136

اینکه من نمی تونم الان بنویسم دلیلش اینه که هزار تا پست تو ذهنم اومده از دیروز تا حالا و اگه ننویسمشون حق مطلب رو بهشون ادا نکردم .... من ایدئالیستم هنوز. یعنی باید همه ی اونا که به ذهنم اومده بودن رو بنویسم ...

از احساس مثبتی که دیروز داشتم موقع رفتن به دانشگاه؛ نگاهام به خیابونا انگار که بار اوله می بینمشون ...

از نگاه ِ استاد موقعی که سعی داشتم کلمات رو بلغور کنم و اون از بس که افتضاح حرف زدم شاید فکر کرد که من یه ابلهم و هیچی از پروژم نمی دونم ..

از احساسی که بعدش داشتم، حس رهایی، حس آخرین بار با آزاده بودن شاید .. (چون اون ترم آخره )

از اینکه موقع برگشت از دانشگاه تا چهارراه رو لالالالالا برای خودم شعر می خوندم تو راه و از نگاه ِ متعجب ِ هیچکسی نمی ترسیدم، از اینکه حس ِ خوب داشتم و شعر می خوندم .. از اینکه از گلا عکس گرفتم بی ترس از مسخره شدن، از اینکه اون گلا توی چهارراه رو برای اولین بار بود که می دیدم ، بسکه کور بودم ..

از اینکه من فهمیدم که راننده تاکسی ِ برگشتنه دهنشو چپوند توی سوراخی ِ گوشی وبه معشوق ِ پشت ِ خطش حرفهای ِ عاشقانه ی خفن گفت ..

از اینکه ابرا و آسمون دیروز چقدر لعنتی و خوب و زیبا شده بود ..

از اینکه تو حموم که بودم دیروز آب رفت؛ اما من اصلا حرص نخوردم ...

ازاینکه دیروز دخترک موقع تدریس ، یه شاهکار ِ خفن زد! =))))))...

از اینکه حقوقم کامل شد ... و من دوباره حس ِ خوبی از این وضعیت دارم ...

از اینکه مامان داره با من نرمال میشه دوباره .... و سهراب فرمود: کیمیاست فراموشی ..

از اینکه مکس داره دور و دور و دورتر میشه توو من ..... چون دیده و فهمیده که چقدر دوره ..

از اینکه امروز تا 12 خوابیدم و این یک آرامش ِ پس از طوفان بود از هفته ی شلوغی که داشتم ....

 

از همـــــــــــــــــه ی اینا باید نوشت یه عالمه هم نوشت   درست و دقیق هم نوشت    تا حق مطلب بهشون ادا بشه ... به این سوژه های ِ نوشتن ِ ریزه ریز و این خفایای خاطر و ذهن ....

فعلا گشنمه! دیگه مغزم جواب نمیده ... برم

توی این 12ساعت خوابی که داشتم، خواب ِ جلسه ِ گروهی ِ امروزو هم دیدم! lol! باید چیز جالبی باشه! چهار نفره .... :)

من زنده ام هنوز و همش فکر می کنم

/ 2 نظر / 4 بازدید
کسرا

آخیش ای جان فدا .

کولی

بانو ما رفتیم بدرود