143

در انحنای انتهای روز ِ بیست و یک ِ خرداد نشسته بودم و ناخونامو می گرفتم. بعد سوهانشون کشیدم : انگار افسار ِ زندگیمو بدست گرفته بودم ، چون داشتم با سوهان اونجوری که دلم می خواست شکلشون می دادم..

یه دوستی یه تقویم ِ شرکتی بهمون داد. پریروز. یعنی اواخر ِ فصل بهار. با خودم فکر کردم که یه مدیر ِ حریصی اینهمه تقویم رو نگه داشته بوده و حالا که از ارزشش کم شده،  بین کارمنداش بذل و بخششون کرده و اونام بهمچنین، می بخشنشون به این و اون .. چه باحاله اینکه خیلی تابلوئه که اون مدیر ابتدا یه طماع ِ محتکر بوده! :)

21 ِ خرداد تولد ِ یکی بود، تولدِ یکی بود.. تولد ِ یکی بود خدا ..

مامانینا دارن از یه عروسی حرف می زنن که قاتی بوده .. خواهر میگه : چه بـــــد، نه؟ .. حس ِ خاصی بهم دست نمیده ، اینجا بالغ داره والد رو ادیت می کنه .. اینجا داره میگه من یکی دو تا از خونواده هایی که توی اون عروسی بودنو می شناسم، اونا بهترین و صداقترین و دوست داشتنی ترین آدمایی بودن که من می شناختم .. و اینجوری میشه که میگم : no idea      :)

/ 3 نظر / 8 بازدید
حیات

سوهان ناخون یا سوهان قم یا اصفهان تفاوت داره؟

پوری

چرا دوس دارم نوشته هاتو؟