135

بهترین زمان برای وبلاگنویسی و بطور کلی نوشتن، دم غروب است .. اون وقتی که چلچله ها جیغ می‌کشند، نور طلایی ِ خورشید رو به خاموشی می رود و بچه ها و زن های خانه دار ِ تنها، پخش شده اند توی محوطه .. زن ها روی هره ها نشسته اند و بچه ها با اسکیت بازی هاشان بهم فخر می فروشند .. ماشینها هنوز طعمی از عجله ی روز را دارند و با سرعت پیچ را دور می زنند و در خم ِ آن گم می شوند .. آن وقتی که تازه به خانه رسیده ای و خانه، آرام و ساکت و بی دغدغه است ..

دنبال خواهرک رفته بودم. از دانشگاه آنجا رفتم. یعنی اصلا با این شرط ماشین را بردم که او را بیاورم. وقتی به خانه آمدم مامان ازم تشکر نکرد. به زبان بی زبانی گفت : بهت هنوز محل نمی گذارم .

منم محل نگذاشتنش را محل ندادم و بعد از دست و رو شستن، براش از اینکه این اشرفی را خط BRT کشیده اند و توش نمی شود جم بخوری و .. تعریف کردم. گفتم دیگر ماشین بردن و از اشرفی گذشتن اشتباست. خیلی سخت بود رانندگی ِ ظهر. بهم پوزخندی زد. البته نه از نوع ِ خیلی تلخش. براش باز از خیابان ها تعریف کردم ... در اصل داشتم بهش می گفتم درسته که حالتو گرفتم، حالمو گرفتی، ولی باهات دوستانه ام

داشت خط چشم می کشید که برود بیرون، قدم زنی. با صدای آرام با کلماتی تک و توک و ساده ، جوابم را می داد . در اصل داشت بهم می گفت می دونی؟ یجورایی خیلی حالمو گرفتی .. دارم سعی می کنم که تحملت کنم ، و فراموشش کنم

منم در اصل بهش گفتم خیله خب ؛ و بیخیال ِ ادامه ی تعریفات ِ ابلهانه ام از خیابانها شدم

 

گیلاس ها توی نایلون می گفتند مارا بخور بانو لطفا، ما را بخور. گیلاس در خرداد ، مثل صاحب فرزندی هفت ماهه شدن است، به همان زودهنگامی و شگفتی.. دماغم را کردم توی نایلون، می خواستم مرا بسمت خود بکشند. بوی گیلاس می آمد.. یه مشت برداشتم بروم بشویم .. که دیدم یک ظرف ِ شسته شده گیلاس هم آنجاست. اما گیلاسهای خودم را شستم و خوردم. و بعد سراغ آن شسته شده ها رفتم .. گاز زدن ِ گیلاس یعنی فروکش شدن ِ خشم؛ یعنی خِرچ خِرچ دارم می جومتان، وای که چه خوش گوشت‌اید. اما خیلی بی مزه اید؟ گبلاس های امروز مثل آبند ..

بعد لیوان ِ پت و پهنم را پر از آب کردم که به لانه ام، اتاقم ، بخزم. به نور ِ رو به بیرنگی و تاریکی ِ خورشید بنگرم، جیغ ِ چلچله ها را گوش کنم، بنویسم و خالی شم از حرف، از فکر ، از فکر ...

ده تا پی‌کِی ِ قرمز خریدم . دارچینی. چقدر طعمت را دوست دارم؟ ..

صدای ِ بی معنای ِ روضه مانندی از یه جایی بلند می شود؛ و از حس و حال ِ خوب ِ ساکتم بیرونم می‌کند

یاد دخترک می افتم و اینکه مادرش دیروز قبل از اینکه من چیزی بگویم، خودش از حساب و کتابمان حرف پیش کشید، و بهش گفتم که چقدر، و گفت که خب پس یکی دو جلسه دیگه صد تومن رو تقدیمتون کنیم .. و پیش بسوی ِ صد تومن ِ دوم : )

احساس خوبی دارم . فرآیند ِ overcome کردن به fuckin' life فعلا پاوز شده؛ چون زندگی ِ وحشی ِ چموش، بلخره رام شده، امروز رام شده

امروز توی دستشویی، وقتی از بیرون آمده بودم، به این سیکل ِ پر تکرار ِ وحشتناک، زندگی‌م فکر کردم، داشتم به مرز انفجار می رسیدم، بانوی ِ یاغی ِ درون داشت نعره بر میداشت که " گه بگیرند این همه تکرار را، این هرروز صبحانه خوردن، نهار خوردن ، شام خوردن و خوابیدن و این وسط کارهایی کردن را ، این سیکل ِ مدوّر ِ همیشه را

اما بانوی ِ آرام درون  یک لحظه، فقط یک لحظه باور کرد که باید ادامه بدهد، باور کرد که باید زنده باشد ، باور کرد که چه بخواهد و چه نخواهد باید هرروز طلوع ِ خورشید را ببیند، طلوع را که نه، وسط ِ آسمان بودن و بعد یکهویی محو شدنش را ببیند، باور کرد که باید غذا بخورد چون اگر غذا نخورد بهش سخت می گذرد، باور کرد که مجبور است دستشویی برود چون اگر نرود بهش سخت تر می گذرد، باور کرد که افسار به دهان ِ جسمش انداخته شده و یکی به اسم خدا افسار دار شده .. اما افسار ِ روحش دست خودش است و هر غلط و درستی که بخواهد می تواند با آن بکند ... باور کرد که ..

و یک لحظه که باورم شد زنده ام؛ انقدر حس ِ آرامش ِ پس از طوفان و انقدر حس ِ آرام گرفتن ِ بانوی یاغی ِ درونم خوب و خوب بود که ... که ... :  )

 

من زنده ام هنوز و فیلان فکر می کنم

 

+ مینی‌امتحان ِ امروزمم خوب شد؛ این حس ِ بعد از امتحان هم خیلی باحاله

/ 5 نظر / 6 بازدید
امیر حسین

یکم فیلان احتمالا از کپک بهتر باشه پس خوبه دو اینکه از چرخه تکرار برای من خوردن رو شامل نمیشه و خوردن جزیی از لذات کوچیک روزمره شده برام سوم خوبه که کنار داری میای با خودت آخر اینکه با فضا سازی که می کنی از نمایی که از چنجره می بینی و می بننن و محیط پیرامونت کنجکاو می کنی آدم رو ...

کسرا

منم می خونم ... والا .

حیات

این BRT در اشرفی و ترافیک ساعت 7 صبح خودش داستانیه ها! جالب بود برام که در مورد تضاد ها نوشتی. معدود آدم هایی هستند که به این تضادها توجه می کنند. می دونی این تضادها از کجا شروع میشن؟ از اونجایی شروع میشن که چیزی به نام "ارزو" یا "خواهش" در درون انسان شروع به وول زدن میکنن! وقتی "خواهش" و "خواستن" شروع میشه خدایی که برای خودت آفریدی میپره وسط میگه که تو "شکر" می خوری اگه به این "خواهش" توجه کنی! تو فقط باید بنده من باشی! بعدش چون این خدا رو خودت آفریدی و دوسش داری و شاید هم ازش میترسی که نکنه سنگت کنه! میزنی "آرزو" رو نفله می کنی! ولی اون نمیمیره فقط بیهوش میشه! یک مدتی دوباره "خدا" حکومت میکنه و بعد از چند روز متوجه میشی که این "خدا" یک چیزایی رو جا انداخته و یک چیزایی هم که باید یاشه نیست! خلاصه این جنگ بین "خدا" و "آرزو" ادامه پیدا میکنه و روح تو میشه میدان این جنگ و این دوتا برای هم خط و نشون میکشن که سرزمین تو رو فتح کنن! اینا که گفتم میشه تضاد و میشه حسی که میبینی دوست من

پوری

این یه حرف دیگه زدن ولی یه معنای دیگه داشتن ، عجب رسمیه واقعا!همه گیره انگار.... با اجازه من لینکتون می کنم.

مهسا

وب باحالی داری فقط قالبش..................[خنثی].......