آخر ِ خط ِ هفته.شب ِ شنبه

خب حالا که دیگه کسی نیست تا براش از شبانه ها، حرفها، گفته ها و .. بنویسم مجبورم بیام تووی تو بنویسم هنوز برف می بارد

البته من حرف خاصی ندارم بزنم فقط چیزی که به ذهنم رسید این بودکه دلیل مجدد وبلاگ‌نویس شدن من همین بود.. همین جدا شدن ِ غیررسمی از مکس..

یاد گرفتم که عاقل باشم- الان میشه با یادآوری شبهای گفتگو و روزهای بیاد هم بودن، های های گریه کنم یا اینکه عکسا رو نگاه کنم و ... اما یاد گرفتم که عاقل باشم

وقتی دستهای ما از هم دورن و به صراط مستقیمی هم بهم وصل نمیشن، چطور بزور بخوام که این اتفاق بیوفته اونم با عدم رضایت پَرنت ِ گرام...

 موهام چربه ولی تازه همین الان یادم افتاد که امروز روز ِ حمومم بود.. ولی آخه کی حال داره 11 شب با این حال ِ خواب آلودگی درحالیکه فرداش باید 5:30 صبح پاشی، بره حموم؟.... اما مجبورم برم چون فردا مهمونم...

 

این نوشته زرد شد یا نه مهم نیست مهم اینه که من حرفهامو توش می نویسم

/ 2 نظر / 12 بازدید
حیات

خوب بود داری راه می افتی ادامه بده دختر در ضمن آدم با موی چرب نمی خوابه ! [شیطان][نیشخند]