لبخند]

الف و میم

یکم اینکه این همون هستی ست که از ما ... خورده و ما از هستس!!؟ دوم افعی توی ذهنت ساخته خود توست. تو هم باید تکه های مغزت رو جابه جا کنی به نظرم! سوم حق گرفتنی ست و درسته ولی به مروز تو هم عادت می کنی و این ها هم میشه جز روزمرگی هات