نگران نباش

"نگران باش" ِ محبّ علی خوابم کرد. ساعت شش بود که آفی از puneet دیدم، "hows ur exam?" .. دقیقا به فلان ِ چپم حسابش کردم و با کتابم رفتم زیر پتوی گرم و نرمم؛ با آن کتاب ِ غریب.. غرقش شده بودم باز. مثل همیشه که هر کتابی که می خوانم حس می کنم پرت شده ام توی دنیای آن و دیگر خالی ام از هرچه که دور و برم است.. و در چنین مواقعی گند زننده به حسّت آنست که یکی بکشدت بیرون؛ با صدا زدنی، دوستی که تلفنی و بی وقت زنگ زده و ... خوش شانسی و آوردم و هیچ کدامش نصیبم نشد. تا آخر قصه توی دنیای قصه ماندم و هیچ چیز بیرونم نکشید. منتظر ِ پایانی سورپرایز کننده بودم که .. نبود. تنها چیزی ازش یاد گرفتم " موقع بنگی، فکر نکن..." بود. اصلا نفهمیدم که مهسا خانوم چرا اصرار داشت که همه را مفنگی و خراب ِ دو گرمی و بیست و پنچ گرمی معرفی کند؟ چرا همه ی شخصیتها این کاره بودند؟ چرا حرف از ساقی و تخدیرجات بود؟ آینه ی جامعه است؟ یا مروّج ِ آن می شود؟... . قصه اش سنگین بود. نه فهم ِ داستان، که جمله هاش، و فهمیدن هدف ِ مهسا خانوم از بیان این جمله ها... و این خوابم کرد. همونجور که توی تختم دراز کشیده بودم و دستم خواب رفته بود، رفتم توی قیلوله... ساعت هفت ِ عصر بود. کتاب رو بستم و یادم نیست کجاش گذاشتم. در حوالی ِ آن قیلوله ی خمار یادم هست که خواهر بطرز وحشیانه ای اسمم را از دور صدا می زد و بعد صدا نزدیک شد و تلنـــــگ؛ در اتاق را باز کرد و وقتی دید بالش روی گوشم است، بیخیال شد و رفت. اطلاع رسانی فرمود به مامان و او هم یه سری آمد و اعلام ِ بی موقع بودن ِ تایم ِ خوابم را کرد و رفت.... . و بیدار که شدم انگار هزار سال بود که خواب بوده ام. هزار جور و مدل خواب دیده بودم.. خواب دیده بودم که داریم دزدکی نصفه شبی توی پارکهای تهران راه می رویم درحالیکه اینکار جرم بود، و یکی از پارکبانها در حالیکه ما مجوز ِ عبور از پارک داشتیم، اسم کوچکم را صدا زده بود.." ف خانوم، کجا میری؟ " . سرش داد کشیده بودم که من رو " مهندس ف صدا کنه. " ! و توی ذهنم بهش گفته بودم لعنتی ِ عوضی!.. خواب چرتی بود ؛ از آنها تیپ خواب های بی سر وته که همیشه می بینم .. و حالا شب شده بود، یعنی فقط یک ساعت خواب؛ اما به پهنای عبوری هزار ساله از زمان... و واقعا انگار که هزار سال گذشته بود. هوشیار که شدم داشت ویز ویز های قبل از اذان پخش میشد. و "والد" ِ درونی می گفت الان بد است خوابیدی، پاشو.  سندرم ِ :ماسیدگی در رختخواب بعد از بیدار شدن از خواب" عود کرده بود. و تا 10-15 دقیقه ادامه داشت. دهانم غلیظ و شور شده بود و از همه جایش خواهش ِ تشنگی بیرون میزد... بلند شدم، دیدم "نگران نباش" زیر ِ شانه ی سمت راستم بوده، و تکه مقوایی که از آن بعنوان " صفحه نگه دار " استفاده می کردم هم یه جایی آن اطراف گم و گور بوده.. سه تایی با هم خوابیده بودیم. در توهمات خودم بودم هنوز، کورمال دنبال کلیپسم می گشتم و بولیزم رو صاف می کردم. چراغ مطالعه رو روشن کرده بودم که یک‌هو یک "سلام" شنیدم که از جا پراندَم... . بنگ ِ جامانده از خواب پرید و اما تشنگی مرا بسمت اول دستشویی رفتن و دست و دهان شستن و بعد هم ، بی‌هوا آب ِ خنک را بلعیدن برد... هنوز عطش دارم. بروم آب بخورم. ندا یک قرص نعناهای ِ آذربایجانی آورده بود که دوتاش را داد به من. لعنتی خیلی دهان را تازه می کند. می روم یکی از آنها را بیاندازم بالا.. و مثل "شادی" مکشان بزنم.

+ ارشد مجاز نشدم و طبیعی هم بود خب.

/ 1 نظر / 5 بازدید
حیات

مهندس ف چطوری؟ میبینم که حتی برای ساعت خوابت هم برنامه تعریف کردن مهندس [نیشخند] عصیان بعضی وقتها چیز خوبیه[چشمک]